تبليغاتX
مدیریت و عرفان
خانه | آرشیو | پست الکترونیک| ---|
السلام وعلیک یا ابا عبدالله
                                    هو۱۲۱   

 

                                            1

 

 

                  السلام وعلیک یا ابا عبدالله

 

 

باز طوفانی شده دریای دل

موج سر بر ساحل غم میزند

باز هم خورشید رنگ خون گرفت

بر زمین نقشی ز ماتم میزند

 

باز جام دیده ها لبریز شد

باز زخم سینه ها سر باز کرد

در میان ناله و اندوه و اشک

حنجرم فریادها آغاز کرد

 

می نویسم شرح این غم نامه را

داستان مشک و اشک و تیر را

می نویسم از سری کز عشق دوست

کرد حیران تیغه شمشیر را

 

گوئیا با آن همه بیگانگی

آب هم با تشنگان بیگانه بود

در میان آن همه نامردمی

اشک آب و دیده ها پیمانه بود

 

تیغ ناپاکان برآمد از نیام

خون پاکی دشت را سیراب کرد

خون خورشید است بر روی زمین

کآسمان تشنه را سیراب کرد

 

می شود خورشید را انکار کرد؟

زیر سم اسبها در خاک کرد؟

می شود آیا که نقش عشق را

از درون سینه هامان پاک کرد؟

 

گر نشان عشق را گم کرده ایم

در میان آتش آن خیمه هاست

گر به دنبال حقیقت میرویم

حق همینجا حق به روی نیزه هاست

 

گریه ها بر حال خود باید کنیم

او که خندان رفت چون آزاد شد

ما سکوت مرگباری کرده ایم

....او برای قرنها فریاد شد

 

بازهم در ماتم روی حسین

باز هم در سوگ آن آلاله ایم

یادتان باشد حیات عشق را

وامدار خون سرخ لاله ایم

 

 

2

 

 

زندگینامه امام حسین (ع)

 

 

امام حسین فرزند دومین امام علی و حضرت زهرا علیه السلام است . آن حضرت در شهر مدینه به روز سوم شعبان (مصباح المتهجد/758) از سال سوم ( کافی 4638) یا پنجم شعبان از سال چهارم هجرت (ارشاد / 198) دیده به جهان گشود . کنیه ایشان ابوعبدالله و از جمله لقبهایشان رشید - طیب - وفی - زکی - مبارک - سبط و سید آمده است ( کشف الغمه 216/2 ) آن حضرت شش ماه و ده روز با برادر مهترش امام حسن علیه السلام فاصله سنی داشت و مراحل رشد و نمو خویش را مدت کمتر از هفت سال در مصاحبت با رسول الله صلی الله علیه و آله و سی سال در کنار امیرالمومنین و ده سال با امام حسن علیهما السلام گذراند. ( تاریخ اهل البیت /76) و به سال 49 یا 50 هجری پس از شهادت مظلومانه امام حسن علیه السلام امامت شیعیان را بر عهده گرفت .( کافی 461/1 و 462 امامت آن حضرت مقارن با حکمرانی معاویه بود و از آنجا که امام حسن علیه السلام با او صلح کرده بود ایشان نیز همان روش و سیره را ادامه داد . چه با مجاهدتهای امام حسن علیه السلام حق و باطل برای مسلمانان شناخته شده بود و اصل اسلام در خطر جدی قرار نداشت . خطر از آنجا آغاز شد که معاویه به سال 59 هجری تصمیم گرفت پسرش یزید را به عنوان خلیفه پس از خود تعیین کند و برای اطمینان از وقوع چنین امری بر آن شد که در زمان حیات خود از مردم برای او بیعت بگیرد .معاویه خود نخستین کسی شد که با پسرش یزید دست بیعت داد . ( مروج الذهب 36/3 و 37 ابن سعد در طبقات می نویسد : حسین بن علی بن ابیطالب از جمله اشخاصی بود که با یزید دست بیعت نداد . وی می افزاید : با مرگ معاویه در سال 60 هجری پسرش یزید بر مسند خلافت تکیه زد و مردم با وی بیعت کردند. آن گاه یزید با ارسال نامه ای به حاکم مدینه نوشت : مردم را فراخوان و از آنان بیعت گیر . و از بزرگان قریش آغاز کن و نخستین آنان حسین بن علی باشد ( تراثنا ش 164/10  چون حاکم مدینه از امام حسین علیه السلام بیعت خواست حضرتش در پاسخ گفت : ما خاندان نبوت و معدن رسالتیم . و یزید فاسق میگسار و آدم کش است . و مثل من با مثل او بیعت نکنند . و در سخنی دیگر فرمود : و بر اسلام سلام باد آنگاه که این امت به حاکمی چون یزید مبتلا شود و غیره . مسعودی مینویسد : یزید مردی عیاش بود . پرندگان شکاری و سگ و میمون و یوز نگه میداشت و میگساری می کرد . . . و در ایام وی غنا در مکه و مدینه رواج یافت و لوازم لهو و لعب به کار رفت و مردم آشکارا میگساری می کردند  .

و درباره رفتار او با رعیت می گوید : فرعون در کار رعیت از او عادل تر و در کار خاصه و عامه مردم خویش منصف تر بود . ( مروج الذهب 77/3 و 78

امام حسین علیه السلام چون اوضاع مدینه را واژگونه یافت درنگ در آن شهر مقدس را جایز ندانست و در روز یکشنبه دو روز مانده به آخر رجب از سال 60 هجری به اتفاق اهل بیت و یاران خود راهی مکه شد . ( ارشاد / 201

آن حضرت هدف از خروج خویش را در وصیتی به برادرش محمد بن حنفیه چنین بیان فرمود : حقیقت آنکه من از روی سرمستی و گردنکشی و فساد و ظلم خارج نشده ام و جز این نیست که خارج شدم برای اصلاح در امت جدم صلی الله علیه و آله . اراده دارم امربه معروف و نهی از منکر کنم و مطابق سیرت جدم و پدرم علی بن ابیطالب علیه السلام رفتار کنم و غیره

 

 

                                          3

 

امام حسین علیه السلام به فاصله 5 روز در شب جمعه سوم ماه شعبان به مکه معظمه وارد گردید . ( ارشاد / 202

 چون مردم کوفه در عراق از مرگ معاویه و امتناع امام حسین علیه السلام از بیعت یزید اطلاع یافتند نامه های فراوان در پشتیبانی از امام حسین علیه السلام امضاء کردند و حضرتش را به کوفه فراخواندند . آنان نوشتند : ما در انتظار تو با کسی بیعت نکرده ایم و در راه تو آماده جانبازی هستیم و بخاطر تو در نماز جمعه و جماعت دیگران حاضر نمی شویم . امام حسین علیه السلام در پاسخ به درخواستهای مردم کوفه مسلم بن عقیل را در نیمه ماه مبارک رمضان به جانب کوفه روانه کرد . و به او گفت : نزد مردم کوفه برو . اگر آنچه نوشته اند حق باشد مرا خبر ده تا به تو ملحق شوم . مسلم به روز پنجم شوال وارد کوفه شد چون خبر ورودش انتشار یافت 12000 کسب و بقولی 18000 نفر با او بیعت کردند . وی این مطلب را به امام حسین علیه السلام گزارش داد و از آن حضرت خواست به کوفه بیاید . اخبار کوفه به یزید رسید . وی در اولین عکس العمل نعمان بن بشیر حاکم کوفه را عزل و بجای او عبید الله بن زیاد را نصب کرد ( مروج الذهب 66/3 ) و به او فرمان داد که مسلم بن عقیل را به قتل برساند . ( تاریخ طبری 258/4 ) و از طرفی مزدوران خود را بسیج کرد تا امام حسین علیه السلام را در شهر مکه غافلگیر کرده ازمیان بردارد چون امام علیه السلام از توطئه سوء قصد به جان مبارکش آگاهی یافت از سر حفظ حرمت و قداست بیت الله الحرام مناسک حج را به اضطرار پایان برد و به روز هشتم ذی حجه از سال 60 هجری مکه را به قصد عراق وداع گفت . ابن عباس بعد از واقعه کربلا در نامه اش به یزید می نویسد : هرگز فراموش نخواهم کرد که حسین بن علی را از حرم پیامبر خدا ( ص ) به حرم خدا طرد کردی و آن گاه مردانی را پنهانی بر سر او فرستادی تا غافلگیر او را بکشند . سپس او را از حرم خدا به کوفه راندی وترسان و نگران از مکه بیرون شد با اینکه در گذشته و حال عزیزترین مردم بطحا بود و اگر در مکه اقامت میگزید و خونریزی در آن را روا می شمرد از همه مردم مکه و مدینه در دو حرم بیشتر فرمان برده می شد. لیکن او خوش نداشت که حرمت خانه و حرمت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را حلال شمارد. و بزرگ شمرد آنچه را که تو بزرگ نشمردی از آنجا که در نهان مردانی در پی او به مکه فرستادی تا در حرم با او بجنگند. عبید الله با حیله و تزویر مسلم بن عقیل و پناه دهنده او هانی بن عروه را در کوفه به طرز دلخراشی به شهادت رساند . ( تاریخ طبری 300/4 ) و از آنجا که می دانست امام حسین علیه السلام رو به شهر کوفه می آید سپاهی به سرکردگی حر بن یزید ریاحی برای زیر نظر گرفتن سپاه آن حضرت به منطقه قادسیه گسیل کرد . حربن یزید در محلی به نام شراف با امام حسین علیه السلام روبرو شد و سخنانی بینشان رد و بدل گردید. آن حضرت نامه های اهل کوفه را که دو خرجین بود به حربن یزید عرضه کرد و دعوت آنان را خاطرنشان ساخت و راه خود را ادامه داد . . . تا آنکه به روز دوم محرم سال 61 هجری به ناحیه نینوا وارد شد

 

4

 

در این زمین بود که ابن زیاد در رسید و نامه ای به حربن یزید تسلیم کرد . متن نامه این بود : آن گاه که این نامه تو را رسد و فرستاده ما پیش تو آید بر حسین سخت گیر و او را در بیابانی فرود آر که نه دژ در آن باشد و نه آب

 حربن یزید در اجرای دستور ابن زیاد کاروان امام حسین علیه السلام را در نقطه ای به نام کربلا متوقف کرد . فردای آن روز عمر بن سعد فرستاده عبید الله بن زیاد نیز با چهار هزار جنگجو وارد شد . شایان گفتن است که حربن یزید پیش از شهادت امام حسین علیه السلام از کرده خود اظهار پشیمانی و توبه کرد و در جرگه یاران آن حضرت به درجه رفیع شهادت نائل آمد . عمر بن سعد سه روز مانده به عاشورا پانصد سواره بر کرانه فرات مامور کرد تا کاروان حسینی به آب دسترسی نداشته باشد. ( تاریخ طبری 311/4 و 312 ) و روز نهم محرم تاسوعا  امام حسین علیه السلام و اصحابش به طور کامل در حلقه محاصره دشمن واقع شدند و دشمن یقین کرد که دیگر برای آن حضرت یاوری نخواهد آمد . عصر تاسوعا دستور حمله و آغاز جنگ از جانب دشمن صادر گردید

 امام حسین علیه السلام چون تحرکات دشمن را بدید برادرش عباس بن علی علیهما السلام را فرمود : سوارشو - جانم به فدایت ای برادر - تا آنان را دیدار کنی و بگویی : شما را چیست و چه در سر دارید ؟! و غیره

 حضرت عباس علیه السلام با آنان به مذاکره پرداخت و آنان پذیرفتند که حمله را تا فردا به تعویض اندازند .  سر انجام آن فردا ( عاشورا ) فرارسید

 عمربن سعد با سی هزار جنگجو حمله را آغاز کرد . ( امالی الصدوق / 101 و 374 ) و سپاه امام حسین که 32 سواره و 40 پیاده بودند ( کامل ابن اثیر 560/2 ) مردانه در برابر حملات ایستادند و شجاعانه جنگیدند و کشتند و کشته شدند . هر کس از یاران آن حضرت شهادت می یافت جای خالیش پیدا بود ولی سربازی که از سپاه یزید بر خاک می افتاد سربازی دیگر جایش را می گرفت

 جنگ همچنان به راه خود ادامه می داد تا بدانجا که اصحاب امام حسین علیه السلام همگی کشته شدند . در این هنگام نوبت به خاندان حضرتش رسید . اولین کس از آنان که پای در میدان گذارد پسر مهترش علی اکبر بود. ( تاریخ طبری 341/4 ) و به دنبال او دیگر کسان امام حسین علیه السلام از جمله فرزندان امام علی و امام حسن علیهما السلام و جعفر طیار و عقیل به میدان رفتند و پس از رزمی دلاورانه شهد شهادت به کام ریختند . و عباس بن علی علیهما السلام هم که به قصد آب آوردن نبرد خویش را آغاز کرده بود مورد هجوم دشمن واقع شد و هستی خویش را فدای حسین علیه السلام ساخت

 

5

 

حساسترین لحظه عاشورا آن هنگام بود که عزیز زهرا و جگر گوشه مصطفی بی یار و یاور باقی ماند و دشمن از هر سو به حضرتش حمله آورد و غیره

 حجاج بن عبدالله که خود در صحنه حاضر بود می گوید : به خدا هرگز شکسته ای را ندیده بودم که فرزند و کسان و یارانش کشته شده باشند و چون او ثابت قدم و آرام خاطر باشد . . . خدا پیش از او و پس از او کسی را همانندش ندیدم . وقتی حمله می برد پیادگان از راست و چپ او همچون بزغالگان از حمله گرگ فراری می شدند

 همو اضافه می کند : به خدا در این حال بود که زینب دختر فاطمه به طرف آن حضرت آمد . . . در این وقت عمر بن سعد نزدیک حسین رسید . زینب به او گفت : آیا ابو عبدالله کشته می شود و تو نگاه می کنی !؟

 گوید : گویی اشکهای عمر را می بینم که بر دو گونه و ریشش روان بود . وروی از زینب بگردانید . . . ( تاریخ طبری 245/4

 برای امام حسین علیه السلام شش ( ارشاد / 253 ) یا نه ( تاریخ اهل البیت / 102 ) یا ده ( کشف الغمه 250/2 ) فرزند از مادران مختلف شمرده اند که از آن فرزندان علی اکبر و عبدالله شیر خوار ( علی اصغر ) در کنار پدر به شهادت رسیدند و امام سجاد علیه السلام پیشوای چهارم شیعیان گردید .

 

 

                                           6

 

امام حسين عليه السلام هنگام حرکت از مدينه به سوي مکه اين وصيت نامه را نوشت و با مهر خويش ممهور ساخت و به برادرش محمد حنفيه تحويل داد.

 

بسم الله الرحمن الرحيم. هذا ما أوصي به الحسين بن علي إلي أخيه محمد بن الحنفية إن الحسين يشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شريک له و أن محمداً عبده و رسوله جاء بالحق من عنده و أن الجنة حق و النار حق و الساعة آتية لاريب فيها و أن الله يبعث من في القبور و أني لم أخرج أشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً و إنما خرجت لطلب الإصلاح في امة جدي(صلي الله عليه و آله ) أريد أن آمر بالمعروف و أنهي عن المنکر و أسير بسيرة جدي و أبي علي بن أبي طالب فمن قبلني يقبول الحق فالله أولي بالحق و من رد علي هذا أصبر حتي يقضي الله بيني و بين القوم و هو خيرالحاکمين، و هذه وصيتي إليک يا أخي! و ما توفيقي إلا بالله، عليه توکلت و إليه أنيب.

امام حسين عليه السلام هنگام حرکت از مدينه به سوي مکه اين وصيت نامه را نوشت و با مهر خويش ممهور ساخت و به برادرش محمد حنفيه تحويل داد:

\" بسم الله الرحمن الرحيم...؛ اين وصيت حسين بن علي است به برادرش محمد حنفيه. حسين گواهي مي دهد به توحيد و يگانگي خداوند و اين که براي خدا شريکي نيست و محمد(ص) بنده و فرستاده اوست و آئين حق( اسلام) را از سوي خدا( براي جهانيان) آورده است و شهادت مي دهد که بهشت و دوزخ حق است و روز جزا بدون شک به وقوع خواهد پيوست و خداوند همه انسان ها را در چنين روزي زنده خواهد نمود.\"

امام در وصيت نامه اش پس از بيان عقيده خويش درباره توحيد و نبوت و معاد، هدف خود را از اين سفر اين چنين بيان نمود:

\" من نه از روي خودخواهي و يا براي خوشگذراني و نه براي فساد و ستمگري از شهر خود بيرون آمدم؛ بلکه هدف من از اين سفر، امر به معروف و نهي از منکر و خواسته ام از اين حرکت، اصلاح مفاسد امت و احياي سنت و قانون جدم، رسول خدا(ص) و راه و رسم پدرم، علي بن ابي طالب(ع) است. پس هر کس اين حقيقت را از من بپذيرد( و از من پيروي کند) راه خدا را پذيرفته است و هر کس رد کند( و از من پيروي نکند) من با صبر و استقامت( راه خود را) در پيش خواهم گرفت تا خداوند در ميان من و بني اميه حکم کند که او بهترين حاکم است. و برادر! اين است وصيت من به تو و توفيق از طرف خداست، بر او توکل مي کنم و برگشتم به سوي اوست.\"

 

انگيزه هاي قيام حسين(ع)

 

امام(ع) در سخنان خود در پاسخ وليد و مروان اولين انگيزه قيام و مبارزه و علت مخالفت خود با يزيد بن معاويه را بيان کرد و اکنون به هنگام حرکت از مدينه در وصيت نامه خود به انگيزه ديگر يا به علت اصلي قيام خود، يعني امر به معروف و نهي از منکر و مبارزه با مفاسد وسيع و مسائل ضداسلامي و ضدانساني حکومت يزيدي و اموي، اشاره مي کند و مي فرمايد:

اگر آنان از من تقاضاي بيعت هم نکنند من باز هم آرام و ساکت نخواهم نشست؛ زيرا اختلاف من با دستگاه خلافت تنها بر سر بيعت با يزيد نيست که با سکوت آنان در موضوع بيعت، من نيز سکوت اختيار کنم؛ بلکه وجود يزيد و خاندان وي موجب پيدايش ستم و گسترش فساد گشته است . و من براي امربه معروف و نهي از منکر و احياي قانون جدم رسول خدا(ص) و زنده کردن راه و رسم پدرم علي(ع) و بسط عدل و داد به پاخيزم و ريشه اين نابه ساماني ها، يعني خاندان بني اميه را قلع و قمع نمايم و همه جهانيان بدانند که حسين جاه طلب، طالب مقام و ثروت، شرور، مفسد و اخلالگر نبود و اين حالت از روز اول تا ساعت آخر و تا لحظه آخر در روح حسين(ع) متجلي و متبلور بود.

منبع : سخنان حسين بن علي عليه لسلام از مدينه تا کربلا ، محمد صادق نجمي ، ص 54

                                                                                                    توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در شنبه 1385/10/30 و ساعت  | 
ابراهیم گیلانی ( قسمت آخر )
                                    هو


نفس


به نظر گيلاني، به نحوي كه عنوان فصل پنجاه و نهم (كتابش) نمايان ميسازد، نفس خاستگاه ابليس و قواي شيطاني ديگر است. ولي اين دليل بر آن نيست كه نفس ذاتاً خود شر است، زيرا او ميگويد منشأ نفس همانا نفس محمد(ص) است «نفس محمد(ص) از نفس خدا آفريده شد و نفس آدم براساس نفس محمد(ص).» وي پس از آن ميگويد «الله نفس محمد(ص) را از ذات خويش آفريد و چون ذات او مايهي وحدت ضدين است، اين دو ضد از او افاضه شده است.»

شيطان به سبب عمل عصيان ملعون افتاد ولي اين لعن، به نظر عبدالكريم شامل دوري او از حضرت الوهيت بود. دورهي اين دوري محدود به روز قيامت است و پس از آن وي بار ديگر به حضرت الوهيت خواهد پيوست. از اين روي، به نظر گيلاني، نفس به ذات خويش روحاني است و هيچگونه نيروي شري را عرضه نميكند كه با قواي خير در تناقض باشد. «نفس درونيترين سر پرودگار است و (پارهاي از) ذات او كه براساس همين فَرْحان و مُبْتَهج است. نفس از نور صفات ربوبي آفريده شده، و لذا كيفيات ربوبي دارد. بنابراين او نفس را مماثل روح ميشمارد كه در آدم دميده شد و پنج مرتبه از ارتقاء روح را در طريق ترقي روحاني به شرح زير برميشمارد:


1. روح حيواني جنبهاي از روح است كه بر جسم حكومت ميكند.
2. روح برانگيزنده به بدي (نفس الاماره) آن جنبه (از روح) است كه روح در انجام اوامر شهوات مقهور آن است و، لذا، نسبت به اوامر و نواهي الهي بيتفاوت ميشود.
3. روح مُلْهَمه آن جنبهاي است كه توسط آن روح انساني به وسيلهي خدا جهت انجام كار نيك ارشاد و هدايت ميگردد.
4. روح خود نكوهنده (نفس لوامه) آن جنبه از روح است كه انسان به وسيله آن به قلع و قمع تمايلات و شهوات خويش ميپردازد و توجه خود را به خدا معطوف ميسازد.
5. روح آرام (نفس مطمئنه) آن جنبه از روح است كه به سبب آن، همهي تمايلات شر يكسره از بيخ و بن كنده شده است و انسان خود را با خدا خشنود احساس ميكند.


ولي در فراسوي اين پنج مرتبه، يك مرتبهي نهايي وجود دارد كه در آنجا جسم كاملاً زير نفوذ روح قرار دارد و در شناخت غيب مشاركت ميجويد و قادر است كه بر روي زمين پرواز كند، و كارهاي ديگري از اين دست انجام بدهد. در اين مرتبه انسان با صفات الهي متشخص ميگردد و با ذات او مماثل ميشود.
دين - نظري دربارهي حيات كه مبتني بر وحدت وجود است با مفهومي از دين به پايان ميرسد كه جهاني (عمومي) است. همانطور كه وحدت الوهيت در اسماء و صفات متكثرهي الهي متجلي شده است، همچنين سائق اساسي انسان براي پرستش خدا اشكال مختلفي به خود ميگيرد كه همهي آنها متساوياً معتبر و صحيح است. وي اين اعتقاد خود را بر پايهي آياتي از قرآن و احاديثي از (رسول(ص)) مورد بحث قرار ميدهد. او معتقد است كه همهي مخلوقات به قصد عبادت خدا آفريده شدهاند.

هر چيزي با وضع و فعل خويش، نه با طبيعت و صفات خود عملاً خدا را ميپرستد و، لذا همهي موجودات بندگان و پرستندگان خدا هستند. با اين همهي اشكال عبادت، بنا بر اختلافات در طبيعت اسماء و صفات، مختلف است. اگرچه انسانيت در اساس و ماهيت يكي بوده، با اين همه بنا بر اختلافات ناشي از تجليات اسماء گوناگون، مردمان راههاي گوناگوني به سوي خدا برگزيدهاند، راههايي كه به نظر مردم درست مينموده و خدا براي آنان مقرر فرموده است؛ زيرا هيچ يك از آنها راهي را نميسپارند مگر اينكه او از آنها ميخواهد كه آن راه را بسپرند، و بيشك همهي راهها راههايي است كه به سوي او ميرسند، چنان كه آيت زير از قرآن بر آن دليل است «هيچ جنبندهاي نيست كه در زير فرمان او نباشد» (14) (سورهي هود، 11/56).

مرگ خاموش كنندهي حرارت حياتي است، در حالي كه زندگي ارتكاز روح بر روي جسم است. حياتِ جسم تنها تا زماني باقي است كه روح نظارت خود را بر روي آن ادامه بدهد. پس از مرگ روح يك شكل جسماني مناسب با خود و فراخور با مقامي كه اشغال ميكند به خود ميگيرد. برخي از عارفان به غلط حشر ابدان را انكار كردهاند. الجيلي بر پايهي تجربهي شخصي و مشاهدهي خود معتقد است كه ابدان به موازات ارواح محشور خواهند شد.

مرتبهي وسط ميان مرگ و حشر (يعني برزخ) مرتبهيي ناكامل و ناپايدار از حيات پس از مرگ و جهاني خيالي («بنطاسي») است. در آنجا مردم اشكالي را كه مناسب اعمال خود آنهاست خواهند ديد. اگر انساني كارهاي خوب ميكرده است، صور و اشكال مختلف آن اعمال را كه امكاناً او را به اوضاع بهتري از تعالي خواهد كشانيد تجربه خواهد كرد. به همين منوال يك فرد بد كار شكنجههايي را تجربه خواهد كرد كه تدريجاً به شدت آنها افزوده خواهد شد.

گيلاني مراتب هشتگانهي گوناگون بهشت را برميشمارد كه آخرين آنها مقام محمود است كه ويژهي هيچكس جز محمد(ص) نيست. (15) اين (بهشت) بهشت ذات است. وي به همين شيوه منازل يا سطوح هفتگانهي گوناگون دوزخ را نام ميبرد.

اما پس از به دست دادن توصيف واضحي از دوزخ و بهشت، وجود آن دو را به عنوان دو مقام جدا از هم انكار ميكند. به عنوان تجلياتي از ذات پرودگار آن دو در يك سطح مساوي هستند، ساكنان دوزخ بشارتهايي از شكنجه و ساكنان بهشت بشارتهايي از پاداش نيك دريافت خواهند كرد. دوزخ چيزي جز ظلمت طبيعي، كه آتش باشد، نيست. در فصل پنجاه و نهم وي از ماهيت ابليس و مظاهر او به شرح بحث ميكند و ضمناً اظهار ميكند كه ابليس يك فرد نيست، بلكه تجسم يا تشخص جنبهي شر طبيعت انسان است.
وي ميكوشد تا معني متداول و ماهيت آتش را در دوزخ بيان كند. خدا در كساني كه به دوزخ افگنده شدهاند نيروي تحمل شكنجه را خواهد آفريد و از اين روي اين شكنجه به لذت و شادماني مبدل خواهد شد. ولي حتي پس از آن نيز اين (عمل) كه اصطلاحاً شكنجه خوانده ميشود براي هميشه دوام نخواهد داشت.
عبدالكريم معتقد است كه رؤيت سعيده (= لقاءالله) ظهور تجلي خداست و قرب وي تنها خاص بهشتيان يا به اصطلاح جهان ديگر نيست. هر فردي در همينجا و همين حيات و در حيات پس از مرگ، خواه در دوزخ جاي گيرد خواه در بهشت، پيوسته تجلي خدا را در خواهد يافت. در حقيقت وجود او در گرو همين تجلي است.
به نظر وي ارادهي الهي مطلقاً از قيود خارجي آزاد است، افعال او به علل و شرايط محدود نميشود. از سوي ديگر به نظر وي، انسان در افعال خويش يكسره محدود و مجبور است. ميگويد كه كتابهاي آسماني به اطاعت فرمان ميدهند و حال آنكه مردمان در حقيقت چنان كه هستند، يعني بنا بر طبيعت مجبور و محدود خويش عمل ميكنند. آزادي تنها مجازاً به آنان نسبت داده شده براي آنكه ارتباط خدا با انسان تحقق يابد.
حكم الهي، به نظر گيلاني، بر دو نوع است. يكي تغييرناپذير و موافق طَلَبات صفات الهي است و چين احكامي موضوع هيچگونه تغييري نيست؛ نوعِ ديگرِ احكام آنهايي است كه به مقتضاي قانون طبيعت و چنان كه لازمهي استعداد فطري موجودات است واقع ميشود. برخي اوقات اين احكام نوع دوم به سبب وضع احتمالي اشياء و امور عالم تحقق نمييابند. وي اين مذهب را ميپذيرد كه وجود به عنوان وجود خير است و شر تنها نسبي و صوري است. با توجه به حقيقت، ميان نيك و بد فرقي نيست، زيرا هر چيزي، بدون هيچ فرقي، مظهر جمال الهي است و بنابراين خوب است. شر يا نقص در جهان پديداري تنها مربوط به برخي نسبتهاست. آتش براي كسي كه سوخته است شر است ولي براي حشرهيي كه در آن ميزيد خوب است و از آن قوت و توان ميگيرد. حاصل آنكه،
در اين عالم چيزي نيست كه مطلقاً شر باشد.

گيلاني معتقد است كه آنچه گناه يا عصيان ناميده ميشود از جهتي خود طاعت است زيرا موافق ارادهي خداست. او فرق ميان ارادهي خدا و امر خدا را چنان كه ابنعربي بدان تصريح كرده ميپذيرد. گاهي فعلي يكسره موافق با ارادهي خدا صورت ميگيرد، هر چند ممكن است امر او بر ضد وقوع آن باشد. در چنين وضعي انسان با توجه به امر او نافرمان است ولي با توجه به ارادهي او فرمانبردار. اين نظرگاه بحث گيلاني را دربارهي نقش شيطان متأثر ميسازد. خدا او را به سبب عصيان (از پيشگاه خويش) راند ولي وي نه توبه كرد نه ندبه و نه بخشايش خواست، زيرا تنها آن چيزي جامهي عمل ميپوشد كه مطابق با ارادهي الهي است.
گيلاني در پيشرفت روحاني (سلوك) هفت مرتبه را برميشمارد. نخستين مرتبه چيزي است كه او اسلام ميخواند و آن پنج اصل را دربرميگيرد: اقرار به وحدت خدا و نبوت محمد مصطفي، نماز، روزه، زكوة، و حج.
مرتبهي دوم ايمان است. و آن نخستين تجلي عالم غيب است و متضمن پذيرش باطني (قلبي) حقيقت است چنان كه الهام شده است. و آن چيزي است كه با عقل متفاوت است. ايمان اعتقاد به واقعيتي نيست كه از طريق استدلال برهاني بدان رسيده باشند بلكه قبول (حقيقت) بدون استدلال عقلي است. نور ايمان از نور برهان برتر است. علم كلام براي دفاع از دين در برابر ناباوران و اهل بدعت به وجود آمد. و هرگز نميتواند در كسي توليد ايمان بكند.

مرتبهي سوم صلاح است كه از اعمال خير حاصل ميگردد. ولي محرك آن آرزوي پاداش الهي و دور ماندن از شكنجه است. شخص در اين مرتبه براي خاطر خود حيات اطاعتآميزي را در پيروي از قوانين شرعي دنبال ميكند.
مرتبهي چهارم احسان خوانده ميشود كه در آن شخص آثار اسماء و صفات الهي را مشاهده ميكند. چنين شخصي اعمال نيك را نه براي خاطر خودش و نه براي پاداش بلكه براي عشق به خدا انجام ميدهد.
مرتبهي پنجم شهادت است كه خود بر دو نوع است. درجهي پايين آن مرگ شخص را در بيماري واگيردار (وبا) يا در سفر يا در ميدان جنگ يا در يك قضيهي حق عرضه ميكند. درجهي والا عبارت از شهود حق در همهي موجودات است.

مرتبهي ششم صِدّيقيّت است و با اين قول عارف معني مييابد كه هر كس خود را بشناسد خدا را ميشناسد. اين مرتبه خود سه مقام دارد. نخست ايمان از طريق علم يا عقل (علماليقين). دوم ايمان از طريق تجربهي شخصي (مواجيد) و كشف عرفاني (عيناليقين). سوم ايمان صحيح و كامل (حقاليقين). عارفي كه بدين مرتبه از صديقيت دست يافته از همهي اين مراحل سه گانهي ايمان ميگذرد. در مقام نخست، غيب را ميبيند و قادر است كه با نور ايمان، آن حقايقِ مكنون را كه راه آنها براي عامهي مردم باز نيست ببيند. اينجا وي به (حال) فنا ميرسد و پس از آن به مقام بقاء ميرسد كه در آنجا تجلي همهي اسماء الهيه را يكي پس از ديگري دريافت ميكند. او ذات را از طريق اسماء ميفهمد. اين آخرين مرحلهي علماليقين است. در مقام ديگر يعني عيناليقين، عارف اشراق را از صفات الهي يكي پس از ديگري درمييابد تا آنكه خود را در جنبهي صفات با حق يكي ميبيند؛ و همچنان پيش ميرود تا آنكه به تدريج اسماء و صفات نيز در پيش او معاني خود را از دست ميدهند. او به معرفت ذات نايل ميگردد و از طريق آن ميتواند فعل اسماء و صفات را دريابد. اكنون وي ذات را از طريق ذات ميشناسد. بنابراين به سومين و برترين مرحله يعني حقاليقين كه نخستين قدم در مرتبهي هفتم يعني قرب است، ميرسد.

انسان در اينجا قادر است كه در شخص خويش صفات گوناگون حق را متجلّي سازد، هر چند كه تجلي نميتواند تام و مطلق باشد. براي نمونه شخصي كه ميتواند مردهيي را زنده سازد، صفت خاصي از (صفات) خدا را هر چند در شكل محدودي متجلي ميسازد. او در مقام قرب خدا ميايستد. نخستين گام در اين مرتبه حال دوستي (خُلَّت) است كه وي در آنجا ميتواند از راه لفظ «كُنْ» (باش) همچون خدا بيافريند. به تعبير حديث معروف «خدا گوشي ميشود كه او توسط آن ميشنود، و چشماني كه به وسيلهي آنها ميبيند و زباني كه با آن سخن ميگويد، و دستاني كه با آنها ميگيرد، و گامهايي كه با آنها راه ميرود».
دومين گام در اين مرتبه، حال حب است كه در آنجا عاشق و معشوق (محب و محبوب) يكي ميشوند و هر يك ديگري را عرضه ميكنند. واپسين گام در اين مرتبه حال ختام است كه در آنجا فرد با حقيقت حق تشخُّص مييابد. اين مقام از دسترس بشر عادي بيرون است.


پانوشتها


1. العَماءُ: السحاب (لسان العرب). نويسنده (العماء) را (العمي) خوانده و به كوري (blindness) ترجمه كرده، و آن اشتباه است، چه گيلاني اين تعبير را از ابنعربي گرفته (هر چند ابنعربي نيز از حديث نبوي اقتباس كرده) و او در فصّ دهم فصوص الحكم (فَصُّ حكمةٍ اَحَدّيه في كلمة هوديّةٍ)، ص 111-110، چاپ ابوالعلاء عفيفي، بيروت، 1365 ه.ق. گويد: «اوّله العَماء الذي مافوقه هواءٌ. و ما تحته هواءٌ. و كان الحقُّ فيه قَبْلَ اَنْ يَخْلُقَ الخَلْقَ....».
2. مؤلف آوا نويسي اين واژه را (أنيّت) آورده كه درست نيست، در متون فلسفي و عرفاني اَنّيّت و اَن'انيّت آمده است. رش به: فصوص الحكم ابنعربي (ص 17 و 69، چاپ عفيفي).
3. به قول مولوي (مثنوي، دفتر 5، ص 483، علاءالدوله):
داند آن عقلي كه او دل روشني است در ميان ليلي و من فرق نيست
من كيم ليلي و ليلي كيست من ما يكي روحيم اندر دو بدن
] -م [
4. نويسنده آيه را به صورت زير ترجمه كرده «ما آسمانها، زمين و آنچه را كه در ميان آنهاست به حق آفريديم». در متن اصلاح شد. - م.
5. به قول شاعر:
ظهور تو به من است و وجود من از تو وَلَسْتَ تَظْهَرُ لولايَ لم اَكُن لَوْلاك
] -م [
6. به قول محمود شبستري:
زاحمد تا احد يك ميم فرق است جهاني اندر آن يك ميم غرق است
احد در ميم احمد گشته ظاهر در اين دور اول آمد عين آخر
] - م [
7. Metempsychosis (يا حُلول).
8. خلق ما بر صورت خود كرد حق وصف ما از وصف او گيرد سَبَق
آدم اسطرلاب گردون عُلُوست وصف آدم مظهر آيات اوست
(مثنوي، دفتر چهارم)
واصل حديت اين است: «ان الله خلق آدم علي صورته» (سيوطي، جامع الصغير، ج 1، ص 111، قاهره 1325 ه.ق). ] -م [
9. در متن در برابر "hte gude" (المهدي) آورده، و آن در اينجا اشتباه است و درست (الهادي) است. اين واژه اگر چه در قرآن نيامده (و حال آنكه الهادي 10 بار آمده است)، امّا عارفان انسانِ كامل را المَهديّ نيز ناميدهاند. عزيز الدّين نَسَفي گويد (الانسان الكامل، ص 5-4، چاپ ماريژان موله، 1362/1983): «اي درويش! انسانِ كامل را شيخ و پيشوا و هادي و مهدي گويند، و دانا و بالغ و كامل و مكّمل گويند، و امام و خليفه و قطب و صاحبِ زمان گويند و جامِ جهان نما و آينهي گيتي نماي و ترياقِ بزرگ و اكسير اعظم گويند، و عيسي گويند كه مرده زنده ميكند، و خضر گويند كه آبِ حيات خورده است، و سليمان گويند كه زبانِ مرغان داند...»
10. prophet - saints
11. «فَاِذا سَوَّيْتُهُ و نَفَخْتُ فيه من روُحي فَقَعُوا لهُ ساجدين.»
12. «الله نور السموات و الارض، مَثَل نوره كمشكوة....»
13. «لاَيَسعنَي ارضي و الاسَمائي بل يَسَعُني قلبُ عَبْديَ المؤمن» (سيوطي، الجامع الصغير، ج 2، ص 151).
مولوي در اين معني گويد (مثنوي، دفتر 3، ص 218، چاپ علاءالدوله):
گفت پيغمبر كه حق فرموده است من نگنجم هيچ در بالا و پست
در دل مؤمن بگنجم اي عجب گرمرا خواهي در آن دلها طلب
] - م [
14. «....ما مِن دابة الاهُوَ آخذُ بناصيُتها...»
15. اين معني اقتباس است از آيهي كريمه «... و من الليل فَتَهَجَّدْ بهِ نافِلةً لك عَسَي اَنْ يَبْعثَكَ ربَك مقاماً محموداً» (سورة الاسراء، 17/ آيه 79).

                                                                                            توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در جمعه 1385/10/29 و ساعت  | 
مدیریت دانش ( قسمت آخر )
                                     هو


تعريف تكنولوژي


از نظر لغوي، دانش فن (تكنولوژي) را مي توان شامل فنوني دانست كه توصيف، تاريخ، فلسفه، فنون و چگونگي تجسم و شكل گيري، نقل مكان و تكامل فعاليت هاي فني را در بر مي گيرد.
«دانش فن» در مقابل «فن» به معني يك تجربه مبتني بر قوانين غيرمستقيم، (سيستمي) قرار مي گيرد كه بيشتر با تفحص و تجسم بلافاصله واقعيت به دست مي آيد تا با يك تجربه متفكرانه. در نتيجه «دانش فني» عبارت است از شناختن سازمان يافته و شكل گرفته فنون، در صورتي كه در اصطلاح معمول، ندرتاً وجه تمايز بين اين دو رعايت مي شود و همواره «دانش فني» جايگزين «فن» شده است. «دانش فني» در اصل، ترجمه كلمه تكنولوژي مي باشد كه ريشه انگليسي دارد و تركيبي است از دو كلمه لاتين تكنو به معني فن و لوژي به معني مطلق يا دانش.
«دانش فن» را مي توان ويژگي ها يا فوت و فن انجام دادن يك فعاليت توليدي نيز دانست كه بيشتر شامل اطلاعات است تا ماشين آلات.
تكنولوژي تشكيل شده است از :


1- تكنولوژي متبلور شده در دست و ذهن انسان به صورت نيروي متخصص و كاربردي.
2- تكنولوژي متبلورشده در ابزار توليد
3- تكنولوژي مكتوب به صورت نوشته هاي علمي و اسناد و مدارك و طرح و نقشه و …


براي دستيابي به تكنولوژي، لازم است بر مجموع عوامل تشكيل دهنده آن دست يابيم.
تكنولوژي، مفهومي بسيار وسيع تر از ماشين آلات و تجهيزات دارد و انواع و اجزاي گوناگوني را در بر مي گيرد. چون عمليات يك مجموعه بر هم اثر مي گذارند، لذا انواع تكنولوژي هاي مورد استفاده در مجموعه، بر نتايج حاصل از يكديگر اثر مي گذارند و هماهنگي بين اين تكنولوژي ها لازم است تاسازمان به كارآيي و اثربخشي مطلوب دست يابد. پيشرفت نامتناسب در يك جزء از اجزاي يك تكنولوژي ، به علت ناهماهنگي با اجزاي ديگر موجب كسب نتيجه دلخواه نمي شود.
بقا و رشد يك مؤسسه به «توان رقابتي» آن مؤسسه در انجام فعاليت هاي خود و ايجاد مازاد بستگي دارد. توان رقابتي موسسه نيز به تكنولوژي هاي مورد استفاده اش بستگي دارد. بنابراين تكنولوژي و پيشرفت تكنولوژي هاي مهم در فعاليت هاي يك مؤسسه كليد موفقيت آن مؤسسه است.
هر چقدر يك تكنولوژي در ايجاد مزيت رقابتي در يك مؤسسه مهم تر باشد، توسعه، آن تكنولوژي براي موسسه از اهميت بيشتري برخوردار است. و برعكس، اگر يك تكنولوژي در افزايش توان رقابت و ايجاد مزيت براي يك مجموعه مؤثر نباشد، پيشرفت آن براي آن مجموعه ارزشي ندارد و لذا به طور مستمر از طرف آن مجموعه حمايت نمي شود.
برنامه ريزي و اولويت بندي براي توسعه و پيشرفت تكنولوژي يك مجموعه بايد با توجه به نقش و اهميت فعاليت ها در ايجاد توان رقابتي در مجموعه انجام شود تا توسعه تكنولوژي به بهبود راندمان در انجام آن عمليات و افزايش مازاد توليدي توسط مؤسسه منجر شود و امكان تخصيص منابع بيشتري براي توسعه هاي بعدي تكنولوژي را فراهم آورد.


• تكنولوژي، جهان امروز را يكپارچه كرده است.
• تكنولوژي كامپيوتر، انقلابي در سيستم هاي توليد ايجاد كرد، به اين معني كه بشر از توليد محصول واحد، دسته اي و انبوه به توليد قابل انعطاف رسيد.


