تبليغاتX
مدیریت و عرفان
خانه | آرشیو | پست الکترونیک| ---|
الگوي برنامه ريزي منابع انساني ( قسمت دوم )
                                       هو

بررسي وضعيت موجود منابع انساني


افزايش منابع انساني كه به اقتضاي شرايط سالهاي جنگ تحميلي، ايجاد شده بود و جذب و نگهداشت نيروها در سازمانهاي دولتي و نيمه دولتي و عدم ايجاد شغلها و حرفه هاي توليدي و مولد در بخش هاي مختلف، اكثر سازمانهاي ايران را با تراكم شديد منابع انساني مواجه نموده. اين امر موجب گرديد تا از ميزان كارآيي سازمانها كاسته شود و بعبارتي ديگر ، كمترين فعاليتها توسط بيشترين افراد صورت مي گرفت. همچنين بوروكراسي حاكم بر سازمانهاي دولتي در بسياري از جهات موجب گرديد تا مردم به عنوان مصرف كننده خدمات، از ارايه دهندگان خدمات ( كاركنان دولت ) رضايت نداشته باشند . از سوي ديگر بعلت عدم توان پرداخت حقوق و پاسخگويي به انتظارات كاركنان، توسط دولت بحث ادغام سازمانها و اخراج كاركنان با سرعت بسيار زياد و بدون در نظر گرفتن شرايط و موقعيت موجود جامعه، صورت گرفت و تعداد بسيار زيادي از كاركنان آموزش ديده ، جوان و پر تلاش از سازمانها اخراج شدند. از آنجايي كه فقط هدف دولت كاستن تعداد كاركنان بود براي اين افراد اخراج شده، هيچ مكان يا موقعيت شغلي ديگري در نظر گرفته نشد و اين امر باعث پديد آمدن شبكه هاي پيچيده منابع انساني در بخش هاي حمل و نقل ، خريد و فروش دلار ، سكه ، اجناس و ملزومات زندگي و… گرديد كه در نهايت موجبات تورم اقتصادي شديدي را در چند سال اخير فراهم ساخت.
نبود يك نظام مديريت و برنامه ريزي منابع انساني در كشور كه قادر باشد منابع انساني را در سازمانها و نهادي ملي هماهنگ و يكپارچه نموده و قدرت دستيابي به اهداف توسعة همه جانبه كشور را مهيا نمايد ، بسيار مشهود است .
در يك نگاه كلي ، به نظر مي رسد وضعيت منابع انساني در كشور از جايگاه مناسبي برخوردار نيست . علي رغم شأن والاي نيروي كار و فعاليت در تعاليم مكتب انسان ساز اسلام، از گذشته تا به امروز وضعيت نيروي انساني به گواه آمارها، مستندات و يافته هاي پژوهشي، چندان مطلوب و دلخواه نبوده است . در ادامه مهمترين آسيبهاي ملي در رابطه با منابع انساني ذكر شده است :
1- حاكميت باورها و تفكرات سنتي در مورد منابع انساني
2- گسترش و غلبه ارزشهاي عادي بر مقام و پايگاه شغلي
3- تغيير باورها و ارزشهاي اجتماعي
4- نگرش نامناسب مسئولان رده هاي برنامه ريزي كشور نسبت به منابع انساني
5- كاهش شأن و جايگاه مشاغل حرفه اي در جامعه
6- كاهش رضايت شغلي و احساس ارزشمندي و پايين آمدن سطح بهداشت و شيوع فرسودگي شغلي
7- كاهش جاذبه شغلي به دليل كاهش منزلت اجتماعي
8- عدم مشاركت در فعاليت هاي سازمان
9- ارزشيابي نامناسب از عملكرد منابع انساني
10- بي توجه به رفاه منابع انساني
11- حرفه اي نشدن منابع انساني
12- آموزش هاي نامرتبط براي منابع انساني
13- عدم ارتقاء شغلي و حرفه اي
14- آوردن نيروهاي كليدي ، از خارج سازمان
چشم انداز آينده منابع انساني
كاهش روز افزون منزلت و جايگاه شغلي و اجتماعي منابع انساني به عنوان سرمايه هاي ملّي و عامل اصلي و مركز ثقل فرآيندهاي كيفيت بخشي ، پيامدهاي منفي و نامطلوبي را براي سازمانهاي دولتي و غير دولتي و گاهي نيز خصوصي، بهمراه داشته است و دارد.
فرار مغزها، عدم جذب افراد مستعد و خروج نيروهاي توانمند از سازمانها، بروز تغييرات و جابجايي هاي وسيع در الگوها و ارزشهاي نسل جديد، غلبه ارزشهاي مادي، عدم تعهد كاركنان به سازمان، عدم مشاركت در فعاليت ها و بي توجهي به ساخت دادن فعاليت ها، عدم انعطاف در موقعيت هاي شغلي، تأكيد بر انجام سطحي كارها، بي توجهي به مهارتهاي تفكر و انديشيدن، پژوهش در فعاليت ها، پرهيز از فعاليت هاي گروهي، بي توجهي به مقوله ارتقاء فعاليت هاي سازمان، روحيه محافظه كاري در مقابل تغييرات ، مقاومت در برابر نوآوري، خلاقيت و… كه در نهايت عدم كيفيت فعاليت هاي توليدي و خدماتي از عواقب سوء و اجتناب ناپذير اين وضع خواهند بود .
منابع انساني مهمترين سرمايه ملي
اين عبارت يا عبارات مشابه آن در سخنراني ها ، مقالات و… به كرات مورد استفاده قرار گرفته اند، اما آيا رفتاري كه سازمانها با كاركنان خود انجام مي دهند ما را به اين ترديد نمي اندازد كه آنها شعارند يا شعور؟
به راستي اگر با منابع انساني به صورت سرمايه رفتار كنيم ، خود را با ارزش نخواهند ديد ؟ يا از نظر دانش ، مهارت و نگرش رشد نخواهند كرد ؟ و اعتماد به نفس و انگيزه هايشان افزايش نمي يابد ؟ احساس مشاركت نمي كنند ؟ و جايگاه اصلي خود را تشخيص نمي دهند ؟ و براي موفقيت سازمان از هيچ تلاشي فروگذار مي كنند ؟
نبايد فراموش كرد كه سطوح نيازهاي منابع انساني، حكم پله هاي يك نردبان را دارند كه مرتفع نشدن يكي از آنها صعود از نردبان را مشكل و احياناً غير ممكن مي سازد. به عبارت دقيق تر ، اگر كيفيت و كميت در يكي از سطوح رعايت نگردد و توجه برنامه ريزان و مديران فقط به برآوردن نيازهاي سازمان معطوف گردد، قطعاً توفيقي در كيفيت فعاليت هاي سازمان حاصل نمي شود. لذا ارتقاء عملكرد سازماني ، با رشد خلاقيت و نوآوري افراد آن امكان پذير مي باشد و مستلزم ارتقاء انگيزه افراد از سطوح پست ( بودن و باقي ماندن انسان بالقوه ) به سطوح عالي ( بالفعل گشتن استعدادها و توانايي ها ) است .
با اين وضعيت ( بالفعل كردن استعدادها)، مديريت منابع انساني در واقع توسعه دهنده منابع انساني، عامل تغيير ، خلاقيت ، مشاركت و… خواهد بود و قادر مي شود تا فرآيندها و نتايج را تجزيه و تحليل و پيوسته منابع انساني را براي بهبود عملكرد تخصيص نمايد . لذا مقتضي است، مديريت منابع انساني در تراز مديران ارشد بايد از اختيارات بسيار بالايي برخوردار باشد . با اين شرط است كه مي توان اطمينان داد سازمان به اهداف خود دست يافته و پيوسته ارتقاء يابد .

الگوي برنامه ريزي منابع انساني
برنامه ريزي منابع انساني در سازمان موجب خواهد شد تا بهترين افراد در مناسب ترين گروهها و عناوين شغلي، بكار گرفته شوند . برنامه ريزي منابع انساني، عاملي در جهت يكپارچه كردن منابع انساني با اهداف سازمان بوده و موجب تغيير اساسي در روند فعاليت ها خواهد شد . اين تغييرات بايد در ابعاد مختلف مديريت منابع انساني صورت پذيرد و بخش عمده اي از مسائل را شامل شود . اجراي الگوي تعيين شده در جهت بهبود كيفيت و افزايش بهره وري منابع انساني از ضروري ترين مواردي است كه بايد با حمايت و پشتيباني مديران ارشد و مسئولان ذيربط هدايت و رهبري گردد. در مقياس كوچك بصورت نمونه بررسي، اجرا و ارزيابي شود تا با ايجاد بازنگري اساسي و محاسبات عميق تر در ابعاد مختلف براي دستيابي به كيفيت عملكرد قابليت اجرا پيدا نمايد.
با عنايت به مباحث مطروحه پيرامون ضرورت و جايگاه منابع انساني در برنامه ريزي ملّي ، الگوي برنامه ريزي منابع انساني را در يك فرآيند 7 مرحله اي به شرح ذيل ملاحظه مي نمائيد :
1ـ تجديد ساختار مديريت و برنامه ريزي منابع انساني با انطباق هدفهاي مديريت منابع انساني با اهداف سازمان
2- ارزيابي عملكرد موجود منابع انساني سازمان با جمع آوري و تجزيه و تحليل اطلاعات
1-2- اطلاعات پرسنلي و شغلي
2-2- فعاليت هاي صورت گرفته در هر يك از عناوين شغلي مديريت منابع انساني
3-2- تجزيه و تحليل فرآيند شغلي
4-2- طراحي تغييرات احتمالي در پست هاي شغلي
3- بررسي و تحليل چالش هاي موجود در مديريت منابع انساني سازمان
1-3- بررسي علل پيدايش چالش هاي موجود
2-3- تصميم گيري گروهي براي تعيين اولويت هاي حل مسئله و اتخاذ راهكارهاي مطلوب
3-3- تجربه و آزمايش راهكار انتخاب شده
4-3- پيش بيني ، شناخت و برنامه ريزي شرايط كار با توجه به تحولات و تغييرات احتمالي در آينده
( رويه هاي جهاني شدن )
4- استاندارد نمودن شاخص هاي منابع انساني :
1-4- تحقيق در اصول و مفاهيم استانداردهاي منابع انساني سازمان در داخل و خارج از كشور
2-4- تدوين و توسعه استانداردها در سطوح ، جنبه ها و رشته هاي شغلي سازمان
3-4- اجراي استانداردها در سازمان
4-4- ارزيابي استانداردها و بازخورد اصلاحي براي ارتقاء استانداردها
5-4- آموزش و ترويج استانداردها
5- اجراي برنامه هاي مديريت منابع انساني از طريق پيوستگي و هماهنگي در زمينه هاي مرتبط نظير : استخدام ، طراحي شغلي ، آموزش ، بهبود كيفيت سازمان ، رفاه پرسنل ، حقوق و پاداش و… با توجه به استانداردهاي منابع انساني
6- نظارت و ارزيابي بر اجراي فعاليت ها با توجه به استانداردهاي تدوين شده در گروههاي شغلي مديريت منابع انساني
7- ارزشيابي و بازخورد فرآيند برنامه ريزي منابع انساني قبل ، در جريان و بعد از اجرا با توجه به استانداردهاي منابع انساني

                                                                                             توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در پنجشنبه 1385/12/24 و ساعت  | 
اربعین سالار شهیدان تسلیت باد
                                   هو ۱۲۱

 

                    1                         2


سلام بر حسين و اربعينش، سلام بر اربعين و زائرانش! و سلام بر اندوه هاي دل آنان كه به سوغات بر مزار كشتگان، عشق بردند و به مويه نشستند. به شوق زيارت صحن و سراي جان فزايت، اربعين شهادتت را به سوگ مي نشينيم، يا حسين!

                                                        3

اي جاده هاي پر فراز و نشيب، زير پاي كاروان رام شويد و اي مركب هاي چمند و چموش، راهوار گرديد كه كاروان به كربلا بازگشته است! بگذاريد كه غبار خستگي با اشك چشمان حسرت زده ديدار شسته شود. كاروان به زيارت آمده است و براي شكوفه هاي زخم سوغات اشك آورده است. سلام بر تو اي سرزمين اندوه ها!

يك اربعين از گستاخي شمشيرها و نيزه ها مي گذرد. يك اربعين از لگدكوب شدن شكوفه هاي زخم، زير سم اسبان ستم مي گذرد، و اكنون كاروان به زيارت آمده است.

با سينه اي داغدار با كاروان زائران مزار شهداي كربلا هم نوا مي شويم.
 

 4

 

اربعين از رازهاي هستي ، خصوصيت عدد چهل و اسرار نهفته در آن براى ما روشن نيست. البته چه بسا، با توجه به ويژگى ‏هاى انسان، «چهل بار» تكرار يك رفتار پسنديده موجب ملكه  معنوى و تعميق آن رفتار و قابليت نزول فيض خاص خداوند مى ‏شود.

 

                                                      5

 

   اربعين در فرهنگ عاشورا

در فرهنگ عاشورا، اربعين به چهلمين شب شهادت حسين بن علي(ع) گفته ميشود که مصادف با روز بيستم ماه صفر است. از سنتهاي مردمي گرامي داشت چهلم مردگان است، که به ياد عزيز فوت شده خويش، خيرات و صدقات ميدهند و مجلس ياد بود  بر پا ميکنند، در روز بيستم صفر نيز، شيعيان، مراسم سوگواري عظيمی را در کشورها و شــــهرهاي مختلف به ياد عاشوراي حسيني بر پا ميکنند. عاشقان و پيروان آن امام، در سحال اســـــرار اربعين  به ذکر پرداخته و  باران اشکبار  چشم خويش را با مظلوميت حسين و يارانش پيوند مي زنند. اين راه، راه تداوم عشق است و بي گمان هيچگاه بي رهرو نخواهد بود.

 

  نخستين اربعين

در نخستين اربعين شهادت امام حسين (ع)، جابر بن عبدالله انصاري و عطيه عوفي موفق به زيارت تربت و قبر سيد الشهدا شدند. بنا به برخي نقلها، در همان اربعين، کاروان اسراي اهل بيت (ع) دربازگشت از شام و سر راه مدينه، از کربلا گذشتند و با جابر ديدار کردند. البته برخي از مورخان نيز آن را نفي کرده و نپذيرفته اند، از جمله مرحوم محدث قمي در «منتهي الامال» دلايلي ذکر ميکند که  ديدار اهل بيت از کربلا در اربعين اول نبوده است. به هر حال، تکريم اين روز و احياي خاطره غمبار عاشورا، رمز تداوم شعور عاشورايي در زمانهاي بعد بوده است.

 

7

 

  اربعين و عرفان

در فرهنگ اسلامى هم عدد چهل (اربعين) جايگاه ويژه اى دارد. چله نشينى براى رفع حاجات، حفظ كردن چهل حديث، اخلاص چهل صباح، كمال عقل در چهل سالگى، دعا براى چهل مؤمن، چهل شب چهارشنبه… از اين نمونه هاست.

آمده است که چون حضرت موسي (ع) را قابل استماع کلام بي واسطه خداوند ميکردند چهل روز به خلوت فرستادند و خداوند فرمود: «… و اذا واعدنا موسي اربعين ليله »

پيامبر حکيم (ص) فرمود:

« من اخلص لله اربعين يوماً فجر الله ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه»: هر كس چهل روز فقط براى خداوند تعالى اخلاص چشمه های خداوند ورزد حكمت را از قلبش بر زبانش جارى مى‏ سازد.»

صاحب مرصاد العباد، عارف نامي نجم الدين شيرازي نيز گفته است: "و عدد اربعين را خاصيتي است در استکمال چيزها که اعداد ديگر را نيست." چنانکه در حديث صحيح آمده است:

ان خلق احدکم بجمع في بطن امه اربعين يوما ثم يکون علقه مثل ذلک.

و خواجه عليه السلام ظهور چشمه هاي حکمت از دل بر زبان را اختصاص اخلاص اربعين صباحا فرموده است، و حوالت کمال تخمير طينت آدم عليه السلام به اربعين صباحا کرد و از اين نوع بسيار است."

                                                                                                  توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در شنبه 1385/12/19 و ساعت  | 
الگوي برنامه ريزي منابع انساني ( قسمت اول )
                                    هو

الگوي برنامه ريزي منابع انساني با تأكيد بر استانداردهاي

عملكرد براي تحقق رويه هاي جهاني شدن


هر شكلي از اصلاحات در سازمان بايد بر مبني استانداردهاي منابع انساني باشد


مقدمه


هر عصري از تاريخ بشر داراي ارزش هاي ويژه اي است كه شاخص آن دوره مي باشد، به نظر مي رسد ويژگي عصر ما جهاني شدن باشد و جهاني شدن ناظر بر حركت در مسير گسترش هر چه بيشتر ارنباطات انساني در عرصه جهاني است. از آنجايي كه جامعه ايران ، جامعه اي جوان و در حال گذار است ضرورت شناخت علمي و كارشناسانه اين پديده نو ظهور توسط انديشمندان و ارائة راه كارها جهت انتخاب بهترين استراتژي قرن حاضر امري اجتناب ناپذير است.
جهاني شدن پديده اي مدرن است و شكي نيست كه بر اثر گسترش رسانه ها و دنياي ارتباطات ، اين فرآيند رو به پيشرفت است. فراگردي كه در همة حوزه هاي جامعة انساني، حضور دارد. شايد اساسي ترين جنبة جهاني شدن، تراكم زمان و مكان باشد كه بر انديشه، احساس و رفتار، تأثير نهاده و سرعت و مجاورت را به ويژگي بارز زندگي و تجربه روزمره آدمي تبديل كرده است. به اين ترتيب، پديدة جهاني شدن به آگاهي ودرك ما از واقعيت، صورت كاملاً جديدي مي بخشد و در اين بيان تازه ما آرام آرام مي آموزيم كه چگونه جهان اطراف خود را درك كنيم.
در قرن بيست و يكم ابتكار عمل در دست دولتهايي خواهد بود كه مسأله دانش و دانايي را به بهترين شكل سامان مي دهند. شهيد مطهري زندگي را دانايي و توانايي مي داند و مي گويد: « زندگي يعني دانايي و توانايي و برنامة اسلام، برنامة دانايي و توانايي است، همان برنامه اي كه قرن ها اسلام آن را در عمل پياده كرده، پس آن طرز تفكر كه نتيجه اش دانايي و توانايي نباشد، و نيز طرز تفكري كه نتيجه اش سكون و عدم تحرك و بي خبري و بي اطلاعي باشد، از اسلام نيست».
به عقيدة اغلب نظريه پردازان اقتصادي و سياسي و اجتماعي، داشتن منابع انساني حرفه اي سلاح اصلي ميدان رقابت خواهد بود. هر دولتي كه بتواند توان علمي و عملي منابع انساني خود را بهتر سازماندهي كند آينده را از آن خود كرده است.
بايد متخصصان منابع انساني كشور براي تحقيق رويه هاي جهاني شدن با فراهم ساختن شرايط و بستر سازي مطلوب براي آمادگي تغيير چه از لحاظ روحي، رواني و چه از لحاظ فكري، عقلاني برنامه ريزي نمايند تا با افزايش توان روحي، عقلاني و عملي منابع انساني و با اتكاء به شايستگي هاي ايشان وارد عرصه جهاني شويم و قابليت هاي گستردة خود را عرضه نمائيم. برنامه ريزان منابع انساني بايد همواره بر بسياري از ارزشهاي دست ساخته ي سازمان، بررسي و تجديد نظر اساسي داشته باشند و ارزشهاي جديد را بنا نهاده و آنها را با دنياي در حال تحول فعلي منطبق سازند . امروزه ميزان موفقيت سازمانها را دانش مديريت بكار گرفته شده در آنها، تعيين مي كند . دانش مديريت با رويكرد منابع انساني به سازمانهاي هزاره سوم، استراتژي هاي كاركردي اي را ارائه مي دهد كه داراي دو خصيصه ي مهم تحول و كيفيت مي باشند . كيفيت و استاندارد شدن شاخص هاي منابع انساني، همواره تأثيرات شگرف و عميقي بر پيكره ي جامعه جهاني گذارده است. لذا توجه به كيفيت و ارتقاي مستمر شاخص هاي استاندارد شده ي منابع انساني در نزد متخصصان مديريت از جايگاه ويژه اي برخوردار است . مديريت كيفيت با تحول سازماني مستمر ، پايداري و پويايي آنان را در مقابل تغييرات سريع ساختارهاي اجتماعي ، اقتصادي و تكنولوژي جهان تضمين مي نمايد. لذا ضروري است متخصصان دانش مديريت منابع انساني كشور با ارائه ابزارهاي مديريتي نوين كه قادر باشد با كاربست استراتژي ارتقاي فرآيند كيفيت منابع انساني ، فرآيندهاي اصلي و اساسي سازمان را شناخته و با برنامه ريزي ، اجرا و نظارت بر شاخص گزيني ، استاندارد كردن شاخص ها و كيفيت بخشي استانداردها، پاسخگوي نيازمنديهاي مديريت منابع انساني در سازمانهاي صنعتي و خدماتي باشند و گامي اساسي در بومي سازي اين مهم بردارند .
تاكنون در ايران هر آنچه از استاندارد شنيده ايم مرتبط با صنعت بوده است و تنها سعي شده تا خدمات مصرفي مردم به اين استانداردها ، نزديك شود در صورتي كه فراتر از همه اين مفاهيم، استاندارد كردن شاخص هاي منابع انساني مي باشد و تا زماني كه به اين ضرورت توجه نشود، محصولات خدماتي ، صنعتي و… به سطح استانداردهاي بين المللي نزديك هم نخواهند شد ، چه رسد به رقابت در بازارهاي جهاني !
در ايران هيچگاه مديريت و برنامه ريزي منابع انساني محور ادامه و بقاي سازمان در عرصه مديريت تلقي نشده و كسب مهارتها بر عهده خود افراد بوده است و بنگاههاي كاريابي و يا سازمانهاي دولتي، تنها سياست پايين نگهداشتن مزدها را دنبال كرده اند . در سيستم مديريتي كشور ، مسئول امور منابع انساني به طور معمول تخصصي نبوده و در حاشيه قرار دارد. در اين مسئوليت از اختيارات ، امكانات ، قدرت مالي ، اجرايي و تصميم گيري هاي استراتژيك خبري نيست و كساني كه در اين پست خدمت كرده اند، هيچگاه در تصميمات استراتژيك و اساسي مورد مشورت قرار نمي گيرند و شانس آنرا ندارند كه به مقام بالاتر ارتقاء يابند . اما در كشورهاي پيشرفته كه توسعه منابع انساني اهميت دارد ، كسي كه اين مسئوليت را به عهده دارد معمولاً مهمترين شخص سازمان بعد از رئيس است و از قدرت تصميم گيري و برنامه سازي بالايي برخوردار بوده و گزينش ، كارگزيني ، آموزش ، برنامه ريزي ، بودجه، تشكيلات و… سازمان را در اختيار داشته و يكي از شرايط احراز پست رياست كل ، داشتن سابقه كار در مديريت منابع انساني است .
نگاهي گذرا به آمارهاي موجود به خوبي نشان مي دهد كه عوامل مخرب بسياري مانع شكوفايي و توسعه ي كشور از حيث كيفي مي باشد. لذا ضروري است تا براي هر نوع تحول بنيادي ، مديريت منابع انساني در سازمانهاي كوچك و بزرگ اعم از دولتي و خصوصي در زمينه ساختارها ، فرآيندها ، نظام هاي مديريتي و به موازات آن در مديران اين سازمانها متحول گردد . مسلم است كه اهميت و گستردگي ابعاد نيروي انساني ايجاب مي كند كه از هر ابزاري براي رسيدن به اين مقصود استفاده نماييم
بهره گيري از منابع انساني حرفه اي كه داراي استانداردهاي عملكردي مي باشند براي تحقق رويه هاي جهاني شدن، ابزاري بسيار مطمئن و پايدار خواهد بود .
الگوي ارائه شده با عنايت به بررسي وضعيت گذشته ، حال و آينده منابع انساني كشور طراحي شده و توجه به ضرورت اجراي آن در سطح سازمانهاي دولتي و خصوصي بر كيفيت و كارآيي سيستم هاي خدماتي و توليدي و دستيابي رويه هاي جهاني شدن تأثيرگذار خواهد بود .


