| خانه | آرشیو | پست الکترونیک| ---| |
|
قانون هاي جهاني موفقيت
هو
قانون هاي جهاني موفقيت
قانون علت و معلول - هر چيزي به دليلي رخ مي دهد . براي هر علتي معلولي هست ، و براي هر معلولي، علت يا علت هاي بخصوصي و جود دارد ، چه از آنها اطلاع داشته باشيد چه نداشته باشيد . چيزي به اسم اتفاق وجود ندارد . در زندگي هر كاري را كه بخواهيد مي توانيد انجام دهيد به شرط آنكه : الف : تصميم بگيريد كه دقيقا چه مي خواهيد . ب : همان كاري را بكنيد كه كساني كه در اين راه موفق شده اند انجام داده اند.
قانون انگيزه - هر چه مي گوييد يا انجام مي دهيد از تمايلات دروني ، خواسته ها و غرايز شما سر چشمه مي گيرد . اين كار ممكن است بصورت خود آگاه يا ناخود آگاه انجام شود. رمز موفقيت دو چيز است : الف :تعيين اهداف و برنامه ريزي براي آنها. ب : مشخص كردن انگيزه ها .
قانون تغيير - تغيير غير قابل اجتناب است و چون با دانش روز افزون و تكنولوژي رو به پيشرفت هدايت مي شود با سرعتي غير قابل قياس با گذشته در حال حركت است. كار شما اين است كه استاد تغيير باشيد نه قرباني آن.
قانون تشخيص ضرورت - هيچوقت براي انجام همه كار ها وقت كافي وجود ندارد اما هميشه براي انجام مهمترين كار ها وقت كافي هست .
قانون شش P : - برنامه ريزي قبلي مناسب مانع عملكرد ضعيف مي گردد Proper Prior Planning Prevents Poor Performance
قانون پيامد كار ها : - ميزان بزرگي و موفقيت هر فرد بستگي به اين دارد كه تا چه حد مي تواند همه نيرو هاي خود را در يك كانال واحد بريزد .
قانون برنامه ريزي و تعيين اولويت ها - برنامه هايتان را روي كاغذ بياوريد و به ازاي هر دقيقه اي كه صرف برنامه ريزي مي كنيد به هنگام اجراي آن پنج يا شش دقيقه در وقت خود صرفه جويي خواهيد كرد . برنامه ريزي ، آوردن آينده زمان به حال است تا بتوانيد همين الان كاري براي آن انجام دهيد يعني ابتدا كارهايي كه بايد در طول روز انجام شود را شناسايي كرده به هر كدام از لحاظ اهميت و از لحاظ فوريت امتياز 1 ، 2 يا 3 بدهيد حاصل ضرب اينها اولويت را تعيين مي كند . اولويت = اهميت * فوريت
قانون20/80 - ما هميشه وقت كافي داريم به شرط آنكه هم بخواهيم و هم درست از آن استفاده كنيم يعني « اقليت بسيار مهم » اثر بخش را قرباني «اكثريت كم اهميت » نكنيم .
قانون اولويت بندي : - ميزان موفقيت شما در استفاده از وقت و كنترل زندگي تنها بستگي به اين دارد به اين كه تا چه حد مي توانيد از انجام كار هايي كه در زندگي شما از اهميت كمتري بر خوردار هستند دست بر داريد.
قانون اعتماد به نفس - ما در مورد توانايي هايمان آگاهي كامل نداريم و تنها از بخش كوچكي از منابع ذهني و جسمي خود استفاده مي كنيم . به همين دليل انسان به طور كلي در محدوده بسيار كوچكي از گستره عظيم توانايي ها ي خود زندگي مي كند او قدرت هاي بسيار دارد كه به خاطر عادت هايش نمي تواند از آنها بهره بگيرد .
قانون صداقت - با خود صادق باشيد انگاه همچون چرخه طبيعي فرارسيدن روز از پي شب ، خواهيد ديد كه با ديگران نيز نمي توانيد صادق نباشيد.
قانون عادت - حداقل 95٪ از كار هايي كه انجام مي دهيد از روي عادت است ، خواه عادت هاي مفيد و خواه عادت مضر . هر عادتي در ابتدا مانند يك نخ نازك است اما هر بار كه يك عمل را تكرار مي كنيم ما اين نخ را ضخيم تر مي كنيم و با تكرار عمل نهايتا اين نخ تبديل به طناب ضخيم و بلندي مي شود كه براي هميشه به دور فكر و عمل ما مي پيچد.
قانون افزايش سرعت انجام كار - منتظر نمانيد . زماني مناسب تر از اكنون وجود ندارد از همين نقطه اي كه ايستاده ايد با همين ابزار و امكاناتي كه در اختيار داريد كار را ادامه داده و همين طور كه پيش مي رويد ابزار ها و امكانات بهتر و مناسب تر را پيدا مي كنيد مهمترين و ضروري ترين كار ها هاي شما آنهايي هستند كه مي توانند بيشترين تاثير را چه مثبت و منفي روي كار و زندگي شما بگذارند به جاي تمركز روي ساير كارها ، تمام توجهتان را معطوف به اين نوع كار ها كنيد .
قانون محدوديت هاي اصلي - محدوديت ها و يا عوامل باز دارنده دروني و بيروني خود را مشخص كنيد . عواملي كه سرعت شما را در دست يابي به مهمترين هدف هايتان تعيين مي كنند . سپس تمركز تان را به ازبين بردن اين محدوديت ها معطوف كنيد.
- قانون استفاده بهينه - اوقاتي از روز را كه از نظر ذهني و جسمي كار آيي بيشتري داريد مشخص كنيد و مهمترين و ضروريترين كار هايتان را در اين اوقات انجام دهيد به اندازه كافي استراحت كنيد تا بتوانيد بيشترين بازدهي را داشته باشيد.
قانون تمركز تمام افكار خود را روي كار ي كه داريد انجام دهيد متمركز كنيد . پرتو هاي خورشيد تا متمركز نشوند نمي سوزانند. با انرژي كامل روي كار هايت تمركز كن . شيشه هاي رنگي هنگام عبور نور از آنها بسيار زيبا و درخشان مي شوند . كار هايت را هم اگر با انرژي انجام دهي ، شفاف و زيبا خواهند شد به عبارت ديگر اگر شعاع انرژي ات را مانند ذره بيني كه نور خورشيد را متمر كز مي كند ، روي موانع تمركز دهي ، هر مانعي كه سر راهت باشد خواهد سوخت .
قانون « حل » - هيچ مشكلي وجود ندارد كه شما قادر به حل آن نباشيد ، هيچ مانعي وجود ندارد كه شما قادر به از ميان بر داشتن آن نباشيد و هيچ هدفي وجود ندارد كه شما قادر به رسيدن به آن نباشيد . هنگام مواجه با مشكل ، يادتان باشد كه حتما راه حلي وجود دارد، زيرا هر چيز با جفتش به وجود مي آيد. بعد از هر سقوطي ، صعودي و بعد از شبي ، روزي وجود دارد . ذهنت را روي راه حل ها متمركز كن . براي بيرون آمدن از يك اتاق بايد در را پيدا كني ، نه اين كه به ديوار ها فكر كني .