نقش مديريت در افزايش سطح تكنولوژي


مديريت هر مجموعه با تدوين هدف ها، تنظيم برنامه ها و تخصيص منابع، سازماندهي، تامين و پرورش نيروي انساني، ايجاد انگيزش و رهبري و سرانجام، نظارت و ارزيابي فعاليت هاي يك مجموعه در بقا و رشد و تحول آن مجموعه نقش اساسي دارد. تكنولوژي و پيشرفت هدفمند آن، كه از عوامل مهم بقا و رشد يك مجموعه است، نيز تحت تأثير نقش مهم و تعيين كننده مديريت است. نقش مديريت در انتقال و توسعه تكنولوژي فقط در سطح بنگاه ها و مؤسسات اقتصادي، اجتماعي مهم نيست. بلكه مديريت در سطوح مختلف اداره جامعه در انتقال و توسعه تكنولوژي نقش دارد. شكل شماره (9) سطوح مختلف مديريتي را كه در ارتقاي سطح تكنولوژي نقش دارند نشان مي دهد. شرح نقش عمده و مهم هر يك از سطوح مزبور به قرار ذيل است :


انواع استراتژي هاي تغيير


با توجه به اين كه بيشتر تغييرات برنامه ريزي شده از نوع تدريجي هستند، مديران براي سودجستن از مزاياي استراتژيك مي توانند در سازمان چهار نوع تغيير ايجاد كنند. اين چهار نوع تغيير در نمودار شماره 10 ارائه شده است. آن ها عبارتند از : 1ـ كالاها و خدمات، 2ـ استراتژي و ساختار 3ـ مردم و فرهنگ، 4ـ تكنولوژي. اين عوامل بستري ارائه مي كنند كه مي توان با توجه به چهار نوع تغيير در محيط رقابت بازار جهاني و در سطح بين المللي ايستادگي كرد. هر شركتي از نظر «محصولات و خدمات»، «ساختار و سيستم ها»، «كاركنان و اعضاي سازمان» و «تكنولوژي»، تركيبي خاص دارد. به هنگام ايجاد تغيير بايد نوع بازارهايي كه شركت مزبور در آن ها فعال است، مورد توجه قرار داد.
• تغيير در كالاها و خدمات. تغيير در محصولات و خدمات مربوط به «ارائه محصولات جديد»، «تغيير در شيوة توليد» يا به طور كامل «راه اندازي خطوط جديد» توليد مي شود. معمولاً براي افزايش سهم بازار يا ايجاد بازار، دستيابي به مشتريان جديد محصولات تازه اي توليد و عرضه مي شوند. براي مثال شركت خودروسازي «جنرال موتورز» خودرو جديدي به نام «ساترن» توليد و به بازار عرضه كرد. ارائة نوعي خدمت جديد در دانشگاه مي تواند به صورت درس هايي بدون واحد (صفر واحدي) باشد كه براي بزرگسالان ارايه مي شود.
• تغيير در تكنولوژي. اين نوع تغيير در رابطه با فرايند توليد سازمان صورت مي گيرد كه شامل دانش، آگاهي و مهارتي مي شود كه مشخص كنندة ميزان شايستگي سازمان است. هدف از ايجاد چنين تغييري اين است كه كارايي و نيز مقدار يا ميزان توليد افزايش يابد. تغيير در تكنولوژي يعني به كارگيري روش هايي (تكنيك هايي) براي ارائه محصولات يا خدمات بهتر. در اين راستا امكان دارد شيوه هاي انجام كار، وسايل، ابزار، دستگاه ها يا شيوه هاي انجام امور تغيير كند. براي مثال در يك دانشگاه، تغير در تكنولوژي شامل تغييراتي مي شود كه در شيوة تدريس صورت مي گيرد. نمونه ديگر آن تغييراتي است كه يك شركت توليد كننده وسايل و تجهيزات هواپيمايي، ساختار خط مونتاژ خود را تغيير داد تا چراغ راهنماي هواپيماها را توليد كند.


منبع:


joseph e. mccann, design principles for an inovating company, academy of management executive 5 (may 1999) : 76-93
در دنياي كنوني كه تغييرات به سرعت صورت مي گيرد، اگر شركت به صورت دائم در حال پيشرفت نباشد يا نتواند از تكنولوژي هاي پيشرفته استفاده كند و در برابر تغييرات عوامل محيطي واكنش مناسب نشان ندهد پس از اندك زماني دفتر زندگي اش بسته خواهد شد. ولي هنگامي كه مسأله تغيير تكنولوژي مطرح مي شود سازمان ها با يك وضع متناقض روبه رو مي شوند زيرا شرايطي كه موجب ابراز نظرها و عقايد جديد و تأييد آن ها مي شوند نمي توانند بستر مناسبي براي اجراي همان عقايد و نظريه ها باشند. يك سازمان خلاق و نوآور بايد انعطاف پذير باشد، به كاركنان تفويض اختيار نمايد و نبايد قوانين و مقررات شديد به اجرا در آورد. يك ساختار ارگانيك، پويا و انساني مي تواند موجب بروز تغييرات شود و در زمرة بهترين سازمان هايي قرار مي گيرد كه مي تواند خود را با محيط متشنج سازگار كند.
انعطاف پذيري يك سازمان ارگانيك (پويا و انساني) منوط به آزادي عملي است كه به افراد داده مي شود تا نظرها و عقايد جديد ارائه نمايند. در سازمان هاي ارگانيك فرايند نوآوري و خلاقيتي كه مسير رو به بالا بپيمايد تقويت و تأييد مي شود. مديران ردة مياني و پايين سازمان نظرها و عقايد جديدي ارائه مي كنند، زيرا به آنان آزادي عملي نسبي داده شده است تا نظراتي را عرضه و آنها را بيازمايند. عيبي كه بر اين سازمان ها گرفته مي شود اين است كه ساختارهاي ارگانيك هميشه براي ارائه نظرات جديد، در زمينة توليد يكنواخت، مطلوب ومناسب نيستند. در اين مورد، نظر سازنده اين است كه بايد در سازمان ها ساختارهايي به وجود آورد كه ارگانيك و مكانيكي باشند تا بتوان هم خلاقيت و نوآوري ايجاد نمود و هم اينكه كارآيي سازمان را بالا برد. بسياري از شركت ها براي اين كه بتوانند اين دو هدف ضد و نقيض را تأمين كنند به جنبة خاصي از تكنولوژي روي آورده اند كه آن را نگرش دو منظوره مي نامند.
اگر ساختار يك سازمان ارگانيك (پويا) باشد، كاركنان و مديران ردة پايين سازمان از استقلال و آزادي عمل بيشتري برخوردارند و امكان دارد در برابر نوآوري هاي مقامات ارشد ايستادگي و مقاومت كنند. اگر تغييراتي كه بايد در تكنولوژي رخ دهد، ازنظر سازمان اهميت زيادي داشته باشد، سعي مي شود تا از ساختار ارگانيك (پويا) استفاده شود.
در نمودار شماره 11 تفاوت تغييرات اداري و فني (تكنولوژي) ارائه شده است. تغييرات فني مسير پايين به بالا را مي پيمايند و ساختار سازمان «ارگانيك (پويا)» مي باشد. سازمان هايي كه بايد مرتباً شاهد تغييرات اداري باشند داراي ساختار مكانيكي هستند و مسير تغيير از بالا به پايين است. براي مثال، هنگامي كه سازمان ها و نهادهاي دولتي درصد بر مي آيند از كامپيوتر استفاده كنند، يك مسير بالا به پايين طي مي شود و اين تغيير در واحدهايي به سرعت انجام مي شود كه ساختار مكانيكي داشته باشند. اگر دستورالعمل يا بخشنامه اي در رابطه با منع سيگاركشيدن صادر گردد باز هم مسير بالا به پايين طي خواهد شد.
خلاقيت و نوآوري ضامن رشد سازمان
زنداني كردن انديشه هاي خوب در سر ، همتاي گوشه نشيني است.
good thoughts in your head not delivered mean squat”
سازمان ها و شركت ها بر برهه اي از زمان كه تحت عناوين مختلف از جمله «عصر دانش» «عصر فراصنعتي» «عصر جامعه اطلاعاتي» «عصر عدم تداوم» «عصر جوامع موقت» «عصر سرعت»، و بالاخره «عصر خلاقيت و نوآوري» مطرح شده است، خود را در جهت مديريت تغييرات شتابان و دگرگوني هاي ژرف جهاني آماده مي سازند.
در اين مقطع حساس، جدالي براي احراز برتري هاي صنعتي، علمي و فني در قرن آينده شروع شده است و كشورهاي توسعه يافته، سازمان ها و مؤسسات آينده نگر براي رويارويي با اين تحولات گستره و فراگير به جستجوي روش هاي نوين پرداخته اند. سرعت تغييرات و تحولات از حد تصور فراتر رفته، به گونه اي كه خلاقيت و نوآوري به عنوان اصلي اساسي از عوامل مهم بقاي سازمان ها و شركت هاي جوان پذيرفته شده است. بر اساس اين استدلال، كشورهاي پيشرفته بر آموزش خلاقيت تأكيد بسيار كرده و در اين راستا در انتخاب افراد خلاق، نوآور و آينده نگر، كه رهيافت هاي بديع و خلاق براي مسايل پيچيده ارائه كنند، توجه خاص مبذول داشته اند.

مفهوم خلاقيت و نوآوري


خلاقيت به كارگيري تواناييـهاي ذهني براي ايجاد يك فكر يا مفهوم جديد است.
خلاقيت به معناي توانايي تركيب ايده ها در يك روش منحصر به فرد يا ايجاد پيوستگي بين ايده هاست.
خلاقيت بر خلق چيز نو دلالت دارد. كائو (1989) خلاقيت را يك فرآيند انساني مي داند كه به نتيجة نو و مفيد (حل مشكل فعلي يا برآورده ساختن يك نياز) مي انجامد.
نوآوري به كارگيري ايده هاي نوين ناشي از خلاقــيت است كه مي تواند يك محصول جديد، خدمت جديد يا راه حل جديد انجام كارها باشد.
نوآوري فرايــند ادراك يا ايجاد دانـش مربوط و تـبديل آن به محصولات و خدمـات بهبود يافـته و يا جديد، براي افـرادي كه خواهان آنها هستند، مي باشد.
نوآوري فرايند اخذ ايدة خلاق و تبديل آن به محصول، خدمات و روش هاي جديد عمليات است.
نوآوري استعداد و توانايي تغيير يا انطباق را به وجود مي آورد.
بهره برداري«exploitation» + اختراع + تصور«conception» يا مفهوم = نوآوري
هر سازمان براي دستيابي به نوآوري، نيازمند ايجاد انديشه هاي خلاق است.


                                                                                         توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در چهارشنبه 1385/10/27 و ساعت  | 
ابراهیم گیلانی ( قسمت چهارم )
                                     هو


ولايت‌ و نبوت‌


عبدالكريم‌ به‌ استناد به‌ ابن‌عربي‌ از شيخ‌ عبدالقادر نقل‌ مي‌كند «اي‌ پيامبران‌! شما را انبيا ناميده‌اند ولي‌ ما چيزي‌ به‌ دست‌ آورده‌ايم‌ كه‌ شما نياورده‌ايد». صوفي‌ ديگري‌ مي‌گويد «ما در بحر ولايت‌ فرو رفته‌ايم‌ در حالي‌ كه‌ انبيا بر ساحل‌ آن‌ ايستاده‌اند». عبدالكريم‌ خاطرنشان‌ مي‌كند كه‌ اين‌ سخنان‌ از حقيقت‌ بهره‌يي‌ دارند، ولي‌ يك‌ نبي‌ به‌ عنوان‌ نبي‌ از ولي‌ به‌ عنوان‌ ولي‌ برتر است‌. 

او نبوت‌ را به‌ عنوان‌ مرتبه‌ي‌ پيشرفته‌ و كاملي‌ از ولايت‌ مي‌شمارد. هفتمين‌ مرتبه‌ از سلوك‌ روحاني‌ قرب‌ است‌ كه‌ او آن‌ را «ولاية‌الكبري‌» مي‌نامد. اين‌ مرتبه‌ چهار جنبه‌ دارد: نخستين‌ جنبه‌ دوستي‌ (خُلَّت‌) است‌، مقامي‌ است‌ كه‌ ابراهيم‌ بدان‌ رسيد. جنبه‌ي‌ دومين‌ حبّ است‌، كه‌ در آن‌ محمد(ص‌) مقام‌ عاشق‌ خدا (حبيب‌الله‌) داده‌ شد. سومين‌ جنبه‌ خاتميت‌ است كه‌ پايگاه‌ محمد است‌ (مقام‌ محمدي‌)، كه‌ در آنجا رايت‌ احمدي‌ براي‌ او برافراشته‌ شد. واپسين‌ و چهارمين‌ مرتبه‌ بندگي‌ (عبديّت‌) است‌ جايي‌ كه‌ خدا او را با نام‌ «عبد» خواند. در اين‌ مرحله‌ وي‌ يك‌ پيامبر شد و با پيامي‌ به‌ سوي‌ مردم‌ فرستاده‌ شد. مردمان‌ ديگري‌ كه‌ در كسب‌ يا رسيدن‌ به‌ اين‌ مرتبه‌ توفيق‌ مي‌يابند تنها مجازند كه‌ عباد خوانده‌ شوند و آنان‌ در همه‌ي‌ حضرات‌ (يا مقامات‌) وجود خلفا يا نُوّاب‌ محمد هستند. برخي‌ از اوليا هستند كه‌ متحمل‌ رياضت‌ روحاني‌ شده‌اند و به‌ درجه‌ي‌ كمال‌ رسيده‌اند، ولي‌ هدف‌ آنان‌ اصلاح‌ مردم‌ نيست‌. چنين‌ اوليايي‌ انبيا هستند، ولي‌ نبوت‌ آنها از نبوت‌ محمد سرچشمه‌ مي‌گيرد. آنها برادران‌ او هستند كه‌ در حديث‌ زير به‌ آنها اشاره‌ شده‌ است‌: «من‌ علاقه‌ي‌ زيادي‌ به‌ برادراني‌ دارم‌ كه‌ پس‌ از مرگ‌ من‌ مي‌آيند». اين‌ مردم‌ اولياي‌ نبي‌ (10) هستند. نبوت‌ اين‌ اوليا به‌ نظر گيلاني‌ تشريعي‌ نيست‌، بلكه‌ (نبوت‌) تقريبي‌، تبليغ‌ (رسالت‌ نبي‌اكرم‌)، و تشييد شريعت‌ الهي‌ است‌. اين‌ اولياي‌ نبي‌ علم‌ نبوت‌ خود را مستقيماً دريافت‌ مي‌كنند، يعني‌ از همان‌ سرچشمه‌اي‌ كه‌ انبيا معرفت‌ خودشان‌ را از آنجا اقتباس‌ مي‌كنند.
او ميان‌ ولايت‌، نبوة‌الولاية‌، و نبوت‌ تشريعي‌ فرقي‌ قائل‌ است‌. ولايت‌ مرتبه‌اي‌ است‌ كه‌ در آن‌ خدا به‌ يك‌ عارف‌ اسماء و صفات‌ خود را از طريق‌ علم‌، ولايت‌، حال‌، و قدرت‌ الهام‌ مي‌كند و بنابراين‌ محافظ‌ و رفيق‌ (متولي‌) او مي‌شود. در نبوة‌الولاية‌ بنده‌ي‌ وارسته‌ (العبد الكامل‌) از سوي‌ خدا مأمور مي‌شود كه‌ توجه‌ خود را معطوف‌ به‌ مردم‌ سازد، بدين‌ ترتيب‌ وي‌ ممكن‌ است‌ آنان‌ را در پرتو شريعت‌ الهي‌ به‌ سوي‌ حيات‌ اخلاقي‌ و روحاني‌ بهتري‌ هدايت‌ كند. آن‌ كسي‌ كه‌ اين‌ وظيفه‌ را پيش‌ از محمد انجام‌ مي‌داد رسول‌ بود، و آن‌ كس‌ كه‌ وظيفه‌ي‌ مذكور را پس‌ از وي‌ بر عهده‌ گرفت‌ خليفه‌ي‌ او بود، ولي‌ وي‌ در كار رسالت‌ خود پايگاه‌ مستقلي‌ ندارد؛ او پيرو محمد(ص‌) است‌، مانند اوليايي‌ نظير بايزيد، جنيد، عبدالقادر گيلاني‌، ابن‌عربي‌ و جز آنها. آن‌ كس‌ كه‌ پايگاهي‌ مستقل‌ دارد و از پيامبر ديگري‌ پيروي‌ نمي‌كند متعلق‌ به‌ مرتبه‌ي‌ نبوت‌ تشريعي‌ است‌، ولي‌ اين‌ (مرتبه‌) پس‌ از مرگ‌ محمد(ص‌) به‌ پايان‌ آمده‌ است‌. 

بنابراين‌ ولايت‌ رابطه‌ي‌ خاصي‌ را ميان‌ رب‌ و عبد عرضه‌ مي‌كند، نبوت‌ ولايت‌ جنبه‌يي‌ از (وجود) ولي‌ است‌ كه‌ ميان‌ خالق‌ و مخلوق‌ مشترك‌ است‌، نبوت‌ تشريعي‌ يك‌ تخصيص‌ مستقل‌ و پايدار است‌، و رسالت‌ جنبه‌يي‌ است‌ كه‌ دال‌ بر رابطه‌ي‌ ميان‌ بنده‌ي‌ خدا و آفريدگان‌ است‌. 

يك‌ نبي‌ در عين‌ حال‌ هم‌ ولي‌ و هم‌ نبي‌ است‌، ولي‌ جنبه‌ي‌ ولايت‌ او بر جنبه‌ي‌ نبوت‌ او رجحان‌ دارد، هر چند كه‌ هر نبيِّ ولي‌ بر ولي‌ (تنها) راجحِ است‌. به‌ نظر گيلاني‌ محمد(ص‌) خاتم‌ پيامبران‌ است‌ زيرا او هيچ‌ حكمت‌، هدايت‌ و سِرّي‌ را نامُبيَّن‌ رها نكرد. هر چيزي‌ كه‌ براي‌ مردم‌ دانستن‌ و فراگرفتن‌ آن‌ ضروري‌ بود توسط‌ او تبليغ‌ و اعلام‌ شده‌ است‌. هيچ‌ صوفي‌ نمي‌تواند چيزي‌ را بداند يا تجربه‌ كند كه‌ توسط‌ آن‌ حضرت‌ تجربه‌ نشده‌ است‌ و، بنابراين‌، جز پيروي‌ وي‌ چاره‌يي‌ ندارد. «پس‌ از محمد(ص‌) نبوت‌ تشريعي‌ به‌ پايان‌ رسيده‌ است‌». 

علم‌النفس‌ - قلب‌


واژه‌ي‌ قلب‌ اغلب‌ توسط‌ صوفيان‌ به‌ عنوان‌ خِزانه‌ دروني‌ترين‌ اسرار علم‌ الهي‌ به‌ كار مي‌رود: قلب‌ در اينجا قطعاً به‌ معني‌ اندامِ جسمانيِ تن‌ آدمي‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ لفظ‌ نمادي‌ است‌ از براي‌ جنبه‌ي‌ عقلاني‌ يا روحاني‌ انسان‌. گيلاني‌ به‌ پيروي‌ از ابن‌عربي‌ آن‌ را با روح‌ الهي‌ مماثل‌ مي‌شمارد كه‌ بنا به‌ قرآن‌ در كالبد آدم‌ دميده‌ شده‌ است‌ (سوره‌ي‌ الحجر، 15/29). (11) 

قلب‌ آن‌ نور جاودانه‌اي‌ است‌ كه‌ در ذاتِ (عين‌) موجودات‌ ] يعني‌ محمد(ص‌) يا انسان‌ كامل‌ [ مي‌تابد، و بدين‌ ترتيب‌ خدا مي‌تواند انسان‌ را از طريق‌ آن‌ ببيند. اين‌ قلب‌ مركز وجدان‌ خدا و محيط‌ دواير همه‌ي‌ موجودات‌ است‌. اين‌ قلب‌ آنچه‌ را كه‌ در قرآن‌ نور خوانده‌ شده‌ (سوره‌ي‌ النور، 24/35) (12) نمودار مي‌سازد. اين‌ قلب‌ همه‌ي‌ اسماء و صفات‌ الهي‌ را منعكس‌ مي‌سازد و با اين‌ همه‌ گه‌گاه‌ توجه‌ خود را به‌ اسم‌ خاصي‌ معطوف‌ مي‌كند و پس‌ از آن‌ صورت‌ كاملي‌ از آن‌ (اسم‌) مي‌گردد. 

ماهيت‌ حقيقي‌ قلب‌، الهي‌ و خالص‌ است‌. ولي‌ به‌ سبب‌ اميال‌ حيواني‌ گاهي‌ خلوص‌ و صفاي‌ خود را از دست‌ مي‌دهد، ولي‌ پس‌ از دوره‌يي‌ رياضت‌ جسماني‌ و روحاني‌ مي‌تواند آن‌ حال‌ را باز يابد، و دوام‌ اين‌ (رياضت‌)، بنابر اندازه‌ي‌ تأثير اميال‌ حيواني‌، در نوسان‌ است‌. عبدالكريم‌ معتقد است‌ كه‌ برخي‌ از مردان‌ بزرگ‌ خود را معروض‌ يك‌ نوع‌ رياضت‌ شديد صوفيانه‌ قرار مي‌دهند و در نتيجه‌ آن‌ اشراق‌ الهي‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ حق‌ نه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ لطف‌ دريافت‌ مي‌كنند. وي‌ براي‌ تأييد اين‌ مطلب‌ شعري‌ از شيخ‌ عبدالقادر گيلاني‌ نقل‌ مي‌كند كه‌ گفت‌:
«من‌ به‌ چريدن‌ در مراتع‌ رضا (تسليم‌ به‌ اراده‌ي‌ خداوند) ادامه‌ دادم‌ و به‌ مرتبه‌يي‌ رسيدم‌ كه‌ (نتيجه‌ي‌) لطف‌ الهي‌ نبود (بلكه‌ محصول‌ كوششهاي‌ خود من‌ بود)». 

قلب‌ مرآت‌ حقايق‌ وجود است‌ يا ممكن‌ است‌ آن‌ را صورت‌ عالم‌ خواند. خدا مي‌گويد «آسمان‌ من‌ و زمين‌ من‌ مرا در بر نتواند گرفت‌، تنها دل‌ بنده‌ي‌ مؤمن‌ من‌ است‌ كه‌ گنجايش‌ مرا دارد» (13) به‌ نظر الجيلي‌ اين‌ بيان‌ ثابت‌ مي‌كند قلب‌ مقام‌ اَوّلي‌ دارد و عالم‌ تنها مرتبه‌ي‌ ثانوي‌. 

ادراك‌ خدا توسط‌ قلب‌ داراي‌ سه‌ نوع‌ است‌: الف‌) به‌ وسيله‌ي‌ علم‌ يا معرفت‌ تنها قلب‌ قادر است‌ خدا را چنان‌ كه‌ او هست‌ بفهمد و بشناسد. اشياء ديگر خدا را از اين‌ يا آن‌ جنبه‌ مي‌تواند و بايد بشناسد، ولي‌ تنها قلب‌ است‌ كه‌ مي‌تواند او را به‌ تمامي‌ ادراك‌ كند. ب‌) به‌ وسيله‌ي‌ مشاهده‌. از طريق‌ اين‌ ديدار (كشف‌) قلب‌ زيباييهاي‌ چهره‌ي‌ اللّه‌ را مشاهده‌ مي‌كند و ذوق‌ اسماء و صفات‌ او را درمي‌يابد. ج‌) از طريق‌ خلافت‌. در اين‌ مرحله‌، انسان‌ چنان‌ تجسم‌ كامل‌ اسماء و صفات‌ الهي‌ مي‌شود كه‌ احساس‌ مي‌كند ذات‌ او با ذات‌ الهي‌ مماثل‌ شده‌ است‌. پس‌ از اين‌، وي‌ خليفة‌الله‌ مي‌گردد. 

عقل‌


سه‌ نوع‌ عقل‌ وجود دارد: عقل‌ اول‌، عقل‌ كلي‌، و عقل‌ معاش‌. عقل‌ اول‌ كانون‌ صورت‌ علم‌ الهي‌ در عالم‌ وجود است‌، و در اين‌ صورت‌ با قلم‌ اعلي‌ مماثل‌ است‌. اين‌ عقل‌ به‌ صورت‌ جلي‌ و تحليلي‌ شامل‌ آن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ در ذهن‌ الهي‌ به‌ صورت‌ خفي‌ و تركيبي‌ موجود است‌. اين‌ عقل‌ نور علم‌ الهي‌ است‌ كه‌ نخستين‌ تجلي‌ (يا مظهر) ذات‌ الهي‌ در جهان‌ پديداري‌ است‌.
عقل‌ كلي‌ مُدْرِكِ روشنگري‌ است‌ كه‌ در آن‌ صور علمي‌يي‌ متجلي‌ مي‌گردد كه‌ در عقل‌ اول‌ مخزون‌ است‌. الجيلي‌ عقيده‌ي‌ آن‌ كساني‌ را كه‌ عقل‌ كلي‌ را به‌ منزله‌ي‌ خلاصه‌ي‌ عقول‌ همه‌ي‌ موجوداتِ عاقل‌ به‌ شمار مي‌آورند رد مي‌كند، زيرا عقل‌ يك‌ واحد و يك‌ جوهر است‌. 

عقل‌ معاش‌ نوري‌ است‌ كه‌ با قوانين‌ فكر معين‌ و محدود مي‌گردد. حوزه‌ي‌ فعاليت‌ آن‌ تنها محدود به‌ يك‌ جنبه‌ از جنبه‌هاي‌ گوناگون‌ عقل‌ كلي‌ است‌، اين‌ عقل‌ هيچ‌گونه‌ دسترسي‌ به‌ عقل‌ اول‌، كه‌ در فراسوي‌ استنباطات‌ منطقي‌ است‌ و حوزه‌يي‌ است‌ كه‌ الهام‌مقدس‌ (وحي‌ الهي‌) در آنجا تحقق‌ مي‌يابد، ندارد. عقل‌ معاش‌ تنها يك‌ حوزه‌ دارد و آن‌ طبيعت‌ است‌، در حالي‌ كه‌ عقل‌ كل‌ دو حوزه‌ دارد يعني‌ حكمت‌ و قدرت‌، و نتيجه‌ي‌ آن‌ اين‌ است‌ كه‌ معرفتي‌ كه‌ از طريق‌ اين‌ عقل‌ دوم‌ به‌ دست‌ مي‌آيد مصون‌ از خطاست‌ و تقريباً همه‌ چيز را دربرمي‌گيرد، در حالي‌ كه‌ معرفتي‌ كه‌ از راه‌ عقل‌ معاش‌ كسب‌ مي‌شود حوزه‌ آن‌ محدود و خطاپذير، و غالباً از قُماشِ ظن‌ است‌. او عقول‌ سه‌ گانه‌ را چنين‌ بيان‌ مي‌كند: عقل‌ اول‌ مانند آفتاب‌ است‌، عقل‌ كلي‌ مانند آب‌ است‌ كه‌ اشعه‌ي‌ خورشيد را منعكس‌ مي‌سازد، و حال‌ آنكه‌ عقل‌ معاش‌ مانند انعكاس‌ آب‌ است‌ كه‌ بر روي‌ ديواري‌ مي‌افتد.
وهم‌- وهم‌ محمد(ص‌) توسط‌ خداوند از نور كامل‌ خويش‌ آفريده‌ شد و، بنابراين‌، وهم‌ مذكور در جهان‌ پديداري‌ به‌ صورت‌ كاملي‌ متجلي‌ شده‌ است‌. وهم‌ قوي‌ترين‌ قوه‌يي‌ است‌ كه‌ انسان‌ مالك‌ آن‌ است‌، زيرا وهم‌ بر عقل‌، فكر و تخيل‌ غالب‌ مي‌آيد. بنابراين‌، اين‌ قوه‌ بزرگ‌ترين‌ استعداد براي‌ فهم‌ (عقلاني‌) و حفظ‌ و بقاء است‌. و قدرت‌ و نفوذش‌ بر روي‌ هستي‌ از همه‌ چيز بيشتر است‌. از طريق‌ همين‌ قوه‌ است‌ كه‌ يك‌ شخص‌ عاقل‌ مي‌تواند به‌ وجود خدا اعتراف‌ كرده‌ او را بپرستد. اين‌ قوه‌ نور يقين‌ است‌ و هركس‌ بتواند بر آن‌ تسلط‌ يابد سَرْوَرِ هر دو جهان‌ مادي‌ و معنوي‌ مي‌گردد. ولي‌ هر آنكه‌ مقهور آن‌ بشود اسير تاريكي‌ و حيرت‌ مي‌شود. 

همت‌ عبارت‌ از تمركز ذهن‌ بر روي‌ يك‌ موضوع‌ است‌ و آن‌ معادل‌ چيزي‌ است‌ كه‌ معمولاً اراده‌ يا نيروي‌ اراده‌ خوانده‌ مي‌شود. و آن‌ قوه‌ي‌ بسيار نيرومندي‌ است‌ كه‌ بنا بر اعتقاد الجيلي‌، همواره‌ مشتغل‌ به‌ تأمل‌ در (ذات‌) خداست‌. اگر كسي‌ تصميم‌ بگيرد كه‌ به‌ چيز خاصي‌ دست‌ يابد و اراده‌ي‌ خويش‌ را متمركز به‌ نيل‌ به‌ آن‌ كند، مطمئن‌ است‌ كه‌ در رسيدن‌ به‌ مقصود خويش‌ كامياب‌ خواهد بود. براي‌ كاميابي‌ دو شرط‌ ضرورري‌ وجود دارد، الف‌)تعيين‌ احتمالات‌ توفيق‌ يا به‌ عبارت‌ ديگر تعيين‌ هدف‌ در انديشه‌ و پس‌ از آن‌ عقيده‌ي‌ جازم‌ درباره‌ي‌ نتيجه‌، و ب‌) تمركز همه‌ي‌ كوششها درباره‌ي‌ موفقيت‌ و رسيدن‌ به‌ آن‌. اگر كسي‌ نتواند چنين‌ نمونه‌اي‌ از فعاليت‌ آشكار سازد، هرگز امكان‌ كاميابي‌ نخواهد داشت‌. در آغاز كار شخص‌ با مشكلات‌ و موانع‌ بزرگي‌ مواجه‌ مي‌گردد ولي‌ به‌ محض‌ اينكه‌ بر آنها غلبه‌ حاصل‌ شد، انسان‌ در آستانه‌ي‌ غلبه‌ بر نفس‌ و نيز غلبه‌ بر عالم‌ مادي‌ قرار مي‌گيرد.
گيلاني‌ ميان‌ اراده‌ (همت‌) و توجه‌ (هَمّ) فرقي‌ قائل‌ مي‌شود. موضوع‌ (واژه‌ي‌) نخستين‌ خدا و عالم‌ روحاني‌ است‌، در حالي‌ كه‌ موضوع‌ دومي‌ جهان‌ مادي‌ و امور مربوط‌ به‌ آن‌ است‌. ولي‌ براي‌ عارف‌ سزاوار نيست‌ كه‌ در مرتبه‌ي‌ هَمّ براي‌ زمان‌ درازي‌ توقف‌ كند، زيرا گاهي‌ اوقات‌ اين‌ كار مانعي‌ براي‌ پيشرفت‌ بعدي‌ مي‌شود. 

فكر


فكر كليدِ (در) غيب‌ است‌. به‌ نظر گيلاني‌ دو شيوه‌ براي‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ غيب‌ وجود دارد: الف‌) اختصاص‌ به‌ خدا، كه‌ از طريق‌ اسماء و صفات‌ الهي‌ كسب‌ مي‌شود، ب‌) اختصاص‌ به‌ دنيا كه‌ مبتني‌ بر شناخت‌ ماهيت‌ راستين‌ انسان‌ است‌، و همه‌ي‌ جنبه‌هاي‌ آن‌ بر ضد جنبه‌هاي‌ گوناگون‌ (خداي‌) رحمن‌ بسيج‌ شده‌ است‌. يكي‌ از اين‌ جنبه‌ها فكر است‌ كه‌ توسط‌ آن‌ ما مي‌توانيم‌ دزدانه‌ نظري‌ به‌ اسرار عالم‌ غيب‌ بيندازيم‌. وقتي‌ كسي‌ قادر باشد در رياضت‌ فكر به‌ كمال‌ برسد، موضوعات‌ يا اعيان‌ روحاني‌ را در مظهر مادي‌ آنها مي‌بيند. اين‌ عروج‌ بر دو نوع‌ است‌: الف‌) نوعي‌ از آن‌ با عبور از طريقي‌ كه‌ خداي‌ رحمن‌ مقرر كرده‌ به‌ دست‌ مي‌آيد. مردي‌ كه‌ اين‌ راه‌ را برمي‌گزيند به‌ راه‌ راست‌ افتاده‌ و به‌ نيروهاي‌ خلاق‌ دست‌ مي‌يابد. ب‌) نوع‌ دوم‌ «جادوي‌ احمر» است‌ كه‌ مستلزم‌ تفكر و تخيل‌ است‌ و چنان‌ است‌ كه‌ در آن‌ صواب‌ و خطا در هم‌ آميخته‌ باشد. اين‌ شيوه‌ي‌ تفكر نظري‌ است‌ كه‌ انسان‌ را در وادي‌ حيرت‌ و شك‌ فرود مي‌آورد.
اما اين‌ سخن‌ بدان‌ معني‌ نيست‌ كه‌ ورزش‌ فكر را بايد يكسره‌ محكوم‌ بكنيم‌. عبدالكريم‌ قبول‌ دارد كه‌ فكر احتمال‌ آن‌ را دارد كه‌ انسان‌ را از صراط‌ مستقيم‌ منحرف‌ سازد، ولي‌ اصولي‌ را نيز اظهار مي‌كند كه‌ با نيروي‌ آنها براي‌ آدميان‌ ممكن‌ است‌ كه‌ از نور انديشه‌ بهره‌مند شوند و خودشان‌ را از افتادن‌ در ورطه‌ها و تاريكي‌ حفظ‌ كنند. اصل‌ اول‌، به‌ نظر الجيلي‌، عقل‌ است‌ كه‌ همواره‌ مورد نياز است‌، همين‌طور تجربه‌ي‌ مكتسب‌ كه‌ اعتبار آن‌ توسط‌ مردان‌ در حيات‌ صوفيانه‌ي‌ آنان‌ مسجل‌ شده‌ است‌. اصل‌ دوم‌ نقل‌ يعني‌ معرفتي‌ است‌ كه‌ از راه‌ مطالعه‌ي‌ قرآن‌ و حديث‌ كسب‌ شده‌ است‌ و به‌ وسيله‌ي‌ آن‌ انسان‌ به‌ صحت‌ و واقعيت‌ عالم‌ غيب‌ معتقد مي‌گردد. ولي‌ اگر انسان‌ از پيروي‌ اين‌ اصول‌ سرباز زند و خود را تسليم‌ عقلِ بحثي‌ كند، مسلماً به‌ راه‌ حيرت‌ خواهد افتاد. 

                                                                        توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در سه شنبه 1385/10/26 و ساعت  | 
مدیریت دانش (قسمت هفتم )
                                       هو

طرح هاي عملي مديريت دانش


جهاني براي انديشه ها و دنيايي براي عمل وجود دارد.
ماتيو آرنولد mathew arnold
بحث در مورد «مديريت دانش»، معمولاً گفت و گوها را به سمت حيطه هاي فلسفي و انتزاعي سوق مي دهد. اين در حالي است كه مديريت دانش، دنيايي واقعي و ملموس دارد؛ جهان بودجه ها، ضرب العجل ها، سياست بازي هاي اداري و رهبري سازماني. اين طرح ها ، در بردارنده كوشش هاي سازمان براي استفاده عملي از دانش به منظور نيل به هدف هاي مورد نظر از طريق سازماندهي كاركنان، فن آوري اجزاي دانش است. مبادرت به انجام اين طرح ها به سرعت در جهان تجارت رواج مي يابد.
مديريت دانش داراي سه هدف بسيار كلي مي باشد :
1ـ تلاش براي ايجاد منابع، 2ـ مخازن يا انبارهاي دانش 3ـ كوشش براي ارتقاي فرهنگ ها وجود دانش

مخازن دانش عبارتند از :


1- دانش بيروني (هوش رقابتي)
2- دانش ساختمند دروني (گزاش هاي پژوهشي، نوشته ها و روش هاي مربوط به بازاريابي محصول محور).
3- دانش بي ساختار دروني (پايگاه هاي مباحثه اي مملو از دانشي كه گاهي «درس هاي آموخته شده» ناميده مي شوند).

كاميابي در طرح هاي مديريت دانش


چه عاملي باعث موفقيت «مديريت دانش» است؟ از آن جا كه عايدي هاي مالي ناشي از دانش را به سختي مي توان اندازه گرفت، بايد به نشانه هاي كلي تري از موفقيت توجه كرد.
چند شاخص تعيين كننده موفقيت مديريت دانش به شرح زير است :


• افزايش منابع مربوط به طرح كارمندگزيني و بودجه ها.
• افزايش حجم محتوا و كاربست دانش (تعدد مدارك و دفعات دسترسي به افراد براي مباحث طرح هاي دانش).
• احتمال طولاني ترشدن عمر طرح دانش از عمر يكي ـ دو نفر و به بياني ديگر سازماني شدن طرح.
• ايجاد احساس راحتي نسبت به مفاهيمي چون «دانش» يا «مديريت دانش» در سراسر سازمان.
• شواهدي دال بر اين كه مديريت دانش (اگر مركز سود تلقي شود) براي خود يا براي كل سازمان متضمن عوايدي است. رابطة ميان عايدي و مديريت دانش نبايد لزوماً آشكارا تصريح شود. اين رابطه مي تواند ذهني باشد.


عوامل مؤثر در توفيق طرح دانش


شاخص هايي كه در بالا توضيح داديم، فقط مشخص مي سازند كه طرح موفق بوده است يا خير، ولي عامل موفقيت را معرفي نمي كنند. محققان پس از دسته بندي طرح ها، سعي كردند بارزترين عواملي را كه در موفقيت آن ها مؤثر به نظر مي رسيدند، شناسايي كنند و به اين ترتيب 9 عامل مشترك بين طرح هاي موفق يافتند. اين مطالعه، جنبه اكتشافي داشت و عواملي را كه از نظر آنان مؤثر شناخته شدند، مي توان صرفاً فرصت هايي در مورد علت موفقيت طرح به شمار آورد.


با اين مقدمه، هر كدام از 9 عامل زير توضيح داده خواهد شد:


1ـ فرهنگ دانش محور 2ـ زيربناي سازماني و فني 3ـ حمايت مديريت ارشد 4ـ پيوند ارزشمند صنعت و اقتصاد 6ـ جزئي از فرايندگرايي 7ـ وضوح نگرش و بيان 8ـ ابزارهاي انگيزشي مهم 9ـ سطوحي از ساختار دانش 10ـ راه هاي چندگانه انتقال دانش
فرهنگ دانش محور
بر اساس برآورد محققان فرهنگ «دانش طلب» يكي از آشكارترين اركان اصلي موفقيت يك طرح است. همين عامل شديد مشكل ترين شرط براي موفقيت يك طرح دانش از آغاز اجراي آن به شمار آيد. اين عامل عناصر مختلفي دارد :


• نگرش مثبت يا تمايل به دانش : كاركنان، روشن و از لحاظ فكري كنجكاو هستند. آنان راغب و آزادند كه به اكتشاف بپردازند و مديريت به اقدامات دانش آفرين كاركنان خود بها مي دهد.
• غيبت ساكنان دانش در كوي فرهنگ : آدم ها از سازمان خود دلخوري ندارند و از اين كه ديگران را در دانش خود سهيم كنند، نمي هراسند.
• هماهنگي مديريت دانش با فرهنگ : نوع مديريت دانش با فرهنگ سازماني هماهنگي دارد.
جنبه هاي عملي مديريت دانش


غايت عظيم دانش، دانش نيست، عمل است.
توماس هنري هاكسلي thomas henry huxley
درباره مديريت دانش بايد آماده شنيدن اندرزهاي عملي روشني بود، مثلاً اين كه از كجا شروع شود؟ چگونه كمك گرفته شود؟ و از چه اشتباهاتي پرهيز كرد؟ لذا بايد «جا پاهايي» در رويكردهاي مديريتي جاري و نيز معرفي معدودي از كاستي هاي پرداخت.


آگاهي عمومي در زمينه مديريت دانش


در مديريت دانش اين كه آگاهي عمومي ، رايج در حال گسترش است خوشحال كننده به نظر مي رسد. اگر با دقت فكر كنيد، شما هم احتمالاً چنين احكامي را استنتاج خواهيد كرد كه :
• كار را بايد با دانش داراي ارزش بالا شروع كرد.
• ابتدا بايد يك طرح آزمايشي متمركز را شروع كرد و اجازه داد تا تقاضا، طرح هاي بعدي را فعالانه بطلبد.
• بايد در چند جبهه فعاليت كرد (فن آوري، سازمان، فرهنگ).
• چاره جويي براي مشكلات را نبايد آن قدر به تأخير انداخت كه كار از كار بگذرد.
• هر چه سريع تر بايد در سازمان كمك گرفت.
مديريت دانش، موضوع كاملاً جدي نيست و از تمامي منابعي كه شايد در سازمان وجود داشته باشد («مديريت سامانه هاي اطلاعاتي»، «مديريت تحول سازماني» و «روش هاي خوب مديريتي منابع انساني») سود مي جويد. اگر شركتي از كتابخانه خوبي بهره مي برد و پايگاه اطلاعاتي مكتوب و يا حتي برنامه هاي آموزشي كارايي دارند آن شركت احتمالاً در حال حاضر به شكلي در حال اعمال مديريت دانش است. آن چه شما لازم است، انجام دهند گسترش و توسعه اين فعاليتهاست تا بتوانند خود را «مدير دانش» بنامند.
به طور كلي هر شركتي بايد دربارة مواردي نظير اين كه مديريت چه دانشي را در اولويت قرار دهد؟ چگونه افراد را به مشاركت و استفاده از دانش تشويق كند؟ و چه عاملي را سبب موفقيت طرح در حوزه اي خاص قرار دهد، تصميم گيري كند.مشاوران مي توانند در طراحي و اجراي «سامانه هاي بزرگ دانش» ، «تهيه نقشه دقيق دانش»، «ارزشيابي وضعيت جاري دانش» و «آموزش اصول اساسي كار به مديران و كاركنان»، مؤثر واقع شوند.
«سامانه هاي اطلاعاتي» مي توانند به ايجاد زير بناي فن آوري كمك كنند. «منابع انساني» مي تواند در تشويق كاركنان به استفاده و تسهيم دانش و معرفي مراكز دانش ( اشخاص، گروه ها و شبكه ها ) مؤثر باشد. «بخش مالي و حسابداري» مي تواند به درك چگونگي ارزشيابي دانش و تلاش براي مديريت آن كمك كند. ديگر «حوزه هاي عملياتي سازمان» هم مي توانند به كسب تسلط بر زمينه هاي دانشي خاص، كمك كنند 0مثلاً «بخش بازاريابي و فروش» به كسب دانش مربوط به مشتريان؛ «بخش مهندسي و تحقيق و توسعه» به دريافت دانش محصولات و «بخش خدمات مشتريان» به تحصيل دانش مربوط به خدمات ياري مي دهند). وقتي مديريت دانش مطرح مي شود، نبايد هيچ قلمرويي مستثني شود. هر چه افراد يا گروه هاي بيشتري در كار شركت نمايند، احتمال موفقيت افزايش مي يابد.

آغاز به كار در زمينه مديريت دانش


مديريت دانش، مي بايستي كار را با مسئله تجاري مشخصي كه حل استفاده از علم را مي طلبند، آغاز كند. «روي گرداني مشتريان»، «محصولات ضعيف از لحاظ طراحي»، «ريزش نيروي انساني كليدي» و «نرخ برد» كمتر براي كارهاي خدماتي، از جمله مشكلات تجاري مشخصي هستند كه مي توانند بيان گر ضعف مديريت دانش باشد. رسيدگي به اين مشكلات، شناسايي و تشخيص اجزاي دانشي هر كدام و استفاده تجاري حل آن ها به عنوان توجيه گر فعاليت هاي دانش، به خوبي مي تواند راه استقرار مديريت دانش و پيشرفت آن را هموار سازد.
مديريت دانش، شامل بسياري از عمليات انتزاعي مي شود كه شايد نهايتاً به صورت رفتارهايي تغيير يافته و نتايجي ملموس (سود مالي) نمود نيابند. مثلاً تهيه نقش دانش به خصوص زماني كه همراه با جزئيات است، مي تواند وقت و پول هنگفتي را جذب كند.
براي پيشرفت در زمينه مديريت دانش، معمولاً بجاي تمركز بر يك مقوله، پيگيري چند مقوله در چند «جبهه فني»، «سازماني و فرهنگي» ، پيشنهاد مي شود. دانش، پديده اي بسيار پيچيده است و نمي توان به ريشه دواندن آن در يك قلمرو دلخوش كرد. البته مشكل استفاده از برنامه هاي چند وجهي اين است كه نتايج آنها ديررس بوده و از نتيجه طرحهاي يك وجهي نيز نامشخص ترند.