ضرورت برنامه ريزي منابع انساني


بر اساس آمارهاي رسمي موجود ، جمعيت كشور طي سه دهه ي گذشته از 25 ميليون نفر در سال 1345 به بيش از 60 ميليون نفر در سال 1375 افزايش يافته است . مفهوم اين افزايش آن است كه در سال 1375 در مقايسه با سه دهه قبل ، تقاضا براي خوراك ، پوشاك ، مسكن ، بهداشت ، آموزش ، اشتغال و… حداقل 5/2 برابر شده است . گروهي بر اين باورند كه افزايش جمعيت را بايد به جهت صرف منابع مختلف مالي و ايجاد محدوديت براي سرمايه گذاري ، فشار شديد بر منابع تجديد ناپذير ، تخريب محيط زيست و… عامل بازدارنده ي رشد اقتصادي به شمار آورد و بايد تا حد امكان، رشد جمعيت را محدود كرد . باور گروه ديگر اين است كه افزايش جمعيت به معني ارايه همزمان نيروي كار بيشتر و وجود پتانسيل براي توليد كالاها و عرضه ي خدمات افزون تر خواهد بود .
باورهاي گروه دوم هنگامي صادق است كه كشور قادر باشد نيروهاي انساني را به سرمايه هاي انساني تبديل كند و آنان را از كاركنان معمولي به كاركنان دانشگر ارتقاء دهد تا آنان بتوانند با مهارت و تخصصي كه بدست آورده اند در داخل كشور يا كشورهاي خارجي، كار مناسب با تخصص خود را بدست آورند . براي تبديل نيروي انساني به سرمايه انساني علاوه بر آموزش هدفمند ، بايد مهارت و ارتقاي سطح خلاقيت و نوآوري افراد نيز مورد توجه قرار گيرد . و البته قابل ذكر است فارغ التحصيلاني كه معدل بالاتري كسب كرده اند و يا از مدارس و دانشگاههايي با اعتبار بيشتري فارغ التحصيل شده اند، لزوماً سرمايه هاي انساني بهتري نمي باشد بلكه اين توان نوآوري و خلاقيت است كه نقش تعيين كننده دارد . هر چند تجربه موجود نشان مي دهد كه نظام آموزش و پرورش و نظام آموزش عالي كشور به اين مطلب توجه چنداني ندارند.
محتواي دروس آموزشي دوره ابتدايي ، راهنمايي و متوسطه به گونه اي طراحي شده كه گويا قرار است تمامي كساني كه در كلاس اول دبستان ثبت نام مي كنند بايد آخرين مدارج آموزش عالي را نيز طي كنند . از اين رو دروس دبستان ، پيش نياز دروس راهنمايي و دروس راهنمايي پيش نياز دروس دبيرستان و دروس دبيرستان پيش نياز دروس دانشگاهي است . حال آنكه تنها درصد اندكي از فارغ التحصيلان دوره متوسطه به دانشگاه راه پيدا مي كنند و بقيه هم متأسفانه در دوران تحصيل مطالبي را آموخته اند كه نمي توانند در زندگي خانوادگي و اجتماعي خود به كار برند . هم چنين محتواي دروس موسسات آموزش عالي نيز به گونه اي نمي باشد تا روحيه كارآفريني ، اعتماد به نفس و افزايش خلاقيت را در آنان بارور سازد .
در سال تحصيلي 79-2378 قريب به هجده ميليون نفر دانش آموز در مقاطع ابتدايي ، راهنمايي و متوسطه و حدود يك ميليون و چهارصد هزار نفر در سطح دانشگاهها و موسسات آموزش عالي در كشور سرگرم تحصيل بوده اند . تركيب جوان جمعيت كشور از يك سو و اشتياق فراوان خانواده ها به تحصيل فرزندان تا سطوح عالي از سوي ديگر موجب شده تا هر ساله حجم فزاينده اي از درآمد كشور در بخش آموزش هزينه شود . بر اساس آمار و اطلاعات از كل مبلغ 5/95020 ميليارد ريال بودجه كل كشور در سال 1377 قريب به 8/14 درصد آن در بخش آموزش به مصرف رسيده است و در سال 1376 از 2360320 نفر كاركنان دولت نزديك به 7/48 درصد در بخش آموزش مشغول فعاليت بوده اند .
در عرف اقتصادي جهان ، دير زماني است كه هزينه كردن در آموزش نوعي سرمايه گذاري تلقي مي شود و از هر سرمايه گذاري نيز انتظار بازده اقتصادي مي رود . يكي از معيارهاي بازده اقتصادي، رشد توليد ناخالص داخلي است . بررسي هاي به عمل آمده نشان مي دهد كه متوسط رشد توليد ناخالص داخلي كشور طي دوره 76-1365 به قيمت هاي ثابت سال 1365 حدود 4 درصد بوده است حال آنكه در همين دوره اين شاخص در كشورهاي مالزي 4/8 ، اندونزي 5/7 و سنگاپور 9/8 درصد بوده است .
بررسي روند رشد اقتصادي كشور و مقايسه آن با رشد سطح باسوادي و ميزان تحصيلات در فواصل ميان دو سرشماري نشان مي دهد كه رشد درصد باسوادي از 8/61 درصد در سال 1365 به 5/79 درصد در سال 1375 افزايش يافته است . مقايسه نتايج دو سرشماري عمومي نفوس و مسكن سالهاي 1365 و 1375 نشان مي دهد كه تعداد افراد داراي گواهي نامة پايان دوره متوسطه ( شامل نظام قديم ، نظري ، فني و حرفه اي ) از 2192643 نفر در سال 1365 به 3751926 در سال 1375 افزايش يافته و به طور متوسط سالانه از رشد 5/5 درصد برخوردار بوده است . طي فاصله دو سرشماري تعداد افراد داراي مدرك فوق ديپلم از 244377 به 589556 نفر ، ليسانس 264555 به 756562 نفر ، فوق ليسانس از 41675 به 91352 و دكترا از 37190 به 63296 نفر افزايش يافته است . همانگونه كه ملاحظه مي شود . متوسط رشد سالانه دارندگان مدارك فوق ديپلم ، ليسانس ، فوق ليسانس و دكترا طي مدت زمان بين دو سرشماري به ترتيب 2/9 ، 1/11، 2/8 و 5/5 درصد بوده است .
با توجه به اينكه متوسط رشد دارندگان مدارك تحصيلي ، بالاتر از رشد توليد ناخالص داخلي است پس نتيجه گيري مي شود كه رشد و توسعه منابع انساني تأثير قابل ملاحظه اي در رشد توليد ناخالص داخلي و شاخص هاي بهره وري نيروي كار نداشته است .
آمارهاي مركز ملي آمار ايران نشان مي دهد كه : افزايش سريع جمعيت در سالهاي 1379-2360 ، باعث سرعت در افزايش تقاضا براي آموزش هاي رسمي شده است. تعداد دانش آموزان كل كشور در سال61-60 نزديك به 4/8 ميليون نفر بوده و تا سال 79 به 886/313/18 نفر افزايش يافته است. بر خلاف تصورات و پيش بيني هاي بعمل آمده از سوي كارشناسان ، جمعيت دانش آموزي كشور در سال 1380 به 17882515 نفر كاهش پيدا كرد و با عنايت به پيش بيني هاي آماري، در اهداف كمي بخش آموزش و پرورش در برنامه سوم توسعه هر سال 5/2 درصد از مجموع كل دانش آموزان كشور كاسته خواهد شد، به صورتي كه تا سال 84-83 آمار كل دانش آموزان به 000/529/15 نفر خواهد رسيد. بنابراين واجب است برنامه ريزان و متخصصان منابع انساني منتظر نمانند كه وضعيت آينده ي محيط آنها ، آن قدر روشن و مشخص شود كه قبل از آماده كردن منابع انساني براي روبروشدن با آن ، بتوانند آمادگي داشته باشند. به عبارت ديگر نبايد دست روي دست گذاشت و منتظر آينده ماند . در آينده نگري و پيش بيني براي منابع انساني ، گمانه زني امري ناگزير است . اما بهتر است همين حدس و گمانه زني را با بهره گيري از تكنيك هايي ، منظم كنيم . سازمانها ، توانايي گزينش آينده هاي گوناگوني را دارند اما گزينش يك آينده ، دست كم از يك جهت ، بستگي به ارزش هاي حاكم بر فرآيند برنامه ريزي منابع انساني دارد . اگر بتوانيم ارزش يا ارزشهاي مسلط در منابع انساني را بشناسيم؛ مي توانيم دگرگوني ارزشهاي تابع را پيش بيني كنيم . پس ارزشها ، پژوهش هاي علمي را موجب مي شوند و پژوهش هاي علمي نيز دگرگوني فرآيند كيفيت بخشي منابع انساني را به بار مي آورند كه خود ارزشها را دگرگون مي سازد .
در ايران به علت توجه به مسايل و ملاكهاي كمي، همواره ملاكهاي توسعه و ترقي منابع انساني
حرفه اي مبهم بوده است و اصولاً مفاهيم منابع انساني و تراز نيروي انساني متخصص و حرفه اي و بهره وري نيروي كار در فرآيند تلفيق برنامه ها و برنامه ريزي كلان توسعه جايگاهي نداشته. در بررسي برنامه هاي اول، دوم و سوم توسعه، به اين نكته برخورد مي كنيم كه به تربيت منابع انساني متخصص و بالا بردن دانش حرفه اي در دستگاههاي اجرايي، بهاي كافي داده نشده است .

                                                                                             توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در شنبه 1385/12/12 و ساعت  | 
یکسالگی مستور
                                      هو

 

                                                         گل

به خواست خدا و با راهنمایهای شما دوستان عزیز وبلاگ مستور یکساله شد . امیدوارم بتوانم سالهای سال در خدمت به یاران عزیز کارا باشم.

زبی خودی طلب یار میکند حافظ

چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است

 

                                                                                 توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در پنجشنبه 1385/12/10 و ساعت  | 
تلاش در جلب مشتری،گام اول در کسب و کار موفق
                                      هو

تلاش در جلب مشتری،گام اول در کسب و کار موفق


هیچ رمز و رازی در کار نیست. هیچ چیزی هم ارزان، شانسی و اتفاقی به ست نمی آید.
عملکرد موفق ترین و قدرتمند ترین شرکت های تولیدی و خدماتی داخل و خارج از کشور را که بررسی کنیم، متوجه می شویم آنهایی که گوی و میدان را از رقبا ربوده اند بیشتر فکر کرده اند، بیشتر تخیل دارند و شاید در یک گام بیشتر به فکر مشتری بوده اند تا به فکر پول در آوردن.
در واقع اصل اولیه برای این افراد جلب اعتماد مشتری است. آنها نیاز مشتری را می شناسند و با محصولات یا خدمات خود آن نیاز را به سرعت و به گونه ای حرفه ای بر آورد می کنند. در این میان خلاقیت و نو آوری فاکتوری است که انها همیشه مد نظر دارند و برای هر کاری که انجام می دهند نیز همیشه دلیلی محکم و میشتری پسند دارند. در واقع ایجاد اطمینان در مشتری و جلب اعتماد او سخت ترین کار برای کسانی است که کالا یا خدماتی را برای عرضه در بازار ارائه می دهند.
چرا که پیش از هر اقداماتی در خصوص جلب مشتری، باید درباره اش فکر کرد و سپس از تعیین استراتژی، تکنیک ها و تاکتیک هایی را آزمود و در نهایت با برخورداری از یک ثبات رویه ان را به اجرا گذاشت.
به این ترتیب امروزه در دنیای کسب وکار اصللی ترین عنصر مشتری است. تحقق اصل رضایت مشتری یا به عبارت دیگر موفقیت در کسب وکار بر اساس اعتقاد و درک سخن ( همیشه حق با مشتری است) و همچنین التزام عملی به اصل مشتری مداری است. در حقیقت فهم و ارائه پاسخ مناسب به پرسش مهم، مشتری چه می خواهد؟ یکی از بنیادی ترین گامها در راستای رسیدن به موفقیت است.
البته جلب اعتماد مشتری راههای مختلفی دارد با توجه به نوع کالا یا خدماتی که ارائه می شود، می توان استراتژیهای متفاوتی را بکار برد. اما یکسری از کارها نیز وجود دارند که به نوع کالا یا خذمات ارائه شد بستگی ندارند و جزو اصول ایجاد اطمینان در مشتری و جلب اعتماد او به شمار می روند در این میان نباید فراموش کنید که مهم نیست شما چه محصولاتی را عرضه کنید، اگر شما زمینه های لازم را بای فروش مناسب کالای خود فراهم نکنید، زمان زیادی در کسب و کار خود دوام نخواهید آورد.
اصول موفقیت در جلب مشتری
متاسفانه تنها تعداد معدودی از فروشندگان و بازاریاب های ما به فکر جلب نظر مشتری هستند آنها همیشه فکر می کنند: این مشتری نشد که نشد، می رویم سراغ یکی دیگر! اما باید گفت تمام این افراد در راه به خطا می روند. مشتری را دست کم می گیرند، جواب درست حسابی به مشتری نمی دهند یا به جوابهای سر بالا بسنده می کنند، دلایل بی سرو ته و بی محتوا تحویا مشتری می دهند و به اصطلاح، مشتری را سنگ قلاب می کنند.
بعد هم می نشینند توی مغازه هایشان و از نبود مشتری و وضع بد اقتصادی، تورم، دولت، مجلس و ... شکایت می کنند. اما در مقابل عده ای که از اصول اصلی مشتری مداری و رمز و راز کار به خوبی آگاه هستند پس از مدت کوتاهی پله های موفقیت را طی می کنند.
فروشندگی در دنیای کنونی فعالیتی دشوار است و برای توفیق در فضای رقابتی فصلی که روبه رو نیز در حال گسترش است بسیاری از عملکرد های گذشته با توفیق همراه نخواهد بود. بنابراین برای موفقیت در کسب و کار به فروشندگانی حرفه ای که خود را با دانش روز مجهز می کنند نیاز است:
بطور کلی رموز اصلی موفقیت در جذب مشتری را می توان در 10 اصل ذیل خلاصه کرد:

1) اولین خواسته مشتری احترام است.
مشتری به عنوان یک شخص و یک انسان، دارای هویتی مستقل و شخصیتی مدنی است که همیشه دوست دارد این هویت و شخصیت پاس داشته شود و از دیدگاهی محترمانه به وی نگریسته شود. در برخورد اول با مشتری باید تفاوت هرچه تمام تر و با با نشاطی بر خواسته از علاقه از وی استفبال کرد. با این کار هم شخصیت انسانی او زا پاس داشته ایم و هم نوع پاسخ مشتری به رفتار های خود را ترسیم کرده و به او اثبات کرده ایم.
مشتری که با برخوردی مشتاقانه و محترمانه روبه رو شود، درصدد پاسخی مشتاقانه و محترمانه بر خواهد آمد. از این رو فضایی به وجود می آوریم که در آن مشتری احساس بیگانگی نخواهد کرد.

2)مشتری در نگاه اول خود ظاهر آراسته، مرتب، منظم و تمیز کارکنان و محلی که در آن وارد می شود را می سنجد.
 هرچقدر این ظاهر آراسته تر باشد، تشویش های درونی مشتری کمتر و کمتر می شود و جای خود را به آرایش و احساس رضایت خواهد داد.
3) عرضه تمامی کالا و خدمات مورد نیاز مشتری می تواند اطمینان وی را به شما افزایش دهد.
 وقتی مشتری را به خاطر نداشتن کالایی از خود دور می کنیم، یقیناً برگشت او را به سوی خود با تردید جدی مواجه کرده ایم. مشتری در فضایی رفت و آمد خواهد داشت که آرامش فکری او را به هم نربزد و در این میان صداقت مدیران و کارکنان به همراه تلاش آنها برای حفظ این آرامش فکری، او را در مراجعات بعدی جدی نر خواهد کرد. پس تا آنجایی که امکان دارد باید درخواست های مشتریان خود را پاسخ مثبت دهید.

4)برای مشتری کیفیت خدمات از مهمترین عوامل مراجعه است.
مدیرانی موفق هستند که این کیفیت را برای مشتریان خود تضمین کنند . مشتری شاید بتواند برخورد تند کارمندان را تحمل کند، شاید بتواند اتلاف زمان را نادیده بگیرد اما به طور قطع نمی تواند از کیفیت کار بسادگی بگذرد. او حتی حاضر است بهای بیشتری بپردازد،مشروط بر اینکه کیفیت خدمات ارائه شده را برایش تضمین کنند.
5) قیمت خدمات و کالا نیز از فاکتورهای مهم مدنظر مشتری است.
 مشتری قبل از مراجعه به شرکت شما به احتمال زیاد به چند جای دیگر نیز سر زده است و از قیمت جنس مورد نظر خود در بازار تا حدودی اطلاع داد. او ضمن آنکه کیفیت کار را مدنظر دارد، مایل است که بهای کیفیت ارائه شده مناسب و با شرایط اقتصادی او سازگاز باشد.
6) مشتری انتظار دارد در حداقل زمان ممکن خدمات ارائه شده را دریافت کند و از طولانی شدن این زمان هراس دارد.
بخصوص مشتریانی که از مسیر های طولانی تری مراجعه می کنند از این رو ایجاد یک چرخه کاری مناسب که در آن بتوان از اتلاف وقت جلو گیری کرد خواسته درونی مشتریان است. در این چرخه دو اصل سرعت و دقت در انجام کار و توالی خدمات مهم هستند . مدیران شرکت برای آنکه بتوانند مشتریان را راضی نگه دارند باید چنین چرخه ای را ایجاد کنند و از کارکنانی استفاده نمایند که مفهوم زمان را به خوبی درک می کنند.
مواظب وقت مشتری باشید. به موقع به محل قرار برسید،مدیریت زمان داشته باشید. یک تفاوت مهم انسانهای موفق و نا موفق نحوه نگرش آنها به زبان است. در شرایط امروزی بیش از هر زمان دیگری ارزش وقت بالا رفته است. با یک مدیریت زبان عالی زندگی شما بهتر می شود و برای افراد و چیزهایی که از آنها لذت می برید فرصت بیشتری به دست می آورید مدیریت زمان در نزد مشتری فردی منظبط به نظر می رسید و به عنوان فردی خوش قول مطرح می شوید.
7) دستیابی مشتریان به رده های بالاتر می تواند آنها را برای مراجعات بعدی مصمم تر کند.
وقتی در مشتری این اعتماد را به وجود بیاوریم که در صورت لزوم می تواند رده های بالای مدیریتشرکت را به راحتی ملاقات کند و حرف های خود را با آنها در میان بگذارند، مطمئناً حضور او را در شرکت خود تثبیت کرده ایم.
8)ایجاد تحول و تنوع در محیط کاری بر اساس پیشنهاد مشتریان، آنها را در همکاری ترغیب می کند.
بااین کار مشتریان خود را جزئی از شرکت خواهند دانست. مدیرانی که دیدگاه مشتریان ، حتی مشتریان ناراضی را با اهمیت هر چه بیشتر پیگیری و مطالعه می کنند و سعی به اجرا در آوردن آنها دارند، از جمله مدیران موفقی هستند که را پیشرفت و نفوذ در دل مشتریان را یافته اند.
9)میزان رضایت کارکنان عامل اصلی برای رضایت مشتریان است.
چرا که هرگاه کارمندان از میزان رفاه خویش ناراضی باشند، بدون شک همان میزان نارضایتی را به مشتریان نیز انتقال خواهند داد. بنابراین همیشه باید سعی کنید رضایت کارمندان را به اندازه رضایت مشتریان اهمیت دهید. فراموش نکنید هیچ موسسه و سازمانی بدون کارمندان راضی نمی تواند قدم به وادی رضایتمندی مشتریان بگذارد.

10) ایجاد روح اعتماد و صداقت در محیط کار از پارامترهای استوار مشتری مداری است و باید به این نکته ایمان بیاوریم که حیات اقتصادی هر سازمانی و شرکتی به رضایت مشتریان وابسته استو بدون حضور مشتری به بن بست می رسد.
برای جلب مشتری رقابت کنید
از خصوصیات انسان پویا در عصر رقابت، توانایی پیش بینی و برنامه ریزی است. به طوریکه بتوانند با برنامه ریزی برای تحقق اهداف از پیش تعیین شده گام بردارد و هر زمانی که لازم بود، در برنامه های خود تغییراتی را ایجاد کند و آمادگی انعطاف پذیری و هماهنگی با شرایط را داشته باشند. شما هم اگر می خواهید در بازار کار موفق باشید بهتر است همیشه در صدد تغییر برای جلب هرچه بیشتر مشتریان خود باشید.
در این کار یعنی فروشندگی و یا بازاریابی دو دسته از انسانها بسیار اثر گذار هستند. یک دسته مشتریان و گرئه دیگر رقبا. پس بهتر است خود را شرطی کنیم و در آغاز روز دو سوال را بسیار مهم از خود بپرسیم: مشتری من کیست و چه می خواهد؟ رقیب من کیست و چه می کند؟ در واقع جلب مشتری هدف اصلی ماست و رقیب مانع رسیدن به این هدف است.
البته تصور نکنید اگر پاسخ این سوالها را پیدا کردید، می توانید با آن یک عمر کسبو کار بی دغدغه داشته باشید. حقیقت این است که دنیا در حال تغییر است و مطمئناً سلیقه، ذائقه، قدرت مالی و... مشتری هم عوض می شود. رقبا هم دستخوش تغییرات فراوان هستند.
پس این سوالها تا آخر عمر همراه هستند. اما هیچگاه درجه رقابت خود را به مشتریان آنها را نگران کرده است، طبیعی است که اگر برای آنها مهم نبودیم از ما صحبت نمی کردند، پس اگر موضوع صحت نداشت بگویید متاسفانه آنها روش خوبی را برای رقابت انتخاب نکرده اند اما اگر موضوع صحت داشت، کتمان نکنید، بلافاصله موضوع را به ارزش مرتبط کنید و برآیند نقاط مثبت و منفی را برای مشتری بشمارید و این را یاد آور شوید که تمام شرکت ها مشکلاتی دارند.
فراموش نکنید فروشندگان موفق نیاز های مشتری را می شناسند و می توانند آنها را از سوی مشتری به تقاضا تبدیل کنندو تقاضا همان نیاز و خواست است زمانی که با قدرت خرید همراه شود. اگر نتوانیم مشتری را به حالت متقاضی تبدیل می کنیم، در آن صورت آنها جذب رقبا خواهند شد به این متقاضی شدن، خاتمه معامله فروش می گویند.
یعنی هنر تشخیص زمان برای پایان دادن معامله. یادتان باشد که شما فقط نمایش دهنده نیستند، بلکه فروشنده هستید. بهترین زمان برای پایان دادن به کار در اولین زمان ممکن است، از شما باید مراقبت نشانه هایی باشید که حاکی از آن است که مشتری آماده تصمیم گیری است.
حالات، اظهار نظرها، سر تکان دادن ها همگی نشانه هایی است که رضایت مشتری را درباره آنچه ارائه شده نشان می دهد.
برای هر چیزی که به مشتری می گویید یک دلیل قانع کننده داشته باشید ، به طور کلی که مطمئن باشید او حرف شما را باور می کند .
 پیش از اینکه بخواهید این استراتژی را در ÷یش بگیرید ، لازم است خیلی خوب درباره آن فکر کنید و آن را از زوایای مختلف بسنجید و امتحان کنید بهتر است خود را جای مشتری بگذارید و ببینید که آیا خودتان این حرف را باور می کنید؟ با این شیوه،مطمئن باشید که اگر حرف خود را باور کنید، مشتری نیز حرف شما را قبول می کند و به این ترتیب شما یکی از راههای جلب اعتماد مشتری را آموخته اید.

                                                                                                  توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در پنجشنبه 1385/12/10 و ساعت  | 
ظهور العشق الاعلی
                                       هو

متن ذیل مطلب زیبایی در مورد قیام حضرت امام حسین(ع) است که  در کتاب  ظهور العشق الاعلی آقای حاج علی تابنده محبوبعليشاه از اقطاب سلسله نعمت اللهی گنابادی آورده شده است.