قانون كنترل - اين كه تا چه حد در مورد خودتان مثبت فكر مي كنيد بستگي به اين دارد كه فكر مي كنيد تا چه حد زندگي تان را تحت كنترل داريد. سلامتي ، شادي و عملكرد عالي از طريق كنترل كامل افكار ، اعمال و شرايط پيرامونتان به وجود مي آيد .
قانون مسئوليت - هر جا كه هستيد و هر چه كه هستيد بخاطر آن است كه خودتان اينطور خواسته ايد مسئوليت كامل آنچه كه هستيد ، آنچه كه به دست آورده ايد و آنچه كه خواهيد شد بر عهده خود شماست .
قانون جايگزيني - ذهن خود آگاه شما در آن واحد فقط مي تواند يك فكر را در خود جاي دهد، يا مثبت يا منفي . شما مي توانيد با جايگزين كردن افكار مثبت به جاي افكار منفي به خوشبختي دست پيدا كنيد ذهن باغي است كه در آن يا گل مي رويد يا علف هرز.
قانون تاثير تلاش - همه اميد ها ، رويا ها ، هدف ها و آرمان ها ي شما در گرو سخت كوشي شماست . هر چه بيشتر تلاش كنيد ، بخت و اقبال بهتري پيدا مي كنيد . هيچ راه ميانبري وجود ندارد.
قانون كم كوشي - بشر سعي مي كند آنچه را كه مي خواهد با كمترين تلاش ممكن به دست آورد . همه پيشرفت هاي بشر در زمينه تكنولوژي در واقع راه هاي دست يابي به بيشترين برون داد با كمترين درون داد است . بنابراين همه افراد بشر اساسا تنبلند و همواره به دنبال آسان ترين راه ممكن براي انجام كار ها هستند .
قانون سخت كوشي - موفقيت ها و دست يابي به اهداف با سخت كوشي به دست مي آيد . هنگامي كه شك داريد موفق مي شويد يا نه ، سخت تر تلاش كنيد و اگر به نتيجه نرسيديد باز هم بيشتر تلاش كنيد. هنگامي كه مشغول كار هستيد ، تمام مدت كار كنيد و وقت تلف نكنيد .
قانون مصلحت - شما هميشه سعي مي كنيد در سريع ترين زمان ممكن و با آسانترين راه به هدف تان برسيد و كمتر به عواقب اين كار توجه داريد . شما در هر كاري كه انجام مي دهيد تمايل داريد كه از روشي استفاده كنيد كه دردسر و مشكلات كمتري ايجاد كند .
قانون آمادگي - شانس در واقع به هم پيوستن موقعيت و آمادگي است . عملكرد خوب نتيجه آمادگي كامل است كه مراحل كسب آن اغلب از هفته ها ، ماه ها و سال ها آغاز مي شود . در هر حوزه اي موفق ترين افرادآنهايي هستند كه همواره در مقايسه با افراد ناموفق زمان بيشتري را صرف كسب و آمادگي براي انجام كار مي كنند.
قانون خلاقيت - ذهن شما مي تواند به هر چيزي كه برايش قابل درك باشد و آن را باور داشته باشد دست يابد. هر نوع پيشرفتي در زندگي تان با يك ايده آغاز مي شود و چون توانايي شما در خلق ايده هاي جديد نامحدود است آينده شما نيز محدوديتي نخواهد داشت .
قانون انعطاف پذيري - در تعيين اهداف خود قاطعيت داشته باشيد ، اما در مورد روش دست يابي به آنها انعطاف پذير باشيد . در عصر تحولات سريع ، رقابت شديد و كهنه شدن مدام همه چيز ، انعطاف پذيري و سازگاري از شرايط اساسي موفقيت است. قانون تلاش غير مستقيم - در روابط با ديگران غير مستقيم عمل كردن بيشتر باعث موفقيت مي شود. براي اينكه يك دوست خوب داشته باشيد بايد يك دوست خوب باشيد . اگر مي خواهيد روي ديگران تاثير بگذاريد بايد شما هم از ديگران تاثير بگيريد . براي ايجاد و حفظ روابط دوستانه بايد اول خودتان يك فرد دوست داشتني باشيد .
قانون دو گانگي - شما براي هر كاري كه انجام مي دهيد هميشه يكي از اين دو دليل را ارائه مي دهيد 1- دليلي كه درست به نظر مي رسد 2- دليل واقعي. دليلي كه درست به نظر مي رسد دليلي احترام بر انگيز و ظاهرا شرافتمندانه است . اما دليل واقعي اين است كه راهي كه انتخاب كرده ايد در حال حاضر سريعترين و آسانترين راه براي رسيدن به اهداف شماست .
قانون كيفيت - كيفيت آن چيزي است كه مشتري مي گويد و مشتري است كه در مورد ارزش كالا يا خدمات تصميم مي گيرد . توانايي شما در افزودن ارزش به محصولات و يا خدمات ، خود تعيين كننده موفقيت شما در بازار است . قانون كهنگي - هر چيزي كه مورد استفاده قرار مي گيرد كهنه خواهد شد محصولات يا خدمات امروز به دليل تكنولوژي پويا و رقابت از همان ابتدادرفرايند كهنه شدن قرار مي گيرد . معجزه جديد يا محصول جديد شما كه قرار است به بازار بيايد چيست ؟
قانون عوامل ضروري موفقيت - هر كاري بيش از پنج تا هشت عامل ضروري براي موفقيت ندارد اين عوامل،تعيين كننده چگونگي عملكرد شما هستند. كار هايي را كه منجر به موفقيت يا شكست شما مي شوند را شناسايي كنيد و سپس با بهره گيري از اين اطلاعات ، براي داشتن عملكرد بهتر در هر زمينه برنامه ريزي كنيد .
قانون احتمالات - هر رخدادي به ميزان معيني احتمال وقوع دارد . براي افزايش احتمال وقوع رخداد مورد نظر خود ، تعداد موارد را افزايش دهيد . هر چه قدر كار هاي بيشتري را به دفعات بيشتر امتحان كنيد ، احتمال موفقيت شما نيز بيشتر مي شود .
قانون وضوح اهداف - هر چه قدر با وضوح بيشتري بدانيد كه چه مي خواهيد و حاضريد چه اقداماتي براي دست يابي به آن انجام دهيد احتمال موفق شدن و رسيدن به آنچه مي خواهيد بيشتر مي شود. روشن بودن اهداف مورد نظر مانند مغناطيسي عمل مي كند كه اقبال را به سوي شما مي كشد . براي موفقيت در كار ، بايد ابتدا تصوير واضحي از نقشه كار داشته باشي . آن گاه، همانطور كه در باد شديد ، نخ بادبادك را محكم نگه مي داري ، بايد هدفت را هم به همان محكمي نگه داري
قانون جذب - شما در زندگي ، افراد يا ايده ها و موقعيت هايي را به سوي خود جذب مي كنيد كه با افكار غالب شما هماهنگ هستند. هنگامي كه اهداف شما از مغناطيس اشتياق شما سرشار شد به چيزي دست پيدا مي كنيد كه مردم به آن شانس مي گويند
قانون دانش - در هر زمينه اي ، شخصي كه دانش و مهارت گسترده تري داشته باشد شانس موفقيت بيشتري به ديگران دارد. دانش و مهارت گسترده ، فرد را آگاه ساخته و از چند و چون اوضاع با خبر مي كند و در نتيجه فرصت هايش را افزايش مي دهد.