فن آوري ( تكنولوژي) technology


v فن آوري ، كاربرد علم براي حل مشكلات عملي است از اين رو تكنولوژي متكي بر دانش است.
v دانش نوعي معرفت و شناخت است در حالي كه فن آوري كاربرد اين شناخت است.
v علم زمينه اي ايجاد مي كند تا فن آوري در آن رشد كند.
توسعه جامعه تنها با ارتقاي سطح فن آوري امكان پذير است. فن آوري مجموعه اي از عوامل سخت افزاري يا تجهيزات، توانايي ها و مهارت هاي انساني، دانش فني، و توانايي هاي مديريتي و سازماندهي است. افزايش سطح فن آوري مستلزم رشد ارتقاي هماهنگ و سازگار تمام اجزاي آن است كه از طريق انتقال و توسعه داخلي فن آوري اتفاق مي افتد. نقش مديريت در فرآيند انتقال و توسعه فن آوري مهم و تعيين كننده است و مي توان آن را در چهار سطح كلان، 1ـ بخش علوم 2ـ تكنولوژي 3ـ بنگاه ها 4ـ خود حرفه و تخصص مديريت مطرح كرد.
فن آوري را قابليت كاربرد علوم در تامين خواسته هاي مادي و ذهني بشر مي دانند. با پيشرفت علوم، زمينه هاي بالقوه جديدي براي ارتقاي فن آوري پيدا مي شود. ميزان كالا و خدمات توليد شده سرانه در جوامعي كه به پيشرفت هاي تكنولوژيكي جديد دست يافته اند، از جوامع سنتي و عقب مانده فاصله زيادي گرفته است. در واقع توان كشورها و يا مؤسسات صنعتي و خدماتي در صحنه رقابت هاي مختلف اقتصادي، سياسي، فرهنگي و نظامي به توان تكنولوژيكي آن ها بستگي دارد.
تنها با ارتقاي سطح تكنولوژي در جامعه است كه افراد آن مي توانند به توليد بيشتر كالا و خدمات دست يابند و باعث كارآيي و اثربخشي سازمان خود شوند و با نظام دهي مناسب در زمينه هاي فرهنگي، سياسي و اجتماعي موجبات زندگي بهتر را براي خود فراهم نمايند. در صحنه رقابت هاي اقتصادي، سازمان ها و مؤسساتي كه به تكنولوژي برتر دست مي يابند، امكان بقا و رشد را مي يابند و سازمان ها و مؤسساتي كه از نظر تكنولوژي عقب بمانند از صحنه خارج مي شوند.

                                                                                                 توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در دوشنبه 1385/10/25 و ساعت  | 
ابراهیم گیلانی ( قسمت سوم )
                                      هو


معراج روح


مراتب گوناگون شهود يا مكاشفهي نفس در واحد تنها توصيف منطقي اين نكته است كه، بنابر نظر الجيلي، چگونه «حقيقت» يا «خدا» خود را در طبيعت و انسان متجلي ميسازد. اين انسان است كه در وجود او، حقيقت، به خود شاعر ميشود، و اين هموست كه حقيقت غايي را درمييابد بدين معني كه ميفهمد هيچگونه تكثر يا انقسام وجود ندارد، زيرا حقيقت واحد است. ولي همانطور كه عبدالكريم ميگويد اين آگاهي در وي ناگهان ظاهر نميشود. براي آدميزاده مقدور نيست كه همهي حقايق الهيّه را در زمان ولادت دريابد و فهم كند. او تنها در مراتب تدريجي به سوي حقيقت عروج ميكند. الجيلي چهار مرتبهي مختلف ياد ميكند كه انسان پيش از اينكه بتواند با معدن حيات و منبع آن يعني خدا اتحاد يابد بايد از آنها بگذرد.


1. شهود فعل - در اين مرتبه انسان احساس ميكند كه خدا در همهي اعيان عالم طريان دارد؛ اين اوست كه آنها را حركت ميدهد و در نهايت نيز عهدهدارِ ثَبات و قرار آنهاست. قدرت انجام فعل توسط گيلاني تنها به خدا نسبت داده شده است، و چنان به نظر ميرسد كه انسان از هرگونه قدرت يا ارداهيي عاري است. او مراحل و درجات گوناگون اين مرتبه را برميشمارد. كساني هستند كه آنها نخست ارادهي الهي را ميبينند و پس از آن به فعل مينگرند، و لذا، اين گروه چنان ساخته شدهاند كه تعارض ميان ارادةالله و اوامر دين را درمييابند. كسان ديگري هستند كه از ارادهي او پيروي ميكنند، هر چند كه با اين كار امرِ او را نقض ميكنند. با توجه به مرتبهي اول، گروه اول مطيعاند، در حالي كه با توجه به مرتبهي دوم، آنها در زمرهي عاصيان قرار ميگيرند. عبدالكريم اين مسئله را با پرسيدن سؤال زير بيسرانجام و نامعين رها ميكند: «آيا صواب اين است كه انسان جهت كسب رضاي خدا لباس عصيان بپوشد و ارادةاللّه را جامعهي عمل بپوشاند، يا اينكه لباس طاعت بپوشد و بدينگونه ارادهي او را ناديده بگيرد، هر چند كه در واقع آن چيزي رخ ميدهد كه موافق ارادهي الله است؟»


2. شهود اسماء- وقتي عارف از هر يكي از اسماء الهي ذوقي درمييابد، هستي او يكسره تحت سيطرهي نور اسم قرار ميگيرد. و هر دو چنان متماثل ميشوند كه هرگاه كسي خدا را به اسم ميخواند پاسخ را از سوي عارف ميشنود. نتيجه اين است كه او به اتحاد خويش با حق پي ميبرد. «هر كس محبوب من ليلي را به نام او ميخواند جواب خود را از من ميگيرد؛ هر گاه كسي مرا بخواند، ليلي از سوي من او را جواب ميدهد. ما يكي روحيم اندر دو بدن، يا ما دو تن، در ذات خود، مانند يك نفريم كه دو نام داشته باشد. در حقيقت ما دو تن نيستيم كه يك تن شده باشيم بلكه تنيم؛ زيرا عاشق همان معشوق است.» (3)

عبدالكريم مراحل و درجات اين اشراق يا ذوق را برميشمارد، كه همهي آنها بر پايهي تجارب (اذواق) عارفانهي اوست. ديگران ممكن است براساس اذواق صوفيانهي خود به مراحل يا درجات ديگري وارد شوند. اولين (مرحله) شهود يا اشراق نام قديم است. اينجا خدا به انسان مقام خود را چنان كه پيش از آفرينش عالم در علم الهي (به عنوان عين ثابته) ميزيست، الهام ميكند. وجودي مادي او ناپديد ميشود.
چون علم خدا قديم است، موضوعات علم او نيز چنيناند. اگر چنين باشد، انسان كه شهود يا اشراق را از اسم قديم دريافت ميكند درست به همين دليل زمانمندي يا حدوث خويش را از دست ميدهد، و همچنان كه واقعيت نهاني (= عين ثابتهي) او قديم است قديم ميشود. آن كس كه تجلي اسم حق را دريافت ميكند، آن حقيقت مكنون در اين آيت را درمييابد كه «و ما آسمانها، و زمين و آنچه را كه در ميان آنهاست جز به حق نيافريديم...» (4) (سورهي الحجر، 15/85). براي او جهان پديداري ديگر وجود ندارد و تنها ذات، عاري از همهي صفات و نسبتها (روابط)، باقي ميماند. ديگراني وجود دارند كه تجلي اسم الاحد را دريافت ميكنند. خدا ماهيت حقيقي جهان پديداري را براي آنها الهام ميكند و آنها در مكاشفهي صوفيانهي خويش درمييابند كه اين جهانْ «بروز» ذات اوست و مانند امواج دريا به دريا پيوستهاند. در اين حالت صوفي واحد را در كثير ميبيند؛ و روي هم رفته چنان ميشود كه كثير (كثرت) ناپديد ميشود، و تنها احد (يا واحد) به عنوان حقيقت باقي ميماند.

گيلاني نظرگاه خود را در كلمات زير خلاصه ميكند: «من وجود منفصل خود را باختم. او به جاي من مرا عرضه كرد؛ چنان كه او من بود و من او. وجودْ واحد بود و تناقض و اختلافي در ميانه نبود. من فاني گشته بودم و با او و در او به حيات باقي رسيده بودم، و همهي پردههاي اختلاف و إثنينيّت از ميان رفته بود. من نفس خود را ارتقاء دادم، پرده برافتاده بود و من بيدار گشتم بدانسان كه گويي هرگز نخوابيده بودم. با چشمان حقيقت من خود را مانند حق يافتم. پس از آن صفات او صفات من و ذات من ذات او گشت. در حقيقت نام من نام اوست و نام ذات او نام من است».

كساني هستند كه تجلي را از نام الرحمن (= بخشنده) ميگيرند. در اين مرتبه، عارف اشراق را به تدريج و قدم به قدم از همهي اسماء الهيّه دريافت ميكند و بنابر ظرفّيتِ نوري كه در ذات او مخمَّر و مجبول است. پس از آن نام رب (= پرودگار) و همهي اسماء ديگري كه به آن مربوط است مانند عليم (دانا) و قدير (توانا) و جز آنها بر او نازل ميگردد. اين جريان ادامه مييابد تا صوفي توسط همهي اين اسماء منور شود. پس از همهي اينها تجلي اسم قيوم ميآيد. اين واپسين مرتبه است كه پس از آن صوفي به مرتبهي والاتر ديگري عبور ميكند تا شهوداتِ ديگر اسماء الهي را دريابد.

3. شهود صفات - در اين مرحله نفس و وجود عارف فاني ميگردد. وقتي كه نور بندگي (عبديت) و روح مخلوقيت در او از ميان رفت، خدا در جسم او به جاي چيزي كه بيرون انداخته است، جايگزين ميشود، جوهري روحاني از آنِ خود او بدونِ حلول. اين جوهر روحاني كه روحالقدس خوانده ميشود بخش جدايي ناپذيري از نفس او است. تجلي خدا به انسان در اين حال به معني تجلي او به نفس خود او است؛ ما انسان را بنده خطاب ميكنيم، در حالي كه در حقيقت ميان رب و عبد هيچگونه فرقي نيست. وقتي كه بنده ناپديد ميشود، متلازم منطقي او رب نيز بايد ناپديد گردد. حقيقت راستين خداست كه احد است. به بيان خود الجيلي «در اين درياي وحدت، مخلوقات ماند امواجي هستند كه هر چند كثيرند، همه اجزاء دريايند. اگر دريا در حركت باشد، همهي دريا چون امواج است؛ ولي وقتي آرام است نه امواجي در ميان است و نه اعدادي (يعني كثرتي)».

وي مراتبي چند از اين شهود يا اشراق را برميشمارد كه مردمان گوناگوني فراخور استعدادات ذاتي و نيز عظمت معرفتشان يا قدرت ارادهشان كسب ميكنند. وقتي شخصي به صفت حيات الهي منور ميشود، احساس ميكند كه خود او به تنهايي سرچشمهي حيات، آنگونه كه در كل مخلوقات و به نسبتهاي گوناگون متجلي گشته است، ميباشد. گيلاني ميگويد كه وقتي صوفي در اين مرحله است احساس ميكند كه او عين حيات است، و واحد و بلاانقسام است.
وقتي يك صوفي به صفت علم يا رؤيت منور شود، حقيقت هر چيزي را كه بوده و هست و خواهد بود، و حتي غيب الغيب را ميداند. وقتي به صفت سمع منور شود، كلام همهي مخلوقات را اعم از معادن، نباتات، جانوران و فرشتگان ميشنود.

برخي نور صفت كلام را در مييابند. در اين حال، دريابنده (قابل) بر همهي موجودات به عنوانِ كلام خدا مينگرد. گاهي وي سخنان خدا را بدون هيچگونه پردهي اسماء، بدون هيچگونه جهتي، و بدون ياري هيچگونه اندام جسماني ميشنود. استماعِ اين كلمات خدا را نميتوان در لفافهي اصطلاحات مادي معمولي توصيف كرد، زيرا گوش در اين راه هيچ نقشي بازي نميكند. در اين مرحله انسان مقامي بس والا به دست ميآورد. او توسط خدا چون عاشق و معشوق هر دو مورد خطاب قرار ميگيرد. «تو دهان من در ميان مردم هستي. تو درونيترين راز من و بهترين تجلي حيات مني. تو نام من و ذات من و صفت مني. تو خلاصه و مقصود (غايي) وجود و حدوث هستي. اگر ربي نبود، عبدي در ميان نبود. من تورا متجلي ساختم همچنان كه تو مرا. تو مرا بدارِ وجودي آوردي، همچنان كه من تورا آفريدم. اگر تو وجود نداشتي، من نيز وجود نميداشتم. اي عاشق من، من معني پنهاني توام و تو تجلي آشكار مني».

انساني كه بدين مرتبه ميرسد، كلام خدا را فراخور استعداد خويش دريافت ميكند. زماني كه به والاترين درخت (سِدرة المنتهي) برده شده از بارگاه عزت مورد خطاب قرار ميگيرد. پس از آن اشراق نور را در باطن خويش ميبيند و با تلالؤ آن يقين ميكند كه سرچشمهي آن خداست. او را گويند: «حبيب من، إنيّت تو هويت من است. تو با مني مماثلي. بساطت تو مركب بودن من است و مركب بودن تو بساطت من. تو آن نقطهي (باطني) هستي كه دايرهي وجود به دورِ آن ميچرخد؛ تو نوري، تو مظهري، تو جمالي». (5)
برخي به صفتِ الهيِ اراده منور ميشوند. در اين مرحله شخص منوَّر همهي اشياء را در عالم مقهور ارادهي خويش ميبيند. برخي به صفت قدرت منور ميشوند. در اين مرحله، كه الجيلي مدعي است خود بدان رسيده، صوفي بانگ جرسها را ميشنود؛ همهي جسم مادي او متلاشي گشته به عدم مبدل ميگردد. در اينجا وي ظلمتِ در ظلمت را تجربه ميكند تا اينكه به توفيق الهي از همهي اين (تاريكيها) خلاص گشته به عالم نور ميآيد. در اين مرحله شخص اشراق يافته و منور، قواي روحانيِ خارقِ عادت مييابد؛ و به فرمان او چيزي (جديد) پاي به عالم وجود ميگذارد.

واپسين مرحله، عبارت از شهود يا اشراق صفت الهيت است، كه در آن به نظر ميرسد كه دو حالِ متضاد به سازگاري و «وفاق» رسيدهاند و در تركيب والاتري متحد گشتهاند. شخصي كه با چنين نوري منور گشته همهي اديان عالم را حق و صحيح ميشمارد و در همان حال همهي آنها (از جمله اسلام) را نادرست ميداند؛ زيرا به نظر او، مسلمانان، مؤمنان، عارفان و حقگويان همه در جادهي غلط افتادهاند و او (صوفي) اعتقاد هيچ يك از آنها را نميپذيرد و تنها اعتقاد به صوفي كامل (= محقق) را صحيح ميشمارد.
] محقق را كه وحدت در شهود است نخستين نظره بر نورِ وجود است [

4. شهود ذات- زماني كه خدا خود را از طريق اين تجلي بر انسان آشكار ميسازد، انسان از خود ميميرد، و به جاي آن از خدا جوهر الهي (لطيفهي الهيه) را دريافت ميكند كه نه صفاتي و نه ذاتي است. زماني كه اين جوهر اساسي شود، يعني انسان توسط ذات الهي منور گردد، در اين صورت به حقيقتْ انسانِ كامل ميگردد.
مذهب «لوگوس» و انسان كامل - به اعتقاد گيلاني، سه مقولهي مابعدالطبيعي وجود دارد: 1. وجود مطلق كه يكسره ناشناختني است. اين وجود ذاتي است فراتر از همهي انواع تعينات، علايق و صور. 2. واقعيت كه به عنوان حق به نظر ميرسد، كه جنبهي هويت يا الهيت است. 3. واقعيت كه به عنوان خلق به نظر ميرسد كه جنبهي انانيت يا انسانيت است. حقيقتِ غايي واحد است، ولي اين حقيقت در دو جنبهي مختلف يعني خدا و انسان (حق و خلق) آشكار ميگردد.

گاهي وي اين مذهب را به صورتي بيان ميكند كه بيشتر نويسندگان غربي (مانند نيكلسن) آن را چنان تفسير ميكنند كه گويي الجيلي مفهوم تثليث مسيحي را ميپذيرد. گيلاني ميگويد «ذات دو جنبهي دارد: تو و من. تو دال بر هويت تو است؛ من اشاره به واقعيت من است... من به عنوان مني خداست و تو در جنبهي مخلوقيتِ آن انسان است. ممكن است تو در نفس خويش به عنوان من يا به عنوان تو بنگري؛ در واقع اينجا جز حقيقت كلي چيزي وجود ندارد».

پس از آن ميگويد «ذات در نفس خويش واحد است. اگر بگويي آن واحد است، اين درست است. و اگر بگويي كه آن دوتاست، در حقيقت دوتاست. اگر بگويي نه آن سه تاست، حقيقت را بيان كردهاي». و در بيان بيشتر آن ميگويد: «به احديت او درنگر كه ذات اوست و اينجا او واحد و فرد است. اگر در او با توجه به دو جنبهي آفريدگار و آفريده، رب و عبد بنگري، او دوتاست. و اگر در ماهيت واقعي او و نيز به آن جنبه كه در آن دو متناقض با همديگر گرد آمدهاند درنگري متحير خواهي شد. نخواهي توانست عُلُوّ او را دُنُوّ او را عُلُوّ بخواني. بايد نام سومي بيابي تا ماهيت او را كه با دو صفت مشخص شده است، ترسيم كني. اين شيء سوم همان است كه نامش احمد است در اشاره به سپهر برين، و محمد(ص) با اشاره به كرهي خاكي». و اين مذهب لوگوس يا انسان كامل است كه وي آن را در فصل 60 كتاب خويش به تفصيل بيان ميكند.

انسان كامل به نظر او قطب است كه سپهر وجود از آغاز تا انجام بر روي او ميچرخد. اين قطب از زماني كه هستي وجود يافت واحد ولايتغيّر بوده است. او به شيوههاي گوناگون جامه به تن كرده است و هر جامهي نام جداگانهيي داشته است. نام واقعي او محمد(ص) است. در هر عصري وي نامي داشته است كه به آن زمان بسيار سزاوار و لايق بوده است. (6) الجيلي با اشاره به تجربهي شخصي خويش ميگويد كه وي اين اقبال را داشته است كه او (يعني محمد(ص) را به عنوان انسان كامل) در صورت شيخ خويش شرفالدين الجَبْرَتي در زَبيد به سال 796/1393 ببيند. هر چند كه در آن زمان نميدانسته است كه آن شخص محمد(ص) بوده است. پيامبر اكرم، در حقيقت، با استعدادي كه به عنوان يك انسان كاملداراست، قدرت اين را دارد كه اشكال گوناگوني به خود بگيرد. وقتي عارف او را به شكلي كه در اين حيات مادي دارد مشاهده ميكند، آن را شكل محمد(ص) مينامد. اما زماني كه او را در اشكال ديگري ميبيند، اگر چه ميداند در حقيقت او محمد(ص) است، او را با نام صورتي كه در آن ظاهر ميشود ميخواند. نام محمد(ص) جز به حقيقت محمديه به چيز ديگري دلالت نميكند. با اين همه، گيلاني سخت مراقب است و خاطر نشان ميكند كه اين مذهب، مذهب تناسخ (7) نيست. به اعتقاد او، محمد توانايي اين دارد كه خود را در اشكال گوناگون متجلي سازد و او در هر عصري به شكل انسان كامل (آن عصر) ظاهر گشته است. چنين انسانهاي كاملي در عالم ظاهر خلفاي او ] يعني محمد(ص) [ هستند، و حال آنكه باطناً او به تنهايي ذات آنها را تشكيل ميدهد». گيلاني جاي ديگري محمد(ص) را «آسمان و زمين و لاهوت و ناسوت» ميخواند.

اين حقيقت ازليهي محمديه، در همهي مردمان، فراخور استعدادات باطني آنان حاضر است. اوليا و انبيا همه به درجات گوناگون از اين حقيقت حصهيي دارند، در حالي كه محمد(ص) به تنهايي مالك تمام و كمال آن است، و بنابراين، به نظر گيلاني هيچكسي را جز او به معني دقيق كلمه انسان كامل نميتوان خواند. اسماء و صفات گوناگون به صورت منفرد و مجزي در اوليا و انبياي گوناگون متجلي شده است؛ ولي اين صفات و اسماء در انسان كامل به صورت كامل آنها متجلي شده است.

انسان كامل همهي حقيقت اما به صورت كوچك آن است (عالم صغير)؛ او عالم صغير است و در ذات خود جنبهي ظاهري و باطني حقيقت را تركيب ميكند. انسان صورت خداست چنان كه در حديث رسول (ص) آمده است: «خدا آدم را به صورت رحمن آفريد» و چنان كه حديث ديگري بيان ميكند «خدا آدم را به صورت خويش آفريد». (8) خدا حيّ، عالم، قادر، مريد، سميع، بصير، و متكلم است و انسان كامل نيز چنين است. بنابراين هويت انسان كامل در برابر هويت خدا، انيت او در برابر انيت، ذات در برابر ذات، كل در برابر كل، كلي در برابر كلي، و جزئي در برابر جزئي قرار ميگيرد، جنبهي عالم صغير بودن انسان كامل در عبارات زير توسط گيلاني بيشتر بيان شده است: «انسان كامل در ذات خود همهي حقايق وجود را عرضه ميكند. اين انسان در روحانيت خويش مطابق همهي حقايق روحاني و در جسمانيت خويش مطابق واقعيات جسماني است. قلب او مطابق عرش الهي است، انانيت او مطابق كرسي، ذهن او مطابق قلم اعلي، روح او مطابق لوح محفوظ، طبيعت او مطابق عناصر مادي، قواي او مطابق هيولاي وي و غيره است. حاصل آنكه، هر يك از قواي انسان كامل مطابق با يكي از تجليات گوناگون جهان مادي است».

به اعتقاد عبدالكريم، سه مرتبه (برزخ) از تكامل براي انسان كامل وجود دارد. در مرتبهي نخستين (بدايت) اسماء و صفات الهيه به انسان كامل اعطا ميگردد. در مرتبهي ثاني (توسُّط) او ميتواند حقايق الهيه و انسانيه هر دو را دريابد. زماني كه توانست هر آنچه را كه در اين مرتبه ممكن است انجام دهد كسب كند، معرفت همهي اشياء خفيه را به دست ميآورد و از اسرار عالم غيب آگاه ميگردد. در مرتبهي سوم و واپسين مرحله (ختام) اين انسان كامل قدرت خلّاقه به دست ميآورد و اقتدار كامل مييابد تا اين قدرت را در جهان طبيعت متجلي سازد». در اين مرتبه، تنها دو چيز وجود دارد: «او، كه خود انسان كامل است، و خداي بزرگ». او را «راهنما» (الهادي) (9) و مُهر (الخاتم) نيز ناميده است. او خليفهيي است كه خدا در قصهي آدم بدان اشاره كرده است. همهي اشياء به سوي او جذب ميشوند و فرمان او را گردن ميگذارند همچنان كه آهن توسط آهنربا جذب ميشود. همهي عالم مطيع قدرت و عظمت اوست، و او آنچه را كه آرزو ميكند انجام ميدهد. هيچ چيزي از او پنهان و براي او ناشناخته نميماند. ولي (يعني انسان كامل) جوهر الهي را به عنوان ذات بسيط (مانند خود ذات الهي) مالك است و محدود به هيچيك از مراتب خالق و مخلوقي نيست، و چون چنين است قادر است براي اشياء آنچه را كه طبيعت آنها طالب آن است بدون هيچ رادع و مانعي بدهد.

                                                                                                   توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در شنبه 1385/10/23 و ساعت  | 
مدیریت دانش ( قسمت ششم )
                                    هو

كاركنان دانش مدار

كارشناسان و متخصصان، نقش عمده اي در موفقيت مديريت دانش ايفا مي كنند، اما فعاليت ها و نگرش هاي كساني كه براي انجام كارهايي غير از مديريت دانش حقوق مي گيرند، در موفقيت اين نوع مديريت نقشي مهم تر دارد. مديران برنامه ريزي، تحليل گران تجاري. مهندسان طرح و توليد و حتي منشي ها و مستخدمان، از جمله مهمترين مديران دانش به شمار مي آيند. تمام آن ها در كارهاي روزانه خود به خلق، جستجو، تسهيم و استفاده از دانش احتياج دارند. به اين ترتيب، شكي نيست كه مديريت دانش بايد بخشي از وظايف همه كاركنان بدل شود.
اگرچه بسياري از سازمان ها و شركت ها ادعا مي كنند كه دانش كاركنان، منبعي با ارزش است، اما غالباً همّ خود را بر توسعه فعاليت هاي دانش گراي كاركنان متمركز نمي كنند.

كاركنان مديريت دانش


اولين وظايف هر فرد متعهد به دانش، با كارهاي روزمرة مديريت دانش ارتباط دارد. بعضي از اين كارها كاملاً فني هستند؛ نوشتن html و perlهاي مكتوب براي پايگاه هاي وِب، ساخت يا بازسازي پايگاه دانش، نصب و نگهداري نرم افزارهاي دانش محور (مانند لوتوس نوتز)، نمونه اي از اين نوع كارهاي فني است.
كارهاي روزانه دانش، كارهايي معمولي هستند اما مديريت دانش، مستلزم انجام كارهاي جالب و جديد است. هماهنگي، كتابداري، گزارشگري، ويرايشگري، گردآوري دانش و نظايرآنها، نمونه هايي از اين نوع كارها هستند.
كارهاي مديريت دانش به سرعت رو به افزايش هستند. شركت مشاوره اندرسون، داراي بيش از 200 مورد از اين نوع كارهاست.
كارهاي «مديريت دانش» شركت هاي ارنست ويانگ، مك كينزي و مشاوره آي. بي.ام نيز احتمالاً نزديك به همين تعداد خواهد شد. «كوكاكولا» داراي 40 سمت و «هيولت پاكارد» نيز حدود 20 تا 30 سمت دانشي دارد. اين شركت، داراي مديران دانش است كه وظيفه آنها جذب، ذخيره سازي و حفظ دانشي است كه ديگران توليد مي كنند.
مدير ارشد دانش
به تازگي بسياري از شركت هاي امريكايي و معدودي از شركت هاي اروپايي، به استخدام «مديران ارشد» دانش براي هدايت امور مديريت دانش خود پرداخته اند. در برخي از اين شركت ها، سمت هايي نظير «مسؤولان ارشد آموزش» ايجاد شده است. اين مسؤوليت ها نقش هايي مربوط به همين مباحث بوده و شامل مديريت دانش و ترويج يادگيري سازماني مي شوند. اين سمت ها، سمت هايي مديريتي در سطوح «رؤساي ارشد اطلاعاتي»، «رياست دواير منابع انساني سازمان» و «رهبري واحدهاي تجاري و عملياتي» هستند. ديگر مسؤوليت هاي مربوط به اين زمينه ها عبارتند از : مديريت سرماية فكري (سمتي در «اسكانديا» يكي از شركتهاي بيمه سوئدي) مديريت انتقال دانش (آزمايشگاه هاي «باكمن») و مديريت جهاني سرمايه فكري، مديريت سرمايه فكري (شركت شيميايي «داو»).
يك مدير ارشد در هر سازمان، مي بايستي :


• دانش و يادگيري آن را تبليغ يا حمايت كند. به خصوص با توجه به اهميت دانش براي راهبردها و فرايندهاي شركت هاي كنوني، دگرگوني هاي درازمدت در فرهنگ هاي سازماني و رفتارهاي فردي مربوط به دانش، امري ضروري است.
• زير ساخت هاي دانشيِ مناسبي مانند كتابخانه ها، پايگاه دانش، «شبكه هاي تعاملي رايانه انسان»، مركز تحقيقاتي و ساختارهاي سازماني دانش محور را براي سازمان طراحي كرده، آن ها را به مرحله اجرا در آورده و بر عملكرد صحيح آنها نظارت كند.
• روابط خود را با عرضه كنندگان اطلاعات و دانش (مانند شركاي دانشگاهي يا شركت هاي ارائه دهنده خدمات اطلاعاتي) به خوبي تنظيم كرده و با آن ها به توافق هايي در زمينه همكاري دست يابد.
• فرايندهاي ايجاد و استفاده از دانش را از طريق تغذيه شبكه هاي مربوطه توسط اطلاعات مرتبط با مواردي مانند محصولات جديد، تحقيقات بازار و راهبردهاي تجاري، تقويت كرده و در صورت لزوم بهبود كاركرد اين فرايندها را در جاي جاي شركت تسهيل كند.
• شيوه هايي را براي رمزگذاري و به كارگيري دانش ابداع كند. اين رويكردها بايد بر دسته بندي هاي اساسي مربوط به شركت و نيز در برگيرنده نقشه ذخاير دانش و چارچوب هاي دانشي آينده، تأكيد ورزد.
• ارزش دانش را با استفاده از شيوه هاي سنتي و مالي يا به وسيله «مديريت حكايت» بسنجد و به درستي مورد استفاده قرار دهد. اگر سازمان ، ارزش «مديريت دانش» را به خوبي درك نكند، انجام وظايف مربوط استمرار نخواهد داشت.
• مديران حرفه اي دانش در سازمان را هدايت كند و در آنان روحيه كار گروهي را به وجود آورد.
• تدوين راهبرد دانش سازمان را هدايت كند طي اين راهبرد، منابع سازمان را بر زمينه هاي نيازمند به بيشترين توجه و فرآيندهاي دانشي كه تا حصول به وضع مطلوب فاصله زيادي دارند، معطوف سازد.


سه مورد از مهمترين مسؤوليت ها عبارتند از : «ساختن فرهنگ دانش» ، «خلق زير ساخت مديريت دانش» و «وادارساختن دو مورد قبلي به سوق دهي اقتصادي». آن دسته از عوامل فرهنگي كه معمولاً در درازمدت تغييراتي را ايجاد مي كنند، احتمالاً به نوع افراد استخدام شده و اصولاً به دلايلي كه افراد استخدام شده از ابتدا براي همكاري با سازمان داشته اند، بستگي دارد. البته شركت مي تواند در كوتاه مدت «فرهنگ دانش» را با ابزارهايي چون آموزش، اجراي طرح هاي انگيزشي و برنامه ها و الگوهاي مديريتي حاكم كند.
مديريت دانش، حتي در صنايعي كه در نگاه اول ارتباطي با دانش ندارند (بيمه) عرض اندام كرده است (اسكانديا در سوئد لينكن نشنال لايف در امريكا). به تازگي چند شركت كانادايي سمت هايي مانند «مديريت ارشد دانش» ايجاد كرده اند، اما خدمات بيمه عملاً شامل بسياري از حوزه هاي مهم دانش مي شود. «دانش بيمه گري» ، «دانش برآورد خسارت» و «دانش سرمايه گذاري» نمونه هايي از حوزه هاي دانش در صنعت بيمه تلقي مي شوند.
چهار سطح براي مسؤوليت هاي مديريت دانش مشخص شده است :
1ـ كاركنان صف كه بايد دانش را در وظايف روزانه خود اداره كنند. 2ـ كاركنان مديريت دانش. 3ـ مديران طرحهاي دانش. 4ـ مديران ارشد دانش.
بايد به خاطر داشت كه مديريت دانش هنوز مبحثي جديد است و به طور مقدماتي در شركت هايي با محيط كاري و سازماني به شدت در حال دگرگوني اعمال شده است. بنابراين، شركتي كه مي خواهد براي اولين بار دانش خود را مديريت كند، بايد هماهنگ با شرايط و در صورت لزوم حتي به صورت مكرر نظام مديريت دانش خود را تغيير دهد. يكي از پژوهشگران در مورد ساختارهاي سازماني شركت هاي مبتلا به دگرگوني هاي سريع گفته است :
«اهميت محوري شبكه هاي غيررسمي در شركت هاي داراي فن آوري بالا، ناشي از اين واقعيت است كه بهره وري (سازمان ها، شركت ها ونظاير آن ها ) دانش محور به توانايي ها، تعهدات، انگيزه ها و ارتباطات كارمندان بستگي دارد. كاركنان اين مجموعه ها را نمي توان با عناوين، سمت ها و مسؤوليت هاي از قبل تعيين شده در يك سلسله مراتب خشك قرار داد و برنامه ريزي كرد. از سوي ديگر، دگرگوني هاي پيوسته معمولاً سمت ها و مناصب نهادينه شده را از دور خارج مي كند.
يكي ازدلايل خوب اعمال نشدن مديريت دانش در گذشته اين بود كه واقعاً كسي مسؤول و متولي آن نبود.


فن آوري هايي براي مديريت دانش


خطر واقعي اين نيست كه رايانه ها همانند انسان ها فكر كنند، خطر واقعي اين است كه انسان ها هم چون رايانه ها بينديشند.
sydney j. harris سيدني جي. هريس
مديريت دانش بسيار فراتر از فن آوري است، اما بي ترديد «فن آوري دانش» بخشي از مديريت دانش است. بديهي است كه در دسترس قرار گرفتن چند فن آوري جديد مثل «لوتوس نوتز» «شبكه وب» باعث تسهيل و تسريع نهضت مديريت دانش مي شود. البته دانش و ارزش هاي مهار آن از ديرباز براي بشر شناخته شده، اما فن آوري هاي نوين آتش دانش را شعله ورتر ساخته اند.
فن آوري دانش در جاي جاي شركت هيولت پاكارد ريشه دوانيده است. مديران سامانه هاي (سيستم هاي) اطلاعاتي اين شركت (به ويژه در 1995) به تدريج دريافتند كه رشد واقعي كاربردها كمتر به داده ها و بيشتر به «مديريت دانش»، «تخصص»، «مدارك و اسناد» حاوي آن ها بستگي دارد.
امروزه، «هيولت پاكارد» نمايش گر واقعي مديريت دانش مبتني بر «وب» است. سامانه «شريك فروش هاي الكترونيكي» electronic sales partner (esp) اين شركت حاوي صد هزار سند است و با اين حجم از اسناد خود، جريان فروش را براي فروشندگان سامانه هاي رايانه اي «هيولت پاكارد» تسهيل مي كند.
با توجه به آن چه گفته شد، آشكار است كه مفهوم مديريت دانش نه تنها در هيولت پاكارد بلكه در بسياري از شركت هاي ديگر، بدون فن آوري هاي مبتني بر دانش از توانمندي هاي بسيار محدودي برخوردار خواهد بود. بيشترين ارزش فن آوري در مديريت دانش، افزايش قابليت دسترسي به دانش و تسريع انتقال آن است. فن آوري اطلاعات، امكان بيرون كشيدن دانش را از ذهن صاحب دانش فراهم مي آورد.


سامانه هاي سيستم كاردان و هوش مصنوعي


مديريت دانش به ويژه در سال هاي اخير، بيش از هر زمان ديگر توجه محققان را به خود جلب كرده است. از ده ها سال پيش تاكنون تلاش هاي زيادي براي استفاده از فن آوري در زمينه جذب و استفاده از دانش صورت گرفته است. اين تلاش ها تحت عنوان «هوش مصنوعي» معمولاً بر مديريت حوزه هاي محدود دانش، مانند تركيب رايانه ها يا تشخيص نوعي بيماري خاص، متمركز بوده اند.
همانند بسياري از ديگر زمينه هاي فن آوري، توقعات زيادي از فن آوري دانش وجود داشته و با شدت گرفتن عادت به استفاده از سامانه هاي كاردان، مثلاً ميل به بهره گيري از فن آوري دانش نيز افزايش يافته است.
نوآوري هاي فني آينده، مثل افزايش سرعت و پيچيده ترشدن رويه هاي جستجوگري، احتمالاً شبكه جهاني ارتباطات را به منبع دانش مفيدتري تبديل مي كنند، اما ظهور واسطه هاي انساني اينترنت كه از توانايي يافتن موارد مفيد و با كيفيت برخوردارند، ارزش اينترنت را به عنوان نوعي وسيله دانش، در مقايسه با ديگر پيشرفت هاي فني افزايش مي دهد.
در گذشته، ذخاير يا انبارهاي انباره هاي دانش عمدتاً بيرون از سازمان ها قرار داشتند و از آن ها براي دستيابي به «اطلاعات رقابتي»، «دانش بازار» يا «دانش فني» ، «حقوقي» يا «تجاري» بيروني استفاده مي شد. اكنون بسياري از شركت ها در حال ايجاد ذخايري براي دانش نظام يافته و داراي منشاء داخلي هستند. آن ها انباره هايي داخلي براي «دانش محصولات داخلي»، «دانش بازاريابي»، «دانش مشتريان» و مواردي از اين دست به وجود مي آورند.


سامانه هاي (سيستم هاي) دانشي زمان واقعي


شركتي به نام «پريموس» (primus) برنامه اي براي دانش هاي مبتني بر زمان واقعي به نام «چاره ساز» solution buider طراحي كرده اند. اين برنامه براي كنسرسيومي متشكل از 60 شركت داراي فن آوري بالا طراحي شده است كه براي حل مشكلات مراجعان در زمينه مديريت دانش و پشتيباني از آن ها با يكديگر هكاري مي كنند. «پريموس»، برنامه اي براي «مديريت دانش» پاسخ گويي به مراجعان (زمينه سازي به منظور پرداختن به ديگر دانش ها) با هدف تجزيه شرايط يا مشكلات به اجزاي دانش آن تدوين كرده است. (آن ها براي اين برنامه اسمي در نظر نگرفته اند، ولي مي توان آن را «تجزيه گراي اجزاي دانش» ناميد. تحليل گر سامانة پاسخ گوي مشتريان مي تواند دانش مربوط به مشكلات دريافت شده از مراجعان را طبقه بندي كند و يا دانش جديدي را در قالب هفت جزء يا هفت عبارت زير به مجموعه دانش بيفزايد:
1- هدف مورد نظر مشتري يا وظيفه اي كه مايل به انجام آن است ، اما نمي تواند. 2ـ واقعيتي در مورد محيط فن آوري مشتري. 3ـ علامت مشكل مشتري. 4ـ تغييري جديد در محيط فن آوري مشتري 5ـ علت احتمالي مشكل 6ـ نفي يا واقعيتي كه با مسئله كنوني بي ربط است. 7ـ تبيين كم و كيف مسئله
در حالي كه تحليل گر، اجزاي مشكلات را طبقه بندي مي كند. چاره ساز در پايگاه هاي اطلاعاتي حاوي راه حل ها، به جستجو مي پردازد تا را ه حلي متناسب با هر جزء را بيابد و با آن وفق دهد. از يك پايگاه اطلاعاتي هدف مند براي ايجاد ارتباطي پويا بين اجزا، استفاده مي شود تا راه حل هايي براي مشكلات مطرح شده شكل گيرد. اين سامانه، رويكردي قدرت مند و مردمي براي «مديريت دانش» است ولي نياز به توانايي زيادي براي طبقه بندي اجزاي دانش دارد كه همه افراد و كاربران داراي اين توانايي نيستند. تعدادي از شركت ها به استفادة آزمايشي از چاره ساز پرداخته اند، اما در مجموع اين برنامه تاكنون برنامه اي كاملاً قابل استفاده نبوده است.

                                                                                         توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در جمعه 1385/10/22 و ساعت  | 
ابراهیم گیلانی ( قسمت دوم )
                                       هو


جوهر يك شيء عبارت از حيات اوست يعني حيات خدا، كه هر چيزي زيست مايهي خود را از او ميگيرد (و يا در او ميزيد). حيات اشياء در ارتباط با خودشان حادث است، ولي در ارتباط با خدا قديم است، زيرا در حقيقت حيات يك شيء حيات او است. «بايد دانست كه اشكال، مقادير، اعمال، كلمات، معدنيات و نباتات كه ما وجود را بدانها نسبت ميدهيم فينفسه و لنفسه، مانند انسان مالك حيات كاملاند. ولي براي آنكه بيشتر مردمان اين واقعيت را در نمييابند، ما آنها را در مقولهيي پايينتر از آنجا قرار ميدهيم كه بايد قرار بگيرند. در حقيقت، هر چيزي براي خود مالك حيات است، و آن هم حيات كاملي كه به وسيلهي آن، آن شيء سخن ميگويد، ميشنود، ميبيند، در مييابد، و از خود قدرت و اراده دارد، و هر چه را آرزو ميكند جامعهي عمل ميپوشاند. من خود اين واقعيت را از الهام مستقيم و به تجربهي عرفاني دريافتهام». به عبارت ديگر، به نظر الجيلي، هر چيزي اعم از مادي و غيرمادي، خود مختار است و مالك تَفرُّد خاصي از آن خويش است.


2. علم - از همهي صفات، علم به حيات نزديكتر است همان طور كه حيات به ذات نزديكتر است. هر چيز زنده (يا همهي اشياء زيرا به نظر او همه چيز حيات دارد) به نحوي از انحاء خداوند علم است. نخستين شكل علم غريزي است يا چيزي كه او «علم الهامي» مينامد، كه حتي جانواران نيز مالك آن هستند. شكل ديگر، صريح، ضروري، يا علم استدلالي (استنباطي) است كه آدمي زادگان، فرشتگان و جنّ مالك آن هستند. حيات و علم وابسته به هم يا متضايفاند و وجود يكي مستلزم وجود ديگري است.

گيلاني معتقد است كه علمي كه خدا به وسيلهي آن خود را ميشناسد و علمي كه با آن اعيان اين عالم را ميشناسد يكي است. هيچگونه انقسام يا اختلاف ميان آن دو علم ممكن نتواند بود. به عقيدهي ابنعربي علم خدا از اعيان بر پايهي آن چيزي است كه آنها (اعيان) از خود به خدا ميدهند. در تفسير آيهي قرآني (... البته خدا نسبت به بندگان بيداد نميكند) (سورهي آلعمران، 3/182) ابنعربي مينويسد «نه، من با آنان براساس آنچه از آنان ميشناختم رفتار كردم، و من آنها را تنها از روي آنچه هستند و از خودشان به من دادند، شناختم» به همين منوال، ابنعربي در زمان بحث از مسئلهي خلقت ميگويد كه چون خدا خطاب به چيزي ميگويد «باش» اين ارادهي خدا نيست كه اشياء را به وجود ميآورد، زيرا خدا هيچ چيز را نميخواهد يا فرمان نميدهد مگر اينكه وجود آن چيزها در ذات خودشان و بنا بر طبيعت و قوانين آن اشياء ضرورت يافته باشد. لذا، به نظر او، اراده و علم خدا هر دو مبتني بر ماهيت اعيان است. گيلاني اين نظر را مردود ميشمارد. علم خدا به اعيان، به نظر او، يكسره مستقل از خود اعيان است. وي ميگويد: اين درست است كه حكم خدا در مورد يك چيز با آنچه كه ذات آن چيز ميخواهد باشد، مقدّر و محدَّد ميشود، وي اين غلط است كه از اين نكته اين قول را استنباط كنند كه علم خدا به اعيان به وسيلهي ماهيت خود آن اشياء مقدر ميشود. در حقيقت، اعياني كه از او برميآيند درست همان چيزهايي هستند كه از پيش در علمِ كليِ جوهري و اساسي او به دار وجود قدم گذاشتهاند. علم خدا به اعيان با ضرورت و يا نياز آن اعيان مقدر نميشود، بلكه با نياز باطني خود آن اعيان به هم ميرسد.

3. اراده- علم خدا خود را بنا بر ضرورت ذات خويش متجلي ميسازد و اين ارادهي اوست كه به موضوعات علم او - چنان كه علم او طلب ميكند - هستي ميبخشد. ارادهي مخلوقِ ما با ارادهي خدا يكسان است، اما زماني كه به ما نسبت داده ميشود حادث و متغير است در حالي كه وقتي به خدا نسبت داده ميشود ازلي و قديم است. درست مانند خود وجود كه وقتي به ما نسبت داده ميشود مخلوق است و هرگاه كه به خدا نسبت داده ميشود قديم است.