بسم الله الرحمن الرحیم‏


« والحمد لله رب العالمین ، والصلاه والسلام علی‏ سیدنا محمد (ص) و ائمه المعصومین (ع) لا سیما علی ظهور العشق الاعلی‏ و اب الاولیاء و خامس آل العباء سیدالشهداء مولانا ابی عبدالله الحسین (ع) عظم الله اجورنا و اجورکم بمصابنا بسیدنا الحسین (ع) »

قال رسول الله (ص) : « الاحسان ان تعبد الله کانک تریه و ان لم تکن تراه فانه یراک » . (۱) حدیث ، حدیث نبوی است . رسول خدا در این حدیث می فرماید : « خداوند را به گونه ای عبادت کن که گویی او را می‏بینی و اگر تو او را نمی بینی ، او تو را می بیند . »
روزی پیامبر خدا درحالی که عده ای از صحابه در حضورشان شرفیاب بودند ، نشسته بودند . ناگهان در باز شد و مردی سفید جامه با گیسوانی سیاه وارد شد و دو زانو و در کمال ادب در حضور رسول خدا نشست و عرض کرد : یا محمد ، اسلام چیست ؟ پیغمبر فرمود : اقرار به شهادتین ، انجام نماز ، روزه ، حج و زکات . آن مرد عرض کرد : صحیح است . صحابه تعجب کردند . مجددا سؤال کرد : ایمان چیست ؟ پیغمبر فرمود : اعتقاد به خداوند و ملائکه و کتاب ها و رسولانش و آخرت . او عرض کرد : صحیح است . بار سوم پرسید : احسان چیست ؟ حضرت در جواب فرمود : احسان آن است که خداوند را به گونه ای عبادت کنی که « گویی » ( کان ) [ به فتح حمزه (الف) و تشدید ن ] او را می بینی و اگر تو او را نمی بینی او تو را می بیند . مرد برخاست و رفت . حاضرین در جلسه متعجب و متحیر شدند از اینکه این شخص که بود که آمد و این سوالات را کرد و جواب خود را گرفت و مجلس را ترک کرد . آنها در این حالت تعجب بودند که پیامبر سوال کردند : آیا این شخص را شناختید ؟ عرض کردند : خدا و رسولش بهتر می دانند . و بلافاصله خودشان ادامه دادند : این شخص جبرئیل بود ، آمده بود برای تکمیل اعتقادات شما .
در این سوال و جواب به سه مقام از مقامات دین اشاره شده است : به مقام اسلام ، ایمان و احسان .
پیامبر (ص) در حدیث دیگری می فرمایند : « الشریعه اقوالی و الطریقه افعالی و الحقیقه احوالی » ؛ یعنی ، شریعت اقوال من است ، گفتار من است ؛ طریقت فعل های من است ، کرده های من است ؛ حقیقت حالات من است ، احوال من است . در اینجا کسانی که در شریعت سعی می کنند همانند پیامبر رفتار کنند و با شریعت پیروی از پیامبر می نمایند ، اهل شریعت هستند . و آنهایی که در طریقت پیروی از پیامبر می کنند ، اهل طریقت هستند و آنهایی که در حقیقت ، اهل حقیقت می باشند . به عبارت دیگر هرکه اقوال پیامبر را قبول کرد ، اهل شریعت است و هرکس افعال پیامبر را نیز انجام داد ، اهل طریقت است و آن کس که در حد خود دارای حالات پیامبر (ص) شد و آنچه پیامبر دید در حد استعدادش مشهود وی شد ، از اهل حقیقت است .
آنچه مسلم است شریعت و طریقت راه هایی هستند به سوی حقیقت و تردیدی هم نیست . چنانکه در لغت نیز هر دو به معنای راه می باشند ، با این تفاوت که شریعت راه و آبشخور عمومی و طریقت راه خصوصی است . این دو لازم و ملزوم یکدیگرند و برای رسیدن به حقیقت هر دو باید باشند . البته آنهایی که این دو راه را طی می کنند هرگز به آن حقیقتی که پیامبر اکرم (ص) و ائمه هدی‏ (ع) رسیدند ، نمی رسند . پس شریعت و طریقت همانطور که عرض کردم راه هایی هستند برای رسیدن به حقیقت ، ولی حقیقت چیست ؟ حقیقت از جهتی همان مقام احسان است که در حدیث اول عرض کردم . (۲)
اما احسان چیست ؟ احسان مصدر باب افعال است از ریشه حسن و کلماتی نظیر حسن ، حسین ، محسن ، همه از مشتقات آن هستند . احسان در کسی وجود دارد که فعل و قول او به طریق پسندیده و احسن است ؛ یعنی ، به بهترین و شایسته ترین طریق انجام می شود . (۳) چنین کسی ، محسن است و خداوند در قرآن می فرماید : « و الله یحب المحسنین » (۴) ؛ من محسنین را دوست دارم .
محسنین ، همانطور که عرض کردم ، سعی می کنند قول و فعلشان به طریق احسن و نیکو باشد . اینها به مرتبه ای از مرتبه احسان یعنی ، مرتبه نیکوکاری می رسند ولی احسان دارای مراتب و مراحل گوناگون و بالا و پایین است .
این مرتبه احسان که گفتیم در مقام ظاهر و عمل بود ، ولی مرتبه دیگر احسان ، احسان در باطن و احوال یعنی ، داشتن احوال نیکو است ؛ (۵) همان که حضرت رسول (ص) درباره اش فرمود : احسان آن است که خدا را آنچنان عبادت کنی که گویی او را می بینی و اگر تو او را نمی بینی ، او تو را می بیند .
با توجه به مطالبی که تا کنون گفتیم می توان نتیجه گرفت که شریعت مطابق با مقام اسلام است و طریقت مطابق با مقام ایمان و حقیقت مطابق با مقام احسان به معنایی که در حدیث نبوی آمده است و می توانیم به عبارتی دیگر بگوییم احسان همان مرتبه ولایت است که مقام قرب به حق تعالی است . شریعت و اسلام مربوط به قالب ، طریقت و ایمان مربوط به قلب و حقیقت و احسان مربوط به روح (۶) است .
اما چرا می فرماید که گویی ( کان ) [ به فتح حمزه (الف) و تشدید ن ] تو او را می بینی ؟ برای اینکه تا زمانی که انانیت ها ، حجاب ها ، پرده های مادیات و علایق دنیوی و بطور کلی آنچه در دنیا ما را از توجه کامل به محبوب و معبود دور می کند ، وجود دارد ، انسان نمی تواند او را به عیان مشاهده کند ، ولی اگر انسان سعی کند که این خودیت ها را پشت سر بگذارد ، پرده ها را کنار بزند ، می تواند به مرحله مشاهده برسد . لذا در سلوک الی الله ابتدا دستور به مراقبه و ذکر و فکر داده می شود که « گویی » او را می بینی تا همین مراقبه انشاء الله به مشاهده برسد .
این پرده ها گاه برای بزرگان دین هم وجود داشته است . همانطوری که برای موسی (ع) وجود داشت . موسی (ع) یکبار که به کوه طور می رفت عرض کرد : « رب ارنی انظر الیک » (۷) ؛ خدایا خودت را به من نشان بده تا تو را ببینم . در اینجا وقتی که موسی می گوید : خودت را به من نشان بده ، این دلیل بر انانیت اوست ، دلیل بر این است که هنوز منی در او وجود دارد ، در حالی که عاشق در مقابل معشوق از خودش هیچ چیز نباید داشته باشد ، منی نباید وجود داشته باشد .
من کیم لیلی و لیلی کیست من‏
ما یکی روحیم اندر دو بدن (۸)
زمانی که خداوند می بیند موسی هنوز در انانیت گرفتار است ، تشخیص می دهد که هنوز به آن مرتبه نرسیده است که خدا را ببیند ، به‏عبارت دیگر هنوز به مرحله کامل احسان نرسیده است تا به مرحله شهود حق تعالی برسد ، در جواب می فرماید : « لن ترانی » (۹) . « لن » [ به فتح لام ] در لغت عرب نفی ابد است . « لن ترانی » ؛ یعنی ، تو هرگز با این چشم مرا نخواهی دید . « و لکن انظر الی الجبل فان استقر مکانه فسوف ترینی » ‏(۹) ؛ ولی برای اینکه بدانی که نمی توانی مرا ببینی به کوه نگاه کن ، اگر کوه بر جای خود قرار یافت ، تو نیز مرا خواهی دید . موسی زمانی که به کوه نگاه می کند می بیند کوه بر اثر تجلی خدا مندک و متلاشی شده ، شعله ور شده ، و صخره های بزرگ از کوه سرازیر شده اند . در اینجا حالتی برای موسی پیش آمد که عرفا معتقدند که این حالت کشف و شهود است . حال در این مرحله و در این حالتی که برای موسی پیش آمد ، به چه مرتبه ای از مراتب احسان رسید ، خدا داند ولی تا کوه انانیت موسی متلاشی نشد و به فنا نرسید ، مستعد مشاهده نشد .
ولی آنچه مسلم است با فرمایش خداوند که می فرماید : « لن ترانی » ، حضرت موسی به مرتبه ای نرسید که رسول خدا (ص) (۱۰) و علی مرتضی (ع) رسیدند . حضرات معصومین (ع) در آخرین مرتبه احسان ، در آخرین مرتبه کمال بودند که متحد با مقام مشیت است و مقام حقیقت محمدیه و علویت علی و ولایت مطلقه الهیه است . منتهی هر یک به طریق خود به مقام احسان کامل رسیدند و همانطور که حضرت نورعلیشاه می فرمایند : حضرت کاظم (ع) به کظم و حضرت امام محمد تقی (ع) به تقوا . نتیجه همه صفات و افعال پس از رسیدن به فنا ، مقام احسان و بقا است . (۱۱)
فرق میان حضرت موسی (ع) و علی بن ابیطالب (ع) این است که علی (ع) می فرماید : « لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا » ؛ اگر پرده ها و حجاب ها را برای من بالا بزنند و پشت پرده را به من نشان بدهند ، چیزی بر یقینم افزوده نخواهد شد . چرا ؟ برای اینکه برای او پرده ای وجود ندارد . هرچه هست ، او می بیند . وقتی که می گوید : اگر پرده ها را کنار بزنند ، بر یقینم افزوده نخواهد شد ؛ یعنی ، در تمام حالات حالت احسان کامل برای او وجود دارد . عبارت « گویی او را می بینی » یا کان [ به فتح حمزه (الف) و تشدید ن ] او را می بینی » ، برای او مفهومی ندارد . چون علی (ع) در هر حالتی او را می بیند ، پرده ها باشد ، او را می بیند ؛ پرده ها نباشد ، او را می بیند . اما این دیدن چگونه است ؟ یکی از احبار ( احبار [ به فتح الف ] جمع حبر [ به کسر ح ] است ، حبر به علمای یهود می گویند ) به حضور علی (ع) شرفیاب می شود و عرض می کند : یا علی ، آیا شما خدایی را که عبادت می کنی ، دیده ای ؟ حضرت می فرمایند : بله ، مسلم است که می بینم ، من هرگز خدای نادیده را عبادت نمی کنم . مجددا سوال می کند : چگونه دیده ای ؟ آیا با همین چشم سر ؟ علی می فرماید : نه ، وای بر تو ، خداوند با چشم سر دیده نمی شود ، من او را با چشم ایمان می بینم ، با چشم دل می بینم . (۱۲) این همان چشمی است که عرفا به آن قائل هستند .
چشم دل باز کن که جان بینی‏
آنچه نادیدنی است آن بینی‏
پس علی (ع) با چشم دل خداوند را می دید . اصولا شیعه رویت خداوند تعالی را با چشم سر رد می کند و در اصول کافی که یکی از چهار کتاب معتبر شیعه است بابی است به نام « باب ابطال الرویه » که بطور کلی رویت خداوند را با چشم سر رد می کند . ولی با چشم ایمانی یعنی چشم دل ، ممکن است .
زمانی که شخص به آن مرتبه از احسان رسید که خداوند را با چشم دل دید و یا به عبارت دیگر به مرحله کشف و شهود کامل رسید ، خودش نیز دارای حسن و جمال و زیبایی می شود . چرا دارای حسن و جمال می شود ؟ چون آن کسی را می بیند که دارای حسن و جمال مطلق است . « ان الله جمیل و یحب الجمال » ؛ خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد . حسن و جمال او در بیننده اثر می کند . آثار زیبایی او در علی (ع) و در دیگر ائمه ‏اطهار (ع) و در اولیاء الله موثر واقع می شود و آنها نیز به نوبه خودشان زیبا می شوند . و همانطور که عرض کردم چون احسان دارای مراتب مختلفی است ، به همین ترتیب زیبایی ای هم که بر اثر این احسان به دست می آید ، دارای مراحل و مراتب مختلفی است که بالاترین مرتبه آن را رسول‏ الله (ص) داشتند که سلمان هر وقت نگاه می کند به صورت پیامبر (ص) ، می گوید : « ما احسن وجه محمد » ؛ چه زیباست صورت محمد . این زیبایی را که سلمان می بیند ، اشاره به چشم و ابرو و بینی حضرت نیست که زیبا و هماهنگ است . البته پیامبر ملیح بودند ، ولی این زیبایی و حسن باطنی است که در اثر حصول مقام احسان پیدا می شود . دلیل آن هم این است که به همان صورت و جمالی که سلمان نگاه می کند و می گوید : « به به ، تو چقدر زیبا هستی ! » به همان صورت و به همان جمال ، ابوجهل عموی پیامبر نگاه می کند و می گوید : این محمد چقدر زشت و کریه المنظر است . در حالی که نمی داند صورت محمد آینه ای است که ابوجهل صورت خود را در آن آینه می بیند و الا محمد همان زیبایی را که سلمان عرض کرد ، دارا بود . انبیا و اولیا هریک به نوبه خود برحسب اینکه در چه مرتبه ای از احسان هستند دارای این زیبایی می باشند ، که تمام اینها زیبایی معنوی است و صحبت از زیبایی ظاهر نبوده است . منتهی در مورد یوسف می گویند که دارای حسن [ به ضمن ح ] و جمال ظاهری هم بود که مشهور است که یوسف زیباترین چهره ها را داشته است .
این امر طبیعی است که بشر طالب زیبایی و حسن است . ولی این زیبایی و جمال چه چیز را به دنبال می آورد ؟ عشق را به دنبال می آورد . بشر بطور کلی طالب زیبایی است ، زیبایی هم منجر به عشق می شود . این عشق هم دو جانبه است که « یحبهم و یحبونه » (۱۳) . انسان بر اثر بروز حال احسان که حسن حق تعالی را می بیند ، عاشقش می شود . اما محبوب نیز عاشق شخص محسن و محب خویش می گردد ، چنانکه در آیات متفاوت می فرماید : خداوند محسنین را دوست دارد . انسان وقتی موفق شد این زیبایی را ببیند عاشق می شود .
حسین بن علی (ع) که ظهور العشق الاعلی به او لقب داده اند ؛ یعنی ، کسی که ظهور اعلای عشق بود ، دارای مرتبه کمال احسان بود ؛ و این زیبایی را دید و عاشق شد . هم دارای کمال حسن بود چون به مرتبه عالی احسان رسیده بود و هم ظهور اعلای عشق شد . با همین حسن بود که عده ای را نیز عاشق خویش کرد و با خودش به معرکه عشق برد و در این معرکه به‏شهادت رسیدند .
عشق از اول سرکش و خونی بود
تا گریزد آنکه بیرونی بود (۱۴)
آری عشق و حب جمال به دنبال خود خونریزی دارد و کسی که عاشق می شود از خونریزی نمی هراسد . خوشا به سعادت کسانی که عاشق او می شوند ، عاشق معبود و محبوب می شوند ، همانطوری که حسین بن علی و یاران او شدند و به کمال مطلق رسیدند ، که در این صورت است که خداوند در حدیث قدسی می فرماید : « من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته انا دیته » . خداوند می فرماید : کسی که مرا طلب کند ، مرا درمی یابد ، کسی که دریافت مرا ، من را می شناسد ، کسی که شناخت مرا ، عاشق من می شود ، کسی هم که عاشق من شد ، من هم عاشق او می شوم ، وقتی که عاشق او شدم ، عاشق خودم را می کشم و برای کشته خودم دیه و خونبهایی قائل هستم . آن دیه و خونبها چیست ؟ خود من هستم .
ببینید مقام عاشق چه مقامی است که خداوند متعال خود را خونبها و دیه آن قرار می دهد . برای همین است که در زیارتنامه ای که در روز عاشورا می خوانیم ، یکی از سلام هایی که خطاب به ابی عبدالله الحسین (ع) عرض می کنیم ، این است : « السلام علیک یا ثار الله و ابن ثاره » ؛ یعنی ، سلام بر تو ، ای کسی که خونبهای تو خداست . حسین (ع) لقب « ثار الله » یافت چون سید العاشقین و لذا سید الشهدا بود .
حسین بن علی قبل از آنکه معرکه عاشورا و کربلا برپا شود ، پس از مرگ معاویه و درخواست مکرر یزید برای بیعت ، از مدینه خارج و به سمت مکه حرکت فرمود . حضرت می خواست از شر تقاضای ماموران یزید در مدینه در امان باشد ، پس در اواخر ماه رجب سال ۶۰ هجری عازم مکه شد و قصد حج کرد . ایشان نیت کردند که محرم [ به ضم میم و کسر راء ] شوند و اعمال را انجام بدهند . اما برای حسین (ع) خبر آوردند که دشمن در زیر لباس احرام ، مسلح به سلاح است و قصد دارد که کار حسین را در مسجد الحرام تمام کند و یا به عبارتی دیگر ، او را در آنجا به قتل برساند و شهید نماید . چون همانطور که یزید و ابن زیاد جاسوس هایی داشتند که اخبار حسین (ع) را به آنها می دادند ، امام حسین (ع) هم متقابلا کسانی را داشتند که از آنها برایشان خبر می آوردند . آنها توجهی به این مساله نداشتند که چه کسی را می خواهند بکشند ؛ حسین بن علی (ع) نوه رسول خدا ، پسر علی مرتضی (ع) و فاطمه زهرا (س) . به همین دلیل ، حضرت برای حفظ حرمت خانه تصمیم گرفتند که مناسک را تعطیل کنند و از انجام ادامه آن منصرف بشوند و به طرف عراق حرکت کنند ، زیرا اعمالی وجود دارد که انجامش در حریم خانه حرام است ، مثل ریختن خون . ایشان در دعای عرفه می فرمایند : « و اجعلنی اخشاک کانی اراک » ؛ خدایا ، در من حالتی قرار ده که گویی تو را می بینم و از تو می ترسم (۱۵) که فرمایشی است شبیه به حدیث حضرت رسول اکرم (ص) . اما حضرت که به مقام کامل احسان رسیده بودند چرا چنین فرمایشی کردند ؟ برای اینکه یاران خودشان ، کسانی که همراه ایشان عازم بودند ، آنها را تربیت کنند ، آنها را عازم مقتل عشق کنند ، به آنها بیاموزند که عشق بازی ، کار بازی نیست .
اول میدان عشق وادی کرب و بلاست‏
هر که در او پا نهد بر سر عهد و وفاست‏
از اینجاست که مراتب رسیدن به کربلا که ظاهرا مراتب صبر و ایثار جان و فداکاری در راه دین خدا و باطنا مقامات سلوک الی الله است ، آغاز می شود . اصحاب حسین باید در ابتدای سلوک بیاموزند که خدا را چگونه باید عبادت کنند . این پایین ترین مرتبه احسان در احوال است که در اصطلاح عرفانی به آن « مراقبه » گویند ، ولی همین مراقبه در انتهای راه به « مشاهده » خواهد رسید . البته مشاهده برای کسانی پیدا می شود که اهل راه باشند و مصائب آن را تحمل کنند ، چنانکه همراهان حسین هم همگی این لیاقت و توفیق را نداشتند و اکثرا به تدریج در طی راه مکه به کربلا و سپس در شب عاشورا که حضرت اتمام حجت کامل کردند ، ایشان را ترک نمودند .
به همین دلیل اطرافیان حضرت چند گروه شدند : عده ای بدون اینکه اظهار نظر بکنند ، از حضرت جدا شدند و مشغول انجام مناسک حج گردیدند ، چون درست در روز هشتم ذیحجه که به آن « یوم الترویه » گویند و روز شروع مراسم بود ، حضرت تصمیم به حرکت گرفتند . ولی گروهی دیگر حضرت را همراهی کردند .
حضرت حرکت کردند به سمت عراق . در آغاز سفر خبر مرگ مسلم و هانی را آوردند ، ولی از آنجا که ایشان به دلایلی که عرض کردم ؛ یعنی ، ترک مناسک حج ، بی وفایی یاران و مسلح شدن دشمن در زیر لباس احرام و مسایل دیگر حالت روحی مناسبی نداشتند ، در آنجا خبر مرگ مسلم را به ایشان عرض نکردند ، تا رسیدند به منزل بعدی یا اولین منزل که ثعلبیه بود . در ثعلبیه از کسانی که از کوفه آمده بودند ، حضرت پرسیدند : اوضاع کوفه را چگونه می بینید ؟ آنها گفتند : اوضاع بسیار آشفته بود بطوری که مسلم را از بالای دارالعماره به پایین پرت کردند و جنازه او را به طنابی بستند و در کوچه ها می کشیدند ؛ هانی را نیز کشتند . حضرت با کمال تاسف فرمودند : « انا لله و انا الیه راجعون » ، و گریه زیادی کردند و چون می دانستند جماعتی از کسانی که از مکه همراه ایشان آمده اند ، قصدشان جلب رضایت الهی و رسیدن به لقاء محبوب حقیقی نیست ، همراهان را احضار کرده و فرمودند : پایان این راه کشته شدن است ، هر که می خواهد برود . گروهی رفتند ، گروه دنیاپرستان رفتند . ولی ایشان به سفر ادامه دادند . از هر جا که می گذشتند خود را معرفی کرده و اتمام حجت و دعوت می نمودند ، تا مومنین را گرد هم در خیل کسانی آورند که به ارشاد حسینی به وصال می رسند .
به سرزمین ذی حسم [ به ضم ح و فتح س ] رسیدند . در آنجا ناگاه یکی از صحابه گفت : الله اکبر . حضرت برگشتند ، سوال کردند که دلیل گفتن این تکبیر نابهنگام چیست ؟ آن شخص عرض کرد که یا ابن رسول الله من بارها و بارها این مسیر را طی کردم ، از مکه تا عراق ، ولی هرگز این نخلستان را ندیده ام و نخلستانی در اینجا وجود نداشته است . حضرت نگاه کردند ، دیدند درست می گوید . خود ایشان هم چنین نخلستانی را ندیده بودند . فرمودند : بروید به طرف آن ، ببینید چگونه نخلستانی است ؟ وقتی که نزدیک شدند دیدند نخلستانی نیست ، اینها سر نیزه های دشمن است ، سرنیزه های مردم بی وفایی است که برای استقبال چنین مهمان عزیزی آمده اند . در اینجا حضرت ، حر را می بینند که با لشکریان انبوهی آمده بود ، مانع ورود ایشان به کوفه شود . حسین هر چه فرمود که مردم کوفه خودشان مرا دعوت کرده اند ، حر نپذیرفت و گفت : من مامورم که مانع ورود شما شوم . ولی حر با وجود ممانعت ، مجذوب جاذبه معنوی حسینی می شود ، اما تسلیم او نمی گردد ، چرا که نفسش او را وا می داشت که اطاعت عبید الله بن زیاد نماید .
در مسیر راه به منزل دیگری ، به عذیب الهجانات رسیدند ، درحالی که حر همچنان حضرت را تعقیب می کرد . در این سرزمین چشمه ای بود دارای آب گوارا (۱۶) . حضرت دستور فرمودند که تمام همراهیان هرچقدر که ظرف دارند از این چشمه آب بردارند و آب به اندازه کافی و فراوان همراه داشته باشند . هرچه همراهیان اصرار کردند که ما به کنار آب می رسیم ، به کنار شط می رسیم ، کنار نهر می رویم ، نیازی به آب نیست ، حضرت فرمودند : همین که گفتم ، ظرف ها را پر از آب کنید . ظرف ها را پر از آب کردند ، سوار شدند ، حرکت کردند .
کاروان عشق به منزل بعدی رسید ، منزل بعدی قصر بنی مقاتل بود . در قصر بنی مقاتل به یکی از شیوخ عرب برخورد کردند ، با او وارد مذاکره شدند ، از او دعوت کردند که یاری و همراهی کند و یا به عبارتی دیگر از او خواستند که در جنگ کربلا با حضرت باشد و در مقابل یزیدیان قرار گیرد ، ولی او که در حجاب های دنیوی گرفتار بود ، جواب رد به حضرت داد و درحقیقت از همراهی حضرت عذر خواست و گفت : چون در کوفه برای تو یاوری ندیدم ، مرا معاف کن . حضرت با همان صحابه حرکت کردند ، و به سفر خودشان ادامه دادند . هرچه جلوتر می رفتند بر قساوت قلب دشمنان و لطافت جان همراهان واقعی حسین افزوده تر می شد . اینها آماده می شدند تا جمال محبوب را بدون حجاب « کان » زیارت کنند . همینطور که می رفتند لشکر حر نیز در کنار ایشان حرکت می کرد که ناگاه قاصدی از طرف ابن زیاد به نام مالک بن نصیر کندی پیامی برای حر آورد . این ملعون از جلوی ابی عبد الله حسین (ع) رد شد ولی سلام به حضرت نکرد . پیام را آورد و به حر داد . پیام ابن زیاد این بود که حسین بن علی (ع) را در هر کجا هستی ، در زمینی بی آب و آبادی نگه دار و محاصره کن و سعی کن که کسی به او دسترسی نداشته باشد . چرا ؟ چون جاذبه حسین مردم را می ربود ، همانطور که جاذبه حسینی چند روز بعد حر را نیز ربود ، حر پیام ابن زیاد را حضور حضرت عرض کرد . ایشان فرمودند که تو می دانی این کاروان ، کاروان جنگی نیست ، این کاروان در آن بیمار هست ، طفل خردسال هست ، پیرزن هست ، پیرمرد هست ، کسانی هستند که تاب و توان گرما و تشنگی را ندارند ، موافقت کن که لااقل در کنار شط خیمه بزنیم و پیاده بشویم . حر عرض کرد که نه ، المامور معذور ، من مامور بر این هستم که شما را در همین جا متوقف کنم . هر چه حضرت اصرار کردند ، او انکار کرد و گفت : بایستی که در همین محل توقف بفرمایید . حضرت او را نفرین کردند . فرمودند : برو که مادرت به عزایت بنشیند . حر عرض کرد که چه کنم که نمی توانم نام مادر شما را در جواب بیاورم .
حسین بن علی (ع) و همراهان وارد کربلا شدند . در اینجا حضرت سوال کردند که نام این سرزمین چیست ؟ نقل است که نام های مختلفی را به ایشان گفتند ، چون در آن زمان ، کربلا آبادی نداشته و به اسامی اراضی و آبادی های اطراف مشهور بود . یکی گفت : طف . دیگری گفت : نینوا . هر یک نامی گفتند . حضرت پرسیدند : نام دیگری ندارد ؟ تا اینکه کسی گفت : کربلا (۱۷) . حضرت به محض اینکه نام کربلا را شنیدند ، فرمودند : خدایا از کرب و بلا به تو پناه می برم . اینجا محل شهادت ماست ، اینجا محل عروج ماست ، اینجا محلی است که ما به محبوب و معشوق خود می پیوندیم . خیمه ها را برپا کنید ، اطفال را در خیمه ها جای بدهید . خودشان نیز مهیا شدند و ترتیبی اتخاذ فرمودند بطوری که خیمه ها در جای مشخصی قرار بگیرد که حرمسرای حضرت دور از افراد و مردهای نامحرم باشد . خیمه بزرگی هم قرار دادند برای اقامه جماعت و سخنرانی های جنگی و تبادل نظر .