قانون پيش فرض ها - پيش فرض هاي نادرست ريشه شكست ها هستند . شهامت محك زدن پيش فرض هاي خود را داشته باشيد . پذيرش اينكه احتمال دارد پيش فرضتان اشتباه باشد راه را براي يافتن پيش فرض هاي جديد و دگرگوني هاي لازم باز مي كند ، چيز هايي كه در غير اينصورت به دست نخواهيد آورد.
قانون وقت شناسي - وقت شناسي همه چيز است . اگر آمادگي لازم را در خود ايجاد كنيد ، زمان مناسب براي شما فرا خواهد رسيد . « در درياي پر تلاطم زندگي ، هميشه مي توان موجي را يافت كه اگر با آن حركت كنيد شما را به ساحل خوشبختي برساند. »
قانون انرژي - هر چقدر انرژي و اشتياق بيشتري داشته باشيد ، احتمال اينكه موقعيت مناسب را تشخيص دهيد و از آن استفاده كنيد بيشتر مي شود . بهترين ايده ها و افكار خلاق بعد از مدتي استراحت و آرامش به دست مي آيد .
قانون درك ديگران - وقتي از ديد فرد ديگري به موقعيتي نگاه كنيد ، اغلب اوقات به ايده ها و راه حل هايي دست پيدا مي كنيد كه قبلا به آنها پي نبرده بوديد . مرتب از خودتان بپرسيد كه مردم به چه نياز دارند و چه مي خواهند و شما چطور مي توانيد نياز ها و خواسته هاي آنها را بر آورده كنيد و پرسش درست تر اين است كه : چه كار به نفع همه است ؟ خانه زماني مستحكم است كه همه ديواره هايش استوار باشد .
قانون رشد - اگر در حال رشد فكري نيستيد پس داريد در جا مي زنيد . اگر روز به روز بهتر نمي شويد پس داريد بدتر مي شويد. يادگيري دائمي و رشد مداوم فكري را جزئي از برنامه روزانه زندگي خود قرار دهيد. هر روز يك ساعت از وقت خود را صرف مطالعه بر روي زمينه كاريتان كنيد ، در اين صورت هر هفته تقريبا يك كتاب وهر سال 50 كتاب مطالعه خواهيد كرد . اين كار موفقيت شما را تضمين مي كند .
قانون تكرار - تمرين و تكرار بهاي به دست آوردن مهارت است . چيزي را كه مدام و مرتب تكرار مي كنيد به صورت يك عادت جديد ذهني و عملي در مي آيد. رشد فكري و احساس رضايت و خشنودي نتيجه كنار گذاشتن عادت هاي گذشته و جايگزين كردن تمرين ها و عادت هاي جديد است .
قانون پشتكار - يك زندگي خوب و درخشان مجموعه اي از هزاران تلاش و ايثاري است كه هيچكس ازآن با خبر نيست . « مردان بزرگ از ارتفاعاتي كه فتح كرده اند حفاظت مي كنند ، جا هايي كه يك شبه به آن نريسيده اند . اما هنگام شب در حالي كه همراهانشان خفته اند. باز به تلاش خود براي پيشروي ادامه مي دهند. »
قانون استعداد ها - در درون تان مجموعه اي از استعداد ها و توانايي ها نهفته است كه اگر درست شناسايي و به كار گرفته شوند شما را قادر مي سازند تا به هر هدفي كه در نظر داريد برسيد. از چه قسمت هايي از كار تان بيشتر لذت مي بريد و آنها را خيلي خوب انجام مي دهيد ؟ اين سوال بهترين راهنما براي يافتن استعدادهاي واقعي شماست.
قانون كمال - موفقيت و خوشبختي هنگامي بدست مي آيد كه كاري را كه از انجام آن لذت مي بريد بي عيب و نقص انجام دهيد . تعيين كننده كيفيت زندگي شما اين است كه تا چه حد به كمال در زندگي اهميت مي دهيد و براي رسيدن به آن تا چه اندازه خود را مسئول و متعهد مي دانيد .
قانون موقعيت - مشكلات مانع كار شما نيستند بلكه معلم ما هستند . در درون هر مشكلي بذر سود يا موقعيتي نهفته است برابر يا بيشتر از سود حاصل از انجام كار مورد نظر. در راه موفقيت مشكلات را تبديل به پله هاي صعود كنيد.
قانون شهامت - وجود شهامتي سنجيده و حساب شده براي دستيابي به موفقيت ضروري است . ترس بزرگترين مانع رسيدن به هدف است . رويارويي با ترس هاي خود را جزئي از عادت هايتان كنيد و در هر شرايطي اين كار را انجام دهيد .
قانون پذيرش - اينكه چطور با خودتان حرف مي زنيد حداقل 95٪ از طرز فكر و احساس شما را مشخص مي كند . ذهن ناخودآگاه گفتگو هاي دروني شما را به عنوان دستورات مي پذيرد. همواره با خودتان گفتگو هاي مثبت ، سودمند و موثر داشته باشيد ، حتي اگر هنگامي كه احساس خوبي نداريد .
قانون واقعيات - عقايد را با حقايق اشتباه نكن . حقيقت مانند دانه بادام است . و عقايد پوسته آن دانه بادام هستند. اگر به دنبال حقيقت هر چيزي هستي ، بايد پوسته رابكني ، تا خود دانه را ببيني .