اينجا نيز گيلاني با ابنعربي از در مخالفت در ميآيد كه بنا بر نظر او خدا چيزي نيست جز اسم نواميس لايتغيري كه در عالم عمل ميكنند. «ابنعربي نه تنها اختيار فردي انسان را انكار ميكند، بلكه ارادهي خدا را نيز چنين انكار ميكند. خدا بدين معني اراده نميكند كه چيزي را اختيار كند، بلكه ارادهي او به معني تشريع آن چيزي است كه ميداند صورت خواهد گرفت. اينكه آن شيء يا فعلي هم كه خدا تشريع كرده، تحقق خواهد يافت، يكسره مبتني بر نواميس ضروري خود آن شيء يا فعل است». ولي به نظر عبدالكريم، همانطور كه خدا در علم خويش مختار و نامحدَّد است، همينطور ارادهي او نيز نامحدّد و نامعلَّل است. ارادهي خدا به هر شكلي و هرگونهيي كه تصور آن برود بدون هيچگونه علت يا شرطي عمل ميكند؛ و اين فعلِ كاملاً آزاد خداست. او ميگويد، بنا بر نظر ابنعربي، اين اشتباه است كه خدا را مختار بخوانيم زيرا وي در عالم بنا بر ارادهي آزاد خويش عمل نميكند؛ افعال و اعمال وي به وسيلهي ضرورت و ماهيت اعيان مُحدَّد و مقرر ميگردد. ولي به نظر خود گيلاني، خدا در عالم از طريق ارادهي آزاد خود عمل ميكند و توسط هيچگونه ضرورتي بيرون از ذات خويش محدود نميشود.

4. قدرت - قدرت صفتي از ذات است كه اعيان معرفت را در جهان خارج عينيت ميدهد. قدرت عبارت از خلق يا آوردن اعيان از حال عدم به وجود است.
اينجا نيز وي با موضع ابنعربي مخالف است زيرا كه به عقيدهي وي اصلاً خلقتي يا آفرينشي در ميان نيست. اعيان جهان مادي از آغاز به عنوان اعيان علم خدا وجود داشتهاند. آنچه ما معمولاً آفرينش ميخوانيم چيزي نيست مگر ظهور يا تجلي اين اعيانِ سابقاً موجود علم در سطوحِ گوناگون. در اينجا اصلاً صحبت از تقدم و تأخر زماني و يا خلق از عدم نيست. الجيلي روي هم رفته اين نظر را رد ميكند.
وي ميگويد اين درست است كه خلقت به معني فعليت يافتن اشيائي است كه قبلاً اعيان ذهنِ الهي بودهاند، ولي به نظر او، ابنعربي اين حقيقت را فراموش كرده است كه: وجود خدا مقدم بر وجود حقايقِ خفيّه است، يعني اشيائي كه به منزلهي اعيان ذهن او (اعيان ثابته)اند، (و از ياد برده است) كه در اين مرحله اشياء معدوم بودهاند و در دارِ وجود هيچ چيز جز اللّه كه تنها به وي ميتوانيم صفتِ قِدَم را نسبت دهيم وجود نداشته است. از اينجا برميآيد كه وي اعيان ذهن خويش را از نابود (عدم) آفريده است.

الله در ذات خويش غني و بينياز است، و وجود او تنها به رتبهْ اول است؛ آفريدگان همه نيازمند وياند، و بنابراين، وجود آنها در همين معني متأخر است. آفريدگان در ارتباط با وجود نخستين همه عدم و نابودند. در فاصلهي ميان عدم اشياء و قرارگرفتن آنها به عنوان اعيان ذهن خدا هيچ مرور زماني (يا طَفرهيي) نبوده است. مسئلهي تقدم تنها (تقدم) منطقي است نه زماني.

همين شيوهي استدلال در بحث از ماهيت ازل و ابد نيز ارائه شده است. ازل بر دو نوع است. يكي ازليت اشياء مخلوق است. و آن اشاره به زمان است آنگاه كه وجود نداشت. ازليت يك آفريده با ازليت آفريدگان ديگر فرق ميكند. براي مثال، ازليت ماده غيرآلي با ازليت جوهر آلي فرق ميكند، زيرا اولي مقدم بر دومي است. بنابراين، ما ميتوانيم از ازليت با استناد به جواهر آلي صحبت كنيم در حالي كه جواهر غيرآلي در دار وجود بوده باشند و هنوز گسترش يافته و به شكل آلي ظاهر نگشته باشند؛ با اين همه، اين مطلب دال بر هيچگونه تقدم زماني نيست. ديگري ازليت مطلق است و از آنِ خداست كه برتر از وجود و عدم است. ازليت خدا به هيچ روي با ازليت آفريدگان ديگر ارتباطي ندارد، زيرا او (عقلاً) بر آنها مقدم است. ما نميتوانيم، چنان كه مثلاً ابنعربي معتقد است، بگوييم كه جهان در حالت ازليت مطلق، هر چند نه به صورت عيني، اما به عنوان موضوع علم الهي وجود داشته است، زيرا اگر اين عقيده را بپذيريم مجبور خواهيم بود كه جهان مخلوق را با خدا همزمان و مساوق بينگاريم. او آيهيي از قرآن مجيد (سورهي الدهر، 76/1) را در تأييد انديشهي خويش نقل ميكند «آيا مدتي از دهر بر انسان گذشت كه چيزي يادكردني نباشد؟» عبدالكريم معتقد است دهر (زمان) در اين مورد به معني الله است، و بخشي از زمان (حين) يكي از تجليات خداست در آن زمان كه انسان وجود نداشته است، نه به صورت علمي (= معقول يعني موضوعي از آگاهي خدا به شكل حقيقت خفيه) و نه صورت عيني (واقعيت خارجي). اين بخش آيه «چيزي يادكردني نبود» مدلل ميدارد كه انسان محتواي ذهن خدا را تشكيل نميداده است.

به همين منوال، وقتي ابديت را به خدا حوالت ميدهيم، اين حوالت يا نسبت، منطقي (= عقلي) است نه زماني. «ازليت و ابديت تنها حدود منطقي هستند و در انتساب به خدا وقايع زماني نيستند.» «اين دو، يعني ازليت و ابديت با تضمنات زماني، تنها براي اين به كار رفته تا وجود واقعي خدا را (در ارتباط با عالم) روشنتر نمايد، و در غير اين صورت (در حقيقت) نه ازليت زماني و نه ابديت وجود دارد. زمان در ارتباط با خدا نه ربطي و نه معنييي دارد.»

اختلاف ميان ازليت و ابديت اين است كه ازليت دلالت بر تقدم منطقي خدا ميكند، در حالي كه ابديت بدين معني است كه وي هرگز نه معدوم بوده است و نه براي وجود يافتن خويش نيازمند علت فاعلي بوده است. ما اصطلاح ابديت را براي اين دربارهي او به كار ميبريم تا ازليت او را دريابيم، وگرنه نسبت تقدم و تأخر زماني به او، چنان كه در مورد عالم به كار ميبريم، محملي ندارد. حدوث بدين معني است كه اشياء، اگر چند از ازل در علم خدا وجود داشتهاند، از نظرگاه وجودشان همه اشياء مخلوق هستند.

5. كلام- كلام يا سخن مظهري از وجود خداست؛ و به منزلهي جوشش يا فيضي از ذات اوست. كلام يك تجلي معقول است. و خود را در دو بعد عرضه ميدارد. بعد نخستين خود بر دو نوع است. الف) نوع اول از موضع قدرت خداوند (عزت) صادر ميگردد كه بايد از سوي همگان متبع واقع شود. آيت قرآني (سورهي فُصّلت، 41/11) نيز به اين واقعيت دلالت دارد. ب) نوع دوم كلام از موضع ربوبيت در زبان آدميان و همچون كتب آسماني و وحي صادر ميگردد. در اين معني است كه مسئلهي اطاعت و عصيان مطرح ميگردد. برخي از مردمان به احكام و منهياتي كه در ذات آنها مخمر است گردن مينهند و برخي گردن ميكشند.
معني دوم (يا بعد دوم) از كلام مابعدالطبيعي است و اساس مذهب لوگوس (= كلام) است. كلام خدا عبارت از حقيقت موجودات است، و هر موجودي به منزلهي كلمهيي از خداست عبدالكريم گيلاني اشاره به آيه قرآني (سورهي الكهف، 18/109) ميكند كه «بگو اگر درياها مركب شوند براي نوشتن كلمات پروردگارم، دريا را بن برآيد پيش از آنكه كلمات پروردگارم به پايان برسد...» لذا، طبيعت صورت تحقق و تعين كلمات خداست و به صورت جسماني آن وجود دارد. يعني صورت عيني و مادي محتويات آگاهي خداست، شكل طبيعييي كه عيان علمي او، كه اعيان ثابت خوانده ميشود، به خود ميگيرد.

6. سمعتجلي الهيِ است - سمع يكي از صفات ذات اوست كه كمال او مستلزم آن است. او كلمات شاعرهي خويش و همينطور كلمات مظاهر (شئون) خود را ميشنود. سمع دوم (شئون) ضرورت اسماء و صفات اوست كه بايد در عالم مادي و جسماني متجلي گردد. يا عبارت از الهام از خود به خود در حالتِ خودآگاهي است.

7. بصر- صفت ابصار با استناد به ديدار عين معرفت چيزي نيست مگر خدا بدانگونه كه در ذات خويش است، و همين سخن در باب صفت علم او نيز درست است. با توجه به تجلي علم كه آفريدگار يا هستيبخش عالم است، در واقع شهود، صفت علم اوست از او به او، در حالي كه تجلي عين، كه جهان عيني مادي است، مظهر صفت بصر (ابصار) است و آن هر دو يعني صفت علم و صفت ابصار، با ذات او يكسان و به اصطلاح عين آن است. ديدن و دانستن (رؤيت و علم) دو صفت مختلفاند ولي با اين همه آن دو با استناد به ذات او يكي هستند: ابصار او همان علم اوست. زماني كه اشياء در ساحت غيب بودند، همه موضوعات علم او بودند؛ وقتي اشياء در دار وجود ظاهر گشتند، آن همه موضوعهاي سمع او شدند.

8. جمال - جمال بر دو نوع است. يكي حقيقي است و در اسماء الحسني منعكس است كه خدا خود را در آن ميبيند. دوم حسي است و در جهان مادي مخلوق منعكس شده است. او جمالِ مطلق است و خود را در مظاهر گوناگون متجلي ميسازد.

9. جلال عبارت است از جمال در شكل شديد آن - زيبايي يا جمال دال است به صفات متعال، در حالي كه جلال عبارت از ذات اوست چنان كه در اسماء و صفات او متجلي شده است.

10. كمال عبارت از اسم ذات الهي است كه مطلقاً ناشناختي است - همهي صفات خدا با ذات او يكسان است و اضافه بر آن نيست و بنابراين كمال هموست آن هم با نظر به اصل ماهيت.
شهود ذات واحد - حقيقت غايي به نظر الجيلي واحد است و خود را به صورتهاي گوناگون و بيآنكه تكثُّر يابد متجلي ميسازد. حال واحد پيش از آنكه خود را افاضه كند، به تبع ابنعربي العماء ناميده شده است. اين واژه از يك حديث نبوي اقتباس شده است. روزي از رسول اكرم در باب مكان خدا پيش از آفرينش پرسيدند. او جواب فرمود كه خدا در عماء (1) (يعني سحاب) بود. ابنعربي و گيلاني بنيان نظامهاي وحدت وجودي خود را بر پايهي اين پاسخ ساده نهادهاند.

ذات، وجود مطلق است كه در او همهي نِسَب، جهات و ابهاد ناپديد ميشوند. چنين ذاتي را نه ميتوان وجود واجب و نه ميتوان وجود قديم خواند، زيرا اين هر دو به نحوي از انحاء دال بر تحديد اوست. اين ذات حتي برتر از آن است كه او را به مطلقيّت معين سازند.

عبدالكريم اين ذات را «عماء» مينامد و آن را در درون سويش به عنوان ذات توصيف ميكند. اين ذات همچون آتشزنهيي است كه آتش را در اندرون خويش پنهان ميسازد. هر چند گاهي آتش بيرون ميجهد، ولي باز هم در درون او پنهان است. اين ذات حقيقةالحقايق است كه برتر از تقسيم خدا به (حق) و عالَم (خلق) است، و والاتر از تعينات اسماء و صفات قرار ميگيرد.
اين ذات تجلييي است كه با «غير» هيچگونه نسبتي ندارد. عليرغم اين حقيقت، ذات مذكور همه تجليات و مكاشفاتِ (بَعدي) را در درون خود شامل است و اين تجليات و مكاشفات تنها بالقوه مانند ستارگان در پرتو آفتاب حاضرند. در اين تجلي ذات خدا جز خودش هيچ چيز را نميداند، در حالي كه در تجليات ديگر او خود را ميداند همچنان كه ديگران را.

اين حال عماء به احديت مطلق وابسته است كه در هر دوي آنها اسماء و صفات معدوم ميشوند، و هيچ چيز متجلي نميگردد، با اين فرق كه در مورد سابق (= عماء) جنبهي دروني مورد تأكيد قرار ميگيرد، در حالي كه در مورد لاحق (احديت مطلق) جنبهي بيروني صورت خود را مييابد. عماء با توجه به درون سويي و خفاء يا اختفاء، ذات است، در حالي كه واحديت مطلق با توجه به ظهور خدا به خود او نفس اوست كه در آن همهي نسبتها منعدم ميگردد.

واحديت مطلق دلالت ميكند بر اينكه وجود بَحْت بر سر آن است كه به جريان هبوط يا نزول خود آغاز كند، و به سوي ظهور يا تجلي برود. اين نخستين مرحلهي هبوط يا شهودِ نفسِ ذات از ظلمت عماء به ساحتِ نورِ تجليات است. در اين مرحله وحدت كامل است و همهي كثرات منتفي ميگردد، هر چند اين كثرات در داخل آن (وحدت) اقامت ميگزيند؛ اين وحدت از همهي صفات، اسماء، نسب، و كيفيات عاري ميگردد، و با اين همه در سِرِّ سُوَيدايِ وجود او خانه ميكند. وحدت ظاهر او با كثرت باطن او يكي ميگردد. و به ديواري ميماند كه از دور به نظر ميرسد. هر چند اين ديوار از اجزاء گوناگوني چون خشت، گل و جز آنها تشكيل يافته، و بنابراين كثير است، با اين همه خود را به ناظران به صورت وحدتي نمايان ميسازد كه وجودي خاص خود دارد و صرفاً مجموعهيي از اجزاء مختلف نيست. اين وحدت، نخستين شهود يا مكاشفهي نفس واحد است و برتر از تقسيمات خدا و عالم است. هيچكس در اين مرحله نميتواند دعوي كسب نور و اشراق از واحد بكند، زيرا او برتر از همهي كثرات است؛ آنچه ما تجربه ميكنيم در واقع وحدت يا اتحاد در مرتبهي دوم اوست، كه «رب» يا «الله» خوانده ميشود.

احديت خدا در مرحلهي خاصي از تجلي به زوجي از اضداد تسري مييابد كه پس از آن در مرتبهي واحديت بار ديگر وحدت مييابند. مرتبهي وسط ميان احديت و واحديت به وسيلهي هويت و إنيّت (2) عرضه ميشود.
ابنعربي اصطلاح هويت را مرادف با ذات الوهيت به كار ميبرد. ولي براي گيلاني هويت مرتبهيي است كه از ذات الوهيت برآمده است. اين كلمه از ضمير «هو»، يعني او، مشتق شده است كه اشاره به «غيب» ميكند. و بنابراين دال بر ذات الهي است كه اسماء و صفات از او غايباند - يعني نسبت به وحدت او كه كثرت را نفي ميكند. اين «هو» جنبهي ظاهر وحدت است كه ما را از «باطن» آن و «غيبوبيت» آگاه ميسازد. و اين همان آگاهي دروني الله است.

انيت (مني) جنبهي بيروني وحدت است كه در آن واحد در كثرت شكوفه ميكند. ظاهر و باطن دو جنبهي مختلف از واحد نيست بلكه تنها دو نظرگاه مختلف است؛ در حقيقت، ظاهر و باطن يكي هستند. هويت و انيت، يا ظهور و بطون اشاره به حقيقتي دارد كه با نام الله معني مييابد زيرا الهيت مجموعهيي از متضادات است.
مرتبهي مكاشفه يا شهودِ نفس كه آن را واحديت ناميدهاند عبارت ار تجلي ذات است كه در آن همهي صفات گوناگون با هم گرد آمده است. اينجا همه چيز واحد و كثير است، كثير واحد است و واحد كثير.
در اين مرتبه، ذات همچون صفت و صفت همچون ذات متجلي ميگردد. هر صفتي با ديگري مماثل است چنان كه رحمانيت با قهاريت يكسان است زيرا هر دو با الله يا عين خدا مماثل است. در احديت هيچگونه تجلي اسماء و صفات وجود ندارد و حقيقت ذات بحت است. در واحديت، اسماء و صفات و همينطور آثار و نتايج آنها يكسره و تمام و كمال متجلي شده است، ولي آنها از ذات جدا نيستند، در اينجا هر صفتي با عين ديگري مماثل است. در الهيت اسماء و صفات متجلي گشته اند ولي يكي از ديگري جدا شده است و حتي نسبت به همديگر متضادند.

                                                                                           توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در پنجشنبه 1385/10/21 و ساعت  | 
مدیریت دانش (قسمت پنجم)
                                    هو

مزاياي جنبي بازار دانش


دانش از ذهن هاي پويا سرچشمه مي گيرد.
بازار كارآمد دانش، به طور اعم بر كل فعاليت شركت و به طور اخص بر كار فرد فرد اعضا و كاركنان آن تأثير مي گذارد، به همه آنان سود مي رساند اثربخشي، كارآيي و بهره وري را افزايش مي دهد. به اين ترتيب، نوآوري ها از كاربرد دانش موجود و خلق نظرات جديد در بازار دانش، ريشه مي گيرند و خريداران، فروشندگان و واسطه هاي دانش مورد نياز به دليل تسهيم دانش، قيمتي مناسب را به شكل پيشرفت در كار و يا كسب موقعيت بهتر، دريافت مي دارند.
بازار موفق دانش، علاوه بر تأمين هدف اصلي كه دسترسي به دانش مورد نياز است، مزاياي جانبي ديگري نيز دارد. اين مزايا كه آن ها را «مزاياي غيربازاري» مي ناميم، در هر حال باعث موفقيت و پيشرفت شركت مي شوند.


روحيه بالاي نيروي كار


بازار سالم دانش يعني بازاري كه در آن، كارمندان و كاركنان شاهد ارزش قائل شدن ديگران براي دانش خود باشند و بدانند كه آنان نيز به هنگام نيازشان به كمك تخصصي در سازمان همكاري مؤثر خواهند كرد، در مقايسه با افرادي كه بر اثر نبود ارتباطات، اتلاف تلاش ها و تصميمات ناپخته، از كارشان ناراضي هستند، از كار خود راضي تر بوده و حتي سخت تر كار مي كنند. بدبيني كارمندان «اين كه شركت ها هيچگاه كاري را صحيح انجام نمي دهند»، «هيچگاه از اشخاص مطلع و دانا سؤال نمي شود» ، «افراد پوچ و بي دانش هميشه ارتقاي درجه مي گيرند» مي تواند آثاري بسيار مخرب بر موفقيت شركت داشته باشد.


اندوخته غني دانش


بازارهاي دانش بر خلاف بازارهاي كالا، با هر مبادله اي كه صورت مي گيرد بر سرمايه كلي دانش سازمان مي افزايند. فروشنده دانش با عرضه كالاي خود، دانش خويش را از دست نمي دهد. او با عرضه دانش نه تنها بر اندوخته كلي دانش سازمان مي افزايد، بلكه چه بسا برخي از كاستي هاي علمي خود را اصلاح كرده و در عين حال باعث دانش آفريني يا دانش زايي مي شود. دانش دريافتي در كنار دانش موجود، تعامل، تفكر و نظرات جديدي را ايجاد مي كند كه نه خريدار و نه فروشنده قبلاً احاطه اي بر آنها نداشته اند. يكي از منابع اصلي دانش جديد تحت عنوان «دانش آفريني» است.


دانش آفريني


لحظه هاي تلخ، ارزش علمي دارند. يادگيرنده خوب، هيچ گاه اين لحظه هاي ناب را از دست نمي دهد.
ralph waldo emerson رالف والد و امرسون
همه سازمان هاي سالم دانش را خلق و از آن استفاده مي كنند. سازمان ها بر اثر تعامل با محيط پيرامون خود، اطلاعاتي را جذب و آن ها را به دانش تبديل مي كنند. سپس اين دانش را با تجربيات، ارزش ها مقررات داخلي خود درهم مي آميزند تا به اين ترتيب مبنايي براي اقدامات خود به دست آورند. سازمان هاي سالم، مسائل را حس مي كنند و به شرايط پاسخ مي دهند. سازمان بدون دانش نمي تواند خود را سازمان داده و به عنوان شركتي زنده و پويا، حفظ كند.
آن چه كه بسيار مهم است «آگاهي» و «دانش آفريني آگاهي» و «دانش آفريني آگاهانه» است، يعني همان فعاليت هاي مشخصي كه انجام مي دهند و طرح هايي كه براي افزايش سرمايه دانش شركت اجرا مي كنند. به طور كلي، اين امور كمترين فعاليت هاي نظام يافته در زمينه «مديريت دانش» بوده اند.

كسب دانش


به هنگام صحبت درباره «دانش آفريني»، به همان اندازه كه منظور «دانش كسب شده» به وسيله شركت است، «دانش خلق شده» در درون آن نيز مدنظر است. «دانش كسب شده» حتماً نبايد دانشي تازهخلق شده در جهان باشد، بلكه ممكن است صرفاً براي سازمان دانشي نو به شمار آيد. شركت ها به دلايلي مختلف شركت هاي ديگر را مي خرند؛ مثلاً به منظور كسب درآمد بيشتر، رسيدن به اندازه اي راهبردي، يافتن تركيب محصولات جديد، دستيابي به بازارهاي جديد و بهره برداري از تخصص مديران ارشد (البته با توجه به مقوله كسب دانش). شركت هاي خريدار گاهي با توقع كسب سود بيشتر از طريق افزايش دانش شركت خريداري شده به سرمايه دانش خود، بها و قيمت بيشتري بابت خريد
شركت پرداخت مي كنند. خريد «لوتوس» به وسيله «آي. بي. ام» در 1995 شاهد مثالي تازه در تأييد اين نوع خريدهاست.
آي. بي. ام، مبلغ 5/3 ميليارد دلار يعني 14 برابر بيش از ارزش دفتري شركت لوتوس (250 ميليون دلار) براي به دست آوردن آن پرداخت كرد. واضح است كه آي. بي . ام اين بها را براي به دست آوردن درآمدهايي نپرداخته است كه «لوتوس» با عرضه «نوتز (nnotes)» و ديگر محصولات جديد خود كسب مي كرد. 25/3 ميليارد دلار بهاي اضافه اي كه آي.بي.ام به لوتوس پرداخته است، نشان مي دهد كه دانش منحصر به فرد لوتوس در مورد نوتز و ديگر كاربردهاي مشترك نرم افزاري از نظر آي.بي.ام بسيار ارزشمند بوده است. در واقع مغزهايي كه «نوتز» را به وجود آورده اند، از نرم افزارهاي ياد شده باارزش ترند، چرا كه از قدرت پيش بيني نسل بعدي نرم افزارهاي ارتباطي و تسهيم اطلاعاتي برخوردار بوده و داراي مهارت ها، تجربيات و خلاقيت هايي هستند كه «آي.بي.ام» براي استفاده از دانش خود به منظور ورود به دنياي جديد نرم افزارهاي گروهي، به آنها نياز دارد. نظر و عقيده ضمني «آي.بي.ام» اين است كه توانايي هاي «لوتوس»، در واقع دانش آن، خالق ارزش هايي بيش از نتيجه حسابگري هاي محض مالي است.
اصولاً شركت ها در چارچوب فرهنگ خاص خود به خلق دانش مي پردازند، بنابراين «فرهنگ» همواره بيش از ديگر منابع سازماني در برابر انتقال دانش مقاومت مي كند.
تلاش براي اندازه گيري ارزش دانش، حداقل نشان دهنده آن است كه دانش نوعي سرمايه و دارايي تلقي مي شود و در عين حال اندازه گيري كمّي آن كاري دشوار است. «سيد شافلر
sid schoeffler» مشاور در ارزيابي دانش و يكي از مبتكران روش «پيمز pimes» كه شيوه اي براي سنجش موفقيت هاي راهبردهاي بازاريابي است، ثابت كرده است كه ترازنامه شركت تنها 20 تا حداكثر 25 درصد از ارزش واقعي شركت را نمايش مي دهد. به بياني ديگر، به عقيده او راه مشخص و قابل قبولي براي تحليل دقيق ارزش بخش اعظم شركت وجود ندارد. مؤسسه هاي تجاري و اقتصادي مثل (fasb) ، (gatt) ، (oecd)، (ec)و سازمان هاي دولتي امريكا، در حال صورت بندي آرايه هايي بر پايه اطلاعات مالي موجود به عنوان سيستم هاي مقدماتي براي ارزيابي دانش هستند. با ادامه اين تحقيقات و به دست آمدن ابزارهاي تحليلي بهتر، بازار شركت ها از كارآيي بيشتري برخوردار خواهد شد و خريدهاي انجام شده بر پايه دانش قابل اندازه گيري، رو به فزوني خواهد نهاد.

اگر دست اندركار دانش باشيم، ضرب المثل
معروف «دزدي خوب، نيمي از كار است»
را منطقي درست تلقي خواهيم كرد.
ممكن است متوجه نباشيد كه دانش مورد
نياز خود را قبلاً از در بيرون رانده ايد.


اصول اوليه رمزگذاري دانش


نخستين مشكل مطرح در رمزگذاري اين است كه دانش را چگونه رمزگذاري كنيم تا ويژگي هاي متمايز خود را از دست ندهد و در ضمن به اطلاعات يا داده هايي مثبت تبديل شود. به بياني بهتر، دانش به ساختار نياز دارد، ولي ساختار زياد قاتل دانش است. شركت هايي كه مي خواهند در رمزگذاري دانش موفق باشند بايستي چهار اصل زير را مدنظر قرار دهند :
1. مديران مي بايستي مشخص سازند كه دانش رمزگذاري شده بايد به كدام هدف هاي تجاري معطوف باشد (مثلاً شركت هايي كه دغدغه آنها نزديكي بيشتر به مراجعان است، شايد رمزگذاري دانش مربوط به مراجعان خود را مقرون به صلاح بدانند).
2. مديران مي بايستي بتوانند دانشي را كه آنان را به هدف هاي مورد نظرشان هدايت مي كند در هر شكلي كه هست به درستي شناسايي كنند.
3. مديران دانش بايد فايده و ارتباط دانش با هدف ها را مبناي رمزگذاري آن قرار دهند.
4. رمزگذاران بايد وسيله اي مناسب براي رمزگذاري و توزيع دانش عرضه كنند.
يافتن منابع دانش براي رمزگذاري آن بي ترديد از اهميت بالايي برخوردار است. اگر ندانيم منشاء دانش كجاست و آن را نيابيم، مثل اين است كه ندانيم خود دانش چيست. طراحي نقشه منبع دانش شركت بخش مهمي از روند رمزگذاري است. به محض يافتن منبع دانش مي بايستي آن را براي درك اهميت. كاربرد و كيفيت آن در سازمان ارزشيابي كنيم. آيا منشاء دانش مورد نظر، دانش مكتوم، غني و پرورش يافته يك متخصص است يا دانش صريح، كلي و مبتني بر قوانين؟ يا مابين آنها قرار دارد؟ اين كه آيا مي بايستي در دانش دخل و تصرف كرد، به اهميت آن بستگي دارد، بي گمان آن چه بايد با دانش انجام دهيم، به نوع آن بستگي دارد. ارزشيابي دقيق اگر چه كار زيادي مي برد. به مهارت مهم و دانش شركت نياز دارد و بسيار پرهزينه است، اما براي رمزگذاري موفقيت آميز دانش شركت اجتناب ناپذير به نظر مي رسد. هزينه بالاي ارزشيابي، دليل عمده تأكيد بر هدف يا هدف هايي مشخص است.
نقش ها و مهارت هاي مديريت دانش
با دانش ديگران مي توانيم صاحب دانش شويم، ولي با عقل ديگران نمي توانيم عاقل شويم.
ميشل دِمونتان michel de montain
به منظور پاگرفتن مديريت دانش، سازمان ها بايد مجموعه اي از وظايف و مهارت ها را در زمينه دريافت، توزيع و استفاده از دانش ايجاد كنند. وظايف راهبردي و رهيافتي زيادي براي تحقق يافتن وجود دارد و اين فرض كه شركت به راحتي مي تواند فعاليت هاي مديريت دانش خود را در صدر بقيه رهيافت ها قرار دهد، فرضي غيرواقعي به نظر مي رسد. همان گونه كه مي دانيم، تنها انسان ها ارزش افزودهاي را مي آفرينند كه داده ها و اطلاعات را به دانش تبديل مي كند. موفق ترين سازمان ها، آن هايي هستند كه مديريت دانش را به جزئي از كار كاركنان خود تبديل كرده اند. البته معمولاً «مديريت دانش» از طريق انجام وظيفه تمام وقت تعدادي از كاركنان ستادي دانش كار، مي تواند به پديده اي فراگير تبديل شود.

                                                                                     توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در سه شنبه 1385/10/19 و ساعت  | 
ابراهيم گيلاني )قسمت اول(
                                       هو

 

ابراهيم گيلاني

زاد و زندگي


عبدالكريم بن ابراهيم گيلاني (كه معمولاً با تلفظ عربي آن «الجيلي» معروف است) در سال 767/1365 از مادر زاد و حدود سال 832/1428 رخت به جهان ديگر كشيد. جز چند اشاره كه در كتاب او توان يافت تقريباً چيزي در باب حيات او شناخته نيست. او مريد شيخ شرفالدين الجَبَرتي بود و در زَبيدِ يمن ميزيست. وي در اثناء سفرهاي خويش به هند نيز رفته است. مدعي است كه اشراق صوفيانه دريافت ميكرد و همين او را برانگيخت كه كتاب مشهور خود يعني كتاب الانسان الكامل في معرفة الاواخر و الاوايل را بنويسد. هدف از نگارش اين كتاب نيز شرح و بسط و بيان حقيقت است.

آراي گيلاني


او معتقد است كه وجود مطلق يكي بيش نيست و همهي تكثُّرات وهمي است. وجود مطلق، ذات (عين) آن چيزي است كه ما جهان پديداري (خلق) و خدا (حق) ميناميم. وجود مطلق خود را در دو آينه (مظهر) پديدار ميسازد، خلق و حق.

ذات، صفا و اسماء- ذات مطلق همان چيزي است كه اسماء و صفات بدو منسوب است. اين ذاتِ مطلق نفسي است كه به خود موجود است و شايسته هر نامي است كه كمالش طالب آن است. هيچ توصيف لفظي قادر به اداي كامل و دقيق ذات او نيست. يك شيء توسط چيز ديگري كه نفياً يا اثباتاً به او مربوط است فهميده ميشود، ولي در همهي عالم چيزي وجود ندارد كه اين چنين با مطلق ارتباط داشته باشد. او وجود صرف است كه مُساوق عدم است - مخلوطي از اضداد. «او دو ضد است كه در يك وحدت گرد هم آمده است و اين مقدار از اضداد ناممكن نيست.» اين وجود مطلق دو صفت دارد: ابديت و ازليت؛ دو خصوصيت دارد: خدايي (حق) و جهان (خلق)؛ دو صفت دارد: جاودانگي (قدم) و آفريدگي (حدوث)؛ دو نام دارد: رب و عبد (پرودگار و بنده). همينطور دو صورت دارد: بيروني (محسوس) يعني جهان حاضر، و دروني (معقول)، يعني جهاني كه خواهد آمد. اين وجود صرف همچنين دو محمول دارد: ضرورت و احتمال (يا امكان)؛ دو نظرگاه دارد: بنا بر نظرگاه نخستين، براي خودش معدوم است و براي ديگران موجود، در حالي كه بنا بر نظرگاه دوم، براي خودش موجود است و براي ديگران معدوم؛ دو وضع (معرفت) دارد: بنابر يكي از آنها، در يك سطح واجب است و در سطح ديگر ممكن و منفي؛ در حالي كه بنا بر وضع دوم قضيه عكس اين است. با توجه به هستي (نفسِ) خودش بسيط است؛ و با توجه به صورت خود مركب است؛ با توجه به ذات خويش منحصر به فرد (متفرّد) و يگانه است و با توجه به اشراق و شهودش نور است؛ و نيز با توجه به نامرئي بودنش، تاريكي است؛ و با اين همه وراي همهي آن چيزهاست كه ما دربارهي او گفتيم.

روشن است كه حقيقت به نظر گيلاني واحد است و متعلق است به جوهر الهي كه دو جنبه دارد: خدا و عالم. كثرت تنها ذهني و نسبي است. «تو هر چه خواهي تواني گفت. تو مختاري بگويي كه مدار (حقيقت) خداست و درون آن عالم است و يا اينكه مدار (حقيقت) جهان است و اندرون آن خداست. اين حقيقت هم خداست و هم عالم» «بايد بداني كه معرفت آن ذاتِ متعال به اين طريق است كه از طريق تجربهي صوفيانه دريابي كه تو اويي و او تو است. و اين نه اتحاد است و نه حلول، زيرا كه عبد عبد است و رب رب». يك صوفي صادق يا يك انسان كامل در تجرِبهي فوق حسي خود درمييابد كه كثرت تنها راه ذهني و انفعالي نظر در اشياء است، و گرنه حقيقتي كه در زير آنهاست وحدت است. آنچه ما عالم ميناميم چيزي جز تجلي خدا نيست. وي در جاي ديگر ميگويد همچنان كه خدا در ازل در عَماء وجود داشته و آن را حقيقة الحقايق، كنز مخفي، زير جد سفيد (= ناب) نيز ناميدهاند، همينطور اكنون نيز در اعيانِ جهانِ مظاهر بدون حلول و امتزاج حاضر است. وي در اجزاء و ذرات جهان مظاهر بيآنكه كثرتي بيابد تجلي كرده است.»
وي مانند ابنعربي از تنزيه و تشبيه به عنوان صفات گوناگون ذات كه نمايانگر خصوصيات دوگانهي خدا و جهان است سخن ميراند. تشبيه، شكل جمال الهي است كه در همهي اشياء جهان پديداري بدون هيچ فرقي متجلي شده است. ترسايان وقتي ميگويند كه مسيح، مريم و روحالقدس همه مظاهر ذات الهي است راست ميگويند، اما اشتباه آنها در اينجاست كه اين تجلي را تنها به سه تن محدود ميكنند. در حقيقت، خدا در همهي عالم متجلّي است. هر گونه اعتقادي دربارهي حقيقت كه هر يك از اين دو خصوصيت، يعني تنزيه و تشبيه را ناديده گيرد، ناقص و اشتباه است، چنان كه في المثل در مورد مسيحيت چنين است. وقتي تنزيه را در باب خدا به كار ميبريم دليل است بر اينكه او عليرغم ظهور يا تجلي در همهي اشياء در وارءِ همهي آنهاست. ولي اينگونه تنزيه، بنا بر عقيدهي الجيلي، به تشبيه پيوسته است و بنابراين، ذات حقيقيي را كه او تنزيه ذاتي يا ازلي مينامد، و آن را تنها او به تنهايي ميتواند دانست و هيچكس ادعاي فهم آن را نتواند كرد، به تمامي عرضه نميكند. و لذا خداوند حتي برتر از آن تنزيهي است كه ارتباط با تشبيه او دربارهي او جلوهگر ميسازد.

اسم، همان چيزي است كه مسمي را در فاهمه مشخص ميكند، و او را در ذهن مصور ميسازد، او را به مُخيَّله ميآورد، و در انديشه آرايش ميدهد و در حافظه نگه ميدارد و به عاقله ميسپارد. انساني كه مسمي را نميشناسد معرفت خود را از طريق اسم كسب ميكند. اسم و مسمي همچنان كه ظاهر به باطن پيوند دارند، به هم مربوطند، ولي در حقيقت هر دو يك چيزند. برخي اسماء هستند كه مسماي آنها در اعيان وجود ندارد، چنان كه مثلاً در مورد عَنقاء چنين است چه تنها به اسم وجود دارد. عنقاء و الله در دو قطب مخالف قرار ميگيرند؛ زيرا در حالي كه عين عنقاء معدوم است، عين الهي وجود مطلق است. ما به معرفتِ الله از طريق اسماء و صفات الهي يا تنها از طريق نام خدا كه فيذاته جامع همهي اسماء و صفات است ميتوانيم رسيد. اسماء بر دو گونهاند: 1. اسماء ذات، يعني احد، واحد، فرد، و جز آنها؛ 2. اسماء صفات، يعني علم، قدرت، رحمت و جز آنها.

صفت يك چيز همان است كه شخص را به شناخت حالت و وضع او هدايت ميكند. فرق ميان ذات و صفات تنها در ساحَتِ جهان پديداري مُجري است. «هر چيز در جهان پديداري كه با صفتي معين ميگردد مستلزم اين است كه آن صفت غير از خودِ شيء باشد، زيرا در معرض تقسيم و تكثُّر است. در عين حال مستلزم اين نيز هست كه صفت عين آن نيز باشد. ميگوييم انسان حيواني ناطق است. معني اين سخن آن است كه حيوانيت امر جداگانهيي است، و همين طور است ناطقيت كه چيزي است مباين با انسان. ولي در عين حال به اين معني هم هست كه ناطقيت و حيوانيت با انسان يكي است، ولي وي مركب از آن هر دو است و بي آن دو و فراتر از آن دو چيزي نيست. اگر نظر به تقسيم شود صفات يك مخلوق با ذات او متفاوت است، در حالي كه اگر نظر به تركيب كنيم، صفات با ذات يكي است. ولي در ذات الهي اين غيريت از انقسام و تكثر ناپديد ميگردد و به او نسبت نميتوان داد. صفات او عين ذات اوست و هر دو يكي است.»
بنابراين از لحاظ گيلاني، جهان مادي امري اعتباري (ماهيت) نيست، بلكه واقعيتي است كه صورت خارجي (عيني) حقيقت را متجلي ميسازد. كثرت و انقسام در جهان خارج تجليات ذات الهي هستند همانند صفات، كه در تحليل نهايي، آنها نيز با ذات يكي هستند. به نظري وي، اگر ما اين نظر اتحاد و اين هماني را نپذيريم، از وجود جهان پي به ذات نميتوانيم ببريم.

در فصل پنجاه و هفتم الانسان الكامل صريحاً ميگويد كه تفكر يا تصور هيولايِ اين عالم است. «تفكْر حيات يا روح عالم است... وجود چيزي نيست مگر يك انديشه: انديشه ريشه و منشأ هستي (وجود) است، و ذاتي است كه خدا يكسره در آن متجلي شده است. آيا به اعتقاد خود درباب خدا نمينگري كه حاوي اسماء و صفاتي است كه به او منسوب است؟ مقر ايمان (يعني جهان) كه خدا خود را در آن بر تو متجلي ساخته است كجاست؟ اين مقر چيزي نيست مگر انديشه.» پس از آن اظهار ميدارد كه هستي (وجود) چيزي نيست مگر «انديشهيي در انديشهيي در انديشهيي» از اين روي، وي با اتحاد بخشيدن به صفات و ذات، قادر ميشود به ماهيت جسماني (مادي) عالم واقعيت ببخشد كه آن نيز براي عارف منبع معرفت مستقيم از خدا ميشود.
او از ميان صفات مهم خدا، الهيّت، رحمانيّت و ربوبيّت را ياد ميكند. الهيت، خلاصهي همهي واقعيتها (يعني همهي افراد) وجود و بقاي آنها و مراتب لايفهي به آنها در داخلِ كُل است. اين مرتبه، مرتبهي خدا به عنوان واجبالوجود است «بايد دانست كه وجود و عدم ضدين هستند و ساحت الوهيت آن هر دو را دربرميگيرد. اين ساحت خلاصهي زوجي از ضدين است: قديم و حادث، خدا و عالم، وجود و عدم. در اين مرحله خدا به صورت عالم و عالم به صورت خدا ظاهر ميگردد». الوهيت عاليترين تجلي ذات است و نامرئي است در حالي كه آثار آن به صورت طبيعت و همه جا مرئي است. ذات را به چشم ميتوان ديد، ولي مقر آن ثابت و مرئي نيست؛ ما تجلي ذات را ميبينيم ولي كيفيت آن را وصف كردن نميتوانيم. انسان را درنظر بگيرد. وي با برخي صفات مشخص شده است، ولي همهي آن صفات در چنبرهي ادراك و فهم درنميآيند، هر چند كه ما انسان را به تمامي ميبينيم. و اين بدان معني است كه ذات مرئي است در حالي كه صفات او چنين نيستند. ما از اين اخير (يعني صفات) جز آثار آنها چيزي را نميبينيم. براي نمونه در مورد يك مرد دلير پيشروي او را ميبينيم، و همين طور ميبينيم كه مِرد بشخندهيي به مستمندان خيرات ميدهد. «پيشروي كردن» و «خيرات دادن» به ترتيب شجاعت و احسان نيستند، بلكه آثار اين صفاتند.

رحمانيت عبارت از تجلي ذات در اعيان اسماء و صفات است. اين صفت تنها اشاره به صفات خالقي است نه مخلوقي، در حالي كه الهيت به هر دو صفت دلالت دارد. از اين نظر، چنان ديده ميشود كه رحمانيت در مرتبه والاتر از الهيت باشد، چنان كه شيريني شكر با نيشكر چنين است. اگر شيريني را بر نيشكر رجحان نهي، رحمانيت از الهيت بهتر است، ولي اگر در صفت كليت و جامعيت نيشكر نظر داشته باشي، آن را بر شيريني ترجيح مينهي، و در اينجاست كه الهيت در مرتبه والاتر خواهد بود. نامي كه در اين مرتبه خود را ظاهر ميسازد از آنِ رحمن (= بخشنده) است كه حاوي صفات ذات همچون احديت، و احديت، صمديت و جز آن؛ و صفات ذاتِ او، هر دو ميشود و اين اخير خود داراي هفت صفت است: حيات، علم، قدرت، اراده، كلام، سمع، و بصر. نخستين رحمت الهي آفرينش عالم از ذات خويش بود. تجلي او در همهي موجودات ساري است و كمال او در هر ذَرّه و جزئي ظاهر شده است. ولي عليرغم ظهورش در متكثرات، متكثر نميشود و همچنان كه ماهيت او ايجاب ميكند همچنان واحد ميماند. سريان او (در هستي) چنين است كه او عالم را از نفسِ خويش خلق كرده است كه مرئي نيست.

خدا هيولاي عالم است. الجيلي براي روشن كردن مقصود خويش آب و يخ را مثال ميآورد. خدا مانند آب است كه حقيقت يخ است و جهان مانند يخ است كه چيزي نيست مگر آب (يعني خدا) به صورت منجمد. استعمال كلمهي يخ تنها مجازي و ثانوي است نه حقيقي. زيرا جهان و خدا يك چيزند و متحدند. «جهان چيزي نيست مگر يخ، و يخ بنا بر نظر ما چيزي نيست مگر آب. لذا اعتقاد ما اين است كه يخ و آب هر دو يك چيزند.»
خدا در كل وجود از طريق نام رحمانِ خود طريان مييابد، و اين طريان نه حلول است و نه اتحاد زيرا هر دوي اين مفاهيم دال بر إثنينيّت (= دو گانگي) است؛ در واقع، او با موجودات گوهر و متماثل است (يا عين موجودات است).