بدین ترتیب در روز دوم محرم امام حسین (ع) در سرزمین کربلا در محلی دور از آب و آبادی منزل کرد . حر نیز امام را محاصره کرد و خبر را به ابن زیاد رساند . ابن زیاد لشکر دوم را عازم کربلا کرد . دومین لشکری که وارد کربلا شد ، قشون ابن سعد بود . تا هشتم محرم، عده زیادی به قشون دشمن افزوده می شدند . درحالی که یاران حسین که در ابتدا زیاد بودند ، ولی چون همه مستعد طی کردن راه سلوک الی الله نبودند و جیفه دنیا آنها را فریفته بود ، اینک مبدل به قلیل کسانی شدند که با حضرت باقی مانده بودند . در این مدت همراهان حسین از کودک و زن و پیرمرد و پیرزن دسترسی به آب نداشتند ، تشنگی بر همگی غلبه پیدا کرده بود ، ولی جذبه عشق حسینی مانع از این می شد که اظهار کنند . آنها سیراب از سرچشمه زلال حسینی بودند و تشنگی ظاهری اثری بر ایشان نداشت . در عصر تاسوعا آخرین لشکر دشمن یعنی لشکر شمر بن ذی الجوشن با پرچم قرمز وارد زمین کربلا شد . ابی عبدالله حسین (ع) وقتی که شمر و پرچم قرمز را ملاحظه نمود ، استرجاع کرد و فرمود : قاتل من آمد . شمر در ضمن حامل پیامی بود از طرف ابن زیاد و پیام این بود که برای فرماندهان لشکریانی که در مقابل سید الشهدا حضور دارند ، دیگر مهلت دادن به حسین (ع) معنی و مفهومی ندارد .
حسین به محض رسیدن این پیام ، یا بایستی بیعت می کرد و یا جنگ . وقتی که شمر می رود به حضور حضرت ، در وهله اول حضرت او را نصیحت می کند ، می فرمایند که دست خودت را به خون نوه رسول الله ، پسر علی مرتضی ، پسر فاطمه زهرا (س) آلوده نکن . ولی شمر می گوید : نمی توانم چنین کاری کنم ، چون اگر سر شما را برای یزید نبرم ، خودم را خواهد کشت . شمر غرق در مادیات بود و حجاب های دنیوی او را احاطه کرده بود و حسین را نمی شناخت . جاه و مقام جلوی چشم او را گرفته بود و تذکر داد که ابن زیاد می گوید : یا بیعت یا جنگ . این بار او حضرت را نصیحت کرد که شما بیایید و با یزید بیعت کنید که از این خونریزی جلوگیری شود . ولی حضرت که قبلا فرموده بودند : « همچو منی ، با همچو یزیدی بیعت کند ؟ آیا امکان این هست ؟ » پس بیعت با همچون یزیدی را قبول نکردند . شمر سرش را به زیر انداخت و گفت : پس جنگ باید شروع شود . حضرت مهلت خواستند ، سه روز ، دو روز ، گفت نمی شود . فرمودند : یک روز . و برای یک روز قبول کرد که با دیگر سران لشکر وارد مذاکره شود . برگشت با آنها مذاکره کرد . بعضی از آنها با یک روز مهلت دادن به نوه رسول خدا هم مخالفت کردند و اختلاف نظری در بین آنها بود . چون کسانی بین آنها می گفتند که حیا کنید ، اگر او از دین جدش هم خارج شده باشد ، به هر حال نوه رسول خدا که هست ، پسر علی مرتضی (ع) که هست ، پسر فاطمه زهرا (س) که هست . یک روز زمانی نیست ، این مهلت را باید به او بدهیم . حضرت می خواست در این مدت فرصتی دهد به کسانی که باید بروند و ضمنا وصایای لازم را نیز بکند . ولی به حسین (ع) خبر دادند که تا فردا مهلت داده شده و فردا جنگ شروع خواهد شد . فردا یعنی ، مثل چنین روزی ، روز عاشورا .
حسین بن علی (ع) زمانی که مشاهده کردند که بایستی روز عاشورا ، روز دهم محرم ، جنگ کنند ، با توجه به اینکه سفر از مکه تا کربلا در حقیقت ، سیر و سلوکی بود برای کسانی که سالک هفت شهر عشق بودند ، تصمیم گرفتند که در آن شب مشخص کنند که چه کسانی هفت شهر عشق را طی کرده اند و این وادی ها را پیموده اند و لیاقت این را دارند که به مقام فناء فی الله برسند و یا به عبارت دیگر در مقام احسان کامل ، پرده « گویی » و « کان » از ایشان برداشته شود ، و چه کسانی قابلیت این را ندارند . به همین دلیل بعد از اقامه نماز مغرب و عشا اصحاب را جمع کرده و پس از خواندن خطبه ای فرمودند : من اصحابی باوفاتر از اصحاب خود نیافتم . به من خبر داده اند که فردا جنگ آغاز خواهد شد ، اینها با من کار دارند ، تعداد ما در مقابل آنها بسیار قلیل و کم است ، در نتیجه فردا پیروزی در کار نخواهد بود ، مال و منال و ثروت نخواهد بود . آنهایی که با من هستند ، همه همچو من کشته خواهند شد ، و آنهایی که برای غنائم جنگی آمده اند همه برگردند ، و برای آنکه راحت برگردند و محذوری نداشته باشند ، من بیعتم را از گردن همه شما برداشتم .
در تاریخ اسلام ، در دو جا بیعت از گردن مسلمین برداشته شد . یکی در جنگ احد بطور انفرادی ، که وقتی لشکر پیامبر اکرم (ص) شکست خوردند ، سه نفر ماندند : علی (ع) و ابودجانه و زبیر . دشمنان زبیر را محاصره و او را از حضرت دور کردند . پیامبر (ص) علی (ع) و ابودجانه را احضار کردند و فرمودند که ابودجانه من بیعتم را از تو برداشتم و تو برو به خانه و به پیش خانواده ات و در کنار آنها باش ، علی برای من کافی است . ابودجانه عرض کرد : یا رسول الله دست از دامن تو بردارم و به خانه بروم ، پیش همسرم ، فرزندم ، خانه ام ؟ به هر حال خانه خراب می شود ، همسرم به هر حال می میرد ، و فرزندم هم می رود . آنچه برای من می ماند تو هستی ، این تو هستی که شفیع من خواهی بود در روز حشر ، همه اینها فدای تو باد . من چگونه دست از دامن تو بردارم ؟ اجازه بده که به میدان بروم و در راه تو شهید بشوم . حضرت اجازه فرمودند . او به میدان رفت و شجاعانه جنگید و تعداد زیادی از دشمنان را به هلاکت رساند ، تا آنکه خسته شد و از پشت ظالمی ضربتی بر او وارد آورد که از اسب به زمین افتاد ، که می نویسند : علی بن ابیطالب (ع) همچون شیری بر بالین او آمد و او را در آغوش کشید و به نزد پیامبر برد . سپس نگاهی به سیمای نورانی پیامبر (ص) کرد و عرض نمود : یا رسول الله آیا از من راضی شدی ؟ پیامبر فرمودند : بله من از تو راضیم ، خدا هم از تو راضی است . ابودجانه جان داد ، درحالی که با بیعت رسول خدا جان به جانان داد .
بار دوم که بیعت برداشته شد ، در شب عاشورا بود که بیعت بطور دسته جمعی از گردن مسلمین برداشته شد . ابی عبدالله الحسین (ع) چون می دانست تمام کسانی که باقی مانده اند ، یاران واقعی او نیستند ، آماده قتلگاه عشق نیستند ، آماده معرکه خون و خونریزی به خاطر معشوق نیستند ، به همین دلیل فرمودند که من بیعتم را از گردن همه شما برداشتم که هر که می خواهد برود ، برود و برای اینکه راحت باشند ، دستور داد که چراغ های خیمه را هم خاموش کنند که در تاریکی بروند . خود حضرت ، جلو در خیمه ایستاده و سر به پایین افکنده بود . روایت کننده سکینه است که می گوید : دیدم پدر بزرگوارم در حالی که سر را به پایین انداخته ، آن بی وفاهایی را نظاره می کرد که گروه گروه از خیمه خارج می شدند و پدر غریبم را تنها می گذاشتند . عده ای خداحافظی کرده و عده ای بدون خداحافظی می رفتند . عده ای هم دستشان را می بوسیدند و می رفتند ، تا اینکه رفتنی ها رفتند و ماندنی ها ماندند ، آنهایی که خلاصه و زبده ایمان بودند ، ماندند .
می نویسند در آن شب ، سی یا سی و دو نفر هم از لشکریان دشمن از جمله حر به لشکریان حضرت پیوستند . اینها حالت مجذوبانی را داشتند که یک شبه راه سلوکی را که از مکه به کربلا طی شده بود ، طی کردند . اینک یاران حسین هفتاد و دو تن شده بودند . زمانی که اصحاب واقعی حسین (ع) ، عشاق واقعی او ماندند ، و دیگر در حقیقت نامحرمی وجود نداشت ، حضرت فرمودند : چراغ ها را روشن کنید . چراغ ها را روشن کردند ، حضرت نور ایمان را در چهره یکایک یاران خود دید ، در چهره یکایک صحابه دید و آنها را لایق دید برای مقتل عشق و شهادت . آنها را در مرتبه ای دید که از « گویی » و « کان » در حدیث نبوی : « الاحسان ان تعبد الله کانک تریه » بگذرند . به همین دلیل ، حضرت در بین دو انگشت ولوی خویش بین دو انگشت سبابه و وسطی ، مقامات آنها را نشان دادند که « قلب المومن بین اصبعی الرحمان » ؛ قلب مومن میان دو انگشت حضرت رحمان است . و صحابه در بین دو انگشت حضرت ، مقامات خودشان را در بهشت دیدند . حقیقت قلب آنها بهشت بود ، جنه اللقاء بود . و آنگاه که این مقامات را دیدند ، به وجد و سرور درآمدند .
رقص رقصان از نشاط باختن‏
منبسط از کیسه را پرداختن‏
از جمله بریر که شخصی بسیار عبوس و تندخو بود ، آن شب به وجد آمده و شوخی می کرد ، خنده می کرد و نمی خوابید و نمی گذاشت دیگران هم بخوابند .
عابس پیرمرد شجاعی بود که به صلابت و پهلوانی مشهور بود ، ولی آن شب همچون نوجوانی جست و خیز می کرد . آن شب برای آنها شب قدر بود . شب قدر ، شب وصال است . حضرت آنها را تنها گذاشتند و بعد از آنکه به خیمه ها سر زدند ، به اطفال سر زدند ، به سجاد سر زدند ، به همه سرکشی کردند ، به‏گوشه ای رفتند و با خدای خودشان مشغول راز و نیاز گشته ، آن راز و نیازی که « گویی » و « کان » در او وجود نداشت ، تا اینکه صبح عاشورا شد .
صبح عاشورا حسین بن علی (ع) نماز صبح را با اصحابش خوانده و خطبه ای ایراد کردند و وعده شهادت همگی را دادند ، سپس استنصار کردند . فرمودند : « من انصاری الی الله » ؛ کیست که در راه خدا یاور من باشد ؟ و چون دارای مقام ولایت تکوینی بودند همه موجودات تکوینا دعوت ایشان را لبیک گفتند ، ولی از میان انسان ها فقط تعداد قلیلی که به مقام شهود رسیده بودند ، آمادگی خود را اعلام نمودند ، که هر یک برای رفتن به میدان بر دیگری سبقت می جست . یکی از اینها محمد بن بشیر حضرمی بود که خبر آوردند پسرش در جنگ طبرستان اسیر شده است . حضرت بشیر را احضار و به او فرمودند که تو وفاداری خودت را به من ثابت کردی ، من از تو راضیم ، پسرت در جنگ طبرستان اسیر شده ، این هدایا ، این پول را بردار و برو و پسرت را آزاد کن . اشک از چشمان بشیر سرازیر شد ، با چشمی گریان و لبی لرزان عرض کرد : حسین جان من برای آزادی پسرم بروم و او را آزاد کنم و در مراجعت سراغ تو را از کاروان ها بگیرم ؟ تو را در کجا پیدا کنم ؟ به دنبال معشوقم در کجا بگردم ؟ تو کجا خواهی بود ؟ من چگونه دست از دامن تو بردارم ؟ پایم بریده باد که از نزد تو بروم و دستم بریده باد که در راه تو شمشیر نزنم ، فرزند را نمی خواهم ، تو را می خواهم .
او حاضر نشد برای آزادی فرزندش برود ، و اجازه خواست که جزو اولین کسی باشد که به میدان می رود . حضرت به او اجازه فرمودند ، به میدان رفت و شهید شد . بعد از آن یکی بعد از دیگری به میدان رفته ، شهید می شدند .
گفتا که دیده تو کور است‏
رخسار حسین در حضور است‏
تا هست نظر به روی یارم‏
کی باک ز تیر و تیغ دارم‏
عابس و غلامش برای رفتن به میدان و اینکه چه کسی باید اول برود ، با هم مباحثه داشتند . بالاخره عابس به میدان رفت ، و هر چه جنگید کشت . ولی چون طالب جمال یار بود و می خواست بی پرده ببیند ، به ناچار کلاه خود و زره را از تن باز کرد و مانند حمزه سید الشهدا بدون آلات دفاع به سپاه دشمن زد و بر اثر اصابت تیغ و تیرهای متعددی که به جانش انداختند مثل قطعه ای گوشت به روی زمین افتاد و به مقام رفیع شهادت رسید .
اطفال نیز سودای عشق و شهادت داشتند . پسر مسلم بن عوسجه و دو پسر عبدالله جعفر را که خردسال بودند مادرانشان آوردند به حضور حضرت و اجازه رفتن به میدان خواستند . حضرت در ابتدا موافقت نمی فرمودند ولی در اثر اصرار مادرانشان موافقت فرمودند ، ولی به محض رسیدن به میدان ، دشمن سرهای آنها را از تن جدا کرد . وهب که تازه داماد بود ، نزد مادر آمد و گفت : آیا از من راضی هستی که در خدمت حسین جنگیدم ؟ مادرش گفت : تا کشته نشوی راضی نمی شوم ، او رفت و کشته شد . دشمن سر او را آورد و پرتاب کرد جلوی خیمه مادر . او سر را در آغوش کشید و بوسید و بویید ، ولی ناگهان آن را به میدان پرتاب کرد و گفت : ما چیزی را که در راه خدا دادیم ، پس نمی گیریم .
اصحاب یکی پس از دیگری در نهایت شجاعت به میدان رفتند و جنگیدند و شهید شدند . تا ظهر عاشورا که حضرت نماز را خواندند ، ولی در بعد از ظهری یکه و تنها بدون یار و یاور مانده و در بین اجساد شهدا قدم می زدند ، نگاهی به جمع آنها می کردند و از فراق آنها می گریستند و می گفتند : قاسم جان کجایی که ببینی حسین تنهاست . به جسد عباس نگاه کرده و می گفتند : عباس ، برادرت حسین ، یکه و تنهاست و در مقابل این قشون که ریسمان وار او را محاصره کرده اند می خواهد بجنگد . بر جنازه هر یک که می رسیدند با او درد دل می کردند تا اینکه همهمه لشکر بلند شد ، که مبارز می طلبیدند .
غیرت حسینی به جوش آمد ، تاب و توان نیاورد که در مقابل این بی حیاها تحمل کند ، صبر کند و آنها جوابی نگیرند . مسلح به سلاح ، سوار بر اسب آمد . سه حمله شجاعانه به قلب لشکر ، به یمین و به یسار کرد و تعداد زیادی را به درک واصل کرد که ناگاه جبرئیل را دید . جبرئیل در حضور حضرت حاضر شد و عرض کرد : یا ابن رسول الله اگر این چنین ادامه دهید تمام این خدانشناسان را به درک واصل خواهید کرد و جهنم پر از اینها خواهد شد درحالی که ما بهشت را برای شما آذین بسته ایم و منتظر قدوم شما هستیم ، امشب بهشتیان جشن دارند . لحظه ای بعد سیمای ملکوتی پیامبر (ص) و علی مرتضی (ع) را دید که با یک جمله فرمودند : حسین جان منتظر تو هستیم زودتر بیا . در اینجا حسین جنگ را جایز ندید ، برگشت ، لباس از تن به در کرد ، فضه را احضار کرد ؛ فضه خادمه مجلله ای بود که عمری افتخار خدمت خاندان عصمت و طهارت را داشت . به فضه فرمود : می روی به فلان خیمه ، در آن خیمه ، سه صندوق هست ، در صندوق وسط سه بقچه هست ، و در بقچه وسط سه پیراهن هست ، پیراهن وسط را برمی داری و برای من می آوری ، ولی مبادا زینب بفهمد ، مبادا زینب از پیراهن خبر شود . در مورد این پیراهن ، روایات مختلفی است . گروهی می گویند این پیراهن همان پیراهنی است که ابراهیم (ع) پوشید و با آن داخل در آتش شد و بعد به بقیه انبیا و اولیا رسید تا به حسین بن علی (ع) و بایستی بالاخره به دست امام زمان برسد . روایت دیگر این است که این پیراهن را فاطمه زهرا (س) با دست خودشان برای یک چنین روزی دوخته بودند .
فضه اطاعت امر کرد ، به سوی آن خیمه حرکت نمود ، در راه به زینب برخورد کرد . زینب سرگشته و حیران به سوی خیمه ها می رفت و می گشت . به سجاد سر می زد ، حال سجاد بد بود ، می نویسند که در آن روز بیش از چهل بار مجبور به تجدید وضو شده بود . نمی دانست چه کند . از فضه پرسید : به کجا می روی ؟ برادرم حسین از تو چه خواست ؟ فضه مردد بود که چه بگوید . زینب گفت : آیا حسین فرمود که به زینب نگویی که چه می خواهد . عرض کرد که خودتان می دانید که حسین (ع) دستور داده که به شما نگویم ، پس چرا سوال می کنید ؟ زینب می فرماید : تو را به روح مادرم فاطمه زهرا (س) بگو که حسین از تو چه می خواست ؟ فضه زمانی که نام فاطمه زهرا را شنید ، مجبور شد قضیه را عرض کند . قضیه پیراهن را عرض کرد . زینب به محض اینکه نام پیراهن را شنید ، از هوش رفت و به روی زمین گرم کربلا افتاد . فضه نمی دانست چه کند ، پیراهن را ببرد ، به زینب برسد ، به حسین خبر بدهد . بالاخره تصمیم گرفت حسین (ع) را در جریان امر قرار دهد . به سوی حسین (ع) رفت و حسین (ع) سراغ پیراهن را گرفت . عرض کرد : زینب از هوش رفت . فرمودند : چرا ؟ فضه قضیه پیراهن را گفت . فرمودند : مگر من به تو نگفتم که به او چیزی نگویی . گفت : نام مادرتان فاطمه زهرا (س) را آورد و من در مقابل نام او تاب و توان نیاوردم . حضرت فرمودند : مرا به نزد او ببر . وقتی به بالین زینب رفتند ، سر او را بر روی زانوی خود گذاشتند و طلب آب کردند که او را به هوش بیاورند . ولی آبی نبود ، لب ها همه خشکیده ، آبی وجود نداشت . حضرت از شدت تاثر گریستند . اشک های حضرت به صورت زینب ریخت و زینب به هوش آمد . حسین (ع) فرمود : زینب جان این چه حالی است که برای تو پیش آمد ؟ عرض کرد : من زنده باشم و تو پیراهن پاره بخواهی ؟ گفت این که مساله ای نیست . تو می دانی که این قوم چقدر بی حیا و بی شرم هستند . من خواستم این پیراهن را زیر لباس بپوشم که آنها مرا برهنه نکنند و من برهنه نباشم . زینب عرض کرد : نه قضیه این نیست ، من می دانم . حسین گفت : چه چیز را می دانی ؟ گفت : مادرم فاطمه زهرا (س) به من فرمود ، زمانی که حسین طلب پیراهن پاره کرد ، با او وداع کن چرا که دیگر او را نخواهی دید . من زنده باشم و تو را نبینم ؟
حضرت در این موقع مجبور شدند که از قوه ولایتی خویش ، از قوه ولوی خویش ، استفاده کنند . دست ولایت را به روی سینه زینب گذاشتند و او را امر به صبر فرمودند . زینب عرض کرد : برادر ، صبری بکنم که صبر از دست من عاجز بشود . همان زینبی که وقتی به کنار خیمه قاسم رفت ، نجوای قاسم و عروسش را شنید که عروسش به او گفت : قاسم تو به میدان می روی و شهید می شوی ، من در روز حشر ترا چگونه بشناسم ؟ قاسم آستین پیراهنش را پاره می کند و می گوید : مرا به این آستین پاره بشناس . که البته سالک تا آستین تعلق را پاره نکند به کمال نمی رسد . در این حال زینب فریاد می زند : عمه ات به فدای آستین پاره ات بشود . همین زینب وقتی که دست ولوی حضرت به سینه او رسید ، چنان قدرتی پیدا کرد که وقتی به سر جنازه مطهر حسین بن علی (ع) رسید با نیروی خارق العاده جنازه را بلند کرد و روی دو دست و رو به مدینه منوره ایستاد و عرض کرد : یا رسول‏ الله (ص) ، این قلیل قربانی را از آل ابراهیم بپذیر . این چنین قدرت ولایت اثر کرد .
حضرت پس از آنکه زینب را آرام کردند ، سوار بر اسب شدند و به خیمه حضرت سجاد (ع) تشریف بردند . ودایع الهی را به او سپردند و او را به جانشینی و امامت تعیین فرمودند و از خیمه بیرون آمدند و عازم میدان شدند . در این حال ناگهان در پای خود احساس سنگینی کردند . دیدند سکینه خردسال به پای پدرش چسبیده است . سکینه عرض کرد : پدرجان عرضی دارم ، مطلبی دارم . حضرت فرمودند : تو اینجا چکار می کنی ، برو به خیمه . گفت : تا مطلبم را عرض نکنم به خیمه نخواهم رفت . فرمودند : بگو . گفت : تا از اسب پیاده نشوید ، عرض نخواهم کرد . حضرت از اسب پیاده شدند و او را به روی زانوی خودشان نشاندند . عرض کرد : پدرجان آیا تسلیم مرگ شدی ؟ حسین (ع) در جواب فرمود : اگر نشوم چه کنم ؟ من که یاری ندارم ، یاوری ندارم ، می بینی که تنها هستم . گفت : اگر تو شهید شوی چه کسی دست یتیم نوازی بر سر ما خواهد کشید ؟ تو دست یتیم نوازی بر سر طفلان مسلم کشیدی ، ولی کسی نیست که دست بر سر طفلان تو بکشد . چه کسی به ما غذا خواهد داد ؟ چه کسی از ما سرپرستی خواهد کرد ؟ حضرت فرمودند : سجاد هست ، زینب هست ، بقیه هستند . او حاضر نبود از پدر جدا بشود . به عناوین مختلف پدر را نگه می داشت که ناگهان به روی زانوی پدر به خواب رفت . از آن طرف در میدان جنگ مرتب ، هلهله می کردند و مبارز می طلبیدند . حضرت هم مایل نبودند که آنها را بی جواب بگذارند . از طرفی سکینه بر روی زانوی مبارک به خواب رفته بود . ناگهان از خواب پرید و عرض کرد : پدرجان عجله کن ، حرکت کن ، برو ، نمان . حضرت تعجب کردند که یک چنین تغییر حالتی در یک لحظه چگونه امکان دارد . از او سوال کردند سکینه جان چه شده که مرا این چنین به میدان می فرستی ؟ گفت : جده ام فاطمه زهرا را در خواب دیدم که فرمود سکینه جان حسین را آزاد بگذار ما منتظر او هستیم . من امر او را اطاعت کردم .
حسین (ع) سوار بر اسب شد ، یکه و تنها به طرف میدان تاخت . اولین ضربت را مالک بن نصیر کندی ، همان ملعونی که نامه را از طرف ابن زیاد آورده بود ، بر فرق مبارک وارد آورد ، به طوری که برنس [ به ضم ب و ن ] را برداشته و بر زمین انداختند و عرق چین بر سر گذاشتند و عمامه پیچیدند که خونریزی کمتر باشد . در این هنگام ، ابوالجنوب [ به فتح ج ] یا ابوالحتوف [ به ضم ح و ت ] (۱۸) تیری به پیشانی مبارک زد . خون سر و پیشانی هماهنگ می ریخت . هنوز خون پیشانی را پاک نکرده بودند که خولی تیری به زنخ حضرت وارد کرد . خون از سر و پیشانی و زنخ به هم آمیخت . چشمان حضرت را خون گرفته بود ، ولی حاضر نبودند خونشان بر زمین ریخته شود ، دست به زیر زنخ گرفتند و خون را بر آسمان پرتاب کردند ، خونریزی هر لحظه شدیدتر می شد . در این هنگام پیراهن عربی را بالا گرفتند که خون چشم و سر را پاک کنند که ناگهان ابن سعد فریاد زد که حرمله چه می بینی ؟ قلب عالم امکان در مقابل خورشید درخشش پیدا کرده بود . حرمله تیر سه شعبه زهرآلود را در قلب مبارک جای داد . آنچنان ضربت تیر شدید بود که از پشت حضرت بیرون آمد. حضرت خواستند تیر را از جلو بیرون بیاورند ، ولی نمی شد ، پس به زحمت تیر را از عقب بیرون آوردند .
در یک حالت کشف و شهود و خلسه با خدای خودشان راز و نیاز می کردند و می فرمودند : خدایا آیا این گروه می شناسند مرا و با من اینگونه عمل می کنند ؟ آیا این گروه می دانند که من حجت تو هستم ؟ آیا این گروه می دانند که من پسر علی مرتضی (ع) و فاطمه زهرا (س) هستم ؟ اینها در روز حشر جواب تو را چه خواهند داد ؟ در این هنگام سنان بن انس تیری بر ران حضرت وارد کرد که حضرت بی تاب شدند . تمام قدرت حضرت سلب شده بود . حضرت مایل شده بودند که به روی زمین بخوابند ، ولی از طرفی میل نداشتند که از اسب به روی زمین بیافتند ، این را برای خودشان خفت و خواری می دانستند . تمام سختی ها را تحمل کردند ، دردها و ضربات را تحمل کردند ، اسب هم استوار ایستاده بود ، اسب را مخاطب قرار دادند و گفتند : راضی مشو در مقابل دشمن خوار شوم ، مرا به زمین بگذار . اسب به زبان معنی عرض کرد : یا ابن رسول ‏الله من اگر شما را در روی این زمین گرم بگذارم جواب جد و پدر و مادرت را چه بدهم ؟ حضرت فرمودند : حالا وقت این حرف ها نیست ، من بی طاقت شده ام ، تاب و توان از من رفته ، عجله کن . گفت : به یک شرط . فرمودند : بگو . گفت : به‏شرط اینکه در روز حشر مرکب شما من باشم ، حضرت به او قول دادند ، در این هنگام اسب آرام به زمین آمد و نشست . حضرت روی زمین گرم کربلا قرار گرفتند و فرمودند : « بسم الله و بالله و علی‏ مله رسول الله » و کمی بعد به شهادت رسیدند .
یا حسین یا حسین یا حسین‏