قانون غلبه بر احساسات - هنگام جوشش احساسات ، هيچ تصميم مهمي نگير. در اين صورت اشتباه خواهي كرد . اول درونت را آرام كن. ذهن مانند يك درياچه است . هنگام جوشش احساس ، درياچه مواج است .درياچه هنگامي نور را منعكس مي كند ، كه آرام باشد. |+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در دوشنبه 1386/02/24 و ساعت |
نسبت عرفان و زبان (روايت استيس)
هو
نسبت عرفان و زبان (روايت استيس) طرح مسئله ادعاي انكشافات علمي چنين به نظرم آمد كه پرده از برابر ديدگان درونم برافتاد، و حقيقت علوم بشري، حتي علومي كه هرگز نخوانده بودم در شهودي پر از فيض بر من آشكار شد. اين شهود بيست و چهار ساعت دوام يافت؛ سپس گويي آن پرده دوباره حايل شد، و من خود را چون پيش نادان يافتم. (3) معلوم است كه قديس فرانثيسكو پس از آنكه «پرده دوبار حايل شد» خود را از توصيف يا تبيين علومي كه آموخته و از ياد برده بود، ناتوان ديد. اين گفته، از آن گفتههاي «من عندي» و پا در هواست. در اين كشف چه علومي مكشوف شده؟ كداميك از قضايا و نفي و اثباتهاي علمي را صادق يافته است؟ آيا منظورش اين است كه حقايق همهي علوم را به تفصيل شناخته است؟ اگر كسي با كشف و شهود، رحمت خداوند را دريابد يك مسئله است و ادعاي انكشاف حقايق اخترشناسي، زيستشناسي يا شيمي، بر اثر تجربهي عرفاني و سپس فراموش كردن آن، مسئلهاي به كلي جداست. براي اينكه مسلم شود كه منظور قديس خاوير همينهاست، گفتار او را با گفتار مشابه ديگري مقايسه ميكنيم. از هرمان يوزف (4) نقل ميكنند كه: معناي اين گفتار در هر حال واضح است. هرمان يوزف ادعا كرده است كه علم هيئتي ميداند كه در بيان نميگنجد. تذكار اين نكته لازم است كه علوم فيزيكي سراپا از قضاياي گوناگون تشكيل يافته است و هر يك از اين قضايا، تركيب منطقي دارد و به همين جهت در قالب الفاظ ميگنجد. قضيهي منطقي نميتواند بيانناپذير باشد؛ و بالقوه يا بالفعل، تركيبي لفظي است. ادعاي صادقانهي بيانناپذيري عرفاني، به كلي چيز ديگري است. آنچه را عارف بيانناپذير ميداند، تجربهاي ملموس و متحقق است كه هيچ قضيهاي نميتواند توصيفش كند. اين داعيهها را كه حقايق علمي در خلسههاي عرفاني، منكشف و سپس فراموش شده است، بايد ناشي از وهم و مردود دانست. البته لازم نيست در صداقت و شرافت چنين كسان شك كنيم. و شايد ادعاهاي نامقبولشان را به نحوي بتوان حمل و توجيه كرد كه صداقتشان را مخدوش نكند. ج.پ.پرات از قول پرفسور لوبا چنين نقل ميكند كه «گاهي هست كه از خواب (= رؤيا) بيدار ميشويم و حس ميكنيم كه مسئلهي دشواري را حل كردهايم ولي راهحلش را نميتوانيم به ياد آوريم.» نگارنده به ياد دارد كه در يكي از فرصتهاي خوش گذشته كه در مصاحبت يكي از دوستان بود و شام و شراب گوارايي صرف كرده بود، گويي در پرتو بارقهي كشف، حقيقت «آنچه را كه واقعاً مراد افلاطون بوده» دريافته بود و با آن دوست در ميان گذاشته بود، ولي فرداي آن شب حتي كوچكترين خاطرهاي از آن كشف و انكشاف را نميتوانست به ياد آورد. پروفسور پرات هم از حالات روانياي حكايت ميكند كه احساس اعتقاد شديد به يك امر، با حداقل تفكر دست ميدهد. و ويليام جيمز ميگويد امكان دارد كسي عميقاً در خود «احساس اعتقاد» كند بيآنكه هيچ گونه تصوري از موضوع اعتقاد خود داشته باشد. محتمل است كه ادعاي انكشافات عرفاني مربوط به نجوم يا ساير حقايق علمي كه عرفا در توجيهش درماندهاند، هر چند وهمآميز است ولي توجيه روانشناختي داشته باشد. اين نكته را هم بايد افزود كه خوشبختانه اين گونه داعيهها واقعاً اندك شمار است و اكثريت عرفا چنين ادعايي ندارند. نظريههاي عرفپسند ولي در اينجا هم، آدم عادي متعارف كه فاقد نيروي تخيل است و نميتواند به چيزي كه از دايرهي تجربيات خودش بيرون باشد باور داشته باشد، به جان خواهد كوشيد كه بينش عرفاني را تا سطح ديد خويش پايين بياورد. و به همان شيوه كه ميكوشد با هر تعبيه و ترفند منطقي، شطحيات عرفاني را تا حد پريشانگويي تنزل دهد، تلاش خواهد كرد مشكلي را كه عرفا با زبان دارند، تا حد دشواريهاي عادي و مبتذلي كه همه ميدانند و ميتوانند به تجربه دريابند، تقليل دهد. حاصل اين تلاشها، ارائهي تعدادي نظريهي عرفپسند (6) است كه دوتا از آنها را در اينجا مطرح ميكنيم. چه بسا اين گونه نظريهها بسيار باشند. الف) نظريهي عواطف لازم نيست جدل و انكار كنيم كه در اين نظريه هيچ حقيقتي نهفته نيست. بيشك عارف شور و حالي در خود مييابد كه «عميقتر از آن است كه در عبارت بگنجد» و اين واقعيت خود بر مشكلاتي كه با زبان دارد ميافزايد. ولي حرف من اين است كه اين نظريه به تنهايي نميتواند از عهدهي توجيه بيانناپذيري عرفاني برآيد. ولي ايراد اصلي من به اين نظريه، اين نيست. نكتهي مهم و قابل توجه اين است كه زبان حال سنت عظيم عرفاني، مخالف با اين نظريه و مدافع اين نظر است كه مشكلي منطقي، و نه صرفاً عاطفي، هست كه نميگذارد عارف، مشاهدهي خود را به آزادي و آساني بيان كند. يعني نفس «مشاهده» - و نه صرفاً شور و حالي كه همراه با آن است- توصيفناپذير است. البته دشوار است كه در يك يا چند جمله بتوان «زبان حال سنت عظيم عرفاني» را توضيح داد و براي اثبات حكمي كه كرديم، ادله و شواهد آورد. ولي به يك معني همهي اين كتاب شاهد و دليل اين مدعا، يا لااقل قياسناپذيري بنيادين آگاهي عرفاني با آگاهي عادي عرفي و همچنين غيرممكن بودن تقليل آن آگاهي به اين آگاهي است كه ريشهي مشكل عارف با زبان در همين