ربو بيت نام مرتبهيي است كه اسمائي را ايجاب ميكند كه مستلزم هستي موجودات است و حاوي اسمائي است همچون عالم، سميع، بصير، قيوم، و مريد. هر اسمي در زير اين مقوله قرينهي منطقي خود را طالب است. عالِم دال بر چيزي است كه معلوم است و مريد دال بر اعياني است كه اراده به سوي آنها متوجه است.
صفات بر چهار قسم است: زيبايي (جمال)، رسيدگي (كمال)، جلال، و ذات.
هر اسم و صفت الهي تأثير خود را دارد و يكي از سه صفت: جمالي، جلالي، و كمالي را منعكس ميسازد. همهي موجودات به طور مطلق اسماء و صفات و جمال و برخي از اسماء و صفات جلال و همينطور كمال را منعكس ميسازند. بهشت مظهر جمال مطلق است، در حالي كه دوزخ مظهر جلال مطلق است و انسان كامل به تنهايي مظهر كامل همهي اين اسماء و صفات الهي است.

سپس از صفات دهگانهي مهم سخن ميگويد كه عبارتند از: حيات، علم، اراده، قدرت، كلام، سمع، بصر، جمال و كمال، هر چند كه (صفات) چندان بيشمار است كه هيچكس نميتواند همهي آنها را دريابد.


1. حيات- حيات كامل عبارت از وجود چيزي براي خود آن چيز است، در حالي كه حيات ناقص يا نسبي عبارت از وجود يافتن او براي چيز ديگري است. خدا براي خود (لِذاتِهِ) موجود است و زنده (= حَيّ) است و بنابراين حيات او كامل است و معروض زوال نميشود. همهي موجودات براي خدا ميزيند و بنابراين، حيات آنان نسبي و از اين روي در معرض فساد و مرگ است. حيات الهي همچنان كه در آفريدگان (= خلق) متجلي شده واحد و كامل است و با وجود اين آفريدگان آن (حيات) را در مراتب گوناگون دريافت ميكنند. در برخي از آفريدگان، اين حيات به صورت كامل آن ظاهر ميشود همچنان كه مثلاً در انسان كامل و ملائكهي مقرب و آن چيزهايي كه مركب از عناصر مادي نيستند، مانند قلم، لوح محفوظ و جز آنها چنين است. در ديگران، اين حيات به صورت واقعي آنها ظاهر ميگردد ولي ناقص است، همچنان كه فيالمثل در حيوان، انسان، فرشتگان پايينتر و جن چنين است، زيرا هر چند هر يك از آنها براي خاطر خود ميزيد و ميداند كه زنده است و خداوندِ صفاتِ گوناگون است، با اين همه وجود او واقعي نيست، زيرا از منبع حيات بسيار دور افتاده است. در برخي ديگر، همچون حيوانات، حيات به صورت واقعي آن ظاهر نميگردد. برخي ديگر نيز هستند كه حيات براي آنها معني حقيقي خود را از دست داده است و، بنابراين آنها براي ديگران ميزيند نه براي خودشان. چنان كه مثلاً در نباتات و معدنيات و غيره وضع بدين منوال است.

هر چيزي كه موجود است داراي حيات است، زيرا وجود فينفسه دال بر حيات است، هر چند كه اشياء متفاوت در مراتب مختلف وجود متجلي ميشوند؛ برخي از آنها از حيات كامل و بعضي از حيات ناقص برخوردارند. ولي اگر ما به ماده از نظرگاه استعلائي بنگريم، حيات هر چيزي كامل است، هر چند به نظر چنين ميرسد كه يك اخلاق كمي به سبب استعداد ذاتي خود آن شيء وجود داشته باشد. چنين حياتي يك معدن است، وحدت است، جوهر است، و با كمال خود در همهي اشياء موجود است و معروض هيچگونه نقصان و تقسيم نميشود.

                                                                                              توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در دوشنبه 1385/10/18 و ساعت  | 
میلاد مولا علی مبارک
                                 هو۱۲۱

                                       ali1

نادعلیا مظهرالعجائب تجده عونا لک فی النوائب کل هم و غم 

                          سینجلی بولایتک یا علی

 

 روز سعید غدیر خم برشیعیان مولای درویشان مبارک

تا صورت و پیوند جهان بود علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود


شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود
سلطان سخا و کرم و جود علی بود

مسجود ملائک که شد آدم به علی شد
آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود

آن معنی قرآن که خدا در همه برهان
کردش صفت عصمت و بستود علی بود

جبریل که آمد ز بر خالق یکتا
در پیش محمد شد و مقصود علی بود

آن قلعه گشایی که در قلعه خیبر
برکند به یک حمله و بگشود علی بود

عیسی به وجود آمد و في الحال سخن گفت
آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود

چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم
از روی یقین بر همه موجود علی بود

این کفر نباشد سخن کفر نه این است
تا هست علی باشد و تا بود علی بود

سرو دو جهان جمله ز پیدا و ز پنهان
شمس الحق تبریر که بنمود علی بود


                                   ali4

واقعه غدیر حادثه اى تاریخى نیست که در کنار دیگر وقایع بدان نگریسته شود. غدیر تنها نام یک سرزمین نیست. یک تفکر است، نشانه و رمزى است که از تداوم خط نبوّت حکایت مى کند. غدیر نقطه تلاقى کاروان رسالت با طلایه داران امامت است.

آرى غدیر یک سرزمین نیست، چشمه اى است که تا پایان هستى مى جوشد، کوثرى است که فنا برنمى دارد، افقى است بى کرانه و خورشیدى است عالمتاب.

داستان غدیر خم
سال دهم هجرت بود و پیامبر از آخرین سفر حج خود باز می گشت، گروه انبوهی که تعدادشان را تا صد و بیست هزار رقم زده اند او را بدرقه می کردند تا این که به پهنه بی آبی به نام غدیر خم رسیدند.

نیم روز هیجدهم ذی الحجه بود که ناگهان پیک وحی بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد و از جانب خدا پیام آورده که: «ای رسول آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده به گوش مردم برسان و اگر چنین نکنی رسالت او را ابلاغ نکرده ای و خداوند تو را از گزند مردمان حفظ خواهد کرد» پیامبر دستور توقف دادند و همگان در آن بیابان بی آب و در زیر آفتاب سوزان صحرا فرود آمدند و منبری از جهاز شتران برای پیامبر ساختند و رسول خدا بر فراز آن رفته و روی به مردم کردند. ابتدا خدای را سپاس فرموده و از بدیهای نفس اماره به او پناه جست و فرمود: ای مردم بزودی من از میان شما رخت بر می بندم، آنگاه می افزاید چه کسی بر مومنین در ارزیابی مصلحت ها و شناخت و تصرف در امور سزاوارتر است همه یک سخن می گویند خدا و پیامبر داناترند.

رسول گرامی می فرماید: آیا من به شما از خودتان اولی و سزاوارتر نیستم و همگان یک صدا جواب می دهند که چرا چنین است. آنگاه فرمود: من دو چیز گرانبها در میان شما می گذارم یکی ثقل اکبر که کتاب خداست و دیگری ثقل اصغر که اهل بیت منند. مردم، بر آنان پیشی نگیرید و از آنان عقب نمانید. آنگاه دست علی (ع) را در دست گرفت و آن قدر بالا برد که همگان او را در کنار رسول خدا دیدند و شناختند. سپس فرمود: خداوند مولای من و من مولای مومنان هستم و بر آنها از خودشان سزاوارترم. ای مردم هر کس که من مولا و رهبر اویم این علی هم مولا و رهبر اوست

                                   ali2

و این جمله را سه بار تکرار کرد و چنین ادامه داد: پروردگارا، دوستان علی را دوست بدار و دشمنان او را خوار. خدایا علی را محور حق قرار ده و سپس فرمود: لازم است حاضران این خبر را به غایبان برسانند. هنوز اجتماع به حال خود باقی بود که دوباره آهنگ روح بخش وحی گوش جان محمد صلی الله علیه و آله را نواخت که:‌ «امروز دینتان را برایتان کامل نمودم و نعمت خود را بر شما به پایان رساندم و اسلام را به عنوان دین برایتان پسندیدم» و بدین سان علی (ع) از جانب خداوند برای جانشینی پیامبر (ص) برگزیده شد.


سندیت واقعه غدیر خم
مرحوم علامه امینى در کتاب الغدیر خود نام راویان حدیث غدیر را به ترتیب زمان زندگى ذکر کـرده اسـت:

در میان اصحاب رسول خدا (ص) ۱۱۰ نفر،
در میان تابعین ۸۴ نفر،
در میان علماى قرن دوم هجرى ۵۶ نفر،
در میان علماى قرن سوم هجرى ۹۲ نفر،
در میان علماى قرن چهارم هجرى ۴۳ نفر،
در میان علماى قرن پنجم هجرى ۲۴ نفر،
در میان علماى قرن ششم هجرى ۲۰ نفر،
در میان علماى قرن هفتم هجرى ۲۱ نفر،
در میان علماى قرن هشتم هجرى ۱۸ نفر،
در میان علماى قرن نهم هجرى ۱۶ نفر،
در میان علماى قرن دهم هجرى ۱۴ نفر،
در میان علماى قرن یازدهم هجرى ۱۲ نفر،
در میان علماى قرن دوازدهم هجرى ۱۳ نفر،
در میان علماى قرن سیزدهم هجرى ۱۲ نفر،
در میان علماى قرن چهاردهم هجرى ۱۹ نفر.

حدیث غدیر در کتب معتبر اهل سنت از جمله در کتاب «مسند» امام احمد حنبل، در «سنن» ترمذى، «مسند احمد» و در «مستدرک» حافظ ابن عبداللّه حاکم نیشابورى به مضامین مختلف ذکر شده است.


مفهوم عید
هیجدهم ذی الحجه روز غدیر خم را مسلمین خصوصا شیعیان عید شمرده اند. لغویون عید را از مشتقات ماده "ع و د" به معنای بازگشت می دانند و در نوروز بازگشت حیات را به پیکر سرد گرامی می دارند، حیاتی که در هجوم خزان به سردی می گراید و در بیداد سرمای زمستان تا مرز نیستی پیش می رود تا آنجا که گویی هرگز نبوده است.

 

        ali3

در مقام تطبیق این نکته با موازین مکتبی و مذهبی باید گفت عید آدمی بزرگداشت بازگشت حیات معنوی انسان است. در چنین باوری نوروز انسان روزی است که وی به خویشتن باز گردد و گمشده اش را دریابد. مثلا در ماه مبارک رمضان آدمی بعد از سی روز جهاد و مجاهده با نفس سرکش تمام ناخالصی های وجودش را ذوب می کند تا عبودیت ناب در آن تجلی کند و آنگاه عید فطر است. پس عید اسلامی بازگشت حیات است و تعیین آن بر عهده شرع اقدس. غدیر بنا بر این تفسیر هر دو شرط را دارد یعنی هم بازگشت به خویشتن است و هم از طرف شرع مشخص شده است. غدیر بازگشت حیات دوباره اسلام است، علاوه اینکه عید غدیر تشریع هم شده است.

در زیر به نمونه هایی از روایاتی که غدیر را عید شمرده اند اشاره می شود :

فرات بن ابراهیم کوفی از امام صادق علیه السلام نقل می کند که ایشان به نقل از پیامبر اکرم فرمودند :یوم غدیر خم افضل اعیاد امتی ؛روز غدیر بزرگترین عید امت من است .حسن بن راشد می گوید از امام صادق علیه السلام پرسیدم: غیر از عید فطر و قربان برای مسلمانان عید دیگری هم هست؟ فرمودند: بلی و این عید از آن دو عید دیگر با فضیلت تر است .گفتم کدام روز است ؟فرمود: روز هیجدهم ماه ذی حجه عید غدیر خم .عرض کردم: قربانت شوم در آن روز چه اعمالی انجام دهیم؟ فرمودند: روزه بگیرید بر محمد و آلش صلوات بفرستید ...... یقین بدانید انبیا علیهم السلام روزی که وصی خود را نصب می کردند امر می کردند که آن روز را جشن بگیرند.

وقتی به سیره ائمه و پیامبر اکرم مراجعه می شود در می یابیم که پیامبر و امیر مومنان و سایر ائمه با روز غدیر به عنوان یک عید برخورد کرده و مسلمانان را به تبریک و تهنیت گفتن به هم دعوت کرده اند. امام حسن علیه السلام روز عید غدیر در کوفه مهمانی بزرگی برپا می داشتند.

                        ali4

امام علی با فرزندان و گروهی از پیروانش بعد از نماز برای شرکت در مجلس به منزل امام حسن علیه السلام می رفتند .و پس از اتمام مهمانی امام حسن علیه السلام هدایایی به مردم اعطا می فرمود .لذا این حرکت امام حسن علیه السلام موجب شد مردم به روز عید غدیر عادت کنند.

 

اعمال غدیر
حادثه غدیر حادثه بزرگی است و عید غدیر عیدی بزرگ و شاید شریفترین عید مسلمانان است. در بیان ائمه علیهم السلام برای این روز بزرگ اعمالی وارد شده است که به برخی از آنان اشاره می شود:

۱ـ تحکیم بیعت با ولایت
همانگونه که پیامبر اکرم بعداز نصب امام علی علیه السلام به امامت مسلمین به جماعت مسلمانان امر کرد که با او بیعت کنند در سالروز آن حماسه جاوید پیامبر تجدید آن بیعت سفارش شده است. لذا زیارت امیرالمومنین و سایر ائمه مستحب است. به همین منظور ادعیه زیادی نیز وارد شده است.

۲ـ اظهار سرور و شادمانی
در وصف شیعه و شیعیان گفته شده است که به شادی ما ائمه شادند و به حزن ما محزون و مسلم است که عید غدیر شادی بخش ترین عید ائمه است و شادمانی شیعه در این روز فرض است و هارون گوید در روز هیجدهم ذیحجه خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم که فرمود: حقا که روز غدیر روز عید فرح و سرور است .در روز عید غدیر اظهار فرح و امیر المومنین علی علیه السلام نیز فرمودند :
در روز عید غدیر اظهار فرح و شادمانی کنید و برادران مسلمان خود را نیز شاد گردانید.

۳ـ مصافحه کردن
مصافحه یا دست دادن از آداب اسلامی است و در روز عید غدیر به آن تاکید بیشتری شده است. امام علی علیه السلام فرمودند: روز عید غدیر هنگامی که یکدیگر را ملاقات می کنید با هم مصافحه کنید.
ذکر مخصوص این روز نیز هنگام مصافحه سفارش شده است؛ الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت امیرالمومنین و الائمه علیهم السلام .ترجمه سپاس خدای را که ما را از جمله درآویختگان به ولایت امیرالمومنین علی و ائمه علیهم السلام قرار داد.

۴ـ پیمان اخوت و برادری
از برنامه های اسلام ایجاد اخوت و برادری است. و به همین منظور پیامبر اکرم بین مسلمانان مهاجرین و انصار پیمان برادری بست و با پیمان اخوت علی را با خویش برادر نمود و در برخی از زیارات که خطاب به پیامبر می خوانیم: السلام علیک و علی اخیک علی بن ابیطالب علیه السلام یعنی سلام بر تو و برادرت علی اشاره به همین برادری است .پیمان برادری و عقد اخوت بستن از اعمال وارده در روز غدیر است و صیغه مخصوصی دارد که در مفاتیح الجنان آمده است.

۵ـ احسان و انفاق
احسان و انفاق از دستورات ویژه اسلامی است. اما در ایام بزرگ مثل عید غدیر بر آن تاکید بیشتری شده است. در سیره امام حسن علیه السلام است که ایشان روز عید غدیر مهمانی می داد و شخص امام علی علیه السلام نیز در آن مراسم شرکت می کرد .

۶ـ صله رحم
صله رحم از پسندیده ترین آداب اسلامی است و شرع مقدس اسلام بر مطلب تاکید فراوان نموده است. اما در روز عید غدیر بر این نکته سفارش بیشتری شده است. امام صادق علیه السلام می فرماید: از کارهایی که در روز عید غدیر مستحب است صله رحم است.

۷ـ رفع حاجت مومنان
رفع حاجت مومنان از جمله اعمالی است که اسلام برای آن ارزش خاصی قائل شده است و ائمه آن را از چند طواف برتر می دانند. در روز غدیر این عمل فضیلت بیشتری دارد. امام علی علیه السلام فرمودند :
کسی که مومنان را در روز غدیر تکفل کند نزد خدای متعال من ضامنش هستم که از کافر شدن و پریشان شدن در امان باشد یعنی رفع حاجت مومنان سبب عاقبت به خیری است .

۸ـ غسل کردن و لباس نو پوشیدن
امام صادق علیه السلام فرموده اند در روز عید غدیر پاکیزه ترین لباسهای خود را بر تن بپوش. با غسل طهارت معنوی حاصل می شود و با نظافت طهارت ظاهری.

۹ـ تشکیل اجتماع
در روز عید غدیر به جهت یادآوری روزی که پیامبر به امر خداوند علی علیه السلام را به امامت امت اسلامی نصب کرد، بجاست در مراکز گوناگون گرد آییم و به یاد آن روز بزرگ و ثمراتش شادمان باشیم. ائمه سفارش کرده اند که به جهت یادآوری مقام محمد صلوات الله علیه و آل او علیهم السلام اجتماعات تشکیل بشود .و خود نیز از این گونه اجتماعات برپا می داشتند .

۱۰ـ دعا روزه و عبادت
روزه و دعا از اعمالی است که در همه اعیاد مورد سفارش و تاکید است خاصه در روز عید. غدیرحسن بن راشد گوید: از امام صادق علیه السلام درباره عید غدیر پرسیدم و حضرت فرمود: این عید از عید قربان و فطر برتر است. آن روز را روزه بگیرید و بر محمد و آل محمد (ص)زیاد صلوات بفرستید.

ali6

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را
كه به ماسوا فكندي همه سايه هما را
دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين
به علي شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا كه در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علي گرفته باشد سر چشمه بقا را
مگر اي سحاب رحمت تو بباري ار نه  دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را
برو اي گداي مسكين در خانه علي زن
كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را
به جز از علي كه گويد به پسر كه قاتل من
چو اسير توست اكنون به اسير كن مدارا

                                                                                       توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در یکشنبه 1385/10/17 و ساعت  | 
مدیریت دانش )قسمت چهارم(
                                   هو

تعريف دانش چيست؟


ارنست انديونگ (ernest & young) يكي از رهبران «مديريت دانش» درون سازماني، احتمالاً بهترين تعريف آن را ارائه مي كند : «آن چه افراد جهت انجام مشاغل خويش بدان نياز دارند».
شغل ما در «مديريت دانش» به تعيين چگونگي تبديل اطلاعات به فرم قابل استفاده مجدد، دانش مفيد و به خلق، شناسايي، كسب و توزيع دانش مورد لزوم افراد؛ شكل مي دهد. بخشي از اين روش به كارگيري افكار همگان است كه عبارتند از : دانش ضمني كه البته انتقالش چندان آسان نيست، هم چون تجارب شق ديگر ساده سازي دانش است ـ بدين ترتيب كه دانش را در يك قالب و روشي سيستماتيك و در قالب اعداد و ارقام، تشريح مي شود.

تعريف كاربردي دانش


سرمايه گذاري در علم، بهترين و بيشترين سود را به بار مي آورد.
بنيامين فرايفكين (benjamin franklin)
محققان، علاوه بر «اطلاعات» و «دانش» كه كم و بيش القاكننده مفهوم آگاهي و دانش هستند، از واژه هاي ديگري نيز استفاده مي كنند. مثلاً به تشريح مفاهيمي نظير : عقل، بصيرت، اراده، عمل و نظاير آن ها مي پردازند. در واقع براي حصول به هدف ها و مقاصد علمي تر، مفاهيمي داراي مرتبه بالاتر مانند حكمت و بصيرت در خود «دانش» مستتر تلقي مي شود پيتر دراكر(peter dracker).
«دانش» ، مخلوط سيالي از تجربيات، ارزش ها، اطلاعات موجود و نگرش هاي كارشناسي نظام يافته است كه چارچوبي براي ارزشيابي و بهره گيري از تجربيات و اطلاعات جديد به دست مي دهد. دانش، در ذهن دانشور به وجود آمده و به كار مي رود. دانش در سازمان ها نه تنها در مدارك و ذخاير دانش، بلكه در رويه هاي كاري، فرايندهاي سازماني، اعمال و هنجارها مجسم مي شود.
اگرچه به طور سنتي سرمايه ها را مشخص و ملموس مي دانيم، اما سرمايه «دانش» را نمي توان به راحتي تعريف كرد. درست مشابه ذره اي اتمي كه مي تواند موج يا ذره باشد بسته به اين كه دانشمندان چگونه وجود آن را دنبال كنند. دانش، به شكل هاي پويا و نيز انباشته و ايستا قابل تصور است.
دانش از اطلاعات و اطلاعات از داده هاي ريشه مي گيرند. تبديل اطلاعات به «دانش» در عمل بر عهده خود بشر است. اين تبديل ها از طيف زير ـ كه در انگليسي همگي با حرف (c ) شروع مي شوند ـ صورت مي پذيرند :


• مقايسه (comparison) : اطلاعاتي كه در مورد شرايطي خاص داريم، چه تفاوتي با اطلاعات مربوط به شرايط ديگر دارد؟
• عواقب (consequences) : از اطلاعات موجود، چه استنباطي مي توان براي تصميم گيري و اقدام به دست آورد؟
• ارتباطات (connections) : اين بخش از دانش چه ارتباطي با ديگر بخش ها دارد؟
• گفت و گو (conversation) : آشكار است كه اين عمليات دانش آفرين، بين انسانها صورت مي گيرد. ما معمولاً داده ها را در پرونده هاي آماري و مبادلات و اطلاعات را در پيام ها مي يابيم، اما «دانش» را از افراد با گروه هاي آگاه و حتي از روندهاي سازمان به دست مي آوريم. «دانش» از طريق رسانه اي ساخت مند (مثل كتاب و مدارك) و يا از شخصي به شخص ديگر (چه به صورت گفت و گو چه به شيوه (شاگرد و استادي) گسترش مي يابد.


دانش، برخلاف محصولات جديد، مي تواند موجب مزيت پايدار باشد. در نهايت همه رقبا، بها و كيفيت كالاهاي خود را به حد مطلوب رايج در بازار و به سطح كيفيت و قيمت هاي شركت هاي پيشرو مي رسانند، ولي تا زماني كه اين اتفاق بيفتد، شركت هاي بهره ور از مديريت دانش و غناي علمي (دانش)، خود را به پله اي بالاتر رسانده و به درجه بالاتري از كيفيت، ابداع و كارآيي خواهند رسيد. مزيت هاي ناشي از توجه به «دانش» ، پايدار هستند، زيرا هم سود بيشتري عايد شركت مي كنند و هم مي تواند به صورت رويه اي خاص ادامه يابند. برخلاف سرمايه هاي مادي كه درصورت استفاده از ارزش آنها كاسته مي شود، ارزش سرمايه دانش همراه با استفاده اي كه از آن مي شود افزايش مي يابد. تفكرات جديد باعث پيدايش تفكراتي جديدتر شده و «تسهيم دانش» در حالي كه مالك آن، «دانش» خود را از دست نمي دهد. دريافت كننده را نيز غني مي سازد. ( مزيت علمي مزيتي پايدار است ) . استعداد توليد افكار جديد از طريق بهره گيري از ذخاير دانش موجود در همه شركت ها، در عمل نامحدود به نظر مي رسد. به ويژه اگر به كاركنان شركت اجازه و فرصت تفكر، مطالعه و گفت وگو با ديگران داده شود. پل رومر (paul romer) كه از منتقدان «اقتصاد دانش» به شمار مي آيد، گفته است فقط منابع دانش، تفكرات، داراي استعداد نامحدودي براي رشد هستند.


شبكه هاي رايانه اي و تبادل دانش


بهاي اندك رايانه ها و شبكه ها، زير ساخت بالقوه اي براي تبادل اطلاعات و نيز فرصت ها و موقعيت هاي مهمي براي «مديريت دانش» ايجاد كرده است. قدرت حسابگري هاي رايانه ها ارتباط چنداني با كاركرد دانش ندارد، ولي قدرت ارتباطي و ذخيره سازي آنها توانمندي هاي مرتبط با دانش را افزايش مي دهد. رايانه ها و شبكه ها از طريق شبكه هايي ارتباطي مانند : اينترنت، اينترانت، گروه افزاري و پست الكترونيكي مي توانند با دانش كارها ارتباط برقرار كرده و دانش آنان را در اختيار نيازمندان به دانش قرار دهند. «ويدئو كنفرانس ها» و «حسابگري هاي چند رسانه اي» كه انتقال صدا و تصوير را همانند متون ممكن مي سازند، شرايطي را به وجود آورده اند تا ظرافت و غناي علمي دانش كارها به ديگران منتقل شود. حال با مرور اجمالي توضيحات اين قسمت مي توانيم دستورالعمل هايي را به شرح زير ارائه دهيم :


وعده ها و چالش هاي بازارهاي دانش
بركت از آن خداوند است، اما دانش در بازار خريداري مي شود.
آرتور. هيوكلاف (arthur hugh clough)
دانش، تند يا كند و مفيد يا مضر، در هر حال از درون سراسر سازمان ها عبور مي كند. دانش، مبادله، خريداري، معاوضه، يافته و يا ايجاد مي شود و براي انجام امور مختلف به كار مي رود. «دانش سازماني» برخلاف «دانش فردي»، پوياست و به وسيلة نيروهاي مختلف جا به جا مي شود. براي حركت روان تر و استفاده بهينه از دانش، مي بايستي نيروهاي محرك آن را بهتر شناخت.
نيروهاي بازار همانند نيرويي كه كالاهاي ملموس تر را به حركت وامي دارند، باعث تحرك دانش مي شوند. در سازمان ها، بازاري واقعي و اصيل براي دانش وجود دارد و مشابه بازارهاي كالا و خدمات، در بازار دانش نيز خريداران و فروشندگاني فعاليت دارند كه در حال كشمكش دائمي براي رسيدن به توافق هستند.
انسان ها دائم درجستجوي دانش اند، زيرا انتظار دارند كه هنگام كار، باعث موفقيت آنان شود. دانش، پرطرفدارترين داروي مجهولات و ابهامات است. همگي ما به هنگام رويارويي با مشكلي خاص، درپي شخصي مجرب مي گرديم تا در رفع آن كمك كند. ما وقتي دانش را ذخيره مي كنيم، انتظار سود نيز داريم. گرچه براي انجام اين معاملات در سازمان ها پول نقد دخالتي ندارد، اما اين موضوع در سامانه قيمت بازاري و پذيرش پرداخت ها يا تعهدات، تغييري به وجود نمي آورد. بازار دانش همانند ديگر بازارها، مكاني است كه در آن، شركت ها به تبادل منابع كمياب و ارزشمند كنوني يا آتي مي پردازند.
درك وجود بازارهايي فعال در زمينه دانش امري بسيار مهم براي موفقيت «مديريت دانش» در سازمانهاست. بسياري از طرح هاي دانش بر درك مدينه فاضله (آرمان شهر) استوار است كه در آن، دانش بدون هيچ اجباري حركت كرده و كساني كه از آن بهره برداري مي كنند، به آن چه كه با تبعيت از آن به دست مي آورند يا از دست مي دهند، اهميت نمي دهند. اكثر شركت ها، پست هاي الكترونيك و برنامه هاي همكاري را ارائه مي دهند و انتظار دارند دانش به خودي خود به سوي آنها سرازير شود و هنگامي كه اين انتظار تحقق نمي يابد، برنامه ها يا تمرين هاي ناكافي را مقصر شمرده و اين حقيقت را نفي مي كنند كه : «انسان ها هيچ گاه حاضر به از دست دادن دارايي هاي ارزشمند خود (از جمله دانش) نيستند، مگر آن كه ما به ازايي در برابر آنها دريافت كنند». اين واقعيت به ويژه در فضاي تجاري حال حاضر صدق مي كند. نبايد انتظار داشت كه يك فروشنده خودرو حق خود را مطالبه نكند و به خاطر درخواست خريد خودرو كم قيمت از سوي ما، خودرو گران بهاي خود را به قيمتي نازل بفروشد. از سوي ديگر، فروشنده نيز انتظار ندارد كه وارد فروشگاه او شويم، مبلغي پول در اختيارش بگذاريم و بدون خودرو خارج شويم. هيچ كسي به معاملات يك طرفه در بازار اعتقادي ندارد.
به عقيدة صاحب نظران، تنها راه موجود براي كاركرد مطلوب بازارها، پذيرش اين نكته است كه در درجه اول «بازار نيروهايي دارد». در درجه دوم مي بايستي بفهميم كه اين نيروها چگونه عمل مي كنند و در مرحله سوم نيز افزايش كارآيي بازار مي بايستي مورد توجه قرار گيرد. با بحث در خصوص مسائلي كه باعث كاهش كارآيي و يا ناكارايي غيراقتصادي شدن ـ بازار مي شوند، مي توان موانع مبادلات دانش و تبديل دانش شركت به ارزش را مشخص كرده و الگويي كلي براي افزايش كارآيي آن تدوين كرد.
( نخستين گام در هر حركت دانشي، آگاهي از وجود بازارهايي براي دانش است ) .

                                                                                                    توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در پنجشنبه 1385/10/14 و ساعت  | 
پاسخ درخواست ایمیل
                                     هو

یکی از دوستان به لحن نه در خور شانشان ناراحت بودند چرا مقاله مورد درخواست ایشان را نفرستادم.

دوست عزیزلطفا توجه داشته باشید:

۱- مقاله مورد درخواست شما هنوز کامل نشده و مطلب ناقص هم فرستادن ندارد.

۲- هدف من از ایجاد این وبلاگ صرفا کمک و همفکری با فرهیختگان کشورم می باشد. من هرچه دارم متعلق به شماست و خداوند شاهد است تا کنون هر مطلب ومقاله ای را که دوستان درخواست کرده اند  اگر کامل شده بود فرستاده ام.

۳- اینکه اجازه دانلود در وبلاگ نیست از برای اینست که حداقل بدانم مقاله وبلاگم به کجا میرود و بیشتر مورد توجه چه قشری قرار میگیرد.

۳- مسلم شما که زحمت کشیده اید و به دیدن وبلاگ من آمده اید انسان تحصیلکرده اید میباشید. که به آخرین اطلاعات روز مدیریت نیازمندید در این وبلاگ تنها علم و معرفت ارائه میشود نه سرگرمی و هجو !پس بعضی از کلمات و عبارات زیبنده یک انسان فر هیخته ویک مکان صرفا علمی نیست.

                                                                                                توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در چهارشنبه 1385/10/13 و ساعت  | 
مديريت دانش (قسمت سوم)
                                   هو

مدل استراتژيك پايه گذاران سازمان

بر اساس اين مدل، اثربخشي سازماني بر اين نكته دلالت دارد كه سازمان «اثربخشي» سازماني است كه به خواسته ها و نظرات كساني كه آن را پايه گذاري كرده اند پاسخ دهد، مانند دانشگاه ها، در دانشگاه ها تأكيد بر آموزش دانشجويان و در نهايت فار غ التحصيل شدن آنان است و در مورد كاريابي و اشتغال فار غ التحصيلان هدفي مدنظر نيست و به اين ترتيب، بقاي دانشگاه حفظ مي شود. كامرون كه طراح چهار مدل بالاست مي گويد كه استراتژي مؤسسان يا پايه گذاران سازمان اين است كه بايد حداقل رضايت از عملكرد سازمان حاصل شود و به حدي از توفيق سازماني دست يابند كه در سنجش اثربخشي آن در مورد هدف يا اهداف در نظر گرفته شده رضايت مورد نظر حاصل شده باشد. در اين صورت مي توان گفت كه سازمان اثربخش است.
چهار مدل بالا را هوج در كتاب تئوري سازمان خود از قول كامرون مطرح كرده است و سپس خود اثربخشي را چنين تعريف مي كند : اثربخشي سازمان وضعيتي است كه در آن سازمان مورد نظر، منابع را به ميزان محدود مصرف كند و قادر باشد به هدف يا اهداف مطرح شده با توجه به معيارهاي تعيين شده دست يابد. وي مي افزايد اگر اثربخشي را از ديدگاه سيستمي نگاه كنيم، سازمان «اثربخش» را مي توان به اين گونه تعريف كرد : سازماني است كه بدون توجه به ساير نتايج به دست آمده با محيط خود در تعادل باشد. به طور مثال، سازمان اثربخش سازماني است كه سودآور باشد.
همان طور كه قبلاً اشاره شد، در سنجش و آگاهي از درجة اثربخشي سازمان ها درست نيست كه صرفاً بر اساس يك معيار «اثربخشي» سازمان را سنجيد، بلكه بايد توجه داشت كه زمينة اثربخشي اهداف هر سازمان چيست و با چه معيارهايي مي توان عملكرد سازمان را سنجيد. هوج در اين باره به آن چه كه كامرون توصيف كرده است بسنده نموده و مي گويد به منظور انتخاب بهترين معيارهاي اثربخشي لازم است ابتدا به پرسش هاي زير پاسخ داده شود :


1. قلمرو فعاليت سازمان چيست.
2. نگرش يا نقطه نظرات چه كساني در تعيين اهداف در نظر گرفته شده است (مانند افراد مؤسس سازمان).
3. اثربخشي در چه سطحي از سازمان مورد نظر است (مثلاً اثربخشي فردي، دواير يا ادارات، يا اثربخشي جامع و كلي سازمان).
4. چه محدودة زماني براي اثربخشي در نظر است (كوتاه مدت يا بلندمدت).
5. نوع اطلاعات و چگونگي مورد استفاده قرارگرفتن آن (ذهني يا عيني).
6. از چه مرجعي استفاده شده است (تطبيقي، دستوري يا قاعده اي و هدف مداري).


با توجه به جدول معيارهاي اثربخشي از ديدگاه كمبل و سؤالات شش گانه كه كامرون مطرح نموده است كه بر اساس آن به انتخاب بهترين معيارهاي اثربخشي منجر مي شود. به بررسي «مديريت دانش» «فن آوري» و «خلاقيت» و نقش هر يك از آن ها در بهبود كارآيي و اثربخشي فرآيندها پرداخته مي شود. كه قطعاً نقش هر يك از آن ها در اثربخشي و كارآيي سازمان انكارناپذير مي باشد.
مديريت دانش اگر در جستجوي كمال نباشيد به برتري نمي رسيد.


if you donet seek perfection, you can never reach excellence
ken blanchard and don shula everyone’s a coach


دانش نه داده است و نه اطلاعات، هر چند كه به هر دو مربوط بوده و تفاوت آنها لزوماً ماهوي نيست. چنان چه بخواهيم بدانيم كه داده ها و اطلاعات چگونه به دانش تبديل مي شود، بايستي درباره «مديريت دانش» چيزهايي بدانيم ابتدائي ترين تعريف براي مديريت دانش عبارت است از : يافتن راهي جهت خلق، شناسايي، شكار و توزيع دانش سازماني به افراد نيازمند آن. در اين جا سؤال اين است كه چرا امروزه موضوع مديريت دانش اين چنين براي سازمان ها اهميت يافته است؟ چندين عامل در ضرورت «دانش» سهيم اند.


• مزيت رقابتي : عواملي هم چون افزايش رقابت، جهاني شدن و اقتصاد نوين دانش، رشد پايدار كسب و كار را بيش از پيش دشوار ساخته است. كاهش در تنوع محصولات، رقباي بيشتر و تقليل زمان بازاريابي، شرايط دشواري را براي رقابت ايجاد مي كند. مشخصاً، وارد عصري شده ايم كه در آن شركت ها دانش را به عنوان مهم ترين مزيت رقابتي خويش مي بينند.


• تكنولوژي : پيشرفت هاي تكنولوژي بر ميزان تحول ما تأثير گذارده و مستلزم نيروي كار مناسب و منعطف، ماهر و تحصيل كرده است. كارها به طور روز افزوني پيچيده مي گردند، كه بخشي از آن به واسطه تغييرات تكنولوژيك و رقابت در كسب بيشتر سهم بازار و درآمد است. ليكن همين تكنولوژي فرصت هايي را براي تسهيم اطلاعات به ما مي دهد كه پيش از اين هرگز سابقه نداشته است. تكنولوژي يكي از عوامل مهم در يادگيري بوده و به آموزگاران حرفه اي جهت تجديدنظر در چگونگي يادگيري افراد درون و بيرون كلاس، كمك مي كند.


• تحول سازماني : چه كسي در دهه گذشته تغييرات سازماني را در ذهنش تجربه نكرده است؟! كوچك سازي، ادغام، خصوصي سازي، عرضه عمومي سهام، تغيير ساختارها و نظاير آن در نحوه عمل سازمان ها تأثير گذاشته است.


                                                                                    توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در سه شنبه 1385/10/12 و ساعت  | 
منشاءِ تصوف از كجاست؟ (روايت دكتر حلبي)
                                      هو

 

منشاءِ تصوف از كجاست؟ (روايت دكتر حلبي)   

                                                                               

بدون مقدمه و به سادگي ميتوان گفت كه: تصوف و عرفان در همهي اديان و مذاهب و حتي مكاتب فلسفي كم و بيش وجود دارد. و پس از اين همه تحقيقات كه دربارهي پيداشدن صوفيگري و درويشي و عرفان انجام شده، هنوز هيچكس نتوانسته بگويد كه منشأ اصلي تصوف اسلامي و ايراني چيست و يا كجاست؟ اين امر، به چند دليل به وجود آمده است كه در ادامه به آن ميپردازيم.

عرفان اديان

اول اينكه - در هر يك از مذاهب و اديان نشانههايي از زهد و پرهيزگاري و بياعتنايي به امور مادي و انصراف و بيتوجهي به دنيا آمده است، و شايد بتوان گفت كه: يكي از خصوصيات عمومي اديان و مذاهب همين توجه به امور معنوي و تحقير دنيا و مظاهر مادي است؛ نهايت آنكه در برخي اديان مانند دين موسوي نشانه هاي اين مطلب اندك است، ولي در بعضي آيينها مانند مسيحيت و آيين بودايي و تائوگرايي و ديگران اين مطلب قويتر است. در تورات و انجيل و كلمات مأثور از بودا (1) و لائوتسه (2) و ماني و مزدك مطالب زيادي توان يافت كه مؤيد اين نكته است. البته زهد و پارسايي تنها نشانهي صوفيگري نيست و امور بسياري در اين باره به جز زهد دخالت دارد، اما پيداشدن آن يعني زهد بيشك يكي از بزرگترين انگيزههاي توجه به عرفان و تصوف و مايهي دلكندن از زندگاني پرشور و شر دنيا و دلبستن به خدا و امور معنوي شد.
قراين و شواهد بسيار هست كه معلوم ميكند، در ميان يهود از خيلي پيش آشنايي با عرفان وجود داشته است، و اين ميراث قديم، اساس فكر فرقههايي شد كه بعدها عرفان قوم يهود را پختگي و كمال بخشيدند؛ و از آن جمله فلسطينيان يا فرقهي ربانيم (3) است كه تعاليم آنها در تلمود (4) جلوهگر است و نيز فرقهي يهود اسكندريه كه عرفان يهود را با روش حكيمان يونان در آميختند. و از همه بالاتر حكمت اسكندراني افلوطين (5) كه مظهر كاملي از عرفان، و تركيبي از حكمت افلاطون و علم كلام يهود و ديگر عوامل است. حكمت گنوسي (6) نيز نوعي عرفان به شمار ميرود. و آن نيز در حقيقت عرفان شرقي پيش از روزگار عيسي است كه در اوايل تاريخ ميلادي با آيين مسيحي در آميخت و رنگ مسيحيت به خود گرفت، كه منشأ و مأخذ آن نيز - مانند مأخذ و منشأ صوفيگري اسلامي و ايراني مورد اختلاف پژوهشگران است - و برخي از اهل تحقيق آن را از عقايد يهود پيش از روزگار عيسي، و برخي برگرفته از افكار معنوي مصريان يا ايرانيان قديم ميدانند. (7)
عرفان ترسايي نيز دنباله عرفان يهود است. و گفتهاند: ريشه و اساس اين تعليم عرفاني را در زندگاني خود مسيح و حواريان او، در روحالقدس، در انجيل يوحنا، و در اعمال رسولان ميتوان يافت. گذشته از اين غسل تعميد و عشاء رباني و قيام مردگان نيز خود از عناصر عرفاني خالي نيست. (8)

                  عرفان 2

دربارهي مذهب ماني (215-276م) نيز چند كلمه بايد سخن گفت. مذهب ماني آميزهاي از آيينهاي زرتشتي - مسيحي - بودايي و فلسفهي يوناني و اساطير قديم است. به عقيدهي ماني جهان از دو عنصر روشنايي و تاريكي پيدا شده، و پايهي آن بر نيكي و بدي است؛ ولي اصل چنان است كه سرانجام روشنايي از تاريكي جدا خواهد شد و بر آن پيروز خواهد گشت. وظيفهي يك مانوي اين است كه اين دو عنصر يعني نور و ظلمت را از هم جدا سازد و آميزش آنها را به هم زند. اما اين كار از يك راه ممكن است و آن اينكه: وجود خويش از بدي و فسادي كه منسوب به تاريكي است، پاك كند. و از لذات اين جهاني چون زن خواستن و گوشت خوردن و شراب خوردن و مال گردآوردن و نفس پرستيدن خودداري كند چنان كه ملاحظه ميكنيد: كم و بيش شباهتي در اصول اين دين با صوفيگري وجود دارد، و چون صوفيان اهل گزينش و التفاط بودهاند، بعيد نمينمايد كه برخي از اصول ديانت مذكور را گرفته باشند. (9) ولي بايد جانب احتياط را فرو نگذاشت و گفت كه: شباهت ميان برخي از آيينها و كيشها دليل تأثير متقابل يا اخذ يكي از ديگري نيست.

دوم اينكه - "اسني"هاي يهود Essenciens و پارسايان مسيحي كه آنان را "گوشهگيران" (10) ناميدهاند، و نيز جوكيان هند پيش از ايندو، اصولي مشابه به هم دارند و راه وصول به عرفان را همين خشنپوشي و رياضت دانسته و قناعت و خرسندي را نردبان معرفت خدا شناختهاند. در اسلام نيز كم و بيش همين حال بوده است. آيات گوناگون در قرآن توان يافت كه زهد و پارسايي و بياعتنايي به امور دنياوي را مايه خشنودي خدا از بند و سبب وصول بنده به مراتب و مقامات برتر و نزديكي به پروردگار شمرده است. "بگو: برخورداري دنيا اندك است. آنچه نزد خداست پايدار است" يا ".. زندگاني دنيا جز بازيچهي كودكان و بازي نوجوانان چيزي نيست؛ و اگر ايمان آوريد و پرهيزگاري كنيد پاداش شما را بدهد... الخ" (11) و بسياري از آيات ديگر.
و آنگهي آياتي كه دربارهي عذاب و شكنجهي رستاخيز و روز واپسين در همه كتابهاي آسماني و در قرآن جابهجا آمده، و بسياري از حديثها و انبوهي از اخبار درست نيز آنها را تأييد ميكند، مردمان خداشناس و معتقد را از عشقها و لذتها و برخورداريهاي اين جهاني دور ميساخت، و پيوسته ميخواستند در نهايت امساك و بياعتنايي به خوراك و پوشاك و گستراك به سر برند تا مگر از خشم و عقاب و قهر و عذاب خدا برهند. "خلفاي راشدين" در آغاز اسلام خود در نهايت سادگي به سر ميبردند. (12) سادگي زندگاني ابوبكر و علي و عمر و تا حدودي عثمان نشانههايي از اين دل كندن از دنيا و دلبستن به آخرت است. خود پيامبر، به ويژه در روزگاري كه در مكه مردم را به اسلام دعوت ميكرد روش زاهدان و پارسايان داشت و در برخي اوقات از ترس خدا به خود ميپيچيد و مردم را نيز بدين راه ميخواند. در اثر همين تعاليم و نمونهي رفتار بود كه اشخاصي مانند "عبدالله بن عمرو بن عاص" ميخواست كه همهي روزهاي سال را روزه دارد، (13) و عثمان مظعون ميخواست كه خود را عقيم كند (14) و زن و فرزندان را ترك گويد و به سير و سفر بپردازد. البته پيامبر برخي اوقات اين گروه را از انجام اين قبيل كارها باز ميداشت و چنان كه معروف است و ميدانيد، هميشه ميگفته است كه: "در اسلام گوشهگيري و سختي برخود نهادن نيست. (15) مثلاً عرفان هندي كه اصولاً از آن به " يوگا Yoga " تعبير ميكنند مانند اديان هندي بر اين پايه استوار است كه انسان چگونه وجود جزئي و محدود خود را در وجود كل فاني سازد؟ در عرفان اسلامي هم دين اسلام و اديان اقوام مغلوب حتماً تأثير گذاشته و از اينرو بايد گفت: اگر چه عرفان اسلامي و ايراني شباهتهايي يا اديان و افكار فلسفي و ديني اقوام ديگر دارد و يا اصولي از آنها برگرفته، ولي ساخته و پرداختهي اذهاني است كه نخست مسلمان بودهاند ولي از تنگ نظري و سختگيري و بيگذشتي و تعصب گريزان بودند، و بنابراين اصولي را كه از ديگران فراگرفته و گزيده و پسنديده بودند، در لباس آيهها و حديثها و خبرهاي ديني پيچيدند و از سخنان پيامبر و امامان و تابعان و ياران آنها نيز چاشني زدند تا رنگ اسلامي گرفت و در محيط اسلاميان مورد قبول يافت.