و ظهور العشق الاعلی و المتوجه بالهمة العلیاء ، مقصد العرفاء و اب الاولیاء و خامس اصحاب الکساء و سید الشهداء ، سر الله الاتم و ثار الله الاعظم ، المقدس عن الشین ، ابی عبدالله الحسین علیه السلام ؛ (۱۹)

پاورقی :
۱. متن کامل این حدیث را که معمولا از طریق عامه از خلیفه دوم عمر نقل شده است می‏توان در صحیح مسلم ( کتاب ایمان ، ص ۵۷ ) یافت . ولی حدیث دیگری به همین مضمون از طریق خاصه از حضرت رسول (ص) جزء وصایایی که به ابوذر غفاری نموده اند ، نقل شده است که یا « اباذر اعبدالله كانك تراه فان كنت لا تراه فانه يریک » ( مکارم الاخلاق ، طبرسی ، ص ۵۳۹ ؛ همچنین بحارالانوار ، کتاب الروضه ، ج ‏۷۴ ، ص ۷۴ ) .
۲. در سوال و جواب مشهور کمیل و حضرت علی (ع) درباره حقیقت که کمیل می پرسد : حقیقت چیست ؟ پاسخ هایی که حضرت می فرمایند درحقیقت ناظر به مراتب مختلف احسان است که نهایت آن مقام شهود کامل و طلوع صبح حقیقت پس از کنار رفتن ظلمت حجاب است .
۳. در حدیث نبوی آمده است : « ان الله كتب الاحسان علی‏ كل شی‏ء ، فاذا ذبحتم فاحسنوا الذبحه ، و اذا قتلتم فاحسنوا القتله » ؛ یعنی ، خداوند احسان را بر همه چیز فرض کرده است ، پس اگر ذبح می کنید به نیکوترین وجه ذبح کنید و اگر می کشید به بهترین وجه بکشید .
۴. در آیه شریفه : « و الکاظمین الغيظ و العافین عن الناس و الله يحب المحسنین » ( سوره آل عمران ، آیه ۱۳۴ ) ؛ محسن به کسی اطلاق می‏شود که در مقابله با بدی از مرتبه کظم غیظ یعنی ، فروخوردن خشم که پایین ترین مرتبه است و همچنین از مرتبه عفو و گذشت که مرتبه وسط است بگذرد و به درجه عالی تر از این دو یعنی ، احسان برسد که مقام انجام نیکی در مقابل بدی است و در اشاره به همین مقام اخیر است که خداوند در آیه شریفه می فرماید : شخص محسن را دوست دارد . عکس العمل احسن حضرت رسول اکرم (ص) در ازای اعمال سوئی که شخص یهودی انجام می داد و در آخر به هنگام مریضی اش به عیادت وی نیز رفتند ، حاکی از تحقق مقام احسان کامل در وجود مقدس ایشان است . شاید بتوان کلام منسوب به حضرت عیسی (ع) را که اگر کسی قبای تو را گرفت ، عبای خود را نیز به او بده ، اشاره به همین مقام احسان دانست . البته باید متوجه بود که این مقام کاملین و خواص است و در حد اجتماع و عوام الناس قابل اجرا نیست . از این رو ما معتقدیم که احکام و دستورات دین اسلام ناظر به احوال و مراتب مختلف مسلمین از عامه تا خواص و جامع می باشد و لذا قابل اجرا است ، ولی دستورات حضرت عیسی (ع) که مخصوص خواص است قابلیت اجرایی در حد اجتماع را ندارد .
۵. آیات « بلی‏ من اسلم وجهه لله و هو محسن فله اجره عند ربه » ( سوره بقره ، آیه ۱۱۲ ) « و من احسن دینا مم اسلم وجهه لله و هو محسن » ( سوره نساء ، آیه ۱۲۵ ) و همچنین : « و من يسلم وجهه الی الله و هو محسن فقد استمسك بالعروه الوثقی‏ » ( سوره لقمان ، آیه ۲۲ ) همه اشاره به مقام احسان به معنای اخیر است که با « رو به سوی او » آوردن یا تسلیم وجه قرین است .
۶. در دعای مشهور منسوب به حضرت علی (ع) که می فرماید : « اللهم نور ظاهری بطاعتك و باطنی بمحبتک و قلبی بمعرفتک و روحی بمشاهدتک و سری باستقلال اتصال حضرتک یا ذاالجلال و الاکرام » به مراتب ظاهر و باطن و روح با تفصیل و جزییات بیشتری اشاره شده است .
۷. سوره اعراف ، آیه ۱۴۳ . البته بنابر نظر بعضی مفسرین خود حضرت موسی (ع) این خواهش را نکرد ، بلکه از جانب هفتاد نفر از بزرگان بنی اسرائیل که همراه او بودند و این تمنا را داشتند ، عرض کرد .
۸. مثنوی معنوی ، کلاله خاور ، ص ۳۱۲ ، س ۳۹ .
۹. سوره اعراف ، آیه ۱۴۳ .
۱۰. حضرت رسول اکرم (ص) در معراج که به اعتقاد ما جسمانی بود ، به مقام شهود حق تعالی با توجه به جسم و دیده بصر نائل شدند و این مقام مختص ایشان بود . در سوره نجم ( آیات ۵ - ۱۳ ) اشاره دیگری به رویت شده است که می فرماید : « و لقد راه نزله اخری‏ ، عند سدره المنتهی ‏، عندها جنه الماوی » ‏؛ یعنی ، او را بار دیگر دید ، در سدره المنتهی که جنه الماوی نزد آن است .
۱۱. صالحیه ، حاج ملاعلی نورعلیشاه گنابادی ، حقیقه ۲۳۵ ، چاپ دوم ، ص ۲۰۴ .
۱۲. این حدیث در اصول کافی ( کتاب توحید ، باب فی ابطال الرویه ، حدیث ۶ ) از حضرت صادق (ع) چنین نقل شده که : « جاء حبر الی امیرالمومنین (ع) ، فقال : یا امیرالمومنین هل رایت ربك حین عبدته . قال . فقال : ویلك ما كنت اعبد ربا لم اره . قال : و كیف رايته قال : ویلك ، لا تدركه العیون فی مشاهده الابصار و لکن راته القلوب بحقائق الایمان » .
۱۳. سوره مائده ، آیه ۵۴ : دوستشان بدارد و دوستش بدارند .
۱۴. مثنوی معنوی ، به اهتمام توفیق سبحانی ، انتشارات روزنه ، تهران ، ۱۳۷۸ ، دفتر سوم ، بیت ۴۷۵۲ ( با کمی اختلاف ) .
۱۵. شبیه به این مطلب که در ابتدای دعای عرفه از حضرت امام حسین (ع) نقل شده است ، در اصول کافی ( کتاب ایمان و کفر ، باب خوف و رجا ، حدیث ۲ ) نیز از اسحاق بن عمار روایت شده است که حضرت صادق (ع) خطاب به وی فرمود : « یا اسحاق خف الله كانک تراه و ان كنت لا تراه فانه يراك ، فان كنت تری‏ انه لا يراك فقد كفرت و ان كنت تعلم انه يراك ثم برزت له بالمعصیه فقد جعلته من اهون الناظرین علیک » ؛ یعنی ، ای اسحاق ، از خدا چنان بترس که گویی او را می بینی و اگر تو او را نمی بینی ، او تو را می بیند و اگر تو می پنداری او تو را نمی بیند ، پس کفر ورزیده ای و اگر می دانی که او تو را می بیند و سپس از تو گناهی دیده شود ، او را پست ترین بینندگان خود کرده ای .
۱۶. کلمه عذیب مصغر عذب است یعنی چشمه کوچک آب گوارا .
۱۷. در وجه تسمیه کربلا بین مورخین اختلاف است که مشهورترین آنها را حضرت آقای رضاعلیشاه در کتاب تجلی حقیقت ( چاپ چهارم ، ص ۱۲۰ ) ذکر کرده اند . به هر تقدیر پس از وقوع فاجعه کربلا در این سرزمین ، کربلا به معنایی مركب از « کرب » یعنی اندوه و « بلا » مناسبت پیدا کرد .
۱۸. جنوب یا حتوف یا حنوق اسم دختر زیاد بن عبدالرحمن جعفی است ، لذا پدرش مکنی به اسامی مذکور بود .
۱۹. این قسمت جزء متن منبع اصلی نیست .

منبع :
ظهور العشق الاعلی و عهد الهی / تالیف علی تابنده محبوبعلیشاه .-- تهران : حقیقت ؛ ۱۳۸۰ / صص۱۹ – ۵۷

بسم الله الرحمن الرحیم‏


« والحمد لله رب العالمین ، والصلاه والسلام علی‏ سیدنا محمد (ص) و ائمه المعصومین (ع) لا سیما علی ظهور العشق الاعلی‏ و اب الاولیاء و خامس آل العباء سیدالشهداء مولانا ابی عبدالله الحسین (ع) عظم الله اجورنا و اجورکم بمصابنا بسیدنا الحسین (ع) »