اينها، اندكي از تاريخ سير تصوف بوده اما اينجا بايد پرسيد: تصوف چگونه در اسلام پيدا شد و چرا پيدا شد؟ گفتيم كه از آغاز اسلام عدهاي به علت فقر و نيازمندي به درويشي زيستند- و يا به خودي خود درويش بودند. (16)
همچنين گفتهاند كه: "اويس قرني" پيش قصهگويان زاهد حاضر ميشد و از سخنان آنها به گريه ميافتاده، و آنگاه كه ياد دوزخ ميكردند، اويس فرياد بر ميآورد و گريه كنان به راه ميافتاد و مردم در پي وي افتادند و ميگفتند: ديوانه، ديوانه! (غزالي: احياء علوم الدين، ج 4، ص 4-182، چاپ طبانه، مصر).
زيرا "هيچ رنجي بالاتر از آن نيست كه انسان بخواهد در ميان گروهي دروغكو و سياهكار هميشه راست بگويد و راست باشد." (17) در همهي ادوار تاريخ چه در ايران و چه در خارج ايران وقتي فساد و تباهي بزرگان و كارگردانان از حد گذشه، و مردمان صاحبنظر درستكار از راهنمايي و ارشاد مستقيم مردم سودي نبردهاند و اميدي نداشتهاند و ديدهاند كه نميتوانند با كارهاي زشت و نامردمي دنيامداران وزرشناسان بسازند ناچار كنار كشيدهاند و هر يك از گوشهاي فرا رفتهاند.

از اينرو به قول يكي از دانشمندان "منع زراعت ترياك اگر باعث راندن اهل درد به جانب بنگ و افيون ميشود از ميان برد و فساد را به صلاح بدل كرد. كسي كه همان ميكند، عقب ماندگي، نتيجهي افكار درويشانه است اشتباه ميكند، افكار درويشانه بر اثر سختي زندگي و بيچارگي و اضطرار قوت ميگيرد. (18)
مانند اينكه يكي از ارادتكيشان ائمه، از امام صادق دعوت به قبول امامت كرد، و او گفت: "نه روزگار، روزگار من است و نه تو از ياران مني"؛ (19)

                                                                                                عرفان 3

در اين ضمن، كتابهاي زهد و پند و اندرز و حكمت و فلسفه هم از پهلوي و هندي و سرياني به عربي ترجمه شد، و افكار فلسفي سقراط و افلاطون و ارسطو به نوعي كه در اسكندريهي مصر نشو و نما (20) يافته، و تغيير حالت داده و جنبهي عرفاني پيدا كرده بود. در ميان مسلمانان رايج شد. در اثر شيوع همين افكار و دگرگوني روزگار و غلبهي ظالمان و فتنهي جاهلان، گروهي از مردم بنا را بر رياضت و ورزش نفس گذاشته و كساني مانند حسن بصري (وفات 110 ه) و رابعهي عدويه (وفات 185-135ه) و ابوهاشم صوفي (وفات 179) و سفيان ثوري ، و ابراهيم ادهم بلخي (وفات 161ه) و مالك دينار و ديگران پيدا شدند كه توبه و ورع و زهد و فقر و صبر و توكل و رضا و جهاد نفس را بر همه كاري مقدم شمردند، كمكم صوفيگري كه پايههاي آن را مردان مذكور در بالا بنا نهاده بودند، و در واقع بايد "تصوف زاهدانه"اش ناميد، تحول يافت و با ظهور بايزيد بسطامي (وفات 283ه) و حسين منصور حلاج (وفات 309 ه) و سهل شوشتري (تستري) (وفات 283 ه) و در قرن بعدي با ظهور ابوسعيد ابي الخير و ديگران صورتي ديگر يافت و به "تصوف عاشقانه" بدل شد. مايهي پرخاش و جوش خروش دينداران و مسلمانان عادي شد، و مايهي تكفير عارفان و صوفيان فراهم گشت. حلاج گفت: "أنا الحق"، گفتند: لااقل بگو: "أناعلي الحق" من برحقم، باز گفت: أنا الحق يعني: خود من حقم، زبانش را در نيافتند، و به دراش كردند. (21)
بيشتر صوفيان گروه دوم اگر هم خود به حج رفته بودند، اعتقاد استواري بر اين نكته داشتند كه كعبه و زيارت آن. سالك و راهرو را از صاحب كعبه دور ميسازد و مشغول ميگرداند:
حاجي. عبث بطوف حرم سعي ميكني     بايد شدن بصاحب اين خانه آشنا!
به نظر آنها رسيدگي به احوال دروني خود و نواختن نيازمندان و دردمندان از هر كعبه پرمزدتر و پسنديدهتر است:
دل بدست آور كه حج اكبر است    از هزاران كعبه يك دل بهتر است!
در احوال "با يزيد" آوردهاند كه گفت: "... مردي پيشم آمد، و پرسيد: كجا ميروي؟ گفتم: به حج. گفت: چه داري؟ گفتم، دويست درم، گفت: به من ده و هفت بار كَرد من بگرد كه حج تو اين است. چنان كردم و بازگشتم! (22) به نظر همهي صوفيان اين حج، حج معنوي و كامل و خداپسندانهتر از اين است كه مردم روزها بخسبند، و شبها نماز بگزارند ولي در پوستين مردم بيفتند و ناروا و ناسزا گويند.
در احوال ابوسعيد، آوردهاند كه وي در نيشابور برخي روزها هزار ركعت نماز ميگزارده، و يك روز يا دو روز اصلاً نماز نميخوانده است. برخي اوقات لباس حرير و بعضي اوقات پشمينه پوشيده است." (23)و(24)

پانوشتها
1. بودا Buddha (به معني آگاه و بيدار) مشهور به ساكياموني Sakyamuni (حكيم گروه ساكيا) در تولد و وفات و روزگار او اختلاف است وظن قوي بر اين است كه ميانه سدهي هفت تا پنجم پيش از ميلاد ميزيسته؛ برخي از پژوهشگران جديد تولد او را در سال 560 ق.م و عمر او را هشتاد سال ياد كردهاند. آيين وي بر اين پايه است كه: زندگاني رنج است، و رنج از هوس ميزايد و مهار نفس تنها راه رهاشدن از شر هوي و هوس است. كمال مطلوب رهايي از شر نفس هم عبارت از رسيدن به فناي مطلق است؛ و منظور از فناي مطلق در اصطلاح اين نيست كه جسم يا روح انساني هلاك و تباه گردد، بلكه عبارت از اين است كه انسان از صفات بد و نكوهيده و خواهشهاي حيواني كه آزارندهي جان كه اوست فارغ و عاري گردد. فرق "فناء بودايي" با "فناء صوفيانه" اين است كه در "فنابودايي" جنبهي متافيزيكي هيچ نيست و وقتي آدمي از شهر اميال و خواستهاي ناپسند و نفساني رها شد انساني با فضيلت و كامل ميشود؛ ولي در "فناء صوفيانه" وقتي انسان از اين صفات ناپسند و نفساني عاري و خالي شد و به اصطلاح نفس او مرد در خدا زنده ميشود. يعني: جز خدا به هيچ كس و هيچ چيز توجهي ندارد و برخلاف مرتاض بودايي، به همهي عالم عاشق ميشود، زيرا همهي عالم اوست؛ بنابراين آن جنبهي بدبيني كه در تعاليم بودايي وجود دارد، در تصوف از ميان ميرود. (بنگريد به: " فرهنگ فلسفي "، چاپ روسيه، به كوشش ام، روزنتال و پ. يودين، چاپ 1967م؛ و دكتر قاسم غني: " تاريخ تصوُّف " ص 75- 169، ج ا؛ و نيكلسن: " صوفيان اسلامي "، ص 7-3).
2. لائوسته (يالائودرو) Lao Tse فيلسوف چيني (حدود 600 ق.م) صاحب كتاب " طريق پارسايي " در تعاليم وي كم و بيش اصولي در منع از نفسپرستي و تربيت اخلاقي مرتاضانه آمده است.
3. عقايد اصلي اين فرقه يعني رَبّانيم (= ربّانيان) را در تلمود ميتوان يافت.
4. تلمود Talmud كه در عبري به معني تعليم است. مجموعهي سنتهاي رباني است كه اصول ديني موسي را شرح ميكند. و از دو قسمت ميشنه يعني: آموزشهاي شفاهي، و گمارا Gemara تشكيل شده است. اين قسمت دوم در واقع شرح قسمت اول و تفسير آن است.
5. فلوطين يا افلوتين يا پلوتينوس Plotinus (270-205ق.م) فيلسوف آرمانگراي يوناني، كه در اسكندريه زاد و در رم زيست. وي پايهگذار مكتب نوافلاطوني جديد است، و افكار او بر تعليمات عارفانه افلاطون تكيه دارد. به نظر افلوطين بزرگترين موضوع حيات انسان صعود و نيل به واحد است. و اين كار به وسيلهي جلوگيري از خواهشهاي مادي و نفساني مقدور است تا نيروهاي روحاني قوت يابد و اندك اندك با اصل خود كه همان واحد باشد، اتحاد يابند، تعليمات فلوطين ديالكتيك صوفيانه Mystical Dialectics را پيشرفت داد. اسل تضادها و وحدت آنها، هماهنگي و زيبايي و شر و زشتي را در جهان تحت نفوذ و سيطرهي خود ميآورد. نگاه كنيد به:
F. Capleston: A History Of Philosophy, Greece and Rome, P.463-75 London, I 966.
6. Gnosticism.
7. زرينكوب، عبدالحسين: " ارزش ميراث صوفيه " ص 25.
8. غني، دكتر قاسم: " تاريخ تصوف "، ص 6-203، چاپزوار، نيكسون: "عرفان اسلامي"، ص 27-10، وي منشأ عمدهي تصوف اسلامي را مسيحيت، و مذهب نوافلاطوني و حكمت گنوسي و مذهب بودا و قرآن ميداند. بيش از اين در اين مورد سخن نميگوييم زيرا آن خود مبحثي جداگانه است و " عرفان تطبيقي " عهدهدار بحث آن است.
9. سيدحسين تقيزاده: "ماني و دين او"، ص 76-82-93، چاپ آقاي افشار؛ شهرستاني: "الملل و النحل"، ص 9-196، چاپ مصر، كيلاني.
10. Anachoretes.
11. "قل متاع الدنيا قليل و ماعندالله باق" و "انما الحيوة الدنيا لعب و - لهو و أن يومنوا و تتقوا يوتكم اجروكم...) (سوره محمد، 47، آيهي 36.)
12. راغب اصفهاني (وفات 502 ه) در " محاضرات الادباء " چاپ بيروت، ج 4، ص 366 ميگويد: "... و عمر - رضيالله عنه - رؤي عليه قميص فيه اثناعشر رقعة و هو يخطب!" و همين راغب از قول "رجاء بن حيوة" نقل كرده است كه "همه لباسهاي عمربن عبدالعزيز از اموي را در روزگار خلافت؛ از پيراهن و كفش و شلوار و قلنسوه به دوازده در هم قيمت نهادم! و قال رجاء بن حيوة: قومت ثياب عمر بن عبدالعزيز و هو خليفة بائني عشر درهما؛ قميصه و خفه و عمامته و سراويله و قلنسوته." (ايضاً "محاضرات" ج 4، ص 366).
13. مستملي: " شرح تعرف "، ص 73، ج 1، چاپ لكهنو.
14. اريد أن اختصي...!
15. لارهبانية في الاسلام. ابن جوزي: " تلبيس " ص 20-219 ؛ ابنعربي: "فصوص الحكم"، ص 100، چاپ بيروت.
16. وزهدراستين نيز همين است. به قول غزالي: "ليس الزهد فقد المال، و انما الزهد و فراغ القلب عنه" يعني: زهد و پارسايي در آن نيست كه انسان چيزي نداشته باشد، بلكه اين است كه داشته باشد ولي دلش در بند آن نباشد. ("احياء علوم الدين"، ج 1، ص 28).
17. اسكاروايلد: "سالومه"، ص 130، ترجمهي فارسي.
18. مينوي: مجتبي: " نقد حال " ص 44، چاپ خوارزمي.
19. شهرستاني: "الملل و انحل"، ج 1، ص 154، چاپ مصر، به كوشش گيلاني: "كتنب جعفربن محمد الي ابي مسلم الفارسي: ما أنت من رجالي، و لاالزمان زماني!"
20. نشو در زبان عربي نيامده و نشأ به همزه آمده است و صحيح آن نشوء است، و بيشتر نمو و نشو يا نشوء و ارتقاء به كار ميبرند.
21. هجويري: " كشف المحجوب "، ص 91-289، چاپ روسيه؛ مستملي بخاري: "شرج تعرف"، ج 2، ص 312، چاپ هند.
حاجي لغتي است كه فارسي زبانان براي نسبت كسي كه به حج خانهي خدا رفته به كار برند. "و اما الحاجي: فلغة العجم في النسبة الي من حج، تقول للحاج الي بيت الله الحرام الحاجي." (سبكي: طبقات الشافعية، ج 3، ص 131.)
22. عطار: " تذكرة الاولياء "، ص 119، چاپ جيبي (فرانكلين) به كوشش دكتر استعلامي.
23. اين نكته مأخوذ است از ابن حزم ظاهري (وفات 456ه) از معاصران ابوسعيد ابي الخير (وفات 440 ه) در كتاب "الفصل في الملل و الاهواء والنحل"، و عين عبارت اين است "... بلغنا أن بنيسابور اليوم رجلا يكني ابا سعيد بن ابي الخير... من اصوفية مرة يلبس الصوف و مرة يلبس الحرير المحرم عليالرجال و مرة يصلي في اليوم الف ركعة، و مرة لايصلي لافريضة و لا نافلة ؛ و هذا كفر - محض نفوذ بالله من الفضلال!"
24. دكتر علياصغر حلبي، شناخت عرفان و عارفان ايراني . تهران، زواّر، 1381، صص 31-20.

                                                                                                    توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در جمعه 1385/10/08 و ساعت  | 
مديريت دانش (قسمت دوم)
                                     هو

 

اثربخشي در سازمان چيست؟

در بحث اثربخشي به اين دليل هدف سازماني مطرح شد كه با موضوع اثربخشي سازمان مرتبط است و اين نكته از تعاريف زير دربارة اثربخشي به خوبي پيداست :
بنا به عقيدة دفت «اثربخشي» سازمان عبارت از درجه يا ميزاني است كه سازمان به هدف هاي مورد نظر نزديك مي شود. اين تعريف نشان مي دهد كه همة سازمان ها بايد در مرحله اي از زمان تعيين كنند كه تا چه حد در جهت نيل به اهدافشان عمل كرده اند و به آن اهداف دست يافته اند. گرچه تعريف اثربخشي جامع و ساده به نظر مي رسد، در عمل مي بينيم كه هر يك از مكاتب مديريت دربارة اثربخشي نگرش خاص خود را ارائه داده اند.
تيلور، باني مديريت علمي و پايه گذار مكتب كلاسيك، اعتقاد داشت كه با توجه به وضعيت فني سازمان، مي توان اثربخشي را به وسيلة عواملي مانند به حداكثررساندن ميزان توليد، به حداقل رساندن هزينه ها و به كاربردن منافع درحد مطلوب به بالاترين ميزان رساند. فايول، كه در زمينة اصول مديريت اولين نظريه پرداز بود، معتقد بود كه اثربخشي نتيجة اِعمال قدرت و نظم و انضباط در داخل سازمان است كه بايد روشن و واضح باشند. به علاوه، به كارگيري وحدت فرماندهي و هدايت و رهبري، نظم و ترتيب، تساوي و عدالت، وجود ثبات شغلي، ابتكار و تقويت روحية كاركنان است كه موجب اثربخشي سازمان مي شود. در مقابل نظريه پردازان مكتب كلاسيك، صاحب نظران مكتب روابط انساني، كه در رأس آنان التون مايو قرار داشت، معتقد بودند كه اثربخشي در سازمان ناشي از رضايت خاطر كاركنان است كه خود حاصل از توجه به نيازهاي فيزيكي و رواني كاركنان است. هر قدر مديران به برقراري روابط انساني و تعامل بين كاركنان و مدير بيشتر توجه كنند، بر «اثربخشي» سازمان تأثير بهتري خواهد داشت. در واقع عوامل اجتماعي و روانشناسي محيط كار موجب روابط انساني مؤثر مي گردد. ساير متفكران مديريت عملي، مانند آبراهام مازلو و داگلاس مك گرگور، به نيازهاي انسان و نهايتاً به موضوع «خوديابي»
self actualization توجه داشتند كه در نتيجه بر احساس تعلق و تعهد، دلبستگي كاركنان به سازمان و بالاخره بر ميزان اثربخشي سازمان اثر مثبت خواهد داشت.

كارآيي چيست؟ efficiency

واژه كارآيي مفهوم محدودتري دارد و در رابطه با كارهاي درون سازماني مورد استفاده قرار مي گيرد. كارآيي سازمان عبارت است از مقدار منابعي كه براي توليد يك واحد محصول به مصرف رسيده است و مي توان آن رابرحسب نسبت مصرف به محصول محاسبه كرد 1 = efficiency =  . اگر سازماني بتواند (در مقايسه با سازمان ديگري) با صرف مقدار كمتري از منابع به هدف مشخصي برسد، مي گويند كه «كارآيي» بيشتري دارد براي مثال، كارخانه خودرو هوندا در اهايو (آمريكا) با 2423 كارگر و كارمند، روزي 870 خودرو توليد مي كند (يعني 8/2 كارگر در ازاي هر خودرو)، «كارآيي» اين واحد توليدي به مراتب بيش از شركت خودروسازي جيپ است كه آن هم در اهايو قرار دارد و با 5400 كارگر و كارمند روزانه 750 خودرو توليد مي كند (يعني به طور متوسط 2/7 كارگر در ازاي هر خودرو).
در برخي از سازمان ها «كارآيي» به «اثربخشي» منجر مي شود و در برخي هم بين اين دو رابطه اي وجود ندارد. امكان دارد يك سازمان از «كارآيي» بسيار بالايي برخوردار باشد ولي نتواند به هدف هايش دست يابد، زيرا كالايي را توليد مي كند كه متقاضي زيادي ندارد. به همين گونه، امكان دارد يك سازمان به هدف هاي سودآور خود برسد ولي «كارآيي» نداشته باشد.
به طور كلي، در يك سازمان، محاسبه اثربخشي چندان ساده نيست معمولاً سازمان ها بزرگ هستند، فعاليت هاي مختلف و گوناگون دارند و در نقاط مختلف پراكنده اند. آن ها در پي تأمين هدف هاي متنوع، گوناگون و مختلف هستند و به نتايج مختلفي مي رسند ( كه برخي از آن ها مورد نظر بوده و برخي هم مورد نظر آن ها نبوده است). براي سنجش و اندازه گيري عملكرد سازمان شاخص ها و روشهاي متعددي ارائه شده است و هر يك از آنها مقياس متفاوتي از «اثربخشي» سازمان به دست مي دهد.
در سنجش «اثربخشي» سازمان و به طور كلي در ارزيابي عملكرد سازمان لازم است كه علاوه بر استفاده از معيارهاي مربوطه، به «درجة كارآيي» سازمان نيز توجه شود. از «كارآيي» تعاريف مختلفي شده است، از جمله : كارآيي يعني حداكثر استفاده در مقابل هزينه هاي صرف شده. استونر
j af stoner مي گويد كه كارآيي عبارت از توانايي استفاده از حداقل منابع در جريان نيل به اهداف سازمان است. «كارآيي» از اين جهت براي سازمان و عملكرد آن مهم است كه يك سازمان ممكن است اثربخش باشد، به اهدافش برسد ولي كارآيي لازم را نداشته باشد. به عبارت ديگر، خيلي مشكل نيست كه به هدف خود برسيم اما نكته مهم اين است كه صرف چه ميزان منابع و هزينه؟ همچنين ممكن است سازماني كارآ باشد ولي اثربخش نباشد يعني همه منابع را به كار گيريم ولي به هدف نرسيم «هوج» رابطه اثربخشي و كارآيي را در نمودار شماره 3 به خوبي نشان داده است.
تعريف كارآيي بايد بسيار دقيق باشد در غير اين صورت سازمان دچار اشتباه مي شود و سنجش صحيح از اثربخشي و كارآيي به دست نخواهد آمد. در اندازه گيري عملكرد سازمان هر دو مفهوم اثربخشي و كارآيي بايد منظور شوند. رابطه اين دو نمودار نشان داده شده است.

معيارهاي سنجش اثربخشي


از ديدگاه مديران، نتيجة كوشش ها و برنامه ريزي هاي آنان براي نيل به اهداف سازماني بايد به سنجش در آيد و مشخص شود كه سازمان تا چه حد به اهدافش دست يافته است. پيتر دراكر گفته است كه عملكرد سازمان ها را مي توان بر اساس درجة اثربخشي و كارآيي آن ها شناخت. بنابراين ، بايد درصدد بود تا با استفاده از معيارها بتوان از وضعيت عملكرد سازمان ها مطلع شد. هوج در كتاب تئوري سازمان و رابينز در كتاب تئوري سازمان از ديدگاه كمبل
j. f. campbell سي معيار در زمينة اثربخشي و عملكرد سازمان را معرفي كرده اند كه در جدول شماره يك آمده است:
در زمينة روش هاي سنجش اثربخشي كيم كامرون
k. cameron به چهار مدل اشاره كرده است كه رابينز و دفت هم از اين مدل ها در كتاب خود آورده اند. در زير به شرح مختصر اين مدل ها مي پردازيم.
روش مبتني بر دست يابي به هدف
به منظور سنجش اثربخشي سازمان، بايد هدف هاي مورد نظر سازمان شناخته و سپس عملكرد سنجيده و اندازه گرفته شود. بنابراين، در اين روش ابتدا بايد مشخص نمود كه هدف چه بوده است (هدف هايي از قبيل به «حداكثررساندن سود». «جلوگيري از دست دادن بازار» و «ايجاد محيط تدافعي براي محصولات سازمان» يا «داشتن محيط سازماني سالم» ). اين روش بيشتر در سازمان هاي توليدي و تجاري كاربرد دارد.


روش سيستم تأمين منابع


بنابر روش سيستم تأمين منابع، اثربخشي سازمان بر ميزان يا درجة موفقيت سازمان در كسب منابع مورد نظرش از محيط منوط است. استدلال و فرضية اين سيستم بر اين مبنا استوار است كه بين سيستم ورودي هاي سازمان از محيط كلان خود وعملكرد سازمان رابطة روشني وجود دارد، يعني هر قدر كه سازمان در تأمين منابع مورد نياز خود راحت تر و موفق تر باشد، بر ميزان اثربخشي ان اثر مثبت خواهد داشت. دفت مي گويد كه اثربخشي سازمان به توانايي آن در بهره برداري از محيط خود در جهت تأمين منابع ارزشمند و كمياب بستگي دارد.

روش مبتني بر فرايند درون سازماني


بنابراين روش، سازماني «اثربخش» سازماني است كه از سلامت سازماني لازم برخوردار باشد و افرادي را داشته باشد كه داراي انگيزش، علاقه مندي، احساس مسؤوليت و نسبت به سازمان متعهد باشند. به عبارت ديگر، سازمان «اثربخش» سازماني است «سالم»؛ بدين معنا كه اطلاعات سازماني در سطوح سازمان (به طور افقي و عمودي) جاري باشد، تضاد در آن بسيار اندك است و روابط درون سازماني بر اساس اعتماد و حسن نيت باشد. دفت مي گويد در چنين شرايطي است كه كاركنان سازمان احساس خوش و رضامندي خواهند داشت و دست به دست هم مي دهند تا بهره وري را به بالاترين ميزان برسانند. اين ويژگي ها نشان مي دهند كه در اين روش، از ديدگاه «اثربخشي»، بيشتر به محيط داخل سازمان توجه مي شود تا محيط خارج. بايد اضافه كرد كه ساير عوامل درون سازماني مانند فرهنگ سازماني، حس وفاداري و تعلق و تعهد. حس اعتماد و تفاهم بين كاركنان، وجود سيستم ارتباطات سازنده و قوي، نظام ارزشيابي صحيح كار از كاركنان، سيستم تشويق و پاداش دهي بر افزايش درجة «اثربخشي» تأثير چشمگيري خواهند داشت.

                                                                                                  توفیق از اوست

 

 

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در پنجشنبه 1385/10/07 و ساعت  | 
مديريت دانش (قسمت اول)
                                     هو

 

                  مديريت دانش، فن آوري و خلاقيت و نقش

                 آن ها در بهبود كارآيي و اثربخشي فرآيندها


سرانجام در خواهيم يافت كه خاستگاه اقتصاد نوين، فناوري (اعم از
ريز تراشه يا شبكه جهاني ارتباطات) نيست، خاستگاه آن، تفكر بشري است.
آلن وبر (alan weber)


مقدمه


«اگر هيولت پاكارد مي دانست كه چه چيزهايي را مي داند، سوددهي اش سه برابر مي شد».
امروزه بسياري از شركت ها دريافته اند كه براي كسب موفقيت در اقتصاد دنياي كنوني و آتي، به چيزي بيش از دستيابي اتفاقي و ناآگاهانه، به دانشي يكپارچه نياز دارند.
هدف اصلي اين مقاله دستيابي به درك دانش موجود در سازمان هاست. هدف اول آن است كه به سؤالات زير پاسخ داده شود :


دانش در زندگي و كار روزانه چگونه نماد پيدا مي كند؟ چه تفاوتي با داده ها و اطلاعات دارد؟ چه كسي از آن برخوردار است؟ چه كسي از آن استفاده مي كند؟ و به طور كلي منظور از دانش چيست؟
هدف دوم اين است كه معلوم شود چه كاري مي بايستي در مورد دانش انجام شود؟ به چه امور كليدي فرهنگي و رفتاري مي بايستي توجه شود تا بتوان از دانش به طور مطلوب استفاده كرد؟ مهارت ها و نقشه هاي اصلي دانش چيست؟ ماهيت يك برنامه موفق علمي چيست و چگونه مي توان فهميد كه چنين برنامه اي موفق بوده است؟ از چه معيارها و سنجه هايي براي ارزشيابي دانش استفاده مي شود؟
پاسخ ابتدايي و اوليه به تمامي اين پرسش هاي اساسي در مورد نقش دانش در سازمان ها، به ما نشان خواهد داد كه كار را از نخستين روز هفته چگونه آغاز مي كنيم تا دانش در سازمان ما كاراتر، و بر آن اساس بتوان با استفاده از فن آوري، خلاقيت و نوآوري در بهبود كارآيي (efficiency) و اثربخشي (effectiveness) فرآيندهاي سازمان گام هاي مؤثري برداشت.
براي رسيدن به اهداف فوق علاوه بر استفاده مؤثر از مديريت دانش (knowledge management) مي بايست روش هاي عقلايي نوآورشدن (tough-minded ways to get innovative) را به كار گيريم.
«اندرال پيرسون» نيز همچون «جان سيلي براون» نگرش باز و گسترده اي به ابتكار و نوآوري دارد و مانند «پيتر دراكر» معتقد است كه نوآوري كارآمد productive innovation (از آن نوعي كه واقعاً براي يك شركت قابليت رقابتي ايجاد مي كند) بيش از اين كه ناشي از تخيل باشد، حاصل انضباط است. «پيرسون» كه يك مدير با تجربه بنگاهي است، به نوآوري از ژرفاي گودال ها و نه ازاوج ابرها نگاه مي كند.
وي نياز محصول «بزرگ» يا فن آوري هاي «شگرف» را مهم جلوه داده و همچنين مديران را به انجام پيشرفت هاي مداوم و كوچك در كليه ابعاد كسب و كار فرا مي خواند. رسيدن به اين هدف مستلزم مديريتي واقع گرا و غيراحساسي و در عين حال روشنفكر است. بايد در جستجو و پيداكردن اطلاعات مربوط به سرمايه گذاري هاي انجام شده در نوآوري هاي كنوني كسب و كار و در هرس كردن كساني كه فاقد يك هدف استراتژيك روشن و واضح هستند، سرسخت و بي باك بود. ولي در عين حال بايد جرات و جسارت تشويق كاركنان را به مطرح كردن دايم نظراتشان و تفكر آزاد در مورد آينده را داشت. زماني نيز كه كاركنان به يك ايده استراتژيك با ارزش دست مي يابند، بايد منابع مورد نياز براي بهره برداري از آن را در اختيارشان قرار داد. زماني كه پاي يك نوآوري در ميان است، اقدامات ناتمام و نصفه نيمه اصلاً به نتيجه نمي رسند.
از آن جايي كه نوآوري پيامد سخت كوشي است، لذا نوآوري همچون ديگر فعاليت هاي مديريتي، كار عيني است كه بايد بدان پرداخت. پيروزي بيش از آن كه تنها از اخگر نبوع به دست آيد، ميوه پيگيري سازمند فرصت ها است.
تعريف فرآيند process
فرآيند، معرف يك يا دسته اي از فعل و انفعالات است كه به منظور تبديل داده ها به باز داده ها انجام مي گيرد. در مثال مدرسه، تمام داده ها مثل دانش آموز، آموزگار، بودجه و تجهيزات به خاطر عمل آموزش به كار مي رود. فرآيند همان تغييراتي است كه در محصلان انجام مي شود و به موجب آن، آن چه را كه قبلاً نمي دانستند ياد مي گيرند. در مثال بيمارستان كلية عملياتي كه روي بيمارستان توسط داده ها انجام مي شوند فرآيند نام دارد.
گاهي فرآيند را جعبة تبديل transformation يا جعبه سياه black box مي نامند، زيرا در اين مرحله يا در داخل اين قسمت، عملياتي انجام مي شود كه ممكن است قسمت يا حتي همة آن براي انسان يا بيننده، ناشناخته باشد.


اثربخشي و اهداف سازمان
يكي از مباحث مديريتي كه ممكن است براي عموم مديران هم جالب باشد و هم كاربردي بحث «اثربخشي و كارآيي» سازمان است. بديهي است مديران متعهد و مسؤول مايل اند بدانند كه سازمانشان در چه وضعيتي قرار دارد و براي دستيابي به اهداف سازماني بايد چه معيارهايي را براي سنجش عملكرد واحد يا سازمان خود در نظر داشته باشند.
درك هدف هاي سازمان از نخستين گام هايي است كه بايد در راه درك اثربخشي سازمان برداشت. هدف هاي سازمان بايد نشان دهندة علت وجودي آن و آن چه كه در پي دستيابي به آن است، باشد.
هدف ها به صورت «وضع مطلوب سازمان در آينده» تعريف مي شود. اثربخشي effectiveness سازمان عبارت است از درجه يا ميزاني كه سازمان به هدف هاي مورد نظر خود نايل مي آيد. «اثربخشي» يك مفهوم كلي دارد. آن به صورت ضمني در برگيرندة تعداد زيادي از متغيرهاست (در سطح سازمان و دواير). هنگام تعيين «اثربخشي» سازمان حدود يا ميزاني كه هدف هاي چندگانه (چه رسمي و چه عملياتي) تأمين شده اند سنجيده يا اندازه گيري مي شوند و مورد قضاوت قرار مي گيرند.
اثربخشي مبحثي است كه حدود پنجاه سال پيش پيتر دراكر، piter drucker صاحب نظر بلندمرتبة مديريت، آن را به طور علمي مطرح كرد و در دهة 70 در مورد آن مطالعات گوناگوني آغاز شد كه تاكنون ادامه يافته است. اينك مي توان گفت كه دربارة اين موضوع مجموعة منسجمي از اطلاعات حاصل از تحقيقات در جهان گردآوري شده است.
امروزه در سازمان هاي پيشرفته و موفق جهان سعي مي شود تا براي «اثربخشي» سازمان اهداف روشن و مشخصي در نظر گيرند و سپس در جهت نيل به آن ها همة توان خود را به كار برند. مثلاً آن چه را كه مي توان در همة سازمان هاي موفق مشاهده كرد و وجه اشتراك آن ها توجه به «كيفيت» و «رضايت مشتري» است. اما براي نيل به اين اهداف بايد فرهنگِ سازمانيِ لازم، معيارها، ارزش ها، هنجارها و اصول مربوطه در سازمان طراحي شود. در واقع، موضوع، هدف و راه هاي نيل به اثربخشي بايد در سازمان ها براي كاركنان روشن باشد و سپس مديريت بكوشد تا ويژگي هاي مربوط به اثربخشي، به صورت ديدگاهي مشترك shared vision براي همة افراد سازمان نهادينه شود. در اين حالت است كه مي توان سازمان را به سوي اثربخشي سوق داد. ژوزف ويس j. w. weisis در اين مورد به سه موضوع «رسالت» mission، «ارزش ها» values، و «اصول راهنمايي» guiding principles اشاره كرده است.
در بحث اثربخشي سازمان organization effectiveness بايد توجه داشت كه اثربخشي و اهداف سازماني به هم كاملاً مرتبط هستند. در واقع در تعريف اثربخشي مي بينيم كه نيل به اهداف سازمان مورد نظر است. بنابراين، ابتدا آشنايي با هدف سازماني ضروري است.


هدف سازماني


همة سازمان ها در وهلة اول براي خدمت و تأمين نيازهاي مشتريان و مردم جامعه به وجود مي آيند. از اين رو سازمان ها بايد دقيقاً مشخص كنند كه چه گروه يا گروه هايي از مردم از خدمات آن ها بهره مند خواهند شد. در واقع هدف سازماني نوعي وضعيت مطلوب و مورد نظر است كه هر سازمان قصد دستيابي به آن را دارد. مثلاً در يك سازمان دولتي مانند وزارت آموزش و پرورش، هدف انجام كلية اقدامات لازم در جهت آموزش دروس دورة ابتدايي به كودكان مدرسه است، يا هدف شركت ايران خودرو ساخت ماشين پيكان براي گروهي از جامعه است كه قدرت خريدشان محدود است. در اين زمينه، نقش اصلي مديريت ارشد هر سازمان تعيين اهداف و استراتژي سازمان و ايجاد شرايط و محيطي به منظور اجراي استراتژي، در جهت نيل به اهداف، تعيين شده است.

                                                                                                توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در دوشنبه 1385/10/04 و ساعت  | 
بهبود اساسي فرايندها با استفاده از شش سيگما
                                     هو


بهبود اساسي فرايندها با استفاده از شش سيگما

چكيده:


در طول حيات صنعتي، ابزارها / راهكارهاي مختلفي به منظور بهبود وضعيت توليد از نظر كمي و كيفي مورد نظر بوده است. كميت توليدات صنعتي در ابتداي روند گسترش صنعت، به عنوان پارامتر اساسي جهت ادامة حيات سازمان ها بوده است در حاليكه با گذر از زمان، اهميت كيفيت محصولات براي حفظ بازار فروش به عنوان پارامتر تعيين كننده اي در سرنوشت سازمان ها شناخته شده است. در اين راستا، ابزارهاي متعددي جهت بهبود اين پارامتر اساسي توسط بشر استفاده شده است. در اين برهه از زمان كه دنياي رقابتي نياز به برترين ها جهت باقي ماندن در شرايط رقابتي دارد، متدولوژي شش سيگما (6d) به عنوان روشي سيستماتيك جهت به كارگيري منسجم از ابزارهاي مختلف كيفي مطرح گرديد. در اين متدولوژي سعي بر كاهش انحرافات فرايندها مي باشد كه اهداف اساسي در به كارگيري آن را مي توان در مواردي شامل كاهش تغييرات، كاهش عيوب، بهبود بازدهي، بالا بردن رضايت مشتري و بهبود در مسائل مالي خلاصه نمود. شش سيگما زماني در صنعت به عنوان يك ابزار قوي و مؤثر كاربرد خواهد داشت كه اقدامات اصلاحي و پيشگيرانه كوتاه مدت يا بلند مدت قادر به بهبود فرايند نباشند. در صورت نياز به شناخت علل اساسي و مزمن ايجاد انحراف ذاتي در فرايند، استفاده از اين روش بسيار مفيد است.
در اين مقاله، متدولوژي شش سيگما و تجزيه و تحليل بدست آمده از هريك از ابزارها تشريح مي گردد. سپس پايه ريزي شش سيگما به صورت كاربردي در يكي از صنايع خودروسازي مد نظر قرار مي گيرد كه منجر به بهبود شامل كاهش هزينه، ضايعات، دوباره كاري ها و غيره مي شود. تاكنون تصور مديران از روش هاي بهبود كيفيت تنها افزايش هزينه جهت دستيابي به اين هدف بوده است. ولي مطرح شدن متدولوژي شش سيگما بر اين باور مديران خط بطلاني مي كشد و نشان مي دهد كه افزايش سطح كيفيت منجر به كاهش هزينه و سرعت توليد مي گردد. اين پارادايم ذهني برخلاف نظريات قبلي كه افزايش سرعت و كاهش هزينه را عامل بهبود كيفيت مي دانستند، در نظرية جديد هدف افزايش سطح كيفيت مي باشد كه اثراتي مانند افزايش سرعت و كاهش هزينه هاي توليد را به دنبال دارد. اين تغيير الگوي ذهني، موتور محركي است كه مديران را به استفاده از اين ابزار جهت بالا بردن سرعت و كاهش هزينه توليد سوق مي دهد.


كلمات كليدي: شش سيگما، قابليت فرايند، طراحي آزمايشات، تصديق و صحه گذاري، ارزيابي ريسك، مميزي فرايند.


1- مقدمه


شرايط خاص اقتصادي كه امروزه شركت هاي فعال در آنها رقابت مشغولند، نياز مبرمي را جهت استفاده از ابزارهايي براي بهبود كيفيت و تطبيق با شرايط اقتصادي، ايجاب مي كند. توجه به مقوله كيفيت در چنين جوي، در راس تفكر نظريه پردازان و مديران برجسته جهاني قرار گرفته است. مديران با شرايطي از قبيل عدم وجود سرمايه، نياز به كاهش هزينه ها و فروش بيشتر محصولاتشان مواجه هستند و لازم است در شرايط متغير و ناپايدار اقتصادي سازمان خود را به نحوي راهبري نمايند كه قادر به پاسخگويي به تمامي نيازها باشد. متدولوژي شش سيگما به عنوان يكي از روش هاي كيفي است كه اجراي آن تاثيرات مثبت قابل ملاحظه اي در افزايش سطح كيفيت، كاهش هزينه و ارتقاي رضايت مشتري داشته است، همچنين اين روش به عنوان يكي از پيشرفته ترين مباحثي است كه در حال حاضر سرآمد اهداف سازمان هاي بزرگ دنيا قرار گرفته است.
واقعيت اينست كه سازمان ها نياز مبرمي به راه هاي اندازه گيري براي آنچه كه به عنوان ارزش در نظر مي شود، دارند. اندازه ها يا مشخصه ها به هر عضو و هر فعاليت در سازمان بر مي گردد. آنچه كه نمي توان اندازه گيري كرد، قابل تغيير نيز نمي باشد. اساس شش سيگما مشخصه هايي را به كار مي گيرد كه ميزان موفقيت هر آنچه را كه سازمان انجام مي دهد، اندازه گيري مي كند. به عبارت ديگر، بدون اندازه گيري فرايندهاي يك شركت و تغييرات اين فرايندها، دانستن اين امر كه سازمان در چه موقعيتي است و به كجا خواهد رفت، غيرممكن مي باشد ]6[. به طور كلي، شش سيگما فرايندي از پرسش هايي است كه منجر به ايجاد جوابهاي ملموس و كمي مي شود كه در نهايت نتايج سود آوري توليد مي كند. در اين مقاله متدولوژي شش سيگما به صورت اجمالي مورد بررسي قرار مي گيرد و مراحل اجرايي اين مقوله تشريح مي گردد. در نهايت نمونه اي از اجراي متدولوژي مذكور در يك شركت خودروسازي بزرگ و سودهاي حاصله از اجراي اين متدولوژي ارايه مي گردد.


2- مفهوم شش سيگما


آنچه در مفهوم شش سيگما مستتر است را مي توان در اصول ذيل خلاصه نمود:


o هوشمندانه كاركردن نه فقط سخت كاركردن.
o بهبود كيفيت و كاهش هزينه ها.
o ابزاري براي كاهش نوسانات (تغييرات).
o روشي بر اساس فرايند حل مساله.
o چشم اندازي براي محصولات و خدمات عالي.
o ارج نهادن به مشتريان.
o مقايسي براي مقايسه سازمانهاي جهان شمول.
o هدفي براي تقويت بنيه رقابتي سازمان.


شش سيگما تلفيقي از مديريت كيفيت و مهندسي سيستم ها مي باشد كه اصول فوق را پوشش مي دهد. آن زمان كه سازمان با استفاده از ابزارهاي مختلف كيفيتي مانند، كايزن، كنترل كيفيت، اقدامات اصلاحي و پيشگيرانه مشكلاتي را در سطوح پايين (از نظر امكان شناسايي و قابليت برطرف نمودن و غيره) شناسايي و رفع نمود، براي حل مشكلات ريشه اي و مزمن از متدولوژي شش سيگما، استفاده مي گردد. هرچه كه سطح سيگما بالاتر مي رود لازم است يك افزايش نمايي در كاهش نقص ها ايجاد شود، به طوريكه با رفع مشكلات محدود و ريشه اي كه با ابزارهاي ساده كيفي قابل شناسايي و حل نمي باشند، سطح سيگما افزايش مي يابد.
رسيدن به سطح شش سيگما يك چشم انداز است و هنوز شركتهاي مطرح در استفاده از اين روش، قادر به دستيابي به سطح شش سيگما نبوده اند. در هر حال افزايش سطح سيگما منجر به ايجاد بهبودهاي چشمگير در افزايش كيفيت و كاهش هزينه هاي سازمان شده و بهبود مستمر را به نحوي مطمئن پايه ريزي كرده است. سيگما به عنوان معياري جهت محك زدن ميزان پراكندگي جامعه شناخته شده است و فلسفه شش سيگما بر اساس كاهش نوسانات و تغييرات پايه گذاري شده است. همانطور كه در شكل شماره 1 مشاهده مي شود، شش سيگما بيان كننده محدوده اي از مقادير متغير هاي تصادفي با توزيع نرمال مي باشد كه انتظار مي رود 73/99% از كليه مقادير در محدوده سه سيگما از دو طرف مقدار ميانگين جامعه آماري قرار گيرد. ايرادات كيفي از طريق يك علت ريشه اي به نام نوسان بروز مي كنند. براي بهبود كيفيت لازمست نوسانات اندازه گيري شوند، كاهش يابند و پيشگيري شوند. كليه مراحل اجراي پروژه هاي شش سيگما به دنبال اين هدف تبيين يافته اند ]6[.
همانطور كه در شكل شماره 2 نشان داده شده است، در صورتيكه فرايند در سطح 3 سيگما انجام شود نرخ ايرادات برابر با 27/0% (2700 ايراد در هر ميليون واحد توليد شده) خواهد بود. در اين حالت با تغيير ميانگين فرايند به اندازه 5/1 سيگما كه جزئ ماهيت هر فرايند مي باشد، تنها 32/93% از سطح زير منحني در حدود مشخصه محصول قرار خواهدگرفت و اين به معني وجود 66000 عيب در هر ميليون است. بنابراين باقي ماندن درسطح 3 سيگما، ايجاد محصول بدون ايراد را تضمين نمي نمايد.
حال مطابق شكل شماره 3 با كاهش نوسانات به اندازه اي كه متوسط تعداد ايرادات 002/0 ppm شود قابليت فرايند به اندازه اي افزايش مي يابد كه در صورت انتقال ميانگين فرايند در طول زمان بر اساس شرايط توليد، به اندازه 5/1 سيگما از مقدار اوليه ميانگين، تنها 4/3 عيب در هر ميليون واحد توليد شده ايجاد مي شود و به اين ترتيب فلسفه توليد بدون ايراد تحقق مي يابد ]1[ و ]17[.

3- سرآغاز شش سيگما


تولد شش سيگما در سال 1979 در موتورلا صورت گرفت. در اين زمان بود كه ارتباط و وابستگي بين كيفيت بالاتر و هزينه هاي توسعه پايين تر در توليد محصولات، شناخته شد و مورد توجه قرار گرفت. در زمانيكه اكثر شركتهاي آمريكايي بر اين باور بودند كه كيفيت هزينه ايجاد مي كند، موتورلا اين واقعيت را به درستي درك كرد كه بهبود كيفيت ، هزينه ها را كاهش خواهد داد و و تثبيت اين پارادايم ذهني، اساس به كارگيري متدولوژي شش سيگما را قوت بخشيد.
موتورلا 5 الي 10 درصد از درآمد ساليانه خود را و در برخي شرايط 20 درصد از درآمد فروش را صرف برطرف نمودن كيفيت پايين نمود. اين دگرگوني موجب برگرداندن 800 تا 900 ميليون دلار در هر سال، به دليل وجود فرايندهايي با كيفيت بالاتر گرديد. بعد از 4 سال، شش سيگما 2/2 بيليون دلار براي شركت موتورلا ذخيره نمود. پايه گذاران شش سيگما در موتورلا كاري را انجام دادند كه در اكثر شركتها غير ممكن بود. در سال 1993 موتورلا شش سيگما را در بسياري از فرايندهاي توليدي خود به كار گرفت و در اندك زماني، شش سيگما در كليه صنايع ديگر بسط يافت ]10 .[
آنچه كه بيش از هر چيز موجب استقبال مديران از به كارگيري اين متدلوژي شده است، ايجاد يك انتقال الگوي ذهني در مورد افزايش كيفيت محصولات/ خدمات سازمان مي باشد. برخلاف نظريات قبلي كه كاهش سرعت توليد و افزايش هزينه را عامل بهبود كيفيت مي دانستند، همانطوركه در شكل شماره 4 نشان داده شده است، در نظريه جديد بهبود كيفيت موجب افزايش سرعت توليد و كاهش هزينه هاي توليد مي گردد. بنابراين بر اين اساس مي توان گفت كه كيفيت علت است نه اثر.


4- فوايد اجراي شش سيگما براي سازمان


سازماني كه فعاليت هاي آن روي سطح 3 سيگما انجام مي شود و منابع سازمان در جهت نيل به شش سيگما مورد برنامه ريزي قرار مي گيرند، مي توان توقع داشت كه هر سال يك سيگما بهبود (افزايش) حاصل شود. در راستاي رسيدن به اين افق، تجارب ذيل كسب خواهد شد: ]6[


o 20% بهبود هزينه.
o 12 الي 18 درصد افزايش ظرفيت.
o 12 درصد كاهش تعداد كاركنان.
o 10 الي 30 درصد كاهش سرمايه گذاري.
 
در بطن استراتژي حل و برطرف نمودن مشكلات بر اساس متدولوژي شش سيگما ، كه در طول 15 سال اخير توسعه يافته است، مجموعه اي از مراحلي وجود دارد كه الف) مشخص مي كند كه محصولات تا چه اندازه خوب هستند و خدمات چقدر مناسب تحويل مي شوند و ب) به سازمان نشان مي دهد كه چگونه فرايندهايش را بهبود دهد و فوائد حاصله را حفظ نمايد. بهبود فرايند از طريق به كارگيري اندازه گيري هاي رياضي براي كاهش سيستماتيك خطاها/نوساناتي كه در توليد محصول يا خدمت، به وجود مي آيد، ايجاد مي شود.
مفهوم سيگما از اندازه گيري ايرادات، در اوايل 1980 به عنوان راهي براي توسعه يك اندازه واحد كيفيت كه بدون توجه به پيچيدگي محصول يا تمايز بين محصولات مختلف قابل كاربرد باشد، بيان گرديد. به طور خلاصه سطح بالاي سيگما، به معني تعداد ايرادات كمتر در واحد محصول يا خدمت و سطح پايين سيگما نشان دهنده تعداد ايراد بيشتر در هر واحد است. محصولاتي كه در سطح شش سيگما توليد مي شوند به طور عيني بدون ايراد مي باشند به طوريكه طبق تعريف داراي تنها 4/3 ايراد در هر ميليون موقعيت بروز ايراد dpmo)) مي باشند. هر زمان كه ايرادي را در يك فرايند، زمان، كار، تجهيزات سرمايه اي و مواد ايجاد مي شود لازمست كه شناسايي، آناليز و برطرف گردد. اين سيكل شناسايي، آناليز و بهبود مستقيما به 3 عنصر رضايت مشتري به شرح ذيل بر مي گرددكه استراتژي حل مسئله را پوشش مي دهد:


1) تحويل با كيفيت ترين محصول (محصولات و خدمات بدون ايراد)،
2) تحويل به موقع ( كاهش سيكل زماني)
3) قيمت مناسب (كه متاثر از هزينه هاي توليد مي باشد).


هنگاميكه احتمال ايجاد ايراد بسيار كاهش يابد و سازمان ندرتا با يكي از آنها مواجه شود، اجراي سيستم شناسايي، آناليز و بهبود ايراد غير ضروري مي شود، در اين حالت هزينه هاي و مخارج به شدت سقوط مي كند و اين هدف نهايي شش سيگما مي باشد. كاربرد آمار در متدولوژي شش سيگما اين امكان را فراهم مي سازد كه سازمان قادر به اندازه گيري، بهبود و نمايش فرايندها باشد. آمار ابزاريست كه دلايل بر پايه احساس را از دلايل غير معمول متمايز مي سازد. به عبارت ديگر آنچه كه بر اساس تجربه و آگاهي تصورمي كنيم ريشه و علت مشكلات و بروز ايرادات در فرايند مي باشد، از طريق كاربرد آمار صحه گذاري يا رد مي گردد و با روشي سيستماتيك علل اساسي بروز ايرادات فرايند شناسايي مي شود.
بازار امروز نياز به فرايندهايي در سطح حداقل 3 تا 4 سيگما دارد. شركت هايي كه زير 3 سيگما هستند در واقع زنده نيستند. در سطح 3 سيگما، هزينه كيفيت به طور خام 25 تا 40 درصد از درآمد فروش مي باشد. درصورتيكه در سطح شش سيگما، هزينه كيفيت كمتر از 1 درصد از درآمد فروش است. افزايش سود به اندازه 20 تا 30 درصد از درآمد فروش موجب ايجاد پس انداز بسيار انبوهي براي سازمان مي شود. تاثير شش سيگما بر هزينه كيفيت بر اساس شكل شماره 5 مشخص شده است به طور تقريبي هر انتقال سيگما به سطوح بالاتر 10 درصد بهبود درآمد خالص را در بر دارد.
هزينه هاي كيفي را مي توان در 4 دسته تقسيم نمود. به طور كلي هزينه كيفيت شامل هزينه هاي خرابي، پيشگيري، دوباره كاري و ارزيابي مي باشد. در سطح 5 و 6 سيگما هزينه هاي ارزيابي و تعيين قيمت و پيشگيري كاهش مي يابد. مطالعات بسياري نشان داده است كه در حدود 70% هزينه كل محصول در طراحي آن تعيين مي شود. هر چه كه در طراحي محصول كيفيت بالاتري در نظرگرفته شود در مراحل بعدي هزينه كمتري ايجاد مي شود ] 14[.


5- روند اجرايي شش سيگما


سازماني كه عقايد مشتري را اندازه گيري مي كند و اين اندازه گيري ها را در فرايندها لحاظ مي نمايد، مي تواند محصولات و خدمات موفقتري را دركسب رضايت مشتري ايجاد نمايد. همچنين در صورت اندازه گيري كيفيت و كارآيي فرايند قادرخواهد بود محصولاتي با كيفيت بالاتر و هزينه هاي كمتري ايجادكند. اندازه گيري رضايت كاركنان و اعمال اقدامات لازم، نرخ مشاركت كاركنان را افزايش مي دهد. به اين ترتيب سازمان مي تواند بين فرايندهاي كاري، رضايت مشتري و سوددهي ارتباط مناسب ايجاد نمايد. از اين رو بكارگيري شش سيگما منجر به ايجاد تحولي چشمگير در آنچه سازمان اندازه گيري مي نمايد، مي گردد ]6[.
شش سيگما بر اساس اهدافي كه دنبال مي كند سازمان را به سمت اندازه گيري پارامترهايي سوق مي دهد كه بر افزايش كيفيت، كاهش هزينه، افزايش رضايتمندي مشتري تمركز دارند. شش سيگما سازمان ها را وادار مي سازد كه تعيين نمايند چه چيزي در مورد مشتريان شان ارزش مي باشد و براي هر ارزش مشخصه اندازه گيري لحاظ كنند. سپس سازمان بايد مشخص كند كه چه چيزي براي بدست آوردن رضايت مشتري حياتي مي باشد. اين عوامل "مشخصه هاي بحراني براي كيفيت (critical to quality (ctq) ) هستند. مرحله بعد، تعيين چگونگي اندازه گيري و گزارش دهي مشخصه هاي بحراني براي كيفيت مي باشد. در نهايت لازم است سازمان بين اندازه گيري هاي ctq و متغيرهاي كليدي فرايند ارتباط و وابستگي ايجاد نمايد و آنها را تحت كنترل در آورد. در اينصورت مشخص مي شود كه فرايند چگونه بايد بهبود يابد. در اين راستا سازمان بايد مشخصه هاي قابل اندازه گيري فرايند را داشته باشد- اندازه هاي خروجي كه مشخص مي كنند فرايند در تا چه حد در جهت توليد محصول يا خدمات، مناسب عمل مي كند. زمانيكه سازمان بتواند حد مناسب بودن فرايندهاي اجرايي و سطح رضايتمندي مشتريان را كمي نمايد، مي توانند آنها را به هم ارتباط داده و مشخص كند كه كداميك از فرايندهاي تاثير مهمي بر ميزان رضايت مشتري دارند و كداميك بي تاثيرند. به عبارت ساده سازمان مي داند كه براي رسيدن به عملكرد مناسب تر لازمست كدام دگمه را فشار دهد. زمانيكه اين امر اتفاق افتاد مي توان اقدامات متمركز و معني داري براي بهبود فرايندها ايجاد كند و بيش از آن كه بر اساس احساس، مديريت نمايد بر اساس واقعيت، مديريت كند.
هشت قدم يا مرحله اساسي در به كارگيري استراتژي بهبود اساسي فرايندها و حل مشكل براي رسيدن به عملكرد شش سيگما در يك فرايند، بخش يا شركت وجود دارد. اين 8 مرحله شامل: شناخت، تعريف، اندازه گيري، تجزيه و تحليل، بهبود و نوآوري، كنترل، استانداردسازي و يكپارچه سازي مي باشد. هر فاز به منظور اطمينان از موارد زير تعريف شده اند:


1) اينكه سازمان استراتژي حل مشكل را به صورت متديك و اصولي اجرا مي كند.
2) پروژه هاي شش سيگما به صورت صحيح تعريف و اجرا شوند.
3) نتايج اين پروژه ها براي پيشرفت كار مورد استفاده قرار گيرد.


5-1- معيارهاي انتخاب پروژه هاي شش سيگما


يكي از مهمترين عوامل در نتيجه بخش بودن اجراي پروژه هاي شش سيگما انتخاب مناسب آنها مي باشد. انتخاب پروژه هاي شش سيگما بر اساس ماهيت كاري سازمان ها متفاوت مي باشد. از آنجائيكه هدف پروژه شش سيگما بهبود رضايت مشتري و سوددهي مي باشد، برخي از پروژه ها بر فرايندهاي صنعتي و برخي ديگر بر فرايندهاي خدماتي تمركز دارند. پروژه هاي شش سيگما بايد به بالاترين سطوح استراتژي سازمان متصل و تحت حمايت اهداف تجاري سازمان باشند.
لازم است راهبر سازمان اهداف اوليه كلان شركت، اهداف اوليه عملياتي را براي هر واحد كاري و خط مبناي فرايندهاي كليدي را قبل از انتخاب پروژه ها تعيين نمايد. منشا هر اتلاف و عدم كارايي بايد شناسايي و مطرح گردد. اگرچه هر پروژه شش سيگما بايد در نهايت به نفع مشتري و بهبود سوددهي سازمان باشد، اما در عين حال لازمست در بازده، كاهش ضايعات، زمان خرابي و اضافه ظرفيت بهبود ايجاد نمايد. صنايع توليدي بايد بر خطوط توليد با حجم بالا و درآمد بالا تمركز كنند و صنايع خدماتي بر فرايندهايي تمركز كنند كه داراي تاثير مستقيم بر مشتري مي باشد. پروژه هاي حل مسئله بايد بر اساس پتانسيل برگشت سرمايه به شركت، مقدار و نوع منابعي كه نياز خواهد بود و طول زمان مورد نياز براي تكميل پروژه انتخاب شوند. در اين حالات سازمان ممكن است يك سري از پروژه هاي كوچكتر را به جاي پروژه هاي كلان كه از نظر هزينه و زمان برابر هستند ، جايگزين نمايد.
انتخاب مناسب پروژه مشخصه هايي را بهبود مي دهند كه بيشترين تاثير را بر موفقيت مالي سازمان و نظر مشتري داشته باشند. اساسي ترين معيارهاي انتخاب پروژه هاي شش سيگما ميتوانند شامل موارد ذيل باشند:


1- نرخ بازدهي پايين: هنگاميكه فرايندهاي جاري سازمان بر اساس بازده پايين توليد مي نمايد كه مي تواند به صورت تعداد توليد كمتر از حد مورد انتظار يا سرعت توليد آهسته تر از حد برنامه ريزي شده مشخص شود.
2- هزينه كيفيت ضعيف: محصولات و فرايندهاي كه نياز به سطح بالايي از بازرسي براي تحويل محصول خدمت رضايت بخش به مشتري دارند. هزينه كيفيت ضعيف بر مواردي مانند بازرسيهاي داخلي، هزينه هاي ضايعات و دوباره كاري، وارانتي و تعميرات تاثير مي گذارد. هزينه كيفيت ضعيف مي تواند در مقايسه با در آمد سازمان بررسي گردد تا مشخص شود كه آيا سازمان نياز به اجرا ي پروژه هاي شش سيگما دارد يا خير.
3- ظرفيت: توليد زير ظرفيت به اين معني است كه سازمان امكانات، ابزار و منابع انساني مورد نياز را جهت توليد به موقع محصولات ندارد.
4- رضايت مشتري: سازمان مي تواند براي تعيين سطح رضايت مشتريان از محصولات و خدمات، نظارت نمايد.
5- عملكرد داخلي: شامل ايراداتي كه توسط فرايند به طور نامشهود ايجاد مي شود. معياري كه براي تعيين عملكرد داخلي به كار مي رود، بازده مي باشد.
6- طراحي براي شش سيگما: انتخاب پروژه هايي كه از طريق تغيير محصول يا فرايند موجب رسيدن به قابليت شش سيگما مي شوند، مناسب مي باشد كه در نتيجه سطح ايرادات كاهش مي يابد.
7- كيفيت سازندگان: سازمان مي تواند تعداد قطعات معيوب خريداري شده بر تعداد كل قطعات خريداري شده را مقايسه نمايد. تامين كنندگاني كه مطابق با برنامه زمانبندي عرضه نمي كنند مي توانند نيازمند اجراي پروژه شش سيگما باشند.


5-2- مراحل اجرايي پروژه شش سيگما در هر فاز


5-2-1- فاز آناليز


مراحل مختلف و خروجي هاي فاز تعريف پروژه شش سيگما به شرح ذيل مي باشد:


1. بيان اهميت پروژه (با توجه به جنبه هاي مالي)
2. پركردن فرم منشور پروژه با اطلاعاتي نظير: توصيف پروژه، اندازه گيري هاي پايه، نتايج مالي حاصله، اعضاي تيم و برنامه زمانبندي پروژه (براي تعريف اهداف اوليه مي توان از تكنيك الگوبرداري استفاده كرد).
3. ترسيم يك نمودار كلي از فرايند موجود و تجزيه و تحليل خروجيها به منظور شناسايي مدلهايي از فرايند كه بيشترين اثر را دارند.
4. جمع آوري و نمايش داده هايي كه نيازهاي مشتري و خواسته هاي او را تائيد مي كنند. اعتباردهي به ctqهاي تعريف شده .


ابزارهاي كيفي مورد استفاده در فاز تعريف شامل:


1. نقشه فرايند (proccess map).
2. sipoc.
3. نمودار درختي (tree diagram).
4. آناليز حالتهاي بلقوه خطا (fmea).
5. نمودار پارتو (pareto diagram).
6. نمودار علت و معلول (cause & effect diagram).
7. ماتريس اولويت ها (priority matrix/qfd).


5-2-2- فاز اندازه گيري


مراحل مختلف و خروجي هاي فاز اندازه گيري پروژه شش سيگما به شرح ذيل مي باشد:


1. تعيين معيارهاي اندازه گيري بر اساس ctq ها و نمودار sipoc.
2. تعيين تعدادي از معيارهاي اندازه گيري بحراني.
3. تدوين برنامه جمع آوري داده هاي مورد نياز.
4. صحه گذاري سيستم اندازه گيري.
5. نمايش داده ها با استفاده از نمودارها به منظور نشان دادن ميزان نوسانات و الگوهاي موجود در داده ها.
6. محاسبه قابليت فعلي فرايند و تعيين سطح سيگما .


ابزارهاي كيفي مورد استفاده در فاز اندازه گيري شامل:


1- نرم افزار آماري.
2- قابليت فرايند ( proccess capability).
3- فرمهاي بازرسي ( check sheet).
4- تجزيه و تحليل سيستم هاي اندازه گيري (msa).


5-2-3- فاز آناليز


مراحل مختلف و خروجي هاي فاز آناليز پروژه شش سيگما به شرح ذيل مي باشد:


1. تجزيه و تحليل جزيي فرايند به منظور شناسايي مشكلات ريشه اي (فعاليت هاي داراي ارزش افزوده و بدون ارزش افزوده فعاليت هاي ضروري و غير ضروري).
2. نمايش نظرات تيم در خصوص علل بروز مشكل ( نمودار علت و معلول).
3. انجام آزمون فرضيه آماري به منظور تصديق علل ريشه اي.
4. تصديق علل ريشه اي با استفاده از ابزارهاي آماري.
5. استفاده از تكنيك طراحي آزمايشات به منظور تصديق علل ريشه اي.


ابزارهاي كيفي مورد استفاده در فاز آناليز شامل:


1- نمودار علت و معلول.
2- هيستوگرام.
3- نمودار پارتو.
4- نمودار روند.
5- نمودار پراكندگي يا پراكنش.
6- تحليل آماري.


5-2-4- فاز بهبود و نوآوري


مراحل مختلف و خروجيهاي فاز بهبود پروژه شش سيگما به شرح ذيل مي باشد:


1. ايجاد راه حل بر اساس الگوبرداري و انتخاب بهترين نگرش بر اساس نمايش معيارها.
2. انجام تجزيه و تحليل سود- هزينه براي راهكارهاي اجرا شده.
3. پيشنهاد راهكاري كه شامل سرمايه گذاران كليدي باشد.
4. استفاده از fmea به منظور شناسايي ريسك هاي مربوط به راهكار و انجام اقدامات پيشگيرانه.
5. اجراي راهكار در مقياس كوچك و ارزيابي نتايج.
6. توسعه برنامه كامل براي اجرا و تغييرات مديريتي. .

ازارهاي كيفي مورد استفاده در فاز بهبود شامل:


1- طراحي آزمايشات.
2- طوفان ذهني.
3- fmea
4- ارزيابي ريسك.


5-2-5 - فاز كنترل


مراحل مختلف و خروجي هاي فاز كنترل پروژه شش سيگما به شرح ذيل مي باشد:


1. تائيد صلاحيت، اعتباردهي و صحه گذاري.
2. توسعه و اجراي يك طرح براي درك چگونگي تغييرات فرايند.
3. مستندسازي فرايند جديد، استفاده از ابزارهاي آموزشي و ابزار ديگر براي اطمينان از استانداردسازي.
4. نمايش فرايند با استفاده از نمودارهاي كنترل براي اطمينان از درمحدوده بودن فرايند و تطبيق با مشخصه ها.
5. محاسبه مجدد قابليت فرايند، سيگما فرايند و نتايج مالي بر اساس بهبود.
6. انتقال فرايند بهبود يافته به صاحب پروژه براي مديريت فرايند و قدرداني از تيم بهبود.
7. مستندسازي نتايج و خلاصه بندي يافته هاي كليدي، تعيين پروژه هاي بالقوه آتي.


ابزارهاي كيفي مورد استفاده در فاز كنترل شامل:


1- كنترل فرايند آماري.
2- برنامه هاي اجراي براي موارد خارج از حدود كنترل.
3- تغييرات در طراحي به منظور حذف نقايص.

6- موفقيت شش سيگما
اجراي موفق شش سيگما بستگي به ارتباط بين مفاهيم زير دارد:
o تعهد بسيار مشهود مديريت با نگرش بالا به پايين. كاركنان بايد راهبري و هدايت فعالي را در طول اجراي پروژه ها از سوي مديريت ارشد سازمان شاهد باشند.
o يك سيستم اندازه گيري براي رديابي و دنبال كردن پيشرفت. اين امر يك تصور ملموس از تلاش هاي سازمان را ايجاد مي نمايد.
o الگوبرداري داخلي/خارجي از محصولات، خدمات و فرايندهاي سازمان. اين اطلاعات زمانيكه سازمان شروع به بحث و درك راجع به موقعيت واقعي بازار فروش نمود، منجر به بروز تحولي بسيار چشمگير مي شود. اين تجربه منجر به شكل گرفتن سازمان بر اساس فلسفه حل مسئله مي شود.
o گسترده كردن اهداف براي تمركز افراد بر تغيير فرايندها به طوريكه كارها انجام گردد. اين امر منجر به ايجاد نرخ نمايي در بهبود مي شود.
o آموزش كليه سطوح سازمان، بدون آموزش هاي لازم افراد نمي توانند نگرش و فلسفه بهبود را كاملا درك نمايند.
o نمونه هاي موفق براي نشان دادن اينكه متدولوژي شش سيگما چگونه اجرا مي شود و نتيجه مي دهد.
o وجود راهبر (champion) و كمربند سياه (black belt) براي حمايت شروع پروژه و تهيه برنامه ريزي لازم، آموزش و مشورت در كليه سطوح سازمان.


7- كاربرد شش سيگما در صنعت خدمات


همانطور كه سازمان ها توسعه مي يابند، فرايندهاي خدماتي بيشتر مورد نياز مي باشند و كنترل هاي اضافي نيز ايجاد مي شوند. در اين حال كاركنان متوجه كار بيش از اندازه يا چگونگي تاثير كارشان بر مشتريان داخلي و خارجي نمي شوند و واحدهاي سرويس دهنده در اين حالت غيرموثر مي شوند و با كمبود نيرو، وقتگير و هزينه زا بودن كارها مواجه خواهند شد. بنابراين هدف اساسي كه سرويس دهي موثر و كارا به مشتريان داخلي و خارجي مي باشد، درك نشده و اين واقعيت كه فرايندهايي كه منجر به ايجاد تغييرات هزينه زا در سازمان مي شوند، اندازه گيري نشده و در نتيجه مشخص نمي شوند.
علي رغم تعداد بالاي كاركنان خدماتي ، برخي از سازمان ها بر اين باورند كه بهبود فرايندهاي خدماتي از اهميت كمتري در برابر فرايندهاي توليدي برخوردار مي باشد و يا اينكه از آنجائيكه فرايندهاي خدماتي غير ملموس مي باشند، قابل كنترل نيستند. همچنين تجارب اجراي شش سيگما در بخشهاي خدماتي نشاندهنده اين واقعيت است كه بهبود فرايندهاي خدماتي تاثير بسيار زيادي بر افزايش رضايت مشتري و كاهش هزينه ها دارد.
خدمات بخش بزرگي از هزينه هاي سازمان را در بر مي گيرد. در حقيقت سازمان هاي صنعتي دريافتند كه از طريق به كارگيري شش سيگما براي كليه فرايندها مي توانند موقعيت افزايش سهم بازار را ايجاد نمايند. از آنجائيكه فرايندهاي خدماتي كمتر بر علوم و تكنولوژي استوارند بنابراين براي بهبود عملكردشان كاربرد شش سيگما بسيار بيشتر مورد نياز مي باشد.
خدمات شامل تعداد زيادي از فرايندهاي نامريي مي باشد. دليل اينست كه محصول اين فرايندها مانند آنچه كه از خط توليد بدست مي آيد، ملموس نمي باشد. هر فرايند خدماتي از چندين مرحله تشكيل شده است و متدولوژي شش سيگما فرايند خدماتي را به هر گام از فرايندهاي جداگانه مي شكند تا كارآيي بالاتري را در هزينه هاي پايين تر ايجاد نمايد. در اينصورت فرايندهاي هموار و كارآ، سريعتر جواب مي دهند و داراي سرعت و صحت بيشتري هستند و يك سيستم ضد خطا فرايندها را پشتيباني مي كند بنابراين خطاها، اشتباهات و عدم كارآيي حذف مي شود.
زمان سيكل و رضايت مشتري دو عامل مهم در تعيين سطح كيفيت خدمت و هزينه هاي مرتبط آن مي باشند. هرچه زمان سيكل بهبود يابد، ميزان رضايت مشتري نيز افزايش مي يابد. زمانيكه زمان سيكل در مقدار بهينه مي باشد، زماني براي ايجاد عيب وجود ندارد و بهبود در زمان سيكل منجر به بهبود كيفيت مي شود. دوباره تمركز بر "فرايند منجر به بهبود خروجي، و در نتيجه افزايش رضايت مشتري مي شود.
استراتژي حل مشكل شش سيگما راهي ا ست براي مشاهده آماري نيازمنديهاي مشتري و سپس ارزيابي كمي اينكه تا چه حد مناسب توقعات مشتري برآورده مي شود. درمحاسبه تعداد موقعيت هاي بروز ايراد در صنعت خدماتي اصطلاح "واحد انتقال يا (transaction) بجاي واژه قطعات به كار مي رود. سازمان مي تواند دسته بندي هايي را براي اندازه گيري، جمع آوري اطلاعات و آناليز اطلاعات با ابزارهاي آماري براي تعيين خط مبناي قابليت و توانايي فرايند، ايجاد نمايد. در نتيجه، ايراداتي كه اكثرا به وجود مي آيند، قابل شناسايي مي شوند. آناليز علت و معلول براي شناسايي فرايندهايي كه ريشه بروز ايراد هستند، مورد استفاده قرار مي گيرد و سپس فرايندي ضد خطا اجرا مي شود كه از بروز مجدد ايراد جلوگيري مي نمايد.


7-1- نمونه اجرايي از پروژه هاي جاري در يك شركت خودروسازي


به دليل شروعي موفق در زمينه پياده سازي متدولوژي شش سيگما در صنعت خدماتي، نمونه اجرايي مورد بررسي در اين مقاله به تاثير شش سيگما در بهبود اثربخشي مميزي هاي سيستم، فرايند و محصول مي پردازد. اين پروژه در 3 فاز مجزا طرح گرديده است. فاز اول بهبود اثربخشي مميزي محصول، فاز دوم بهبود اثربخشي مميزي فرايند و فاز سوم بهبود اثربخشي مميزي سيستم مي باشد. در اين مقاله تنها اجراي فاز اول مورد بررسي قرار مي گيرد. از آنجائيكه مميزي محصول در دو قالب مميزي عملكردي و ظاهري انجام مي گردد، كليه مراحل اجراي فرايند بسته به نوع مميزي متفاوت مي باشد. مشتري اصلي در اين پروژه كه بنا بر نياز آن پروژه انتخاب گرديده است، مديريت ارشد سازمان مي باشد. لازم به ذكر است كه بنا به ماهيت پروژه خدماتي لزومي بر استفاده كليه ابزارها و تكنيك هاي معرفي شده در مراحل اجرايي متدولوژي شش سيگما نمي باشد اين امر در نمونه اجرايي مورد بررسي در اين مقاله قابل مشاهده مي باشد.


7-1-1- نيازمندي هاي موجود جهت انتخاب پروژه مذكور شامل:


o سيكل زماني طولاني براي انجام مميزي؛
o قابليت اطمينان پايين نتايج؛
o عملكرد و نمايش پايين فرايند.


7-1-2- مراحل اجرايي پروژه "بهبود اثربخشي مميزي محصول


1- گام هاي فاز تعريف
1. تعيين اعضاي تيم مجري پروژه، راهبر تيم، سرپرست تيم و راهنماي پروژه.
2. تعريف y به صورت بهبود اثربخشي مميزي محصول.
3. تعريف اهداف انتخاب پروژه شامل:
o بهينه كردن زمان سيكل فرايند.
o ايجاد جريان اطلاعاتي درست و قابل اطمينان در كل سيستم.
o بهبود نمايش داده هاي مديريتي.
4. تعيين زمان اجراي پروژه به مدت يكسال.
5. تعريف ctq ها و معيارهاي اندازه گيري ctq (x ها).
6. تعريف و شرح ايراد و عيب براي هر يك از ctq ها.
7. تهيه نمودار درختي مشخصه هاي بحراني و سطوح مختلف آن.
8. تعريف sipoc فرايند: شامل تامين كننده/ ورودي/ فرايند/ خروجي/ مشتري.
9. تهيه پرسشنامه و اخذ نظرات مشتريان ( مديريت ارشد سازمان) به منظور اعتباردهيctq تعريف شده به عنوان اساسي ترين موارد تاثيرگذار بر اثربخشي فرايند و رضايت مشتري.
10. تحليل fmea هاي مربوط به هر ctq و انتخاب rpn هاي بالا جهت تمركز بر بهبود فرايند مربوطه.
2- گام هاي فاز اندازه گيري
1. تدوين برنامه جمع آوري داده ها و جمع آوري داده هاي تعيين شده
2. بكارگيري نرم افزار آماري (minitab) به منظور تحليل داده هاي جمع آوري شده (تست نرمال داده ها مطابق نمودار 1).
3. تعيين سطح سيگماي اوليه براي هريك ازctq ها به عنوان سطح اوليه سيگما و روند تغييرات آن در طول مدت جمع آوري داده ها. سطح سيگماي اوليه براي هر يك از مشخصه هاي بحراني جدول شماره 1 نشان داده شده است.
3-گام هاي فاز آناليز
1. تهيه نقشه فرايند و مشخص كردن فعاليت هاي داراي ارزش افزوده و بدون ارزش افزوده (فعاليت هاي ضروري/ غير ضروري) از طريق زمانسنجي كليه مراحل انجام فرايند از جمله تاخيرات و غيره).
2. استفاده از نرم افزارminitab به منظور يافتن علل ريشه اي بروز مشكل در فرايند و صحه گذاري علل.
3. رسم نمودار علت و معلول با استفاده از طوفان ذهني.
4- گام هاي فاز بهبود و نوآوري
1. تعيين راهكارهاي بهبود دهنده فرايند بر اساس تحليلي آماري همراه با تاريخ و مسئول اجرا.
2. تعيين سطح سيگماي بهبوديافته و نمايش روند بهبود. همانطور كه در جدول شماره 2 نشان داده شده است بعد از اجراي برنامه هاي اصلاحي سطح سيگما بهبود يافته است. نمودار شماره 2 روند بهبود سطح سيگما را نشان مي دهد.
3. تخمين هزينه صرفه جويي شده بر اساس بهبود سطح سيگماي فرايند.
5-گام هاي فاز كنترل
1. تهيه برنامه كنترلي؛
2. تهيه برنامه زمانبندي اجراي طرح ها؛
3. مستند سازي فرايند هاي استاندارد شده.
7-1-3- نتايج بدست آمده از اجراي پروژه فوق
به طور خلاصه از طريق آناليز فرايند امكان كاهش زمان سيكل فرايند ميسر شده است و از اين طريق در هزينه هاي شركت صرفه جويي شده است. كاهش ايرادات مميزي و افزايش اثربخشي نتايج مميزي از جمله نتايج مهمي است كه در اين خصوص بدست آمده است. از آنجاي يكه پروژه مورد بررسي در مقوله خدماتي انتخاب شده است، لذا ايجاد صرفه جويي هزينه اي به تدريج در طول اجراي پروژه بدست خواهد آمد.
1- كاهش سيكل زماني ترخيص خودرو از سازمان جهت انجام تست جاده، بسياري از فعاليت هاي غير ضروري كه منجر به بروز تاخير در كل فرايند مي شدند، از طريق اجراي فرايند جديد شناسايي و حذف گرديد.
2- كاهش ميزان ايرادات در حين تهيه گزارش مميزي از طريق آموزش مميزان.
3- كاهش سيكل زماني ارايه گزارش مميزي.
4- تهيه و ارسال گزارشات به موقع به واحدهاي مربوطه و در نتيجه افزايش ميزان اثربخشي نتايج مميزي.
5- كاهش تعداد ايرادات بدون كد و افزايش سطح مانيتوركردن ايرادات از طريق تمركز بر كددهي مناسب ايرادات.
6- اجراي كاليبراسيون جهت يكسان سازي ديدگاه آديتورها.

                                                                                                       توفق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در شنبه 1385/10/02 و ساعت  | 
مولوی
                                         هو

                                       مولوی

جلال الدين محمد بن بهاءالدين محمد بن حسيني خطيبي بکري بلخي معروف به مولوي يا ملاي روم يکي از بزرگترين عارفان ايراني و از بزرگترين شاعران درجه اول ايران بشمار مي رود. خانواده وي از خاندانهاي محترم بلخ بود و گويا نسبش به ابوبکر خليفه ميرسد و پدرش از سوي مادر دخترزاده سلطان علاءالدين محمد خوارزمشاه بود و به همين جهت به بهاءالدين ولد معروف شد.

                                                             مولوی

وي در سال 604 هجري در بلخ ولادت يافت. چون پدرش از بزرگان مشايخ عصر بود و سلطان محمد خوارزمشاه با اين سلسله لطفي نداشت، بهمين علت بهاءالدين در سال 609 هجري با خانواده خد خراسان را ترک کرد. از راه بغداد به مکه رفت و از آنجا در الجزيره ساکن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطيه (ملطيه) سلطان علاءالدين کيقباد سلجوقي که عارف مشرب بود او را به پايتخت خود شهر قونيه دعوت کرد و اين خاندان در آنجا مقيم شد. هنگام هجرت از خراسان جلال الدين پنج ساله بود و پدرش در سال 628 هجري در قونيه رحلت کرد.

                                                                               مولوی 2


پس از مرگ پدر مدتي در خدمت سيد برهان الدين ترمذي که از شاگردان پدرش بود و در سال 629 هجري به آن شهر آمده بود شاگردي کرد. سپس تا سال 645 هجري که شمس الدين تبريزي رحلت کرد جزو مريدان و شاگردان او بود. آنگاه خود جزو پيشوايان طريقت شد و طريقه اي فراهم ساخت که پس از وي انتشار يافت و به اسم طريقه مولويه معروف شد. خانقاهي در شهر قونيه بر پا کرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت. آن خانقاه کم کم بدستگاه عظيمي بدل شد و معظم ترين اساس تصوف بشمار رفت و از آن پس تا اين زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونيه باقي است و در تمام ممالک شرق پيروان بسيار دارد.  جلال الدين محمد مولوي همواره با مريدان خود ميزيست تا اينکه در پنجم جمادي الاخر سال 672 هجري رحلت کرد. وي يکي از بزرگترين شاعران ايران و يکي از مردان عالي مقام جهان است. در ميان شاعران ايران شهرتش بپاي شهرت فردوسي، سعدي، عمر خيام و حافظ ميرسد و از اقران ايشان بشمار ميرود. آثار وي به بسياري از زبانهاي مختلف ترجمه شده است. اين عارف بزرگ در وسعت نظر و بلندي انديشه و بيان ساده و دقت در خضال انساني يکي از برگزيدگان نامي دنياي بشريت بشمار ميرود. يکي از بلندترين مقامات را در ارشاد فرزند آدمي دارد و در حقيقت او را بايد در شمار اوليا دانست. سرودن شعر تا حدي تفنن و تفريح و يک نوع لفافه اي براي اداي مقاصد عالي او بوده و اين کار را وسيله تفهيم قرار داده است. اشعار وي به دو قسمت منقسم ميشود، نخست منظومه معروف اوست که از معروف ترين کتابهاي زبان فارسي است و آنرا "مثنوي معنوي" نام نهاده است.  اين کتاب که صحيح ترين و معتبرترين نسخه هاي آن شامل 25632 بيت است، به شش دفتر منقسم شده و آن را بعضي به اسم صيقل الارواح نيز ناميده اند. دفاتر شش گانه آن همه بيک سياق و مجموعه اي از افکار عرفاني و اخلاقي و سير و سلوک است که در ضمن، آيات و احکام و امثال و حکايتهاي بسيار در آن آورده است و آن را بخواهش يکي از شاگردان خود بنام حسن بن محمد بن اخي ترک معروف به حسام الدين چلبي که در سال 683 هجري رحلت کرده است به نظم درآودره.  جلال الدين مولوي هنگامي که شوري و وجدي داشته، چون بسيار مجذوب سنايي و عطار بوده است، به همان وزن و سياق منظومه هاي ايشان اشعاري با کمال زبردستي بديهه ميسروده است و حسام الدين آنها را مي نوشته.  نظم دفتر اول در سال 662 هجري تمام شده و در اين موقع بواسطه فوت زوجه حسام الدين ناتمام مانده و سپس در سال 664 هجري دنباله آنرا گرفته و پس از آن بقيه را سروده است. قسمت دوم اشعار او، مجموعه بسيار قطوري است شامل نزديک صدهزار بيت غزليات و رباعيات بسيار که در موارد مختلف عمر خود سروده و در پايان اغلب آن غزليات نام شمس الدين تبريزي را برده و بهمين جهت به کليات شمس تبريزي و يا کليات شمس معروف است.  گاهي در غزليات خاموش و خموش تخلص کرده است و در ميان آن همه اشعار که با کمال سهولت ميسروده است، غزليات بسيار رقيق و شيوا هست که از بهترين اشعار زبان فارسي بشمار تواند آمد.

                                                  مولوی 3

 

جلال الدين بلخي پسري داشته است به اسم بهاءالدين احمد معروف به سلطان ولد که جانشين پدر شده و سلسله ارشاد وي را ادامه داده است. وي از عارفان معروف قرن هشتم بشمار ميرود و مطالبي را که در مشافهات از پدر خود شنيده است در کتابي گرد آورده و "فيه مافيه" نام نهاده است.  نيز منظومه اي بهمان وزن و سياق مثنوي بدست هست که به اسم دفتر هفتم مثنوي معروف شده و به او نسبت ميدهند اما از او نيست.  ديگر از آثار مولانا مجموعه مکاتيب او و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست.
هرمان اته، خاور شناس مشهور آلماني درباره جلال الدين محمد بلخي (مولوي) چنين نوشته است:
«به سال ششصد و نه هجري بود که فريدالدين عطار اولين و آخرين بار حريف آينده خود که ميرفت در شهرت شاعري بزرگترين همدوش او گردد، يعني جلال الدين را که آن وقت پسري پنجساله بود در نيشابور زيارت کرد.  گذشته از اينکه (اسرارنامه) را براي هدايت او به مقامات عرفاني به وي هديه نمود با يک روح نبوت عظمت جهانگير آينده او را پيشگويي کرد.
جلال الدين محمد بلخي که بعدها به عنوان جلال الدين رومي اشتهار يافت و بزرگترين شاعر عرفاني مشرق زمين و در عين حال بزرگترين سخن پرداز وحدت وجودي تمام اعصار گشت، پسر محمد بن حسين الخطيبي البکري ملقب به بهاءالدين ولد در ششم ربيع الاول سال ششصد و چهار هجري در بلخ به دنيا آمد.  پدرش با خاندان حکومت وقت يعني خوارزمشاهيان خويشاوندي داشت و در دانش و واعظي شهرتي بسزا پيدا کرده بود.  ولي به حکم معروفين و جلب توجه عامه که وي در نتيجه دعوت مردم بسوي عالمي بالاتر و جهان بيني و مردم شناسي برتري کسب نمود. محسود سلطان علاءالدين خوارزمشاه گرديد و مجبور شد بهمراهي پسرش که از کودکي استعداد و هوش و ذکاوت نشان ميداد قرار خود را در فرار جويد و هر دو از طريق نيشابور که در آنجا به زيارت عطار نايل آمدند و از راه بغداد اول به زيارت مکه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطيه رفتـند.  در آنجا مدت چهار سال اقامت گزيدند؛ بعد به لارنده انتقال يافتند و مدت هفت سال در آن شهر ماندند.  در آنجا بود که جلال الدين تحت ارشاد پدرش در دين و دانش مقاماتي را پيمود و براي جانشيني پدر در پند و ارشاد کسب استحقاق نمود.  در اين موقع پدر و فرزند بموجب دعوتي که از طرف سلطان علاءالدين کيقباد از سلجوقيان روم از آنان بعمل آمد به شهر قونيه که مقر حکومت سلطان بود عزيمت نمود و در آنجا بهاءالدين در تاريخ هيجدهم ربيع الثاني سال ششصد و بيست و هشت هجري وفات يافت.