قال رسول الله (ص) : « الاحسان ان تعبد الله کانک تریه و ان لم تکن تراه فانه یراک » . (۱) حدیث ، حدیث نبوی است . رسول خدا در این حدیث می فرماید : « خداوند را به گونه ای عبادت کن که گویی او را می‏بینی و اگر تو او را نمی بینی ، او تو را می بیند . »
روزی پیامبر خدا درحالی که عده ای از صحابه در حضورشان شرفیاب بودند ، نشسته بودند . ناگهان در باز شد و مردی سفید جامه با گیسوانی سیاه وارد شد و دو زانو و در کمال ادب در حضور رسول خدا نشست و عرض کرد : یا محمد ، اسلام چیست ؟ پیغمبر فرمود : اقرار به شهادتین ، انجام نماز ، روزه ، حج و زکات . آن مرد عرض کرد : صحیح است . صحابه تعجب کردند . مجددا سؤال کرد : ایمان چیست ؟ پیغمبر فرمود : اعتقاد به خداوند و ملائکه و کتاب ها و رسولانش و آخرت . او عرض کرد : صحیح است . بار سوم پرسید : احسان چیست ؟ حضرت در جواب فرمود : احسان آن است که خداوند را به گونه ای عبادت کنی که « گویی » ( کان ) [ به فتح حمزه (الف) و تشدید ن ] او را می بینی و اگر تو او را نمی بینی او تو را می بیند . مرد برخاست و رفت . حاضرین در جلسه متعجب و متحیر شدند از اینکه این شخص که بود که آمد و این سوالات را کرد و جواب خود را گرفت و مجلس را ترک کرد . آنها در این حالت تعجب بودند که پیامبر سوال کردند : آیا این شخص را شناختید ؟ عرض کردند : خدا و رسولش بهتر می دانند . و بلافاصله خودشان ادامه دادند : این شخص جبرئیل بود ، آمده بود برای تکمیل اعتقادات شما .
در این سوال و جواب به سه مقام از مقامات دین اشاره شده است : به مقام اسلام ، ایمان و احسان .
پیامبر (ص) در حدیث دیگری می فرمایند : « الشریعه اقوالی و الطریقه افعالی و الحقیقه احوالی » ؛ یعنی ، شریعت اقوال من است ، گفتار من است ؛ طریقت فعل های من است ، کرده های من است ؛ حقیقت حالات من است ، احوال من است . در اینجا کسانی که در شریعت سعی می کنند همانند پیامبر رفتار کنند و با شریعت پیروی از پیامبر می نمایند ، اهل شریعت هستند . و آنهایی که در طریقت پیروی از پیامبر می کنند ، اهل طریقت هستند و آنهایی که در حقیقت ، اهل حقیقت می باشند . به عبارت دیگر هرکه اقوال پیامبر را قبول کرد ، اهل شریعت است و هرکس افعال پیامبر را نیز انجام داد ، اهل طریقت است و آن کس که در حد خود دارای حالات پیامبر (ص) شد و آنچه پیامبر دید در حد استعدادش مشهود وی شد ، از اهل حقیقت است .
آنچه مسلم است شریعت و طریقت راه هایی هستند به سوی حقیقت و تردیدی هم نیست . چنانکه در لغت نیز هر دو به معنای راه می باشند ، با این تفاوت که شریعت راه و آبشخور عمومی و طریقت راه خصوصی است . این دو لازم و ملزوم یکدیگرند و برای رسیدن به حقیقت هر دو باید باشند . البته آنهایی که این دو راه را طی می کنند هرگز به آن حقیقتی که پیامبر اکرم (ص) و ائمه هدی‏ (ع) رسیدند ، نمی رسند . پس شریعت و طریقت همانطور که عرض کردم راه هایی هستند برای رسیدن به حقیقت ، ولی حقیقت چیست ؟ حقیقت از جهتی همان مقام احسان است که در حدیث اول عرض کردم . (۲)
اما احسان چیست ؟ احسان مصدر باب افعال است از ریشه حسن و کلماتی نظیر حسن ، حسین ، محسن ، همه از مشتقات آن هستند . احسان در کسی وجود دارد که فعل و قول او به طریق پسندیده و احسن است ؛ یعنی ، به بهترین و شایسته ترین طریق انجام می شود . (۳) چنین کسی ، محسن است و خداوند در قرآن می فرماید : « و الله یحب المحسنین » (۴) ؛ من محسنین را دوست دارم .
محسنین ، همانطور که عرض کردم ، سعی می کنند قول و فعلشان به طریق احسن و نیکو باشد . اینها به مرتبه ای از مرتبه احسان یعنی ، مرتبه نیکوکاری می رسند ولی احسان دارای مراتب و مراحل گوناگون و بالا و پایین است .
این مرتبه احسان که گفتیم در مقام ظاهر و عمل بود ، ولی مرتبه دیگر احسان ، احسان در باطن و احوال یعنی ، داشتن احوال نیکو است ؛ (۵) همان که حضرت رسول (ص) درباره اش فرمود : احسان آن است که خدا را آنچنان عبادت کنی که گویی او را می بینی و اگر تو او را نمی بینی ، او تو را می بیند .
با توجه به مطالبی که تا کنون گفتیم می توان نتیجه گرفت که شریعت مطابق با مقام اسلام است و طریقت مطابق با مقام ایمان و حقیقت مطابق با مقام احسان به معنایی که در حدیث نبوی آمده است و می توانیم به عبارتی دیگر بگوییم احسان همان مرتبه ولایت است که مقام قرب به حق تعالی است . شریعت و اسلام مربوط به قالب ، طریقت و ایمان مربوط به قلب و حقیقت و احسان مربوط به روح (۶) است .
اما چرا می فرماید که گویی ( کان ) [ به فتح حمزه (الف) و تشدید ن ] تو او را می بینی ؟ برای اینکه تا زمانی که انانیت ها ، حجاب ها ، پرده های مادیات و علایق دنیوی و بطور کلی آنچه در دنیا ما را از توجه کامل به محبوب و معبود دور می کند ، وجود دارد ، انسان نمی تواند او را به عیان مشاهده کند ، ولی اگر انسان سعی کند که این خودیت ها را پشت سر بگذارد ، پرده ها را کنار بزند ، می تواند به مرحله مشاهده برسد . لذا در سلوک الی الله ابتدا دستور به مراقبه و ذکر و فکر داده می شود که « گویی » او را می بینی تا همین مراقبه انشاء الله به مشاهده برسد .
این پرده ها گاه برای بزرگان دین هم وجود داشته است . همانطوری که برای موسی (ع) وجود داشت . موسی (ع) یکبار که به کوه طور می رفت عرض کرد : « رب ارنی انظر الیک » (۷) ؛ خدایا خودت را به من نشان بده تا تو را ببینم . در اینجا وقتی که موسی می گوید : خودت را به من نشان بده ، این دلیل بر انانیت اوست ، دلیل بر این است که هنوز منی در او وجود دارد ، در حالی که عاشق در مقابل معشوق از خودش هیچ چیز نباید داشته باشد ، منی نباید وجود داشته باشد .
من کیم لیلی و لیلی کیست من‏
ما یکی روحیم اندر دو بدن (۸)
زمانی که خداوند می بیند موسی هنوز در انانیت گرفتار است ، تشخیص می دهد که هنوز به آن مرتبه نرسیده است که خدا را ببیند ، به‏عبارت دیگر هنوز به مرحله کامل احسان نرسیده است تا به مرحله شهود حق تعالی برسد ، در جواب می فرماید : « لن ترانی » (۹) . « لن » [ به فتح لام ] در لغت عرب نفی ابد است . « لن ترانی » ؛ یعنی ، تو هرگز با این چشم مرا نخواهی دید . « و لکن انظر الی الجبل فان استقر مکانه فسوف ترینی » ‏(۹) ؛ ولی برای اینکه بدانی که نمی توانی مرا ببینی به کوه نگاه کن ، اگر کوه بر جای خود قرار یافت ، تو نیز مرا خواهی دید . موسی زمانی که به کوه نگاه می کند می بیند کوه بر اثر تجلی خدا مندک و متلاشی شده ، شعله ور شده ، و صخره های بزرگ از کوه سرازیر شده اند . در اینجا حالتی برای موسی پیش آمد که عرفا معتقدند که این حالت کشف و شهود است . حال در این مرحله و در این حالتی که برای موسی پیش آمد ، به چه مرتبه ای از مراتب احسان رسید ، خدا داند ولی تا کوه انانیت موسی متلاشی نشد و به فنا نرسید ، مستعد مشاهده نشد .
ولی آنچه مسلم است با فرمایش خداوند که می فرماید : « لن ترانی » ، حضرت موسی به مرتبه ای نرسید که رسول خدا (ص) (۱۰) و علی مرتضی (ع) رسیدند . حضرات معصومین (ع) در آخرین مرتبه احسان ، در آخرین مرتبه کمال بودند که متحد با مقام مشیت است و مقام حقیقت محمدیه و علویت علی و ولایت مطلقه الهیه است . منتهی هر یک به طریق خود به مقام احسان کامل رسیدند و همانطور که حضرت نورعلیشاه می فرمایند : حضرت کاظم (ع) به کظم و حضرت امام محمد تقی (ع) به تقوا . نتیجه همه صفات و افعال پس از رسیدن به فنا ، مقام احسان و بقا است . (۱۱)
فرق میان حضرت موسی (ع) و علی بن ابیطالب (ع) این است که علی (ع) می فرماید : « لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا » ؛ اگر پرده ها و حجاب ها را برای من بالا بزنند و پشت پرده را به من نشان بدهند ، چیزی بر یقینم افزوده نخواهد شد . چرا ؟ برای اینکه برای او پرده ای وجود ندارد . هرچه هست ، او می بیند . وقتی که می گوید : اگر پرده ها را کنار بزنند ، بر یقینم افزوده نخواهد شد ؛ یعنی ، در تمام حالات حالت احسان کامل برای او وجود دارد . عبارت « گویی او را می بینی » یا کان [ به فتح حمزه (الف) و تشدید ن ] او را می بینی » ، برای او مفهومی ندارد . چون علی (ع) در هر حالتی او را می بیند ، پرده ها باشد ، او را می بیند ؛ پرده ها نباشد ، او را می بیند . اما این دیدن چگونه است ؟ یکی از احبار ( احبار [ به فتح الف ] جمع حبر [ به کسر ح ] است ، حبر به علمای یهود می گویند ) به حضور علی (ع) شرفیاب می شود و عرض می کند : یا علی ، آیا شما خدایی را که عبادت می کنی ، دیده ای ؟ حضرت می فرمایند : بله ، مسلم است که می بینم ، من هرگز خدای نادیده را عبادت نمی کنم . مجددا سوال می کند : چگونه دیده ای ؟ آیا با همین چشم سر ؟ علی می فرماید : نه ، وای بر تو ، خداوند با چشم سر دیده نمی شود ، من او را با چشم ایمان می بینم ، با چشم دل می بینم . (۱۲) این همان چشمی است که عرفا به آن قائل هستند .
چشم دل باز کن که جان بینی‏
آنچه نادیدنی است آن بینی‏
پس علی (ع) با چشم دل خداوند را می دید . اصولا شیعه رویت خداوند تعالی را با چشم سر رد می کند و در اصول کافی که یکی از چهار کتاب معتبر شیعه است بابی است به نام « باب ابطال الرویه » که بطور کلی رویت خداوند را با چشم سر رد می کند . ولی با چشم ایمانی یعنی چشم دل ، ممکن است .
زمانی که شخص به آن مرتبه از احسان رسید که خداوند را با چشم دل دید و یا به عبارت دیگر به مرحله کشف و شهود کامل رسید ، خودش نیز دارای حسن و جمال و زیبایی می شود . چرا دارای حسن و جمال می شود ؟ چون آن کسی را می بیند که دارای حسن و جمال مطلق است . « ان الله جمیل و یحب الجمال » ؛ خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد . حسن و جمال او در بیننده اثر می کند . آثار زیبایی او در علی (ع) و در دیگر ائمه ‏اطهار (ع) و در اولیاء الله موثر واقع می شود و آنها نیز به نوبه خودشان زیبا می شوند . و همانطور که عرض کردم چون احسان دارای مراتب مختلفی است ، به همین ترتیب زیبایی ای هم که بر اثر این احسان به دست می آید ، دارای مراحل و مراتب مختلفی است که بالاترین مرتبه آن را رسول‏ الله (ص) داشتند که سلمان هر وقت نگاه می کند به صورت پیامبر (ص) ، می گوید : « ما احسن وجه محمد » ؛ چه زیباست صورت محمد . این زیبایی را که سلمان می بیند ، اشاره به چشم و ابرو و بینی حضرت نیست که زیبا و هماهنگ است . البته پیامبر ملیح بودند ، ولی این زیبایی و حسن باطنی است که در اثر حصول مقام احسان پیدا می شود . دلیل آن هم این است که به همان صورت و جمالی که سلمان نگاه می کند و می گوید : « به به ، تو چقدر زیبا هستی ! » به همان صورت و به همان جمال ، ابوجهل عموی پیامبر نگاه می کند و می گوید : این محمد چقدر زشت و کریه المنظر است . در حالی که نمی داند صورت محمد آینه ای است که ابوجهل صورت خود را در آن آینه می بیند و الا محمد همان زیبایی را که سلمان عرض کرد ، دارا بود . انبیا و اولیا هریک به نوبه خود برحسب اینکه در چه مرتبه ای از احسان هستند دارای این زیبایی می باشند ، که تمام اینها زیبایی معنوی است و صحبت از زیبایی ظاهر نبوده است . منتهی در مورد یوسف می گویند که دارای حسن [ به ضمن ح ] و جمال ظاهری هم بود که مشهور است که یوسف زیباترین چهره ها را داشته است .
این امر طبیعی است که بشر طالب زیبایی و حسن است . ولی این زیبایی و جمال چه چیز را به دنبال می آورد ؟ عشق را به دنبال می آورد . بشر بطور کلی طالب زیبایی است ، زیبایی هم منجر به عشق می شود . این عشق هم دو جانبه است که « یحبهم و یحبونه » (۱۳) . انسان بر اثر بروز حال احسان که حسن حق تعالی را می بیند ، عاشقش می شود . اما محبوب نیز عاشق شخص محسن و محب خویش می گردد ، چنانکه در آیات متفاوت می فرماید : خداوند محسنین را دوست دارد . انسان وقتی موفق شد این زیبایی را ببیند عاشق می شود .
حسین بن علی (ع) که ظهور العشق الاعلی به او لقب داده اند ؛ یعنی ، کسی که ظهور اعلای عشق بود ، دارای مرتبه کمال احسان بود ؛ و این زیبایی را دید و عاشق شد . هم دارای کمال حسن بود چون به مرتبه عالی احسان رسیده بود و هم ظهور اعلای عشق شد . با همین حسن بود که عده ای را نیز عاشق خویش کرد و با خودش به معرکه عشق برد و در این معرکه به‏شهادت رسیدند .
عشق از اول سرکش و خونی بود
تا گریزد آنکه بیرونی بود (۱۴)
آری عشق و حب جمال به دنبال خود خونریزی دارد و کسی که عاشق می شود از خونریزی نمی هراسد . خوشا به سعادت کسانی که عاشق او می شوند ، عاشق معبود و محبوب می شوند ، همانطوری که حسین بن علی و یاران او شدند و به کمال مطلق رسیدند ، که در این صورت است که خداوند در حدیث قدسی می فرماید : « من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته انا دیته » . خداوند می فرماید : کسی که مرا طلب کند ، مرا درمی یابد ، کسی که دریافت مرا ، من را می شناسد ، کسی که شناخت مرا ، عاشق من می شود ، کسی هم که عاشق من شد ، من هم عاشق او می شوم ، وقتی که عاشق او شدم ، عاشق خودم را می کشم و برای کشته خودم دیه و خونبهایی قائل هستم . آن دیه و خونبها چیست ؟ خود من هستم .
ببینید مقام عاشق چه مقامی است که خداوند متعال خود را خونبها و دیه آن قرار می دهد . برای همین است که در زیارتنامه ای که در روز عاشورا می خوانیم ، یکی از سلام هایی که خطاب به ابی عبدالله الحسین (ع) عرض می کنیم ، این است : « السلام علیک یا ثار الله و ابن ثاره » ؛ یعنی ، سلام بر تو ، ای کسی که خونبهای تو خداست . حسین (ع) لقب « ثار الله » یافت چون سید العاشقین و لذا سید الشهدا بود .
حسین بن علی قبل از آنکه معرکه عاشورا و کربلا برپا شود ، پس از مرگ معاویه و درخواست مکرر یزید برای بیعت ، از مدینه خارج و به سمت مکه حرکت فرمود . حضرت می خواست از شر تقاضای ماموران یزید در مدینه در امان باشد ، پس در اواخر ماه رجب سال ۶۰ هجری عازم مکه شد و قصد حج کرد . ایشان نیت کردند که محرم [ به ضم میم و کسر راء ] شوند و اعمال را انجام بدهند . اما برای حسین (ع) خبر آوردند که دشمن در زیر لباس احرام ، مسلح به سلاح است و قصد دارد که کار حسین را در مسجد الحرام تمام کند و یا به عبارتی دیگر ، او را در آنجا به قتل برساند و شهید نماید . چون همانطور که یزید و ابن زیاد جاسوس هایی داشتند که اخبار حسین (ع) را به آنها می دادند ، امام حسین (ع) هم متقابلا کسانی را داشتند که از آنها برایشان خبر می آوردند . آنها توجهی به این مساله نداشتند که چه کسی را می خواهند بکشند ؛ حسین بن علی (ع) نوه رسول خدا ، پسر علی مرتضی (ع) و فاطمه زهرا (س) . به همین دلیل ، حضرت برای حفظ حرمت خانه تصمیم گرفتند که مناسک را تعطیل کنند و از انجام ادامه آن منصرف بشوند و به طرف عراق حرکت کنند ، زیرا اعمالی وجود دارد که انجامش در حریم خانه حرام است ، مثل ریختن خون . ایشان در دعای عرفه می فرمایند : « و اجعلنی اخشاک کانی اراک » ؛ خدایا ، در من حالتی قرار ده که گویی تو را می بینم و از تو می ترسم (۱۵) که فرمایشی است شبیه به حدیث حضرت رسول اکرم (ص) . اما حضرت که به مقام کامل احسان رسیده بودند چرا چنین فرمایشی کردند ؟ برای اینکه یاران خودشان ، کسانی که همراه ایشان عازم بودند ، آنها را تربیت کنند ، آنها را عازم مقتل عشق کنند ، به آنها بیاموزند که عشق بازی ، کار بازی نیست .
اول میدان عشق وادی کرب و بلاست‏
هر که در او پا نهد بر سر عهد و وفاست‏
از اینجاست که مراتب رسیدن به کربلا که ظاهرا مراتب صبر و ایثار جان و فداکاری در راه دین خدا و باطنا مقامات سلوک الی الله است ، آغاز می شود . اصحاب حسین باید در ابتدای سلوک بیاموزند که خدا را چگونه باید عبادت کنند . این پایین ترین مرتبه احسان در احوال است که در اصطلاح عرفانی به آن « مراقبه » گویند ، ولی همین مراقبه در انتهای راه به « مشاهده » خواهد رسید . البته مشاهده برای کسانی پیدا می شود که اهل راه باشند و مصائب آن را تحمل کنند ، چنانکه همراهان حسین هم همگی این لیاقت و توفیق را نداشتند و اکثرا به تدریج در طی راه مکه به کربلا و سپس در شب عاشورا که حضرت اتمام حجت کامل کردند ، ایشان را ترک نمودند .
به همین دلیل اطرافیان حضرت چند گروه شدند : عده ای بدون اینکه اظهار نظر بکنند ، از حضرت جدا شدند و مشغول انجام مناسک حج گردیدند ، چون درست در روز هشتم ذیحجه که به آن « یوم الترویه » گویند و روز شروع مراسم بود ، حضرت تصمیم به حرکت گرفتند . ولی گروهی دیگر حضرت را همراهی کردند .
حضرت حرکت کردند به سمت عراق . در آغاز سفر خبر مرگ مسلم و هانی را آوردند ، ولی از آنجا که ایشان به دلایلی که عرض کردم ؛ یعنی ، ترک مناسک حج ، بی وفایی یاران و مسلح شدن دشمن در زیر لباس احرام و مسایل دیگر حالت روحی مناسبی نداشتند ، در آنجا خبر مرگ مسلم را به ایشان عرض نکردند ، تا رسیدند به منزل بعدی یا اولین منزل که ثعلبیه بود . در ثعلبیه از کسانی که از کوفه آمده بودند ، حضرت پرسیدند : اوضاع کوفه را چگونه می بینید ؟ آنها گفتند : اوضاع بسیار آشفته بود بطوری که مسلم را از بالای دارالعماره به پایین پرت کردند و جنازه او را به طنابی بستند و در کوچه ها می کشیدند ؛ هانی را نیز کشتند . حضرت با کمال تاسف فرمودند : « انا لله و انا الیه راجعون » ، و گریه زیادی کردند و چون می دانستند جماعتی از کسانی که از مکه همراه ایشان آمده اند ، قصدشان جلب رضایت الهی و رسیدن به لقاء محبوب حقیقی نیست ، همراهان را احضار کرده و فرمودند : پایان این راه کشته شدن است ، هر که می خواهد برود . گروهی رفتند ، گروه دنیاپرستان رفتند . ولی ایشان به سفر ادامه دادند . از هر جا که می گذشتند خود را معرفی کرده و اتمام حجت و دعوت می نمودند ، تا مومنین را گرد هم در خیل کسانی آورند که به ارشاد حسینی به وصال می رسند .
به سرزمین ذی حسم [ به ضم ح و فتح س ] رسیدند . در آنجا ناگاه یکی از صحابه گفت : الله اکبر . حضرت برگشتند ، سوال کردند که دلیل گفتن این تکبیر نابهنگام چیست ؟ آن شخص عرض کرد که یا ابن رسول الله من بارها و بارها این مسیر را طی کردم ، از مکه تا عراق ، ولی هرگز این نخلستان را ندیده ام و نخلستانی در اینجا وجود نداشته است . حضرت نگاه کردند ، دیدند درست می گوید . خود ایشان هم چنین نخلستانی را ندیده بودند . فرمودند : بروید به طرف آن ، ببینید چگونه نخلستانی است ؟ وقتی که نزدیک شدند دیدند نخلستانی نیست ، اینها سر نیزه های دشمن است ، سرنیزه های مردم بی وفایی است که برای استقبال چنین مهمان عزیزی آمده اند . در اینجا حضرت ، حر را می بینند که با لشکریان انبوهی آمده بود ، مانع ورود ایشان به کوفه شود . حسین هر چه فرمود که مردم کوفه خودشان مرا دعوت کرده اند ، حر نپذیرفت و گفت : من مامورم که مانع ورود شما شوم . ولی حر با وجود ممانعت ، مجذوب جاذبه معنوی حسینی می شود ، اما تسلیم او نمی گردد ، چرا که نفسش او را وا می داشت که اطاعت عبید الله بن زیاد نماید .
در مسیر راه به منزل دیگری ، به عذیب الهجانات رسیدند ، درحالی که حر همچنان حضرت را تعقیب می کرد . در این سرزمین چشمه ای بود دارای آب گوارا (۱۶) . حضرت دستور فرمودند که تمام همراهیان هرچقدر که ظرف دارند از این چشمه آب بردارند و آب به اندازه کافی و فراوان همراه داشته باشند . هرچه همراهیان اصرار کردند که ما به کنار آب می رسیم ، به کنار شط می رسیم ، کنار نهر می رویم ، نیازی به آب نیست ، حضرت فرمودند : همین که گفتم ، ظرف ها را پر از آب کنید . ظرف ها را پر از آب کردند ، سوار شدند ، حرکت کردند .
کاروان عشق به منزل بعدی رسید ، منزل بعدی قصر بنی مقاتل بود . در قصر بنی مقاتل به یکی از شیوخ عرب برخورد کردند ، با او وارد مذاکره شدند ، از او دعوت کردند که یاری و همراهی کند و یا به عبارتی دیگر از او خواستند که در جنگ کربلا با حضرت باشد و در مقابل یزیدیان قرار گیرد ، ولی او که در حجاب های دنیوی گرفتار بود ، جواب رد به حضرت داد و درحقیقت از همراهی حضرت عذر خواست و گفت : چون در کوفه برای تو یاوری ندیدم ، مرا معاف کن . حضرت با همان صحابه حرکت کردند ، و به سفر خودشان ادامه دادند . هرچه جلوتر می رفتند بر قساوت قلب دشمنان و لطافت جان همراهان واقعی حسین افزوده تر می شد . اینها آماده می شدند تا جمال محبوب را بدون حجاب « کان » زیارت کنند . همینطور که می رفتند لشکر حر نیز در کنار ایشان حرکت می کرد که ناگاه قاصدی از طرف ابن زیاد به نام مالک بن نصیر کندی پیامی برای حر آورد . این ملعون از جلوی ابی عبد الله حسین (ع) رد شد ولی سلام به حضرت نکرد . پیام را آورد و به حر داد . پیام ابن زیاد این بود که حسین بن علی (ع) را در هر کجا هستی ، در زمینی بی آب و آبادی نگه دار و محاصره کن و سعی کن که کسی به او دسترسی نداشته باشد . چرا ؟ چون جاذبه حسین مردم را می ربود ، همانطور که جاذبه حسینی چند روز بعد حر را نیز ربود ، حر پیام ابن زیاد را حضور حضرت عرض کرد . ایشان فرمودند که تو می دانی این کاروان ، کاروان جنگی نیست ، این کاروان در آن بیمار هست ، طفل خردسال هست ، پیرزن هست ، پیرمرد هست ، کسانی هستند که تاب و توان گرما و تشنگی را ندارند ، موافقت کن که لااقل در کنار شط خیمه بزنیم و پیاده بشویم . حر عرض کرد که نه ، المامور معذور ، من مامور بر این هستم که شما را در همین جا متوقف کنم . هر چه حضرت اصرار کردند ، او انکار کرد و گفت : بایستی که در همین محل توقف بفرمایید . حضرت او را نفرین کردند . فرمودند : برو که مادرت به عزایت بنشیند . حر عرض کرد که چه کنم که نمی توانم نام مادر شما را در جواب بیاورم .
حسین بن علی (ع) و همراهان وارد کربلا شدند . در اینجا حضرت سوال کردند که نام این سرزمین چیست ؟ نقل است که نام های مختلفی را به ایشان گفتند ، چون در آن زمان ، کربلا آبادی نداشته و به اسامی اراضی و آبادی های اطراف مشهور بود . یکی گفت : طف . دیگری گفت : نینوا . هر یک نامی گفتند . حضرت پرسیدند : نام دیگری ندارد ؟ تا اینکه کسی گفت : کربلا (۱۷) . حضرت به محض اینکه نام کربلا را شنیدند ، فرمودند : خدایا از کرب و بلا به تو پناه می برم . اینجا محل شهادت ماست ، اینجا محل عروج ماست ، اینجا محلی است که ما به محبوب و معشوق خود می پیوندیم . خیمه ها را برپا کنید ، اطفال را در خیمه ها جای بدهید . خودشان نیز مهیا شدند و ترتیبی اتخاذ فرمودند بطوری که خیمه ها در جای مشخصی قرار بگیرد که حرمسرای حضرت دور از افراد و مردهای نامحرم باشد . خیمه بزرگی هم قرار دادند برای اقامه جماعت و سخنرانی های جنگی و تبادل نظر .