                                                       مولوی 4

جلال الدين از علوم ظاهري که تحصيل کرده بود خسته گشت و با جدي تمام دل در راه تحصيل مقام علم عرفان نهاد و در ابتداء در خدمت يکي از شاگردان پدرش يعني برهان الدين ترمذي که 629 هجري به قونيه آمده بود تلمذ نمود.  بعد تحت ارشاد درويش قلندري بنام شمس الدين تبريزي درآمد واز سال 642 تا 645 در مفاوضه او بود. شمس الدين با نبوغ معجره آساي خود چنان تأثيري در روان و ذوق جلال الدين اجرا کرد که وي به سپاس و ياد مرشدش در همه غزليات خود بجاي نام خويشتن نام شمس تبريزي را بکار برد.  هم چنين غيبت ناگهاني شمس، در نتيجه قيام عوام و خصومت آنها با علوي طلبي وي که در کوچه و بازار قونيه غوغائي راه انداختند و در آن معرکه پسر ارشد خود جلال الدين يعني علاءالدين هم مقتول گشت.  مرگ علاءالدين تأثيري عميق در دلش گذاشت و او براي يافتن تسليت و جستن راه تسليم در مقابل مشيعت، طريقت جديد سلسله مولوي را ايجاد نمود که آن طريقت تا کنون ادامه دارد و مرشدان آن همواره از خاندان خود جلال الدين انتخاب مي گردند.  علائم خاص پيروان اين طريقت عبارتست در ظاهر از کسوهً عزا که بر تن مي کنند و در باطن از حال دعا و جذبه و رقص جمعي عرفاني يا سماع که بر پا ميدارند و واضع آن خود مولانا هست. و آن رقص همانا رمزيست از حرکات دوري افلاک و از رواني که مست عشق الهي است. و خود مولانا چون از حرکات موزون اين رقص جمعي مشتعل ميشد و از شوق راه بردن به اسرار وحدت الهي سرشار مي گشت؛ آن شکوفه هاي بي شمار غزليات مفيد عرفاني را ميساخت که به انظمام تعدادي ترجيع بند و رباعي ديوان بزرگ او را تشکيل ميدهد.  بعضي از اشعار آن از لحاظ معني و زيبايي زبان و موزونيت ابيات جواهر گرانبهاي ادبيات جهان محسوب ميشود.
اثر مهم ديگر مولانا که نيز پر از معاني دقيق و داراي محسنات شعري درجه اول است، همانا شاهکار او کتاب مثنوي يا به عبارت کامل تر "مثنوي معنوي" است.  در اين کتاب که شايد گاهي معاني مشابه تکرار شده و بيان عقايد صوفيان بطول و تفضيل کشيده و از اين حيث موجب خستگي خواننده گشته است. آنچه به زيبايي و جانداري اين کتاب اين کتاب مي افزايد، همانا سنن و افسانه ها و قصه هاي نغز و پر مغزيست که نقل گشته.  الهام کنند مثنوي شاگرد محبوب او "چلبي حسام الدين" بود که اسم واقعي او حسن بن محمد بن اخي ترک، است. مشاراليه در نتيجه مرگ خليفه (صلاح الدين زرکوب) که بعد از تاريخ 657 هجري اتفاق افتاد، بجاي وي بجانشيني مولانا برگزيده شد و پس از وفات استاد مدت ده سال بهمين سمت مشغول ارشاد بود تا اينکه خودش هم به سال 683 هجري درگذشت.  وي با کمال مسرت مشاهده نمود که مطالعه مثنوي هاي سنائي و عطار تا چه اندازه در حال جلال الدين جوان ثمر بخش است. پس او را تشويق و ترغيب به نظم کتاب مثنوي کرد و استاد در پيروي از اين راهنمايي حسام الدين دفتر اول مثنوي را بر طبق تلقين وي برشته نظم کشيد و بعد بواسطه مرگ همسر حسام الدين ادامه آن دو سال وقفه برداشت. ولي به سال 662 هجري استاد بار ديگر بکار سرودن مثنوي پرداخت و از دفتر دوم آغاز نمود و در مدت ده سال منظومه بزرگ خود را در شش دفتر به پايان برد.

                                             مولوی 6

بهترين شرح حال جلال الدين و پدر و استادان و دوستانش در کتاب مناقب العارفين تأليف شمس الدين احمد افلاکي يافت ميشود. وي از شاگردان جلال الدين چلبي عارف، نوهً مولانا متوفي سال 710 هجري بود.  همچين خاطرات ارزش داري از زندگي مولانا در "مثنوي ولد" مندرج است که در سال 690 هجري تأليف يافته و تفسير شاعرانه ايست از مثنوي معنوي.  مؤلف آن سلطان ولد فرزند مولاناست، و او به سال 623 هجري در لارنده متولد شد و در سال 683 هجري به جاي مرشد خود حسام الدين بمسند ارشاد نشست و در ماه رجب سال 712 هجري درگذشت. نيز از همين شخص يک مثنوي عرفاني بنام "ربابنامه" در دست است.»
از شروح معروف مثنوي در قرنهاي اخير از شرح مثنوي حاج ملا هادي سبزواري و شرح مثنوي شادروان استاد بديع الزمان فروزانفر که متأسفانه بعلت مرگ نابهنگام وي ناتمام مانده و فقط سه مجلد مربوط به دفتر نخست مثنوي چاپ و منتشر شده است. و همچنين شرح مثنوي علامه محمد تقي جعفري تبريزي بايد نام برد.
عابدين پاشا در شرح مثنوي اين دو بيت را به جامي نسبت داده که درباره جلال الدين رومي و کتاب مثنوي سروده:
آن فـريــدون جــهـــان مــعــنـــوي                           بس بود برهان ذاتش مثنوي
من چه گويم وصف آن عالي جناب                          نيست پيغمبر ولي دارد کتاب
شيخ بهاءالدين عاملي عارف و شاعر و نويسنده مشهور قرن دهم و يازدهم هجري درباره مثنوي معنوي مولوي چنين سروده است:
من نمي گويم که آن عالي جناب                              هست پيغمبر، ولي دارد کتاب
مـثــنــوي او چــو قــرآن مــــدل                                 هادي بعضي و بعضي را مذل
ميگويند روزي اتابک ابي بکر بن سعد زنگي از سعدي مي پرسيد: "بهترين و عالي ترين غزل زبان فارسي کدام است؟"، سعدي در جواب يکي از غزلهاي جلال الدين محمد بلخي (مولوي) را ميخواند که مطلعش اين است:
هر نفس آواز عشق ميرسد از چپ و راست                    ما بفلک ميرويم عزم تماشا کراست
اکنون چند بيت از مثنوي معنوي مولوي به عنوان تبرک درج ميشود:
يـار  مـرا , غار مـرا , عشق  جگر  خـوار  مـرا                          يـار تـوئی , غار تـوئی ,    خواجه نگهدار مـرا
نوح تـوئی , روح تـوئی ,  فاتح و مفتوح تـوئی                        سينه   مشروح  تـوی   ,   بر  در  اسرار  مـرا
نـور تـوئی , سـور تـوئی , دولت منصور تـوئی                        مرغ کــه طور تـوئی  ,    خسته به منقار مـرا
قطره توئی , بحر توئی , لطف توئی , قهر تـوئی                    قند تـوئی  ,  زهر تـوئی  ,   بيش ميازار  مـرا
حجره خورشيد  تـوئی  ,  خانـه  ناهيـد   تـوئی                     روضه اوميد تـوئی  ,   راه   ده   ای  يار   مـرا
روز تـوئی , روزه تـوئی , حاصل در يـوزه تـوئی                       آب تـوئی , کوزه تـوئی , آب ده  اين بار مـرا
دانه تـوئی , دام تـوی , باده تـوئی , جام تـوئی                     پخته تـوئی , خام تـوئی , خام  بمـگذار مـرا
اين تن اگر کم تندی   , راه دلم کم زنـدی                           راه شـدی تا نبـدی ,    اين همه گفتار مـرا
*******

                                            سما


مرده  بدم  زنده  شدم  ،  گريه  بدم  خنده شدم                 دولت  عشق  آمد    و  من  دولت  پاينده  شدم
ديده  سيرست  مرا    ،   جان  دليرست    مرا                    زهره  شيرست  مرا   ،       زهره   تابنده  شدم
گفــت که :    ديوانه نه ،   لايق  اين  خانه     نه                  رفتم  و  ديوانه شدم    سلسله    بندنده  شدم
گفــت که : سرمست نه ، رو که از اين دست نه                  رفتم و سرمست  شدم  و  ز   طرب آکنده  شدم
گفــت که :  تو کشته نه ،  در  طرب  آغشته  نه                  پيش  رخ  زنده  کنش  کشته   و    افکنده  شدم
گفــت که : تو زير ککی ، مست خيالی و شکی                  گول شدم  ،  هول شدم ،   وز همه بر کنده شدم
گفــت که :   تو شمع شدی ، قبله اين جمع شدی              جمع نيم  ،  شمع نيم  ،     دود     پراکنده شدم
گفــت که : شيخی و سری ، پيش رو و راه بری                   شيخ  نيم  ،    پيش نيم   ،   امر  ترا  بنده شدم
گفــت که :   با بال و پری ، من پر و بالت ندهم                    در  هوس  بال  و پرش   بی  پر   و  پرکنده شدم
گفت  مرا  دولت نو   ،    راه مرو    رنجه مشو                     زانک  من  از  لطف  و  کرم سوی  تو  آينده شدم
گفت مرا عشق کهن   ،    از  بر  ما  نقل  مکن                   گفتم  آری  نکنم  ،    ساکن  و    باشنده شدم
چشمه  خورشيد توئی  ،   سايه گه  بيد    منم                 چونک  زدی بر سر من    پست و   گدازنده شدم
تابش جان يافت دلم   ،  وا شد و بشکافت دلم                   اطلس نو  بافت دلم   ،   دشمن  اين ژنده شدم
صورت جان وقت سحر ،   لاف همی زد ز بطر                      بنده و خربنده بدم  ،   شاه   و     خداونده شدم
شکر  کند   کاغذ   تو  از  شکر  بی  حد   تو                       کامد  او در  بر  من ،       با     وی   ماننده شدم
شکر  کند   خاک دژم  ،   از فلک و چرخ بخم                       کز  نظر   و   گردش   او    نور       پذيرنده  شدم
شکر کند چرخ فلک ،  از ملک و ملک و ملک                       کز کرم  و  بخشش  او  روشن   و  بخشنده شدم
شکر  کند  عارف  حق  کز  همه  بر  ديم سبق                   بر  زبر  هفت  طبق  ،        اختر  رخشنده شدم
زهره بدم  ماه  شدم    چرخ  دو  صد  تاه شدم                   يوسف  بودم   ز کنون     يوسف   زاينده   شدم
از توا م ای  شهره قمر ،  در  من و در خود بنگر                    کز  اثر   خنده    تو    گلشن      خندنده    شدم
باش  چو شطرنج روان  خامش و خود جمله زبان                 کز   رخ  آن  شاه  جهان  فرخ   و    فرخنده  شدم
*****
ای عاشقان , ای عاشقان من خاک را گوهر کنم                 وی مطربان    ,   وی مطربان دف شما  پر زر کنم
باز آمدم  ,  باز آمدم  ,  از پيش  آن يار آمدم                        در من نگر , در من نگر , بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم , شاد آمدم ,   از جمله   آزاد آمدم                      چندين  هزاران  سال  شد  تا من بگفتار آمدم
آنجا روم ,  آنجا روم  ,      بالا بدم    بالا روم                       بازم رهان  ,  بازم رهان   کاينجا   بزنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بدم  ,  ديدی که ناسوتی شدم                 دامش   نديدم   ناگهان  در   وی   گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر ,  نه مشت خاکم مختصر                    آخر صدف من نيستم  ,   من  در شهوار آمدم
ما را بچشم سر مبين ,  ما را بچشم سر ببين                   آنجا بيا  ,  ما را  ببين  کاينجا  سبکسار آمدم
از چار  مادر  برترم    وز  هفت  آبا  نيز هم                         من  گوهر  کانی  بدم     کاينجا   بديدار آمدم
يارم به بازار آمدست , چالاک و هشيار آمدست                   ورنه  ببازارم  چه  کار   ويرا   طلب کار آمدم
ای شمس تبريزی  ,   نظر در کل  عالم کی کنی                 کندر  بيابان  فنا  جان  و  دل   افکار  آمدم
*****
اندک   اندک      جمع   مستان    می رسنـــد                    اندک   اندک       می  پرستان   می رسنـــد
دلنوازان    ناز  نازان                       در ره اند                     گلعذاران             از   گلستان   می رسنـــد
اندک   اندک       زين   جهان هست و نيست                     نيستان   رفتند   و     هستان    می رسنـــد
جمله     دامنهای     پر    زر      همچو     کان                    از    برای     تنگ        دستان    می رسنـــد
لاغران     خسته       از     مرعای       عشــق                   فربهان         و        تندرستان    می رسنـــد
جان      پاکان     چون      شعاع       آفتــاب                      از        چنان     بالا   بپستان     می رسنـــد
خرم    آن       باغی    که       بهر     مريــمان                    ميوه های     نو   ز    مستان      می رسنـــد
اصلشان    لطفست   و  هم     واگشت    لطف                 هم   ز بستان   سوی     بستان  می رسنـــد
*****
دل من کار تــو دارد  ,     گل  گلنار  تــو دارد                        چه  نکوبخت  درختی   که برو بار تــو دارد
چه کند چرخ فلک را ؟ چه کند عالم شک را ؟                      چو  بر آن چرخ معانی مهش  انوار تــو دارد
بخدا   ديو   ملامـت     برهد   روز     قيامت                       اگر  او مهر  تــو دارد   ,    اگر اقرار تــو دارد
بخدا حور و فرشته  ,    بدو صد نور سرشته                        نبرد سر  ,  نپرد جان  ,    اگر انکار تــو دارد
تو کيی ؟  آنک ز خاکی تو و من سازی و گويی                    نه  چنان ساختمت من که کس انکار تــو دارد
ز  بلا های  معظم  نخورد  غم  , نخورد غم                        دل  منصور  حلاجی   ,    که   سر دار تــو دارد
چو ملک کوفت دمامه    بنه ای عقل عمامه                        تو  مپندار  که  آن  مه   غم  دستار  تــو دارد
بمر  ای خواجه زمانی  ,   مگشا هيچ دکانی                      تو  مپندار  که  روزی     همه   بازار  تــو دارد
تو   از   آن روز که زادی هدف نعمت و دادی                         نه   کليد   در   روزی      دل   طرار  تــو دارد
بن   هر  بيح  و   گياهی   خورد  رزق  الهی                       همه وسواس  و  عقيله دل   بيمار تــو دارد
طمع روزی جان کن, سوی فردوس کشان کن                     که   ز هر برگ و   نباتش شکر انبار تــو دارد
نه کدوی  سر  هر کس  می  راوق تــو دارد                        نه هران دست که خارد گل بی خار تــو دارد
چو  کدو   پاک   بشويد   ز  کدو   باده برويد                        که  سر و سينه   پاکان   می  از آثار تــو دارد
خمش  ای  بلبل   جانها   که  غبارست زبانها                     که  دل  و جان   سخنها       نظر يار تــو دارد
بنما  شمس   حقايق   تو   ز   تبريز   مشارق                      که مه و شمس و عطارد غم ديدار تــو دارد
******
شمس  و قمرم آمد  ,   سمع و بصرم آمد               وان   سيم  برم  آمد    وان  کان زرم آمد
مستی   سرم    آمد       نور    نظرم آمد               چيز  دگر  ار  خواهی        چيز دگرم آمد
آن  راه   زنم   آمد  ,   توبه     شکنم آمد                وان يوسف سيمين بر ,      ناگه ببرم آمد
امروز به   از دينه     ,    ای مونس ديرينه                دی مست بدان  بودم , کز وی خبرم آمد
آنکس که همی جستم , دی من بچراغ او را           امروز   چو  تنگ  گل ,     بر  رهگذرم آمد
دو  دست کمر کرد او , بگرفت مرا در بر                   زان   تاج    نکورويان    نادر    کمرم   آمد
آن باغ و بهارش بين , وان خمر خمارش بين            وان هضم و گوارش بين چون گلشکرم آمد
از  مرگ  چرا ترسم    کو آب حيات آمد                   وز  طعنه چرا ترسم     چون او سپرم آمد
امروز    سليمانم    کانگشتريم     دادی                 وان    تاج    ملوکانه    بر   فرق سرم آمد
از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم               يارب   چه سعادتها  که    زين سفرم آمد
وقتست   که می نوشم  تا برق زند هوشم            وقتست   که بر پرم    چون بال و پرم آمد
وقتست که در تابم چون صبح درين عالم                وقتست   که بر غرم   چون شير نرم آمد
بيتی   دو    بماند   اما , بردند مرا  ,  جانا                جايی که جهان  آنجا  بس مختصرم آمد
 

مولوی 7

عبدالرحمن جامي مينويسد:
« بخط مولانا بهاءالدين ولد نوشته يافته اند که جلال الدين محمد در شهر بلخ شش ساله بوده که روز آدينه با چند کودک ديگر بر بامهاي خانه هاي ما سير ميکردند. يکي از آن کودکان با ديگري گفته باشد که بيا تا از اين بام بر آن بام بجهيم. جلال الدين محمد گفته است: اين نوع حرکت از سگ و گربه و جانوارن ديگر مي آيد، حيف باشد که آدمي به اينها مشغول شود، اگر در جان شما قوتي هست بيائيد تا سوي آسمان بپريم.  و در آن حال ساعتي از نظر کودکان غايب شد، فرياد برآوردند، بعد از لحظه اي رنگ وي ديگرگون شده و چشمش متغير شده باز آمد و گفت: آن ساعت که با شما سخن مي گفتم ديدم که جماعتي سبز قبايان مرا از ميان شما برگرفتند و بگرد آسمان ها گردانيدند و عجايب ملکوت را به من نمودند؛ و چون آواز فرياد و فغان شما برآمد بازم به اين جايگاه فرود آوردند.»
و گويند که در آن سن در هر سه چهار روز يکبار افطار مي کرد. و گويند که در آن وقت که (همراه پدر خود بهاءالدين ولد) به مکه رفته اند در نيشابور به صحبت شيخ فريد الدين عطار رسيده بود و شيخ کتاب اسرارنامه به وي داده بود و آن پيوسته با خود مي داشت.....
فرموده است که: مرغي از زمين بالا پرد اگر چه به آسمان نرسد اما اينقدر باشد که از دام دورتر باشد و برهد، و همچنين اگر کسي درويش شود و به کمال درويشي نرسد، اما اينقدر باشد که از زمره خلق و اهل بازار ممتاز باشد و از زحمتهاي دنيا برهد و سبکبار گردد.....
يکي از اصحاب را غمناک ديد، فرمود همه دل تنگي از دل نهادگي بر اين عالم است. مردي آنست که آزاد باشي از اين جهان و خود را غريب داني و در هر رنگي که بنگري و هر مزه يي که بچشي داني که به آن نماني و جاي ديگر روي هيچ دلتنگ نباشي.
و فرموده است که آزاد مرد آن است که از رنجانيدن کس نرنجد، و جوانمرد آن باشد که مستحق رنجانيدن را نرنجاند.
مولانا سراج الدين قونيوي صاحب صدر و بزرگ وقت بوده، اما با خدمت مولوي خوش نبوده.  پيش وي تقرير کردند که مولانا گفته است که من با هفتاد و سه مذهب يکي ام؛ چون صاحب غرض بود خواست که مولانا را برنجاند و بي حرمتي کند.  يکي را از نزديکان خود که دانشمند بزرگ بود فرستاد که بر سر جمعي از مولانا بپرس که تو چنين گــفـته اي؟  اگر اقرار کند او را دشنام بسيار بده و برنجان.  آن کس بيامد و بر مولانا سؤال کرد که شما چنين گفته ايد که من با هفتاد و سه مذهب يکي ام؟! گفت: گفته ام.  آن کس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز کرد، مولانا بخنديد و گفت: با اين نيز که تو مي گويي هم يکي ام.  آنکس خجل شده و باز گشت. شيخ رکن الدين علاءالدوله سمناني گفته است که مرا اين سخن از وي به غايت خوش آمده است.
از وي پرسيدند که درويش کي گناه کند؟  گفت: مگر طعام بي اشتها خورد که طعام بي اشتها خوردن، درويش را گناهي عظيم است.  و گفته که در اين معني حضرت خداوندم شمس الدين تبريزي قدس سره فرمود که علامت مريد قبول يافته آنست که اصلا با مردم بيگانه صحبت نتواند داشتن و اگر ناگاه در صحبت بيگانه افتد چنان نشيند که منافق در مسجد و کودک در مکتب و اسير در زندان.
و در مرض اخير با اصحاب گفته است که: از رفتن من غمناک مشويد که نور منصور رحمهالله تعالي بعد از صد و پنجاه سال بر روح شيخ فريدالدين عطار رحمةالله تجلي کرد و مرشد او شد، و گفت در هر حالتي که باشيد با من باشيد و مرا ياد کنيد تا من شما را ممد و معاون باشم در هر لباسي که باشم.

                                                                                               توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در جمعه 1385/10/01 و ساعت  | 
اثر بخشي و كارآيي فرآيند توسعه نيروي انساني
                                                        هو


اثر بخشي و كارآيي فرآيند توسعه نيروي انساني

چكيده


در اين نوشتار به بررسي كلي كيفيت آموزش در سيستم موجود پرداخته مي شود .
در ابتدا به رابطه توسعه و آموزش اشاره شده و سپس به نيروي انساني و بويژه آموزش و پرورش وي به عنوان يكي از عوامل موثر بر توسعه اجتماعي ، اقتصادي پرداخته مي شود. ويژگيهاي كيفيت و مشكلات آموزش و چگونگي آن در وضع حال و سپس با نگرش فرآيندي مورد بحث قرار گرفته و مدل مناسب ارائه شده است .


واژگان كليدي : فرآيند ، اثربخشي, كارآيي ، آموزش گيرنده ، مشتري ، طرفهاي ذينفع / ذينفعان


مقدمه :


آموزش از اركان اساسي و حياتي فعاليت اجتماعي است و توسعه و پيشرفت در ابعاد مختلف وابسته به آموزش و متناسب با اهميت قائل شده براي آن است . اما فقط پرداختن به آموزش بدون توجه به نتايج آن قطعاً امري بيهوده است. اثربخشي آموزش ناشي از عوامل موجود در سلسله مراتب متعدد در فرآيند آن است و از جمله شيوه هاي آموزشي، شناخت نياز مشتريان و ذينفعان آموزش ، شناخت صحيح آموزش گيرندگان و برنامه ريزي صحيح هدايت آنها ، اختصاص منابع لازم ، از جمله نيروي انساني با كفايت ، پويا ديدن آموزش به لحاظ پويايي آموزش گيرندگان و . . . همه از مسائلي است كه در فرآيند آموزش بايد به آنها توجه خاص داشت. در اين مقاله به طور اختصار و اجمالي نظري به اين فرآيند افكنده مي شود و به زواياي تاريك آن سر مي كشيم. باشد كه مسئولان و متخصصان امر در فكر چاره آيند .


بحث:


كيفيت زندگي انسان امروزي ابعاد گسترده اي پيدا كرده و در آينده نه چندان دور پيچيده تر و گسترده تر نيز خواهد شد ، همچنان كه روند گذشته تا حال مويد اين مطلب است .
اين پيچيدگي و گستردگي خود نتيجه افزايش آگاهي بشر به عوامل پيدا و پنهاني است كه زندگي وي را دستخوش تغيير كرده است. ابعاد كيفيت زندگي انسان امروزه را شايد بتوان به طور كلي به شرح زير بيان كرد :


سرعت ( استفاده هر چه بهتر از زمان )
تنوع و انعطاف
پاسخ به نيازهاي عملكردي ( گذراندن اوقات زندگي ، كار ، فراغت ، كسب آگاهي و . . . )
امنيت
ايمني و سلامت
افزايش آگاهي


برآوردن قانونمند اين نيازها براي خيل عظيم مردم در نقاط كره خاكي روابط و تعاملات گوناگون سياسي ، اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي را باعث شده است و سبب شكل گيري دولتها، سازمانها و شركتهاي متعدد در چارچوب نظام حاكم بر جهان شده و مفهوم كسب و كار ( business ) را ايجاد نموده است .
البته دولتها و حاكمان در چگونگي برآورده شدن اين نيازها تعاريف خاص خود را بعضاً اعمال مي كنند يا اصولاً نيازها را تعريف و به مجاز و غير مجاز دسته بندي مي كنند ، در نتيجه ما با يك طيف روبرو هستيم. در يك سر اين طيف تمامي خواسته ها و نيازها مشروع و قانوني و قابل برآورده شدن است و در سمت ديگر ، اين نيازها بسيار محدود شده تا جائيكه برآوردن نيازها قدرت حاكم رابه خطر نياندازد و در بين دو سر طيف نيز روابط متناسبي حاكم است . دقيقاً بر اساس نوع نگرش حاكمان ، نظام هاي مختلف پيدا و پنهان عرضه و تقاضا شكل مي گيرد و مشتري به عنوان يك عنصر اين جامعه در رابطه با برآورده شدن نيازهايش تعاريف مختلفي پيدا كرده و از حق و حقوق متفاوتي ( بسته به نوع جامعه با توجه به موقعيتش در طيف فوق الذكر ) برخوردار مي گردد .
فرهنگ به عنوان پس زمينه فضا را مشخص مي كند و تكنولوژي ، زير ساختها و نظام ها كه توان توليد بر اساس آنها تعريف مي شود بر اين تعاريف اثر گذارند .
چنانچه عناصر جامعه طبق مدل فوق بطور متعادل پايه ريزي و ايجاد شود و هر كدام از اين عناصر نقش تعريف شده خود را ايفا نمايد ، جهت حركت افراد به تشخيص خود آنها و بدنبال كسب منافع شخصي ( مهمترين انگيزه كسب و كار هر فرد ) شكل مي گيرد . در اين حالت كسب منافع شخصي هم جهت با منافع عمومي خواهد بود .
بسته به نقش و اهميت مشتري برآوردن نيازهاي وي نيز متناسب با وزن و اهميت تعيين شده صورت مي گيرد و هر چه اهميت مشتري بيشتر باشد برآوردن نيازهاي وي نيزكاري دشوار و پر مسئوليت خواهد بود ونياز به تخصص، تكنولوژي ، فرهنگ ، قانون, نظام منسجم و كار گروهي مي باشد. لذا سازمانها بايد توانايي بر آوردن اين نيازها را داشته باشند و توانمندي افراد سازمان از عوامل مهم و تاثير گذار بر اين مهم مي باشد. به عبارت ديگر كفايت افراد بكار گرفته شده متناسب با ميزان اهميت و توجه به مشتري است. مصداق اين وضعيت را متناسب با توسعه يافتگي كشورها مي توان مشاهده كرد .
در همين رابطه و نيز مسئله جهاني شدن چند مبحث بنيادي قابل طرح است كه نهايتاً ما را به موضوع بحث اصلي هدايت خواهد كرد :


- نقش و جايگاه ما در جهان آينده
- سياست بازار
- چشم انداز تجارت جهاني
- راهبرد توسعه پايدار با توجه به چشم انداز فوق


در واقع با تعيين نقش و جايگاه خود در جهان آينده با توجه به چشم انداز تجارت جهاني و وضعيت فعلي خود به سياست بازار و راهبرد مناسب توسعه پايدار خواهيم رسيد. اگر مي خواهيم نقشي براي خود قائل شويم و سياست مناسبي براي حضور در بازار جهاني اتخاذ كنيم، بي شك بايد به توسعه پايدار بطور عملي و فعالانه بينديشيم. عوامل اين نوع توسعه را به اختصار مي توان در زير بر شمرد :


- وجود ظرفيت ها و منابع
- راهبردها، سياست ها و اهداف توسعه
- نرم افزار و دانش فني و اطلاعات
- توجه به مزيت ها
- نيروي انساني متخصص و ماهر ( توانمند )


پرداختن به هر يك از مقولات فوق حوصله جداگانه اي را مي طلبد . ضمن اينكه بحث هاي متنوعي در باره هر يك صورت گرفته يا آغاز شده است. در اين مقاله روي سخن ما بيشتر با تاكيد بر فرآيند توسعه منابع انساني است و با چالش هاي زير روبرو هستيم :


- در حال حاضر نيروي انساني ما چگونه تامين مي شود ؟
- اين نيرو چه قابليتهايي دارد و چه قابليتهائي ندارد ؟ چه قابليتهايي بايد داشته باشد ؟
- جايگاه نيروي انساني در سازمانهاي آينده كجاست ؟


با يك نگاه گذرا به روند به كارگيري نيروي انساني در تاريخچه صنعت شاهد تحولات عظيم رخ داده در اين باب خواهيم بود. از شرح وظايف كليشه اي و ثابت و غير قابل انعطاف تا اين زمان كه فرد خود به عنوان يك عنصر سازماني تحت عنوان business person در داخل سازمان مطرح است وداراي اختيار و آزادي عمل زيادي است و البته توانمندي هاي لازم را نيز بايد دارا باشد. دراين رابطه موارد رضايت شغلي و كارآيي فرد در دو حالت فوق به روشني قابل تشخيص است .
آنچه در اين تغييرات و روند به كار گيري نيروي انساني بيشتر از هر چيز نمود پيدا مي كند، ميزان خلاقيت واستفاده فرد از نيروي تفكر و صرف اين نيرو در جهت رسيدن به اهداف سازمان است. در سازمانهاي امروز و آينده آنچه بيش از هر چيز اهميت دارد وجود نيروهاي خلاق و ايجاد كننده ارزش افزوده مي باشد. اين نيروحاصل فرآيند توسعه منابع انساني است كه از مقاطع اوليه آموزش و پرورش آغاز مي شود .
توسعه نيروي انساني و ايجاد توانمندي هاي لازم از ابتداي دوران تحصيل وفرآيند آموزش ابتدايي و پس از آن صورت مي گيرد .
اين فرآيند چه ويژگيهايي دارد ؟ چه خروجي بايد داشته باشد، آيا نسبت به خروجي هاي خود حساس است و باز خورد دريافت مي كند ؟ آيا مسئوليت خروجي را مي پذيرد ؟ و سوالات بيشمار ديگري كه به اثربخشي مربوط است .
از ديد هزينه اگر بنگريم ( كارآيي فرآيند ) ، چه ميزان هزينه صرف آموزش يك نفر تا مرحله استفاده از وي ميشود؟ قيمت تمام شده يك پزشك، معلم، مهندس، قاضي, كارگردان ، خبرنگار و . . . چقدر است؟
درصد محصولات خروجي قابل قبول چقدر است ؟ ( حتي مطابق معيارهاي تعريف شده فعلي )
چرا كه اگر با ديدگاه اثربخشي و نتيجه بخشي براي مشتري بنگريم بخش عمده اي از آنانكه معيارهاي تعريف شده فعلي را برآورده مي كنند و به اصطلاح فارغ از تحصيل ! مي شوند عملاً بايد دوره هاي تكميلي و حين كار متعددي را بگذرانند ( كه مي توان در اصطلاحات امروز فرآيند ، بخشي از آنرا دوباره كاري تلقي كرد ) .
اين محصولات خروجي چقدر مطابقت با خواسته ها و نيازمنديهاي طرفهاي ذينفع دارند ؟
چه ارزشي را ايجاد مي كنند و . . .
توجه به آمارها تا حدودي تكميل كننده وضعيت و پاسخ به سوالات است :


1- نسبت به سا ل 75 نرخ بيكاران فارغ التحصيل دانشگاه ها 5 برابر شده اند . ( روزنامه كيهان 12/5/81 )
در رابطه با آمار فوق دو فرض متصور است:


- فرصت شغلي متناسب با نرخ رشد فارغ التحصيلان ايجاد نشده است.
- فارغ التحصيلان نياز بازار كار را برآورده نمي كنند.
در حالت اول چنانچه نرخ بيكاري پنج برابر شده باشد مي توان افزايش فارغ التحصيلان بيكار را به عدم ايجاد فرصت شغلي نسبت داد. ولي چنين اتفاقي نه تنها نيفتاده است كه رشد توليد ناخالص داخلي ( بنا بر اظهارات رسمي و غير رسمي متوسط 6%) نشان مي دهد كه نسبت به سال 75 اگر اين امر بهبود نيافته, 5 برابر نيز كاهش نداشته است. با توجه به آمار بعدي به نظر مي آيد گزينه دوم بيشتر صادق است.


2- به نقل از وزير آموزش و پرورش : 75% نيروي كار ايران ديپلم ندارند. ( 9% از نيروي كار كشور تحصيلات عالي دارند ) روزنامه ايران 13/5/81
در واقع از آمار فوق چنين بر مي آيد كه تمايل به بكارگيري فارغ التحصيلان سطح متوسطه و دانشگاهي پايين است و به وضوح مشخص است كه فارغ التحصيلان نياز مشتري خود را نمي توانند برآورده كنند .


3- در 9 ماهه اول سال 81 : 4/92% جويندگان كار با سواد و 2/11 % از دانش آموزان دانشگاهي بوده ا ند .
1/77% جويندگان فاقد هر گونه مهارتهاي فني و حرفه اي بوده اند ، 9/47% جويندگان در سنين 25 تا 44 سال بوده اند . ( روزنامه همشهري 8/2/82 )


4- از 560947 نفر جوينده كار 2/48% زير ديپلم ، 1/34% ديپلم و 7/11% دانش آموختگان دانشگاهي بوده اند .( روزنامه ايران 22/10/81 )


با توجه به آمارهاي رديف 3 و 4 حدود 46% جويندگان كار در سطوح متوسطه و دانشگاهي بوده اند كه نتوانسته اند جذب بازار كار شوند. ( البته اينها مواردي هستند كه به عنوان جوينده كار ثبت شده اند و قطعا آمار واقعي فارغ التحصيلان جوياي كار بيشتر از اين رقم است)
صرفنظر از پاسخهاي تفصيلي و جداگانه به سوالات فوق دو رويكرد مطرح است كه برخي پاسخ ها عملاً در اين رويكردها نهفته است :


الف: نهاد آموزشي بر اساس يك نوع الگوي از قبل تعيين شده دروس و رشته هاي مختلفي را به اجرا مي گذارد و افرادي با سطح دانش تئوريك نسبتاً يكسان / ثابت بدون توجه به نياز مشتري و عامل متغير زمان تحويل مي دهد . ( بافرض اجراي نرمال و تحت كنترل فعاليتهاي پيش بيني شده )
در اين ديدگاه نظام آموزشي خود را مقدم بر استفاده كننده مي داند واستفاده كننده يا استخدام كننده اين افراد بايد تمهيدات ديگري را خود بينديشد . اين در حالي است كه استفاده واقعي از فرد فارغ التحصيل كه منجر به ارزش افزوده براي سازمان شود عملاً با يك تاخير طولاني همراه است. ( بدليل آموزش كاربردي فرد )
ارتباط استفاده كننده و توسعه دهنده افراد در اين نظام قطع مي باشد و نيازي هم به اين ارتباط از سوي نظام آموزشي حس نمي شود . ( مدل 1 )
در مقاطع اوليه كه بايد نگرش علمي و پرسشگرانه شكل بگيرد، شيوه هاي موجود خالي از نگرش منتقدانه بوده و كمتر نحوه تفكر را مي آموزد. بلكه مبتني بر به كار گيري الگوهاي از قبل طراحي و آماده شده بدون توجه به ايجاد خلاقيت مي باشد يا نيروي انساني متخصص (معلم / مربي) براي اجراي طرحهاي جديد فراهم نشده است.
در سطوح تخصصي حداكثر نحوه حل كردن مسئله آموزش داده مي شود تا مسئله طرح كردن و اين ضعفي است كه عمدتاً نيروهاي مذكور از توان طراحي پائيني برخوردارند و در حين تحصيل بيشتر به مدل ها و الگوهايي پرداخته مي شود كه برايشان ملموس نيست و در بازار كار هم مصداق خارجي پيدا نمي كند. يعني فرد فارغ التحصيل از آموخته هاي تئوريك بالايي برخوردار است كه امكان بكارگيري آن نيست يا نياز به آن نيست. در عوض استفاده كننده نيازهايي دارد كه دانش آموختگان متوسطه/دانشگاهي از آن برخوردار نيستند.
حال چنانچه ساز و كار لازم از قبيل فضا ، امكانات ، مربي ، متون و . . . هم مناسب نباشد سبب هدر رفتن نيرو از يك طرف و دفع آموزش گيرندگان از سوي ديگر مي باشد كه اين خود داراي شدت و ضعف مي باشد ، از ترك تحصيل كامل گرفته تا افت تحصيلي و بعضا ً تحصيل از روي اجبار و سعي در جلب رضايت عوامل حاكم بر محيط فرد و اشتغال به تحصيل در رشته اي غير از علاقه فرد .

اين نگرش هزينه هاي هنگفتي را به كل جامعه تحميل مي كند .كافي است هزينه هاي مستقيم اين شيوه را در مورد تعداد مردودين محاسبه كنيد ( زمان و منابع صرف شده براي يك فرد در تعداد افراد ).
“ هزينه سرانه آموزشي تحميلي ناشي از مردودين در طول سال بر بودجه ملي قريب 100 ميليارد تومان خواهد بود. بيش از يك ميليون نفر در طول سال در دوره هاي سه گانه تحصيلي مردود مي شوند.“ً ( همشهري 23/2/82 )
حال چنانچه هزينه افراد قبول شده بي كيفيت يا فاقد توانايي هاي مورد نياز بازار كار را در نظر بگيريم با ارقام به مراتب نجومي تر مواجه خواهيم شد. بگذريم از مسائل و مشكلات و ناهنجاريهاي اجتماعي كه خود بحث مفصل ديگري را مي طلبد.
اگر به اين سلسله به صورت يك فرآيند بنگريم كه حاصل عمليات آن بايد خروجي واجد ارزش مشخصي باشد و اثر بخش و كارآ باشد و نيز قبل از هر چيز صاحب فرآيند در قبال خروجي و مشتريان خود پاسخگو باشد و همچنين هزينه ضايعات و دوباره كاري از وي طلب شود شايد به گونه ديگري عمل شود . ضمن اينكه شفافيت بيشتري در شناسايي عوامل بالقوه و بالفعل تاثير گذار بر كاهش اثربخشي و كارآيي فرآيند آموزش ايجاد خواهد شد. (مدل 2)
فرآيندي بايد طراحي شود كه انسانها را با هدف مشخصي توانمند و متعالي نمايد و مسئوليت در قبال خود و ديگران را در فرد ايجاد نمايد .
به عبارت ديگر اگر سياستگذار و حاكميت خود را موظف به تامين و برآورده نمودن نيازهاي عامه يا همان عوامل كيفيت زندگي انسان بدانند ، يكي از راه هاي اين امر جلوگيري و كاهش هزينه هاي اضافي (تلفات, ضايعات, دوباره كاري, جرائم ...) و صرف آنها جهت سرمايه گذاري هاي مورد نياز و با ارزش است . افراد غير متخصص و ناكار آمد (جز به دليل اتفاقات غير مترقبه و خارج از كنترل) خود نوعي تحميل هزينه به جامعه مي باشند. افراد ناكارآمد هم از طريق عدم توليد ارزش و هم دست زدن به كارهاي بي ارزش و خلاف ارزش سبب ايجاد هزينه مي گردند . چگونه از تحميل اين هزينه ها بايد جلوگيري كرد؟
فرآيند پرورش و تكامل جسمي و فكري افراد به گونه اي كه هر فرد با فعاليت ( فكر ) خود ارزش ايجاد نمايد بايد جوابگوي اين امر باشد.
چاره كار در ايجاد فرآيندي است كه از ابتدا فرد را در جهت توانايي هاي بالقوه اش توانا نمايد . ( با فرض وجود زير ساخت هاي لازم و زمينه به كارگيري افراد متناسب با توانايي و مهارت آنان ). به مورد ديگري توجه كنيد :
پوشش آموزش عالي در جامعه جوان ايران 22% است . در حاليكه در دنياي پيشرفته بايد بالاي 90% باشد
( وزير علوم . . . ) ( روزنامه همشهري 21/2/82 )
در حال حاضر با پوشش 22% آموزش عالي فارغ التحصيلان دانشگاهي بيكار 5 برابر شده اند. اگر به همين شكل و با اين سبك و سياق, آموزش عالي توسعه پيدا كند معضل بيسوادي قبلي تبديل به معضل با سوادي مي شود. (البته با تعريف قديمي سواد چرا كه امروزه سواد به معني توانايي است)
در اين ديدگاه قطعاً بايد به مشتري توجه كرد و نيازهاي او را شناخت. مشتري خروجي نظام آموزشي كيست ؟


- خود نظام آموزشي در جهت بهبود توانمندي ها و عملكرد نظام مذكور با توجه به نيازهاي آتي
- بخش صنعت و خدمات ، كه نياز به نيروهاي كاربردي دارد.
- بخش تحقيقات : نياز به نيروهايي خلاق و داراي اطلاعات جديد و آخرين تغييرات
- بخش آموزش ، نيروهاي اجرايي در امر آموزش


يك نظام آموزشي اثر بخش و كارآ لازم است مشتريان خود و نيز نيازهاي آنان را شناسايي نمايد و متناسب با نيازها به تربيت و پرورش نيروهاي مورد نظر بپردازد .قطعاً در چنين ديدگاهي نيازها بايد ، متغير ديده شود به اين معني كه با تغيير و بهبود تكنولوژي و نياز به مهارتهاي جديد ، نيازهاي آموزشي نيز بايد به روز گردد .
قطعاً اگر آموزش و پرورش نيروي انساني را به شكل فرآيند بنگريم ، خروجي هاي مقاطع ابتدايي و متوسطه به نوعي ورودي فرآيندهاي بعدي هستند و به عبارت ديگر اين خروجي ها مشتري داخلي دارد كه خود نظام آموزشي است و براي طي كردن دوره ها و كسب آموزش در مقاطع بعدي جهت برآوردن نياز مشتريان نهايي ، بايد از ويژگيهاي لازم برخوردار باشند و اين بر عهده نظام آموزشي است كه افراد پرورش يافته در هر مقطع بيشترين تطبيق با الزامات تعيين شده راداشته باشند به عبارت ديگر اثر بخشي در اين مقطع از فرآيند بايد در حد بالايي باشد تا منجر به اثر بخشي نهايي گردد. ساير عوامل فرآيند از جمله منابع, نيروي انساني متخصص و با تجربه, شيوه هاي كاربردي موثر, متون آموزشي, ... با توجه به ويژگيهاي خروجي فرآيند بايد فراهم شود.
طبعاً در اين ديدگاه فرد فارغ التحصيل كمترين زمان انتظار براي احراز شغل را خواهد داشت چرا كه مشتري توانايي هاي ايجاد شده در او از قبل وجود دارد و از اين طريق از هزينه هاي قابل توجهي جلوگيري خواهد شد در نتيجه كارآيي افزايش خواهد يافت. همچنين از اين طريق حتي نيروهاي كارآفرين درصد بيشتري از فارغ التحصيلان را نسبت به وضعيت فعلي تشكيل خواهد داد كه اين امر به نوبه خود بر كاهش بيكاري موثر است.


نتيجه :
بايد پذيرفت كه نظام آموزشي فعلي داراي ضعفهاي عمده اي مي باشد و جوابگوي نيازهاي رو به رشد جامعه اي در حال توسعه نيست. براي اصلاح ابتدا بايد وجود مشكل را پذيرفت و جوانب و ويژگيهاي آنرا شناخت، هدف را مشخص كرد و راه حل تعيين نمود ؟
اين امر بويژه با توجه به جمعيت جوان كشور اهميت خاصي پيدا مي كند .
ظرفيت آموزش عالي به هيچ رو جوابگوي نياز آموزش گيرندگان از سويي و نياز صنعت و خدمات درعصر دانايي از سوي ديگر نيست .خروجي هاي آن نيز مطابقت با خواسته مشتريان نداشته و توانايي هاي ظاهرا ايجاد شده در فارغ التحصيلان كفايت نياز مشتريان را نمي كند و جوابگو نيست . ضرورت بازنگري در مباحث آموزشي ، شيوه هاي آموزش و نه فقط آموزش بلكه توانمند كردن آموزش گيرندگان ، توسعه موزون، تامين منابع, بخصوص مربيان آموزشي ورزيده در همه سطوح و بها دادن به آموزش به شكلي كه معلمي فقط افتخار نباشد و آخرين شغلي كه از سر ناچاري اختيار مي شود ، از مسائل مهم و چالش هاي پيش روي نظام آموزشي است كه بايد با ديد منتقدانه به حل ريشه اي آنها پرداخت .

                                                                                                       توفیق از اوست

 

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در جمعه 1385/10/01 و ساعت  | 
-