بدین ترتیب در روز دوم محرم امام حسین (ع) در سرزمین کربلا در محلی دور از آب و آبادی منزل کرد . حر نیز امام را محاصره کرد و خبر را به ابن زیاد رساند . ابن زیاد لشکر دوم را عازم کربلا کرد . دومین لشکری که وارد کربلا شد ، قشون ابن سعد بود . تا هشتم محرم، عده زیادی به قشون دشمن افزوده می شدند . درحالی که یاران حسین که در ابتدا زیاد بودند ، ولی چون همه مستعد طی کردن راه سلوک الی الله نبودند و جیفه دنیا آنها را فریفته بود ، اینک مبدل به قلیل کسانی شدند که با حضرت باقی مانده بودند . در این مدت همراهان حسین از کودک و زن و پیرمرد و پیرزن دسترسی به آب نداشتند ، تشنگی بر همگی غلبه پیدا کرده بود ، ولی جذبه عشق حسینی مانع از این می شد که اظهار کنند . آنها سیراب از سرچشمه زلال حسینی بودند و تشنگی ظاهری اثری بر ایشان نداشت . در عصر تاسوعا آخرین لشکر دشمن یعنی لشکر شمر بن ذی الجوشن با پرچم قرمز وارد زمین کربلا شد . ابی عبدالله حسین (ع) وقتی که شمر و پرچم قرمز را ملاحظه نمود ، استرجاع کرد و فرمود : قاتل من آمد . شمر در ضمن حامل پیامی بود از طرف ابن زیاد و پیام این بود که برای فرماندهان لشکریانی که در مقابل سید الشهدا حضور دارند ، دیگر مهلت دادن به حسین (ع) معنی و مفهومی ندارد .
حسین به محض رسیدن این پیام ، یا بایستی بیعت می کرد و یا جنگ . وقتی که شمر می رود به حضور حضرت ، در وهله اول حضرت او را نصیحت می کند ، می فرمایند که دست خودت را به خون نوه رسول الله ، پسر علی مرتضی ، پسر فاطمه زهرا (س) آلوده نکن . ولی شمر می گوید : نمی توانم چنین کاری کنم ، چون اگر سر شما را برای یزید نبرم ، خودم را خواهد کشت . شمر غرق در مادیات بود و حجاب های دنیوی او را احاطه کرده بود و حسین را نمی شناخت . جاه و مقام جلوی چشم او را گرفته بود و تذکر داد که ابن زیاد می گوید : یا بیعت یا جنگ . این بار او حضرت را نصیحت کرد که شما بیایید و با یزید بیعت کنید که از این خونریزی جلوگیری شود . ولی حضرت که قبلا فرموده بودند : « همچو منی ، با همچو یزیدی بیعت کند ؟ آیا امکان این هست ؟ » پس بیعت با همچون یزیدی را قبول نکردند . شمر سرش را به زیر انداخت و گفت : پس جنگ باید شروع شود . حضرت مهلت خواستند ، سه روز ، دو روز ، گفت نمی شود . فرمودند : یک روز . و برای یک روز قبول کرد که با دیگر سران لشکر وارد مذاکره شود . برگشت با آنها مذاکره کرد . بعضی از آنها با یک روز مهلت دادن به نوه رسول خدا هم مخالفت کردند و اختلاف نظری در بین آنها بود . چون کسانی بین آنها می گفتند که حیا کنید ، اگر او از دین جدش هم خارج شده باشد ، به هر حال نوه رسول خدا که هست ، پسر علی مرتضی (ع) که هست ، پسر فاطمه زهرا (س) که هست . یک روز زمانی نیست ، این مهلت را باید به او بدهیم . حضرت می خواست در این مدت فرصتی دهد به کسانی که باید بروند و ضمنا وصایای لازم را نیز بکند . ولی به حسین (ع) خبر دادند که تا فردا مهلت داده شده و فردا جنگ شروع خواهد شد . فردا یعنی ، مثل چنین روزی ، روز عاشورا .
حسین بن علی (ع) زمانی که مشاهده کردند که بایستی روز عاشورا ، روز دهم محرم ، جنگ کنند ، با توجه به اینکه سفر از مکه تا کربلا در حقیقت ، سیر و سلوکی بود برای کسانی که سالک هفت شهر عشق بودند ، تصمیم گرفتند که در آن شب مشخص کنند که چه کسانی هفت شهر عشق را طی کرده اند و این وادی ها را پیموده اند و لیاقت این را دارند که به مقام فناء فی الله برسند و یا به عبارت دیگر در مقام احسان کامل ، پرده « گویی » و « کان » از ایشان برداشته شود ، و چه کسانی قابلیت این را ندارند . به همین دلیل بعد از اقامه نماز مغرب و عشا اصحاب را جمع کرده و پس از خواندن خطبه ای فرمودند : من اصحابی باوفاتر از اصحاب خود نیافتم . به من خبر داده اند که فردا جنگ آغاز خواهد شد ، اینها با من کار دارند ، تعداد ما در مقابل آنها بسیار قلیل و کم است ، در نتیجه فردا پیروزی در کار نخواهد بود ، مال و منال و ثروت نخواهد بود . آنهایی که با من هستند ، همه همچو من کشته خواهند شد ، و آنهایی که برای غنائم جنگی آمده اند همه برگردند ، و برای آنکه راحت برگردند و محذوری نداشته باشند ، من بیعتم را از گردن همه شما برداشتم .
در تاریخ اسلام ، در دو جا بیعت از گردن مسلمین برداشته شد . یکی در جنگ احد بطور انفرادی ، که وقتی لشکر پیامبر اکرم (ص) شکست خوردند ، سه نفر ماندند : علی (ع) و ابودجانه و زبیر . دشمنان زبیر را محاصره و او را از حضرت دور کردند . پیامبر (ص) علی (ع) و ابودجانه را احضار کردند و فرمودند که ابودجانه من بیعتم را از تو برداشتم و تو برو به خانه و به پیش خانواده ات و در کنار آنها باش ، علی برای من کافی است . ابودجانه عرض کرد : یا رسول الله دست از دامن تو بردارم و به خانه بروم ، پیش همسرم ، فرزندم ، خانه ام ؟ به هر حال خانه خراب می شود ، همسرم به هر حال می میرد ، و فرزندم هم می رود . آنچه برای من می ماند تو هستی ، این تو هستی که شفیع من خواهی بود در روز حشر ، همه اینها فدای تو باد . من چگونه دست از دامن تو بردارم ؟ اجازه بده که به میدان بروم و در راه تو شهید بشوم . حضرت اجازه فرمودند . او به میدان رفت و شجاعانه جنگید و تعداد زیادی از دشمنان را به هلاکت رساند ، تا آنکه خسته شد و از پشت ظالمی ضربتی بر او وارد آورد که از اسب به زمین افتاد ، که می نویسند : علی بن ابیطالب (ع) همچون شیری بر بالین او آمد و او را در آغوش کشید و به نزد پیامبر برد . سپس نگاهی به سیمای نورانی پیامبر (ص) کرد و عرض نمود : یا رسول الله آیا از من راضی شدی ؟ پیامبر فرمودند : بله من از تو راضیم ، خدا هم از تو راضی است . ابودجانه جان داد ، درحالی که با بیعت رسول خدا جان به جانان داد .
بار دوم که بیعت برداشته شد ، در شب عاشورا بود که بیعت بطور دسته جمعی از گردن مسلمین برداشته شد . ابی عبدالله الحسین (ع) چون می دانست تمام کسانی که باقی مانده اند ، یاران واقعی او نیستند ، آماده قتلگاه عشق نیستند ، آماده معرکه خون و خونریزی به خاطر معشوق نیستند ، به همین دلیل فرمودند که من بیعتم را از گردن همه شما برداشتم که هر که می خواهد برود ، برود و برای اینکه راحت باشند ، دستور داد که چراغ های خیمه را هم خاموش کنند که در تاریکی بروند . خود حضرت ، جلو در خیمه ایستاده و سر به پایین افکنده بود . روایت کننده سکینه است که می گوید : دیدم پدر بزرگوارم در حالی که سر را به پایین انداخته ، آن بی وفاهایی را نظاره می کرد که گروه گروه از خیمه خارج می شدند و پدر غریبم را تنها می گذاشتند . عده ای خداحافظی کرده و عده ای بدون خداحافظی می رفتند . عده ای هم دستشان را می بوسیدند و می رفتند ، تا اینکه رفتنی ها رفتند و ماندنی ها ماندند ، آنهایی که خلاصه و زبده ایمان بودند ، ماندند .
می نویسند در آن شب ، سی یا سی و دو نفر هم از لشکریان دشمن از جمله حر به لشکریان حضرت پیوستند . اینها حالت مجذوبانی را داشتند که یک شبه راه سلوکی را که از مکه به کربلا طی شده بود ، طی کردند . اینک یاران حسین هفتاد و دو تن شده بودند . زمانی که اصحاب واقعی حسین (ع) ، عشاق واقعی او ماندند ، و دیگر در حقیقت نامحرمی وجود نداشت ، حضرت فرمودند : چراغ ها را روشن کنید . چراغ ها را روشن کردند ، حضرت نور ایمان را در چهره یکایک یاران خود دید ، در چهره یکایک صحابه دید و آنها را لایق دید برای مقتل عشق و شهادت . آنها را در مرتبه ای دید که از « گویی » و « کان » در حدیث نبوی : « الاحسان ان تعبد الله کانک تریه » بگذرند . به همین دلیل ، حضرت در بین دو انگشت ولوی خویش بین دو انگشت سبابه و وسطی ، مقامات آنها را نشان دادند که « قلب المومن بین اصبعی الرحمان » ؛ قلب مومن میان دو انگشت حضرت رحمان است . و صحابه در بین دو انگشت حضرت ، مقامات خودشان را در بهشت دیدند . حقیقت قلب آنها بهشت بود ، جنه اللقاء بود . و آنگاه که این مقامات را دیدند ، به وجد و سرور درآمدند .
رقص رقصان از نشاط باختن‏
منبسط از کیسه را پرداختن‏
از جمله بریر که شخصی بسیار عبوس و تندخو بود ، آن شب به وجد آمده و شوخی می کرد ، خنده می کرد و نمی خوابید و نمی گذاشت دیگران هم بخوابند .
عابس پیرمرد شجاعی بود که به صلابت و پهلوانی مشهور بود ، ولی آن شب همچون نوجوانی جست و خیز می کرد . آن شب برای آنها شب قدر بود . شب قدر ، شب وصال است . حضرت آنها را تنها گذاشتند و بعد از آنکه به خیمه ها سر زدند ، به اطفال سر زدند ، به سجاد سر زدند ، به همه سرکشی کردند ، به‏گوشه ای رفتند و با خدای خودشان مشغول راز و نیاز گشته ، آن راز و نیازی که « گویی » و « کان » در او وجود نداشت ، تا اینکه صبح عاشورا شد .
صبح عاشورا حسین بن علی (ع) نماز صبح را با اصحابش خوانده و خطبه ای ایراد کردند و وعده شهادت همگی را دادند ، سپس استنصار کردند . فرمودند : « من انصاری الی الله » ؛ کیست که در راه خدا یاور من باشد ؟ و چون دارای مقام ولایت تکوینی بودند همه موجودات تکوینا دعوت ایشان را لبیک گفتند ، ولی از میان انسان ها فقط تعداد قلیلی که به مقام شهود رسیده بودند ، آمادگی خود را اعلام نمودند ، که هر یک برای رفتن به میدان بر دیگری سبقت می جست . یکی از اینها محمد بن بشیر حضرمی بود که خبر آوردند پسرش در جنگ طبرستان اسیر شده است . حضرت بشیر را احضار و به او فرمودند که تو وفاداری خودت را به من ثابت کردی ، من از تو راضیم ، پسرت در جنگ طبرستان اسیر شده ، این هدایا ، این پول را بردار و برو و پسرت را آزاد کن . اشک از چشمان بشیر سرازیر شد ، با چشمی گریان و لبی لرزان عرض کرد : حسین جان من برای آزادی پسرم بروم و او را آزاد کنم و در مراجعت سراغ تو را از کاروان ها بگیرم ؟ تو را در کجا پیدا کنم ؟ به دنبال معشوقم در کجا بگردم ؟ تو کجا خواهی بود ؟ من چگونه دست از دامن تو بردارم ؟ پایم بریده باد که از نزد تو بروم و دستم بریده باد که در راه تو شمشیر نزنم ، فرزند را نمی خواهم ، تو را می خواهم .
او حاضر نشد برای آزادی فرزندش برود ، و اجازه خواست که جزو اولین کسی باشد که به میدان می رود . حضرت به او اجازه فرمودند ، به میدان رفت و شهید شد . بعد از آن یکی بعد از دیگری به میدان رفته ، شهید می شدند .
گفتا که دیده تو کور است‏
رخسار حسین در حضور است‏
تا هست نظر به روی یارم‏
کی باک ز تیر و تیغ دارم‏
عابس و غلامش برای رفتن به میدان و اینکه چه کسی باید اول برود ، با هم مباحثه داشتند . بالاخره عابس به میدان رفت ، و هر چه جنگید کشت . ولی چون طالب جمال یار بود و می خواست بی پرده ببیند ، به ناچار کلاه خود و زره را از تن باز کرد و مانند حمزه سید الشهدا بدون آلات دفاع به سپاه دشمن زد و بر اثر اصابت تیغ و تیرهای متعددی که به جانش انداختند مثل قطعه ای گوشت به روی زمین افتاد و به مقام رفیع شهادت رسید .
اطفال نیز سودای عشق و شهادت داشتند . پسر مسلم بن عوسجه و دو پسر عبدالله جعفر را که خردسال بودند مادرانشان آوردند به حضور حضرت و اجازه رفتن به میدان خواستند . حضرت در ابتدا موافقت نمی فرمودند ولی در اثر اصرار مادرانشان موافقت فرمودند ، ولی به محض رسیدن به میدان ، دشمن سرهای آنها را از تن جدا کرد . وهب که تازه داماد بود ، نزد مادر آمد و گفت : آیا از من راضی هستی که در خدمت حسین جنگیدم ؟ مادرش گفت : تا کشته نشوی راضی نمی شوم ، او رفت و کشته شد . دشمن سر او را آورد و پرتاب کرد جلوی خیمه مادر . او سر را در آغوش کشید و بوسید و بویید ، ولی ناگهان آن را به میدان پرتاب کرد و گفت : ما چیزی را که در راه خدا دادیم ، پس نمی گیریم .
اصحاب یکی پس از دیگری در نهایت شجاعت به میدان رفتند و جنگیدند و شهید شدند . تا ظهر عاشورا که حضرت نماز را خواندند ، ولی در بعد از ظهری یکه و تنها بدون یار و یاور مانده و در بین اجساد شهدا قدم می زدند ، نگاهی به جمع آنها می کردند و از فراق آنها می گریستند و می گفتند : قاسم جان کجایی که ببینی حسین تنهاست . به جسد عباس نگاه کرده و می گفتند : عباس ، برادرت حسین ، یکه و تنهاست و در مقابل این قشون که ریسمان وار او را محاصره کرده اند می خواهد بجنگد . بر جنازه هر یک که می رسیدند با او درد دل می کردند تا اینکه همهمه لشکر بلند شد ، که مبارز می طلبیدند .
غیرت حسینی به جوش آمد ، تاب و توان نیاورد که در مقابل این بی حیاها تحمل کند ، صبر کند و آنها جوابی نگیرند . مسلح به سلاح ، سوار بر اسب آمد . سه حمله شجاعانه به قلب لشکر ، به یمین و به یسار کرد و تعداد زیادی را به درک واصل کرد که ناگاه جبرئیل را دید . جبرئیل در حضور حضرت حاضر شد و عرض کرد : یا ابن رسول الله اگر این چنین ادامه دهید تمام این خدانشناسان را به درک واصل خواهید کرد و جهنم پر از اینها خواهد شد درحالی که ما بهشت را برای شما آذین بسته ایم و منتظر قدوم شما هستیم ، امشب بهشتیان جشن دارند . لحظه ای بعد سیمای ملکوتی پیامبر (ص) و علی مرتضی (ع) را دید که با یک جمله فرمودند : حسین جان منتظر تو هستیم زودتر بیا . در اینجا حسین جنگ را جایز ندید ، برگشت ، لباس از تن به در کرد ، فضه را احضار کرد ؛ فضه خادمه مجلله ای بود که عمری افتخار خدمت خاندان عصمت و طهارت را داشت . به فضه فرمود : می روی به فلان خیمه ، در آن خیمه ، سه صندوق هست ، در صندوق وسط سه بقچه هست ، و در بقچه وسط سه پیراهن هست ، پیراهن وسط را برمی داری و برای من می آوری ، ولی مبادا زینب بفهمد ، مبادا زینب از پیراهن خبر شود . در مورد این پیراهن ، روایات مختلفی است . گروهی می گویند این پیراهن همان پیراهنی است که ابراهیم (ع) پوشید و با آن داخل در آتش شد و بعد به بقیه انبیا و اولیا رسید تا به حسین بن علی (ع) و بایستی بالاخره به دست امام زمان برسد . روایت دیگر این است که این پیراهن را فاطمه زهرا (س) با دست خودشان برای یک چنین روزی دوخته بودند .
فضه اطاعت امر کرد ، به سوی آن خیمه حرکت نمود ، در راه به زینب برخورد کرد . زینب سرگشته و حیران به سوی خیمه ها می رفت و می گشت . به سجاد سر می زد ، حال سجاد بد بود ، می نویسند که در آن روز بیش از چهل بار مجبور به تجدید وضو شده بود . نمی دانست چه کند . از فضه پرسید : به کجا می روی ؟ برادرم حسین از تو چه خواست ؟ فضه مردد بود که چه بگوید . زینب گفت : آیا حسین فرمود که به زینب نگویی که چه می خواهد . عرض کرد که خودتان می دانید که حسین (ع) دستور داده که به شما نگویم ، پس چرا سوال می کنید ؟ زینب می فرماید : تو را به روح مادرم فاطمه زهرا (س) بگو که حسین از تو چه می خواست ؟ فضه زمانی که نام فاطمه زهرا را شنید ، مجبور شد قضیه را عرض کند . قضیه پیراهن را عرض کرد . زینب به محض اینکه نام پیراهن را شنید ، از هوش رفت و به روی زمین گرم کربلا افتاد . فضه نمی دانست چه کند ، پیراهن را ببرد ، به زینب برسد ، به حسین خبر بدهد . بالاخره تصمیم گرفت حسین (ع) را در جریان امر قرار دهد . به سوی حسین (ع) رفت و حسین (ع) سراغ پیراهن را گرفت . عرض کرد : زینب از هوش رفت . فرمودند : چرا ؟ فضه قضیه پیراهن را گفت . فرمودند : مگر من به تو نگفتم که به او چیزی نگویی . گفت : نام مادرتان فاطمه زهرا (س) را آورد و من در مقابل نام او تاب و توان نیاوردم . حضرت فرمودند : مرا به نزد او ببر . وقتی به بالین زینب رفتند ، سر او را بر روی زانوی خود گذاشتند و طلب آب کردند که او را به هوش بیاورند . ولی آبی نبود ، لب ها همه خشکیده ، آبی وجود نداشت . حضرت از شدت تاثر گریستند . اشک های حضرت به صورت زینب ریخت و زینب به هوش آمد . حسین (ع) فرمود : زینب جان این چه حالی است که برای تو پیش آمد ؟ عرض کرد : من زنده باشم و تو پیراهن پاره بخواهی ؟ گفت این که مساله ای نیست . تو می دانی که این قوم چقدر بی حیا و بی شرم هستند . من خواستم این پیراهن را زیر لباس بپوشم که آنها مرا برهنه نکنند و من برهنه نباشم . زینب عرض کرد : نه قضیه این نیست ، من می دانم . حسین گفت : چه چیز را می دانی ؟ گفت : مادرم فاطمه زهرا (س) به من فرمود ، زمانی که حسین طلب پیراهن پاره کرد ، با او وداع کن چرا که دیگر او را نخواهی دید . من زنده باشم و تو را نبینم ؟
حضرت در این موقع مجبور شدند که از قوه ولایتی خویش ، از قوه ولوی خویش ، استفاده کنند . دست ولایت را به روی سینه زینب گذاشتند و او را امر به صبر فرمودند . زینب عرض کرد : برادر ، صبری بکنم که صبر از دست من عاجز بشود . همان زینبی که وقتی به کنار خیمه قاسم رفت ، نجوای قاسم و عروسش را شنید که عروسش به او گفت : قاسم تو به میدان می روی و شهید می شوی ، من در روز حشر ترا چگونه بشناسم ؟ قاسم آستین پیراهنش را پاره می کند و می گوید : مرا به این آستین پاره بشناس . که البته سالک تا آستین تعلق را پاره نکند به کمال نمی رسد . در این حال زینب فریاد می زند : عمه ات به فدای آستین پاره ات بشود . همین زینب وقتی که دست ولوی حضرت به سینه او رسید ، چنان قدرتی پیدا کرد که وقتی به سر جنازه مطهر حسین بن علی (ع) رسید با نیروی خارق العاده جنازه را بلند کرد و روی دو دست و رو به مدینه منوره ایستاد و عرض کرد : یا رسول‏ الله (ص) ، این قلیل قربانی را از آل ابراهیم بپذیر . این چنین قدرت ولایت اثر کرد .
حضرت پس از آنکه زینب را آرام کردند ، سوار بر اسب شدند و به خیمه حضرت سجاد (ع) تشریف بردند . ودایع الهی را به او سپردند و او را به جانشینی و امامت تعیین فرمودند و از خیمه بیرون آمدند و عازم میدان شدند . در این حال ناگهان در پای خود احساس سنگینی کردند . دیدند سکینه خردسال به پای پدرش چسبیده است . سکینه عرض کرد : پدرجان عرضی دارم ، مطلبی دارم . حضرت فرمودند : تو اینجا چکار می کنی ، برو به خیمه . گفت : تا مطلبم را عرض نکنم به خیمه نخواهم رفت . فرمودند : بگو . گفت : تا از اسب پیاده نشوید ، عرض نخواهم کرد . حضرت از اسب پیاده شدند و او را به روی زانوی خودشان نشاندند . عرض کرد : پدرجان آیا تسلیم مرگ شدی ؟ حسین (ع) در جواب فرمود : اگر نشوم چه کنم ؟ من که یاری ندارم ، یاوری ندارم ، می بینی که تنها هستم . گفت : اگر تو شهید شوی چه کسی دست یتیم نوازی بر سر ما خواهد کشید ؟ تو دست یتیم نوازی بر سر طفلان مسلم کشیدی ، ولی کسی نیست که دست بر سر طفلان تو بکشد . چه کسی به ما غذا خواهد داد ؟ چه کسی از ما سرپرستی خواهد کرد ؟ حضرت فرمودند : سجاد هست ، زینب هست ، بقیه هستند . او حاضر نبود از پدر جدا بشود . به عناوین مختلف پدر را نگه می داشت که ناگهان به روی زانوی پدر به خواب رفت . از آن طرف در میدان جنگ مرتب ، هلهله می کردند و مبارز می طلبیدند . حضرت هم مایل نبودند که آنها را بی جواب بگذارند . از طرفی سکینه بر روی زانوی مبارک به خواب رفته بود . ناگهان از خواب پرید و عرض کرد : پدرجان عجله کن ، حرکت کن ، برو ، نمان . حضرت تعجب کردند که یک چنین تغییر حالتی در یک لحظه چگونه امکان دارد . از او سوال کردند سکینه جان چه شده که مرا این چنین به میدان می فرستی ؟ گفت : جده ام فاطمه زهرا را در خواب دیدم که فرمود سکینه جان حسین را آزاد بگذار ما منتظر او هستیم . من امر او را اطاعت کردم .
حسین (ع) سوار بر اسب شد ، یکه و تنها به طرف میدان تاخت . اولین ضربت را مالک بن نصیر کندی ، همان ملعونی که نامه را از طرف ابن زیاد آورده بود ، بر فرق مبارک وارد آورد ، به طوری که برنس [ به ضم ب و ن ] را برداشته و بر زمین انداختند و عرق چین بر سر گذاشتند و عمامه پیچیدند که خونریزی کمتر باشد . در این هنگام ، ابوالجنوب [ به فتح ج ] یا ابوالحتوف [ به ضم ح و ت ] (۱۸) تیری به پیشانی مبارک زد . خون سر و پیشانی هماهنگ می ریخت . هنوز خون پیشانی را پاک نکرده بودند که خولی تیری به زنخ حضرت وارد کرد . خون از سر و پیشانی و زنخ به هم آمیخت . چشمان حضرت را خون گرفته بود ، ولی حاضر نبودند خونشان بر زمین ریخته شود ، دست به زیر زنخ گرفتند و خون را بر آسمان پرتاب کردند ، خونریزی هر لحظه شدیدتر می شد . در این هنگام پیراهن عربی را بالا گرفتند که خون چشم و سر را پاک کنند که ناگهان ابن سعد فریاد زد که حرمله چه می بینی ؟ قلب عالم امکان در مقابل خورشید درخشش پیدا کرده بود . حرمله تیر سه شعبه زهرآلود را در قلب مبارک جای داد . آنچنان ضربت تیر شدید بود که از پشت حضرت بیرون آمد. حضرت خواستند تیر را از جلو بیرون بیاورند ، ولی نمی شد ، پس به زحمت تیر را از عقب بیرون آوردند .
در یک حالت کشف و شهود و خلسه با خدای خودشان راز و نیاز می کردند و می فرمودند : خدایا آیا این گروه می شناسند مرا و با من اینگونه عمل می کنند ؟ آیا این گروه می دانند که من حجت تو هستم ؟ آیا این گروه می دانند که من پسر علی مرتضی (ع) و فاطمه زهرا (س) هستم ؟ اینها در روز حشر جواب تو را چه خواهند داد ؟ در این هنگام سنان بن انس تیری بر ران حضرت وارد کرد که حضرت بی تاب شدند . تمام قدرت حضرت سلب شده بود . حضرت مایل شده بودند که به روی زمین بخوابند ، ولی از طرفی میل نداشتند که از اسب به روی زمین بیافتند ، این را برای خودشان خفت و خواری می دانستند . تمام سختی ها را تحمل کردند ، دردها و ضربات را تحمل کردند ، اسب هم استوار ایستاده بود ، اسب را مخاطب قرار دادند و گفتند : راضی مشو در مقابل دشمن خوار شوم ، مرا به زمین بگذار . اسب به زبان معنی عرض کرد : یا ابن رسول ‏الله من اگر شما را در روی این زمین گرم بگذارم جواب جد و پدر و مادرت را چه بدهم ؟ حضرت فرمودند : حالا وقت این حرف ها نیست ، من بی طاقت شده ام ، تاب و توان از من رفته ، عجله کن . گفت : به یک شرط . فرمودند : بگو . گفت : به‏شرط اینکه در روز حشر مرکب شما من باشم ، حضرت به او قول دادند ، در این هنگام اسب آرام به زمین آمد و نشست . حضرت روی زمین گرم کربلا قرار گرفتند و فرمودند : « بسم الله و بالله و علی‏ مله رسول الله » و کمی بعد به شهادت رسیدند .
یا حسین یا حسین یا حسین‏

و ظهور العشق الاعلی و المتوجه بالهمة العلیاء ، مقصد العرفاء و اب الاولیاء و خامس اصحاب الکساء و سید الشهداء ، سر الله الاتم و ثار الله الاعظم ، المقدس عن الشین ، ابی عبدالله الحسین علیه السلام ؛ (۱۹)

پاورقی :
۱. متن کامل این حدیث را که معمولا از طریق عامه از خلیفه دوم عمر نقل شده است می‏توان در صحیح مسلم ( کتاب ایمان ، ص ۵۷ ) یافت . ولی حدیث دیگری به همین مضمون از طریق خاصه از حضرت رسول (ص) جزء وصایایی که به ابوذر غفاری نموده اند ، نقل شده است که یا « اباذر اعبدالله كانك تراه فان كنت لا تراه فانه يریک » ( مکارم الاخلاق ، طبرسی ، ص ۵۳۹ ؛ همچنین بحارالانوار ، کتاب الروضه ، ج ‏۷۴ ، ص ۷۴ ) .
۲. در سوال و جواب مشهور کمیل و حضرت علی (ع) درباره حقیقت که کمیل می پرسد : حقیقت چیست ؟ پاسخ هایی که حضرت می فرمایند درحقیقت ناظر به مراتب مختلف احسان است که نهایت آن مقام شهود کامل و طلوع صبح حقیقت پس از کنار رفتن ظلمت حجاب است .
۳. در حدیث نبوی آمده است : « ان الله كتب الاحسان علی‏ كل شی‏ء ، فاذا ذبحتم فاحسنوا الذبحه ، و اذا قتلتم فاحسنوا القتله » ؛ یعنی ، خداوند احسان را بر همه چیز فرض کرده است ، پس اگر ذبح می کنید به نیکوترین وجه ذبح کنید و اگر می کشید به بهترین وجه بکشید .
۴. در آیه شریفه : « و الکاظمین الغيظ و العافین عن الناس و الله يحب المحسنین » ( سوره آل عمران ، آیه ۱۳۴ ) ؛ محسن به کسی اطلاق می‏شود که در مقابله با بدی از مرتبه کظم غیظ یعنی ، فروخوردن خشم که پایین ترین مرتبه است و همچنین از مرتبه عفو و گذشت که مرتبه وسط است بگذرد و به درجه عالی تر از این دو یعنی ، احسان برسد که مقام انجام نیکی در مقابل بدی است و در اشاره به همین مقام اخیر است که خداوند در آیه شریفه می فرماید : شخص محسن را دوست دارد . عکس العمل احسن حضرت رسول اکرم (ص) در ازای اعمال سوئی که شخص یهودی انجام می داد و در آخر به هنگام مریضی اش به عیادت وی نیز رفتند ، حاکی از تحقق مقام احسان کامل در وجود مقدس ایشان است . شاید بتوان کلام منسوب به حضرت عیسی (ع) را که اگر کسی قبای تو را گرفت ، عبای خود را نیز به او بده ، اشاره به همین مقام احسان دانست . البته باید متوجه بود که این مقام کاملین و خواص است و در حد اجتماع و عوام الناس قابل اجرا نیست . از این رو ما معتقدیم که احکام و دستورات دین اسلام ناظر به احوال و مراتب مختلف مسلمین از عامه تا خواص و جامع می باشد و لذا قابل اجرا است ، ولی دستورات حضرت عیسی (ع) که مخصوص خواص است قابلیت اجرایی در حد اجتماع را ندارد .
۵. آیات « بلی‏ من اسلم وجهه لله و هو محسن فله اجره عند ربه » ( سوره بقره ، آیه ۱۱۲ ) « و من احسن دینا مم اسلم وجهه لله و هو محسن » ( سوره نساء ، آیه ۱۲۵ ) و همچنین : « و من يسلم وجهه الی الله و هو محسن فقد استمسك بالعروه الوثقی‏ » ( سوره لقمان ، آیه ۲۲ ) همه اشاره به مقام احسان به معنای اخیر است که با « رو به سوی او » آوردن یا تسلیم وجه قرین است .
۶. در دعای مشهور منسوب به حضرت علی (ع) که می فرماید : « اللهم نور ظاهری بطاعتك و باطنی بمحبتک و قلبی بمعرفتک و روحی بمشاهدتک و سری باستقلال اتصال حضرتک یا ذاالجلال و الاکرام » به مراتب ظاهر و باطن و روح با تفصیل و جزییات بیشتری اشاره شده است .
۷. سوره اعراف ، آیه ۱۴۳ . البته بنابر نظر بعضی مفسرین خود حضرت موسی (ع) این خواهش را نکرد ، بلکه از جانب هفتاد نفر از بزرگان بنی اسرائیل که همراه او بودند و این تمنا را داشتند ، عرض کرد .
۸. مثنوی معنوی ، کلاله خاور ، ص ۳۱۲ ، س ۳۹ .
۹. سوره اعراف ، آیه ۱۴۳ .
۱۰. حضرت رسول اکرم (ص) در معراج که به اعتقاد ما جسمانی بود ، به مقام شهود حق تعالی با توجه به جسم و دیده بصر نائل شدند و این مقام مختص ایشان بود . در سوره نجم ( آیات ۵ - ۱۳ ) اشاره دیگری به رویت شده است که می فرماید : « و لقد راه نزله اخری‏ ، عند سدره المنتهی ‏، عندها جنه الماوی » ‏؛ یعنی ، او را بار دیگر دید ، در سدره المنتهی که جنه الماوی نزد آن است .
۱۱. صالحیه ، حاج ملاعلی نورعلیشاه گنابادی ، حقیقه ۲۳۵ ، چاپ دوم ، ص ۲۰۴ .
۱۲. این حدیث در اصول کافی ( کتاب توحید ، باب فی ابطال الرویه ، حدیث ۶ ) از حضرت صادق (ع) چنین نقل شده که : « جاء حبر الی امیرالمومنین (ع) ، فقال : یا امیرالمومنین هل رایت ربك حین عبدته . قال . فقال : ویلك ما كنت اعبد ربا لم اره . قال : و كیف رايته قال : ویلك ، لا تدركه العیون فی مشاهده الابصار و لکن راته القلوب بحقائق الایمان » .
۱۳. سوره مائده ، آیه ۵۴ : دوستشان بدارد و دوستش بدارند .
۱۴. مثنوی معنوی ، به اهتمام توفیق سبحانی ، انتشارات روزنه ، تهران ، ۱۳۷۸ ، دفتر سوم ، بیت ۴۷۵۲ ( با کمی اختلاف ) .
۱۵. شبیه به این مطلب که در ابتدای دعای عرفه از حضرت امام حسین (ع) نقل شده است ، در اصول کافی ( کتاب ایمان و کفر ، باب خوف و رجا ، حدیث ۲ ) نیز از اسحاق بن عمار روایت شده است که حضرت صادق (ع) خطاب به وی فرمود : « یا اسحاق خف الله كانک تراه و ان كنت لا تراه فانه يراك ، فان كنت تری‏ انه لا يراك فقد كفرت و ان كنت تعلم انه يراك ثم برزت له بالمعصیه فقد جعلته من اهون الناظرین علیک » ؛ یعنی ، ای اسحاق ، از خدا چنان بترس که گویی او را می بینی و اگر تو او را نمی بینی ، او تو را می بیند و اگر تو می پنداری او تو را نمی بیند ، پس کفر ورزیده ای و اگر می دانی که او تو را می بیند و سپس از تو گناهی دیده شود ، او را پست ترین بینندگان خود کرده ای .
۱۶. کلمه عذیب مصغر عذب است یعنی چشمه کوچک آب گوارا .
۱۷. در وجه تسمیه کربلا بین مورخین اختلاف است که مشهورترین آنها را حضرت آقای رضاعلیشاه در کتاب تجلی حقیقت ( چاپ چهارم ، ص ۱۲۰ ) ذکر کرده اند . به هر تقدیر پس از وقوع فاجعه کربلا در این سرزمین ، کربلا به معنایی مركب از « کرب » یعنی اندوه و « بلا » مناسبت پیدا کرد .
۱۸. جنوب یا حتوف یا حنوق اسم دختر زیاد بن عبدالرحمن جعفی است ، لذا پدرش مکنی به اسامی مذکور بود .
۱۹. این قسمت جزء متن منبع اصلی نیست .

منبع :
ظهور العشق الاعلی و عهد الهی / تالیف علی تابنده محبوبعلیشاه .-- تهران : حقیقت ؛ ۱۳۸۰ / صص۱۹

 – ۵۷

                                                                                       توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در شنبه 1385/12/05 و ساعت  | 
بهبود اساسي فرايندها با استفاده از شش سيگما (قسمت آخر )
                                     هو

 

5-2-3- فاز آناليز
مراحل مختلف و خروجي هاي فاز آناليز پروژه شش سيگما به شرح ذيل مي باشد:
1. تجزيه و تحليل جزيي فرايند به منظور شناسايي مشكلات ريشه اي (فعاليت هاي داراي ارزش افزوده و بدون ارزش افزوده فعاليت هاي ضروري و غير ضروري).
2. نمايش نظرات تيم در خصوص علل بروز مشكل ( نمودار علت و معلول).
3. انجام آزمون فرضيه آماري به منظور تصديق علل ريشه اي.
4. تصديق علل ريشه اي با استفاده از ابزارهاي آماري.
5. استفاده از تكنيك طراحي آزمايشات به منظور تصديق علل ريشه اي.
ابزارهاي كيفي مورد استفاده در فاز آناليز شامل:
1- نمودار علت و معلول.
2- هيستوگرام.
3- نمودار پارتو.
4- نمودار روند.
5- نمودار پراكندگي يا پراكنش.
6- تحليل آماري.
5-2-4- فاز بهبود و نوآوري
مراحل مختلف و خروجيهاي فاز بهبود پروژه شش سيگما به شرح ذيل مي باشد:
1. ايجاد راه حل بر اساس الگوبرداري و انتخاب بهترين نگرش بر اساس نمايش معيارها.
2. انجام تجزيه و تحليل سود- هزينه براي راهكارهاي اجرا شده.
3. پيشنهاد راهكاري كه شامل سرمايه گذاران كليدي باشد.
4. استفاده از fmea به منظور شناسايي ريسك هاي مربوط به راهكار و انجام اقدامات پيشگيرانه.
5. اجراي راهكار در مقياس كوچك و ارزيابي نتايج.
6. توسعه برنامه كامل براي اجرا و تغييرات مديريتي. .
ابزارهاي كيفي مورد استفاده در فاز بهبود شامل:
1- طراحي آزمايشات.
2- طوفان ذهني.
3- fmea
4- ارزيابي ريسك.
5-2-5 - فاز كنترل
مراحل مختلف و خروجي هاي فاز كنترل پروژه شش سيگما به شرح ذيل مي باشد:
1. تائيد صلاحيت، اعتباردهي و صحه گذاري.
2. توسعه و اجراي يك طرح براي درك چگونگي تغييرات فرايند.
3. مستندسازي فرايند جديد، استفاده از ابزارهاي آموزشي و ابزار ديگر براي اطمينان از استانداردسازي.
4. نمايش فرايند با استفاده از نمودارهاي كنترل براي اطمينان از درمحدوده بودن فرايند و تطبيق با مشخصه ها.
5. محاسبه مجدد قابليت فرايند، سيگما فرايند و نتايج مالي بر اساس بهبود.
6. انتقال فرايند بهبود يافته به صاحب پروژه براي مديريت فرايند و قدرداني از تيم بهبود.
7. مستندسازي نتايج و خلاصه بندي يافته هاي كليدي، تعيين پروژه هاي بالقوه آتي.
ابزارهاي كيفي مورد استفاده در فاز كنترل شامل:
1- كنترل فرايند آماري.
2- برنامه هاي اجراي براي موارد خارج از حدود كنترل.
3- تغييرات در طراحي به منظور حذف نقايص.

6- موفقيت شش سيگما
اجراي موفق شش سيگما بستگي به ارتباط بين مفاهيم زير دارد:
• تعهد بسيار مشهود مديريت با نگرش بالا به پايين. كاركنان بايد راهبري و هدايت فعالي را در طول اجراي پروژه ها از سوي مديريت ارشد سازمان شاهد باشند.
• يك سيستم اندازه گيري براي رديابي و دنبال كردن پيشرفت. اين امر يك تصور ملموس از تلاش هاي سازمان را ايجاد مي نمايد.
• الگوبرداري داخلي/خارجي از محصولات، خدمات و فرايندهاي سازمان. اين اطلاعات زمانيكه سازمان شروع به بحث و درك راجع به موقعيت واقعي بازار فروش نمود، منجر به بروز تحولي بسيار چشمگير مي شود. اين تجربه منجر به شكل گرفتن سازمان بر اساس فلسفه حل مسئله مي شود.
• گسترده كردن اهداف براي تمركز افراد بر تغيير فرايندها به طوريكه كارها انجام گردد. اين امر منجر به ايجاد نرخ نمايي در بهبود مي شود.
• آموزش كليه سطوح سازمان، بدون آموزش هاي لازم افراد نمي توانند نگرش و فلسفه بهبود را كاملا درك نمايند.
• نمونه هاي موفق براي نشان دادن اينكه متدولوژي شش سيگما چگونه اجرا مي شود و نتيجه مي دهد.
• وجود راهبر (champion) و كمربند سياه (black belt) براي حمايت شروع پروژه و تهيه برنامه ريزي لازم، آموزش و مشورت در كليه سطوح سازمان.
7- كاربرد شش سيگما در صنعت خدمات
همانطور كه سازمان ها توسعه مي يابند، فرايندهاي خدماتي بيشتر مورد نياز مي باشند و كنترل هاي اضافي نيز ايجاد مي شوند. در اين حال كاركنان متوجه كار بيش از اندازه يا چگونگي تاثير كارشان بر مشتريان داخلي و خارجي نمي شوند و واحدهاي سرويس دهنده در اين حالت غيرموثر مي شوند و با كمبود نيرو، وقتگير و هزينه زا بودن كارها مواجه خواهند شد. بنابراين هدف اساسي كه سرويس دهي موثر و كارا به مشتريان داخلي و خارجي مي باشد، درك نشده و اين واقعيت كه فرايندهايي كه منجر به ايجاد تغييرات هزينه زا در سازمان مي شوند، اندازه گيري نشده و در نتيجه مشخص نمي شوند.
علي رغم تعداد بالاي كاركنان خدماتي ، برخي از سازمان ها بر اين باورند كه بهبود فرايندهاي خدماتي از اهميت كمتري در برابر فرايندهاي توليدي برخوردار مي باشد و يا اينكه از آنجائيكه فرايندهاي خدماتي غير ملموس مي باشند، قابل كنترل نيستند. همچنين تجارب اجراي شش سيگما در بخشهاي خدماتي نشاندهنده اين واقعيت است كه بهبود فرايندهاي خدماتي تاثير بسيار زيادي بر افزايش رضايت مشتري و كاهش هزينه ها دارد.
خدمات بخش بزرگي از هزينه هاي سازمان را در بر مي گيرد. در حقيقت سازمان هاي صنعتي دريافتند كه از طريق به كارگيري شش سيگما براي كليه فرايندها مي توانند موقعيت افزايش سهم بازار را ايجاد نمايند. از آنجائيكه فرايندهاي خدماتي كمتر بر علوم و تكنولوژي استوارند بنابراين براي بهبود عملكردشان كاربرد شش سيگما بسيار بيشتر مورد نياز مي باشد.
خدمات شامل تعداد زيادي از فرايندهاي نامريي مي باشد. دليل اينست كه محصول اين فرايندها مانند آنچه كه از خط توليد بدست مي آيد، ملموس نمي باشد. هر فرايند خدماتي از چندين مرحله تشكيل شده است و متدولوژي شش سيگما فرايند خدماتي را به هر گام از فرايندهاي جداگانه مي شكند تا كارآيي بالاتري را در هزينه هاي پايين تر ايجاد نمايد. در اينصورت فرايندهاي هموار و كارآ، سريعتر جواب مي دهند و داراي سرعت و صحت بيشتري هستند و يك سيستم ضد خطا فرايندها را پشتيباني مي كند بنابراين خطاها، اشتباهات و عدم كارآيي حذف مي شود.
زمان سيكل و رضايت مشتري دو عامل مهم در تعيين سطح كيفيت خدمت و هزينه هاي مرتبط آن مي باشند. هرچه زمان سيكل بهبود يابد، ميزان رضايت مشتري نيز افزايش مي يابد. زمانيكه زمان سيكل در مقدار بهينه مي باشد، زماني براي ايجاد عيب وجود ندارد و بهبود در زمان سيكل منجر به بهبود كيفيت مي شود. دوباره تمركز بر ”فرايند منجر به بهبود خروجي، و در نتيجه افزايش رضايت مشتري مي شود.
استراتژي حل مشكل شش سيگما راهي ا ست براي مشاهده آماري نيازمنديهاي مشتري و سپس ارزيابي كمي اينكه تا چه حد مناسب توقعات مشتري برآورده مي شود. درمحاسبه تعداد موقعيت هاي بروز ايراد در صنعت خدماتي اصطلاح ”واحد انتقال يا (transaction) بجاي واژه قطعات به كار مي رود. سازمان مي تواند دسته بندي هايي را براي اندازه گيري، جمع آوري اطلاعات و آناليز اطلاعات با ابزارهاي آماري براي تعيين خط مبناي قابليت و توانايي فرايند، ايجاد نمايد. در نتيجه، ايراداتي كه اكثرا به وجود مي آيند، قابل شناسايي مي شوند. آناليز علت و معلول براي شناسايي فرايندهايي كه ريشه بروز ايراد هستند، مورد استفاده قرار مي گيرد و سپس فرايندي ضد خطا اجرا مي شود كه از بروز مجدد ايراد جلوگيري مي نمايد.
7-1- نمونه اجرايي از پروژه هاي جاري در يك شركت خودروسازي
به دليل شروعي موفق در زمينه پياده سازي متدولوژي شش سيگما در صنعت خدماتي، نمونه اجرايي مورد بررسي در اين مقاله به تاثير شش سيگما در بهبود اثربخشي مميزي هاي سيستم، فرايند و محصول مي پردازد. اين پروژه در 3 فاز مجزا طرح گرديده است. فاز اول بهبود اثربخشي مميزي محصول، فاز دوم بهبود اثربخشي مميزي فرايند و فاز سوم بهبود اثربخشي مميزي سيستم مي باشد. در اين مقاله تنها اجراي فاز اول مورد بررسي قرار مي گيرد. از آنجائيكه مميزي محصول در دو قالب مميزي عملكردي و ظاهري انجام مي گردد، كليه مراحل اجراي فرايند بسته به نوع مميزي متفاوت مي باشد. مشتري اصلي در اين پروژه كه بنا بر نياز آن پروژه انتخاب گرديده است، مديريت ارشد سازمان مي باشد. لازم به ذكر است كه بنا به ماهيت پروژه خدماتي لزومي بر استفاده كليه ابزارها و تكنيك هاي معرفي شده در مراحل اجرايي متدولوژي شش سيگما نمي باشد اين امر در نمونه اجرايي مورد بررسي در اين مقاله قابل مشاهده مي باشد.
7-1-1- نيازمندي هاي موجود جهت انتخاب پروژه مذكور شامل:
• سيكل زماني طولاني براي انجام مميزي؛
• قابليت اطمينان پايين نتايج؛
• عملكرد و نمايش پايين فرايند.
7-1-2- مراحل اجرايي پروژه ”بهبود اثربخشي مميزي محصول
1- گام هاي فاز تعريف
1. تعيين اعضاي تيم مجري پروژه، راهبر تيم، سرپرست تيم و راهنماي پروژه.
2. تعريف y به صورت بهبود اثربخشي مميزي محصول.
3. تعريف اهداف انتخاب پروژه شامل:
• بهينه كردن زمان سيكل فرايند.
• ايجاد جريان اطلاعاتي درست و قابل اطمينان در كل سيستم.
• بهبود نمايش داده هاي مديريتي.
4. تعيين زمان اجراي پروژه به مدت يكسال.
5. تعريف ctq ها و معيارهاي اندازه گيري ctq (x ها).
6. تعريف و شرح ايراد و عيب براي هر يك از ctq ها.
7. تهيه نمودار درختي مشخصه هاي بحراني و سطوح مختلف آن.
8. تعريف sipoc فرايند: شامل تامين كننده/ ورودي/ فرايند/ خروجي/ مشتري.
9. تهيه پرسشنامه و اخذ نظرات مشتريان ( مديريت ارشد سازمان) به منظور اعتباردهيctq تعريف شده به عنوان اساسي ترين موارد تاثيرگذار بر اثربخشي فرايند و رضايت مشتري.
10. تحليل fmea هاي مربوط به هر ctq و انتخاب rpn هاي بالا جهت تمركز بر بهبود فرايند مربوطه.
2- گام هاي فاز اندازه گيري
1. تدوين برنامه جمع آوري داده ها و جمع آوري داده هاي تعيين شده
2. بكارگيري نرم افزار آماري (minitab) به منظور تحليل داده هاي جمع آوري شده (تست نرمال داده ها مطابق نمودار 1).
3. تعيين سطح سيگماي اوليه براي هريك ازctq ها به عنوان سطح اوليه سيگما و روند تغييرات آن در طول مدت جمع آوري داده ها. سطح سيگماي اوليه براي هر يك از مشخصه هاي بحراني جدول شماره 1 نشان داده شده است.
3-گام هاي فاز آناليز
1. تهيه نقشه فرايند و مشخص كردن فعاليت هاي داراي ارزش افزوده و بدون ارزش افزوده (فعاليت هاي ضروري/ غير ضروري) از طريق زمانسنجي كليه مراحل انجام فرايند از جمله تاخيرات و غيره).
2. استفاده از نرم افزارminitab به منظور يافتن علل ريشه اي بروز مشكل در فرايند و صحه گذاري علل.
3. رسم نمودار علت و معلول با استفاده از طوفان ذهني.
4- گام هاي فاز بهبود و نوآوري
1. تعيين راهكارهاي بهبود دهنده فرايند بر اساس تحليلي آماري همراه با تاريخ و مسئول اجرا.
2. تعيين سطح سيگماي بهبوديافته و نمايش روند بهبود. همانطور كه در جدول شماره 2 نشان داده شده است بعد از اجراي برنامه هاي اصلاحي سطح سيگما بهبود يافته است. نمودار شماره 2 روند بهبود سطح سيگما را نشان مي دهد.
3. تخمين هزينه صرفه جويي شده بر اساس بهبود سطح سيگماي فرايند.
5-گام هاي فاز كنترل
1. تهيه برنامه كنترلي؛
2. تهيه برنامه زمانبندي اجراي طرح ها؛
3. مستند سازي فرايند هاي استاندارد شده.
7-1-3- نتايج بدست آمده از اجراي پروژه فوق
به طور خلاصه از طريق آناليز فرايند امكان كاهش زمان سيكل فرايند ميسر شده است و از اين طريق در هزينه هاي شركت صرفه جويي شده است. كاهش ايرادات مميزي و افزايش اثربخشي نتايج مميزي از جمله نتايج مهمي است كه در اين خصوص بدست آمده است. از آنجاي يكه پروژه مورد بررسي در مقوله خدماتي انتخاب شده است، لذا ايجاد صرفه جويي هزينه اي به تدريج در طول اجراي پروژه بدست خواهد آمد.
1- كاهش سيكل زماني ترخيص خودرو از سازمان جهت انجام تست جاده، بسياري از فعاليت هاي غير ضروري كه منجر به بروز تاخير در كل فرايند مي شدند، از طريق اجراي فرايند جديد شناسايي و حذف گرديد.
2- كاهش ميزان ايرادات در حين تهيه گزارش مميزي از طريق آموزش مميزان.
3- كاهش سيكل زماني ارايه گزارش مميزي.
4- تهيه و ارسال گزارشات به موقع به واحدهاي مربوطه و در نتيجه افزايش ميزان اثربخشي نتايج مميزي.
5- كاهش تعداد ايرادات بدون كد و افزايش سطح مانيتوركردن ايرادات از طريق تمركز بر كددهي مناسب ايرادات.
6- اجراي كاليبراسيون جهت يكسان سازي ديدگاه آديتورها.


مراجع:
[1] d.h. stamatis, “six sigma & beyond”, st. lucie press, 2000.
[2] g. tennant, “six sigma, spc & tqm in manufacturing & services”, gower, 2001.
[3] t. pyzdek, “the six sigma project dmaic cycle”, 2000.
[4] g.t. ngee, “the eight sigma organization”, singapore quality institute symposium, 2001.
[5] r. khan and t.a. little, “understanding business process modeling & analysis”, gartner group, 2000.
[6] m. harry and r. schroeder,“six sigma: the throughtput management strategy revolutionizing the worldes top corporations”, 2000.
[7] angel rivera & j. marovich, “use of six sigma to optimize cordis sales administration & order & revenue management process”, proceeding of the 2001 winter simulation conference.
[8] “establishing a quality framework for itil; an overview of six sigma & its role in itil service delivery”, version 1.
[9] j. erwin, “achiving total customer satisfaction through six sigma”, quality design article, 2000.
[10] “introduction to six sigma”, asa quality & productivity conference committee, 1999.
[11] v. cole, “six sigma & proactivity”, methodology consultant proactivity, inc., 2001.
[12] j. arthur, “yoyr six sigma action plan”, 2001.
[13] h. urdhwareshe, “the six sigma approach”, quality & productivity jurnal, 2000.
[14] g.a. finn, “six sigma in the engineering design process”, prescient technologies, inc., 1999
[15] manugistics, inc. “integratings statghraphics plus into a six sigma program”, 1999.
[16] r. toro, “hwo to effectively link six sigma with the new iso 9000”.
[17] h.p. barringer, “ process reliability & six sigma”, national manufacturing week conference, 2000.

                                                                                         توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در شنبه 1385/12/05 و ساعت  | 
-