جاست. تنها حرفي كه باقي مانده اين است كه بگوييم -با قبول اين خطر كه ممكن است متعصب و جزم انديش به نظر آييم- كساني كه به نظريهي عواطف دلخوشند و هيچ گونه ترديد و تشكيكي در آن ندارند، يا كمابيش از آثار عرفا غافل و بياطلاعاند -يا اگر انس و اطلاعي هم دارند- ژرفبيني و حساسيت و همدلي ندارند. ب) نظريهي نابينايي معنوي (= كوردلي) دو ايراد محكم و قاطع به اين نظريه وارد است. اولاً، اينكه تصور رنگ را نميتوان به كمك الفاظ به كسي كه هرگز رنگ نديده است منتقل كرد، يك مورد جزئي از اصل كلي «اصالت تجربه» ايست كه هيوم پيش كشيده است. ممكن نيست كه بتوان از تأثر يا كيفيتي بسيط، «صورتي در ذهن داشت» بيآنكه مسبوق به تجربه باشد. البته اين اصل نه فقط بر احساس رنگ بلكه بر هر نوع تجربهي ديگر هم اعم از حسي يا غيرحسي اطلاق دارد. ولي همين امر كه عليالسويه بر هر تجربهاي اطلاق ميشود، ميرساند كه تمسك به آن براي توجيه بيانناپذيري عرفاني، بيهوده است. زيرا اگر مراد از بيانناپذيري اين باشد، در اين صورت تمامي انواع تجربه -احساس رنگ، بو، مزه و صدا- هم بيانناپذير خواهند بود. ولي بيانناپذيري احوال عرفاني آن چنان كه براي صاحبان اين احوال مفهوم است، خصيصهي منحصر بهفردي است كه فقط در آن نوع تجربه هست و در ساير انواع تجربه معهود نيست. وگرنه داعي نداشت كه بگويند تجربهي عرفاني بيانناپذير است. هيچ كس نميگويد كه تجربهي احساس رنگ، صرفاً از آن روي كه به كمك الفاظ، قابل انتقال به نابينايان نيست، بيانناپذير است. ايراد ديگر به اين نظريه اين است كه محل نزاع را در مشكل زبان، در جاي غلطي از رابطهي گوينده - شنونده قرار ميدهد. اگر آدم بينايي به نابينايي بگويد «اين سرخ است» در گفتن اين حرف و دادن اين خبر مشكل ندارد. خبر يا توصيفش هم عيب و اشكالي ندارد. و كاملاً دقيق و درست است. از طرفي، تجربهي احساس رنگ يا شيء سرخ هم به هيچ معني توصيفناپذير و بغرنج نيست. چيزي كه هست، مشكل فهم اين توصيف، از جانب شنوندهي نابيناست. ولي در مورد تجربهي عرفاني، عارف ] يعني گوينده و نه شنونده [ است كه اين مشكل زباني را دارد. اوست كه ميگويد اين تجربه ناگفتني است و به وصف درنميآيد. شك نيست كه شنوندهي ناعارف هم اين مشكل را درمييابد و ميآزمايد. و نميتواند از آنچه عارف ميكوشد به او منتقل سازد، «صورتي در ذهن خود حاصل كند». و نظريهاي كه هم اكنون مورد بحث است، خود مشكل اين شنونده را موجه ميداند. ولي اين آن مشكل نيست كه اين نظريه ميخواهد تبيين و توجيهش كند، يعني اين مشكل كه در مخاطب هست با مشكل بيانناپذيري تجربهي عرفاني فرق دارد. به نوشتهي ج.ا. سيموندز نظر ديگري مياندازيم. علت اينكه اين تجربه ] تجربهي عرفاني [ را ناخوش مييابد تاحدودي اين است كه طبق گفتهي خودش: «نميتوانستم اين حال را براي خودم هم وصف كنم يا از آن سردرآورم. حتي حالا هم نميتوانم كلماتي پيدا كنم كه تعبير مفهومي از آنها به دست بدهم» (حروف سياه از من است.) همانا نامفهوم بودن اين حال و امتناع انتقال آن به ديگران است كه از آن به «بيانناپذير» تعبير ميشود. به اين ترتيب، احساس ميكنم كه داريم به راه درست اين بحث كشيده ميشويم. بيانناپذيري معلول عيب يا عجزي در فهم يا عقل انسان است. اين سررشته فرق اين دو نظريه را به اين صورت هم ميتوان بيان كرد كه در نظريهي ديونوسيوسي ربط بين طرفين مجاز علي است ] بين آنها علاقهي سبب و مسبب برقرار است-م. [ حال آنكه در نظريهي استعاره، ربط بين طرفين استعاره، در شباهت است. شباهت (= وجه شبه) اساس هر استعاره يا تمثيل است. در جملهي «با درياي مشكلات دست و پنجه نرم كردن» دو استعارهي (ممزوج به يكديگر) به كار رفته است. بين غلبه بر مشكلات و دست و پنجه نرم كردن و جنگيدن با دشمن شباهتي هست. همچنين بين «درياي» متلاطم و توفنده و مشكلات درهم پيچيدهي زور آور. مدافعان نظريهي استعاري بودن زبان عرفاني ميتوانند از اين واقعيت كه زبان عرفا در توصيف احوالشان غالباً استعاري است، تأييدي بجويند. مثلاً «ظلمت» يا «سكوت» از استعارههاي رايج در توصيف احوال عرفاني انفسي است، و مراد از آنها خلا و تهيوارگي چنين تجربهاي است. ظلمت به خلا شباهت دارد، و وجه شبهشان در فقدان تمايز است. همهي تمايزات در ظلمت ناپديد ميشود، چنان كه همهي تمايزات و تعينات (به قول اكهارت) در خداوند ناپديد است. اكهارت استعارههاي خاصي هم از خود براي اين خلأ ساخته است. و آن را «برهوت» و «باديه» و «بيبار» مينامد. دليلش اين است كه برهوت بيبار، فاقد هرگونه آثار حيات است (يا در عالم خيال چنين تصور ميشود). رويسبروك در همين معني و مورد، استعارهي «درياي متلاطم» را به كار ميبرد. در اينجا اين سؤال پيش ميآيد كه اگر «ظلمت»، «سكوت»، «برهوت» و نظاير آنها استعارههايي هستند كه به دليل وجه شبهي كه با «خلا خالي» (8) تجربهي عرفاني دارند موجهاند، خود اين عبارت «خلاء خالي» را چگونه ميتوان توجيه كرد؟ آيا اين هم به نوبهي خود استعاره از چيز ديگري است؟ در فرصت مناسب، به اين مسئله خواهيم پرداخت. رودولف اوتو (9) در كتاب مفهوم قدس (10) نظريهي استعاري را به نحو دلنشيني مطرح كرده است. و بر آن است كه تجربهي ديني «مينوي» (11) به قالب مفاهيم درنميآيد. معالوصف شخص ديندار شباهتي، شايد خيلي ضعيف، بين يك ويژگي تجربهي ديني، و بعضي كيفيات غيرديني عالم طبيعت ميبيند. و سپس نام كيفيت طبيعي را به صورت استعارهبر ويژگي آن تجربه مينهد. مثلاً، يكي از جنبههاي اين تجربه، چنان كه ميگويند، ايجاد احساس مذهبي «هيبت» (12) است. لذا بدين لحاظ خدا را مهيب و هايل و قاهر و غضبان و نظاير آن ميانگارند. ولي صفات «مهيب» و «هايل» و جز آن اسامي كيفيات طبيعي غير ديني موجودات طبيعي است، و هيچ يك از آنها به نحو حقيقي به خدا اطلاق نميشود. ويژگي تجربهي مينوي -كه اينان در تلاش تبيين آنند- در واقع بيانناپذير است. ولي اين هول و هيبت و نظاير آن يك نوع شباهت با احساساتي كه برميانگيزند دارند. يعني شبيهترين قرينههاي طبيعي غير روحاني به احساس اصيل روحاني غيرطبيعي هستند. همين است كه آنها را به عنوان استعاره ميگيرند تا تصور ضعيفي از كيفيت مينوي را برسانند، يا شايد چنين تصوري را در دل كساني كه آن تجربه را نداشتهاند، برانگيزند. معالتأسف بنيان چنين نظريهاي در معرض حملهي ايرادهاي شديد است، هر چند كه نگارنده يك وقت خود مدافع آن بود. اولاً اين نظريه با خود متناقض ] = خلف [ است. چرا كه ميگويد الف استعارهاي است از چيزي كه در ذات مفهومناپذير (13) خدايا تجربهي عرفاني است. استعاره مستلزم شباهت ] = جامع يا وجه شبه [ است. ولي هرجا كه شباهت باشد مفهوم نيز حاصل است. الف فقط وقتي ميتواند استعاره از ب باشد كه از جهتي با آن شباهت داشته باشد. و دو چيز متشابه، به علت شباهتي كه دارند ميتوانند در يك صنف يا رده قرار بگيرند. بنابراين اگر بگوييم الف استعاره از چيزي در ذات خداست، برابر با اين است كه گفته باشيم آن چيز ميتواند در قالب مفاهيم بگنجد. ثانياً، زبان استعاري فقط وقتي معنيدار و موجه است كه لااقل نظراً قابل برگرداندن به زبان عادي و حقيقي ] در مقابل مجازي [ باشد؛ يا به هر حال چيز يا تجربهي مستعارله، معلوم و مشخص باشد، اعم از اينكه كلمهاي براي آن وجود داشته باشد يا نه. به عبارت ديگر، گوينده يا شنوندهي استعاره، بايد بداند كه مراد از استعاره و كنايه چيست. استعاره فقط ميتواند چيزي را كه مخاطب، دانسته يا آزموده است، در ذهن او حاضر و جايگزين سازد، و نميتواند شناخت يا تجربهاي را كه مخاطب قبلاً نداشته است، به او بدهد. اگر الف استعاره از ب است، هم الف و هم ب و هم وجه شبه آنها كه مبناي استعاره است، بايد براي ذهن معلوم باشد. در غير اين صورت با «استعارهي لاطائل» سروكار خواهيم داشت. شرايط استعاره وقتي درست است كه مثلاً خلا يا تهيوارگي عرفاني را «ظلمت» يا «برهوت» بناميم. چه نه فقط مفاهيم يا صور ذهني برهوت و ظلمت، به خوبي معلوماند، بلكه مراد از خلا يا تهيوارگي هم معلوم است. يعني هر دو طرف استعاره، مستعارمنه و مستعارله، در ذهن معهودند. ولي مسئلهاي كه در اين ميانه پيش ميآيد اين است كه اگر «برهوت» استعارهي معقولي براي خلا يا وحدت بيتمايز است، كلمهي «خلا» و عبارت «وحدت بيتمايز» چگونه به كار رفتهاند؟ آيا به معناي حقيقي به كار رفتهاند، و آيا به معناي حقيقي بر تجربهي عرفاني قابل اطلاقاند؟ پاسخ مثبت، نوعي خلف و معارض با مفهوم بيانناپذير است. يعني لاجرم بايست براي آنچه مفهومناپذير و ناگفتني فرض شده، هم مفهوم و هم كلمهاي يافته باشيم. يا «وحدت بيتمايز»، «خلا»، «محو كثرت» و نظاير آن توصيف حقيقي آگاهي عرفانياند، يا استعاره از چيز ديگرند. اين چيز ديگر را فرضاً الف ميناميم. حال يا الف خود توصيف حقيقي يا استعاره از ب است. يا جستجوي بيهودهمان را درطلب معناي حقيقي تا بينهايت ادامه ميدهيم، يا اين سلسله در جايي به پايان ميرسد. فرض كنيد در جيم به پايان برسد. آن وقت اين جيم يا يك توصيف حقيقي خواهد بود يا يك استعارهي لاطائل و بيمعني. تنها نتيجهي معقولي كه از اين استدلال ميشود گرفت اين است كه نظريهي مجازي، ممكن است به معناي عادي كلمه درست باشد كه بعضي كلمات، نظير «ظلمت» استعارهاند، ولي آنجا كه ميگويد هيچ گونه توصيف امكان ندارد، و همهي كلماتي كه عرفا در وصف احوالشان به كار بردهاند استعاري يا مجازي است، غلط است. پيشنهاد يك نظريهي جديد قبلاً اذعان كرده بوديم كه نظريهي عواطف، هرچند توجيه نهايي و موجهي ارائه نميكند، بهرهاي از حقيقت در خود دارد. كاملاً پذيرفتني است كه هر كس، لااقل در اولين مرتبه، كه نشاط و تيمن -يعني همان آرامش فراتر از حد ادراك- را كه به همراه آگاهي عرفاني است، بيازمايد، چه بسا بر اثر شور و هيجان شديد، لحظهاي چند بينطق و زبان شود. و بيشك وقتي كه بعدها ميگويد تجربهاش در عبارت نميگنجد، چيزي از خاطرهي اين حالت را در مدنظر دارد. ولي نبايد تصور كرد كه ريشهي مشكل همين جاست و يا بالاتر از اين نميتوان گفت. بديهي است كه تبيين دقيقتري لازم است و در تحليل آخر، كشاكش عارف با زبان، ناشي از يك مشكل منطقي است، نه فقط يك مانع رواني و عاطفي. عرفايي كه در اين زمينه اظهارنظر كردهاند، در اين همداستانند كه فهم يا فكر يا عقل، نميتواند مشكل تجربهي عرفاني را بگشايد، و مشكل اصلي همين جاست. عقل به زبان، بسان ابزاري براي ] بيان [ مقاصد خويش، شكل ميدهد. اين گونه احكام ممكن است درست باشند ولي براي به دست آوردن توجيه فلسفي از مسئلهي بيانناپذيري، خيلي مبهم و غير دقيقاند. آنچه بايد بفهميم اين است كه در ماهيت «فهم» دقيقاً چه چيزي هست كه اين مشكل زباني را به بار ميآورد؟ ميبينيم چگونه اين نظريه كه زبان عرفاني همواره مجازي است و هرگز حقيقي نيست از بطن تلاش براي پاسخ دادن به اين سؤال زاده شده است. «فهم» (14) همان است كه كانت «ملكهي ] ادراك [ مفاهيم» (15) ناميده است. هر چند كلمهي «ملكه» قديمي و مهجور است، ولي گفتهي كانت اساساً صحيح است. در حقيقت، تفكر، تعقل و تفهم، جدا از ادراك بيواسطه (16) ] = حضوري [ ، از كاربرد مفاهيم حاصل ميشود. لذا اين قضيه كه فهم ذاتاً ناتوان از حل و فصل مشكل احوال عرفاني است، برابر با اين قضيه است كه بگوييم مفاهيم از عهدهي حل و فصل اين احوال برنميآيند. و اين قضيه هم به نوبهي خود معادل با اين است كه احوال عرفاني «مفهومناپذير»اند. و چون همهي كلمات، به غير از اسامي خاص، بيانگر مفاهيماند، بالنتيجه اطلاق آنها ] = كلمات [ بر احوال عرفاني، ممكن نيست. و به همين دليل چون كلماتي كه عرفا به كار ميبرند نميتواند توصيف حقيقي باشد، لاجرم بايد مجازي انگاشته شود. اين حرفها مقبول مينمايند، اما اين ايرادها، چنان كه ميبينيم، همه به بنبست ميرسد. ولي هر چه هست، نحوهي كاركرد «فهم» است كه علت اين مشكل زباني است. لذا مسئلهي ما اين است كه چه اشكالي در فهم - جز آنكه صرفاً ملكهي ] ادراك [ مفاهيم ميناميمش - هست كه در دل عارف اين مشكل دستوپاگير را با زبان ايجاد ميكند، يعني اين احساس را كه كلماتي كه بالفعل به كار ميبرد هرگز از عهدهي بيان ما فيالضميرش برنميآيد؟ نظريهي جديد ما با اشاره به اين نكته آغاز ميشود كه در واقع بيانناپذيري مورد بحث، با دو مسئله درگير است، نه با يك مسئله؛ و اسلاف ما چون نتوانستهاند آنها را از يكديگر بازشناسند، از حل هر دو بازماندهاند. مسئله اول اين است كه آيا «كلمه» در خلال تجربهي عرفاني، كاربردي دارد يا نه. مسئلهي دوم اين است كه آيا بعد از تجربه، يعني وقتي كه تجربه به ياد آورده ميشود، ميتوان از كلمه استفاده كرد يا خير. فلوطين بين آنها درست فرق ميگذارد، و به نظر من، راهحل درست مسئله را به نحوي موجز به دست ميدهد. ميگويد: «نه يارا و نه مجالش را داريم كه سخني از آن بتوانيم گفت. اما چون سپري شد، ميتوان از آن بحث كرد و برهان آورد.» (17) به عبارت ديگر وقتي كه در چنين حالي هستيم نميتوانيم، ولي بعداً ميتوانيم. حال بايد اين نظريه را شرح و بسط داد. تجربهي عرفاني، در هنگامي كه دست ميدهد، به كلي مفهومناپذير و بنابراين به كلي بيانناپذير است. بايد هم همينطور باشد. در وحدت بيتمايز نميتواني مفهومي از هيچ چيز بيابي، چرا كه اجزا و ابعاضي در آن نيست كه به هيئت مفهوم درآيد. مفهوم فقط هنگامي حاصل ميشود كه كثرتي يا لااقل دوگانگياي در كار باشد. در بطن كثرت، گروهي از اجزا و ابعاض مشابه ميتوانند به صورت صنف ] = رده [ درآيند و از ساير گروهها متمايز شوند. آن گاه ميتوانيم «مفاهيم» و به تبع آن، «الفاظ» داشته باشيم. بنابراين نميتوانيم در همان حال آن را در ردهي خاصي بگنجانيم و عنوان «نامتمايز» به آن بدهيم، زيرا لازمهاش آن است كه آن را در ردهاي غير از ردهي «متمايز» بگذاريم. همچنين نميتوانيم از آن به عنوان «وحدت» يا «واحد» سخن بگوييم، چه لازمهاش اين است كه فاصلهاي بين آن و كثرت قائل شويم. ولي بعد از برطرف شدن آن حال، چون به يادش آوريم، موضوع به كلي فرق ميكند. چه دوباره مشاعر حسي - عقلي عاديمان را بازيافتهايم. ميتوانيم اين دو نوع آگاهي را در نقطهي مقابل هم بدانيم. و تجربههايمان را ميتوانيم به دو رده (18) تقسيم كنيم: نخست تجربههايي كه متمايز و متكثرند، و ديگر تجربههايي كه نامتمايز و فرداني (19) اند. حال چون به مفاهيم دست يافتهايم، ميتوانيم از كلمات استفاده كنيم. و ميتوانيم از تجربهاي به عنوان «بيتمايز» يا «وحدت» يا «عرفاني» يا «تهيواره» يا «خلا» و نظاير آنها سخن بگوييم. خلط اين دو وضع كاملاً متفاوت، گمراه كننده بوده است. و به اين نظريه انجاميده است كه حتي از خاطرهي تجربهي عرفاني نميتوان جز به زبان مجازي سخن گفت. پردازندگان اين نظريه تصور كردهاند امتناع استفاده از مفاهيم در طي تجربه، در خاطرهي آن هم صادق است. لذا پنداشتهاند كه حتي خاطرهي تجربه هم مفهومناپذير است. ولي از آنجا كه عرفا واقعاً از چنين چيزي سخن ميگويند، به غلط مشهور شده است كه فقط ميتوانند به طريق كنايه و مجاز سخن كنند. و اين قول چنان كه معلوم كرديم، به نوبهي خود به بنبست ميكشد. در اينجا ناگزير از توضيح نكتهاي واضحام، به اين شرح كه عارف به هر مشكلي كه در راه توصيف تجربهاش برميخورد، خيلي طبيعي بر آن غلبه ميكند. ميگويد كه دهانش را دوختهاند، اما كلمات از ميان لبانش سرريز ميكند. و عملاً خاطرهي احوال يا احوال به ياد آوردهاش را توصيف ميكند و توصيفاتش غالباً بليغ و رساست. غير از قبول اين حرف، تنها شقي كه ميماند اين قول است كه بگويند گفتههاي او يا بيمعناست يا دروغ. چه از دو حال خارج نيست يا در تفهيم لااقل بخشي از حقيقت حالش موفق است و يا آنچه ميگويد لقلقهي لسان است. اگر در تفهيم حقيقت يك بخش از خاطرهي تجربهاش، هر قدر هم آن بخش اندك باشد، موفق شده باشد، لاجرم بايست از آن بخش از تجربهاش توصيف حقيقي به دست داده باشد. و در اين صورت اگر تصور ميكند كه هيچ زباني از عهدهي بيان خاطرهي تجربهي عرفانياش برنميآيد، اشتباه كرده است. حال اين فرضيه را امتحان كنيم كه عرفا هم زبان را مانند ديگران به كار ميبرند. البته هر وقت كه بخواهند ميتوانند از استعاره كمك بگيرند. ولي اين كاري است كه همهي اهل زبان ميكنند. اين فرضيه منكر اين احتمال نيست كه عارف هم در معرض انواع اشتباهات كلامي هست. همچنين اين هم مفروض است كه عارف هم مانند ديگران ميتواند صادقالقول و صميمي باشد. حال با اين مقدمات بايد ديد مسئله بيانناپذيري چه ميشود؟ آيا به اين ترتيب بالمره منكرش نشدهايم؟ مقصود ما توجيه مشكل عارف با زبان بود، و نه انكار اين مشكل. البته چنين ايرادهاي قاطعي به اين فرضيه وارد است. عجالتاً چيزي كه ميتوانم بگويم اين است كه نه وجود و نه وخامت مشكل عارف را با كلام منكر نيستم، و فقط توجيه تازهاي براي آن پيشنهاد ميكنم. ولي اين توجيه را عجالتاً به تعويق مياندازم. بهتر است ابتدا از اين منظر نگاه تازهاي به زباني كه عرفا عملاً به كار بردهاند بيندازيم. چه بسا از بازنگري جملات و عباراتي كه به كار بردهاند، چيز تازهاي دستگيرمان شود. با اين ملاحظات به بعضي اقوالي كه در توصيف احوال عرفاني بوده و در فصل دوم اين كتاب نقل كردهايم، بازميگرديم. به آساني ميتوانيم اين زبان را از زبان استعاري كه البته عرفا هم فراوان به كار ميگيرند، تشخيص بدهيم. براي اينكه اين تقابل بهتر برقرار شود، بد نيست كه نمونهاي هم از اين استعارات بياوريم. وقتي كه زوزو تجربهاش را «ظلمت خيره كنندهي شكوهمند» وصف ميكند معلوم است كه استعاره به كار ميبرد. همچنين وقتي كه اكهارت از نفس همچون «جرياني كه به سوي وحدت لاهوت سرريز ميكند» سخن ميگويد. به عبارت دقيقتر ميتوان گفت «جرياني كه سرريز ميكند» استعاره است ولي «وحدت لاهوت» نيست. ابولفيا هم آنجا كه درنورديدن فاصلهي نفس و نامتناهي را به «بازگشودن گرهها» تعبير ميكند، زبان استعاري به كار ميبرد. سوزوكي در بحث از انحلال هويت ميگويد «صدفي كه هويت من در آن متمكن است در لحظهي ساتوري شكسته ميشود.» رويسبروك تجربهي انفسي را به «ظلمتي كه عاشقان در ساحت آن خود را ميبازند» تعبير ميكند. كلاً «ظلمت» و «سكوت» از رايجترين استعارههاي عرفاست. تعبير رويسبروك: «ظلمت كه عاشقان در ساحت آن خود را ميبازند» استعاره از همان چيزي است كه خودش در جاي ديگر «وحدت بيتمايز» مينامد. ولي «وحدت بيتمايز» استعاره از چيز ديگري نيست؛ و همهي نشانههاي زبان حقيقي ] در مقابل مجازي [ در آن جمع است. حقيقي بودنش همانا با توجه به شيوهي نيل به آن وحدت، هويداست. سالك ضمير خود را از همهي حسيات و صور خيالي و افكار يعني از همهي محتويات تجربي شخصي، ميپردازد. آنچه ميماند تهيوارگي است. درست است كه به قول خود عرفا اين تهيواره كه ظلمت است خود آينهگردان نوري باهر است. تها خلا نيست؛ خلا- ملا است. ولي وحدت بيتمايز، وصف جنبهي سلبي يعني خلا است. چون كثرت جزئيات محو شده است، وحدت برجاي مانده است. و چون تمايزي بين جزئيات نمانده است، لاجرم بيتمايز است. پيداست كه اين توصيف، توصيف حقيقي درستي است؛ البته اگر اعتقاد داشته باشيم كه اصولاً چنين حالتي براي ذهن (= نفس) حاصل شده باشد، كه فعلاً مورد بحث ما نيست. وقتي اكهارت ميگويد «در خداوند همهي تمايزات ناپديد است» همين حالت را با زباني اندكي متفاوت، ولي همان قدر حقيقي، توصيف ميكند. وقتي كه از اين تجربه به عنوان «خلا» - چه در متون عرفاني مسيحي و چه متون بودايي- ياد ميكنند، باز هم استعمال اين كلمه «حقيقي» است و مصداقش يكي است. همين حكم درمورد استعمال مكرر كلمات «لاشيء» يا «لاوجود» يا «لاشيئيت» و غيره كه ناظر به جنبه سلبي شطحيهي خلا- ملا است نيز صادق است. البته هركس بخواهد ميتواند اصرار بورزد كه كلماتي نظير «وحدت»، «خلا» و «نامتمايز» بايست مجازي به كار رفته باشند. ولي اين صرفاً اصرار جزمي ايست كه نه دليلي دارد و نه ميتواند داشته باشد. و اگر اينها را استعاره بگيرند، محال است بتوانند براي آنها معنايي دست و پا كنند. تنها دليل ممكن براي استعاري يا مجازي ناميدن آنها اين ميتواند باشد كه نظريهي استعمال مجازي زبان عرفاني، با آن جور است و اينكه ما مجبور باشيم به هر قيمت كه شده و با بياعتنايي به شواهد و ادله، از آن پشتيباني كنيم. همچنين ممكن است عدهي ديگري بگويند كه نمونههايي كه از تعبير حقيقي ] = زبان حقيقي در مقابل مجازي [ نقل شد، همه خصلتاً منفي و سلبياند و جنبهي سلبي شطحيه را وصف ميكنند، و عرفا هرگز حقيقي بودن توصيفات سلبيشان را انكار نكردهاند. و گفتهاند كه تجربهشان، بيصورت، بيشكل، بيآواست، و نيز گفتهاند «نه اين است، نه آن» اين عبارات و تعبيرات همه حقيقياند. اگر مشكلي هست مربوط به توصيفات ايجابي يا ثبوتي است. آيا ميتوان كلماتي براي توصيف جنبهي ثبوتي يا مثبت شطحيهي خلا- ملا به كار برد كه استعمال و اطلاق «حقيقي» داشته باشند؟ اينجاست كه ملاك به دست ميآيد؛ و فقط كلمات و تعابير مثبت است كه ميتواند در معناي مجازي به كار رود. فقط جنبهي ايجابي يا مثبت شطحيه است كه بيانناپذير است. ثاني جنبهي ايجابي يا ثبوتي شطحيهي خلا- ملا غالباً با صفات مثبتي چون «خير»، «خيراعلي»، «خلاق»، «قدسي»، «الوهي» و نظاير آن توصيف ميشود. من دليلي براي امتناع استعمال حقيقي آنها نميبينم. كلماتي هم كه براي توصيف جنبهي عاطفي احوال عرفاني به كار ميرود نظير «تيمن»، «تبرك»، «نشاط و انبساط» و «صفا» همينطور. و اگر گفتهاند كه شرح و بيان آنها «وراي حد تقرير است» خواستهاند بهرهاي از حقيقت را كه در نظريهي عواطف هست، و به آن اشاره كرديم، بيشتر جلوه دهند. درمورد صفت «خلاقيت» جاي شك هست. اين صفت را جزو صفات ثبوتي يا ايجابي شمردهاند ولي شايد بعضي شك داشته باشند كه آيا اصولاً آن را جزو تجربهي عرفاني دانستهاند يا به مدخليت آن در تجربه عرفاني تصريح كردهاند. در جواب شكاكان، توصيفي را كه از اوروبيندو نقل كرده بودم بار ديگر يادآور ميشوم «آنان كه به آرامش درون دست يافتهاند، همواره ميتوانند دريابند كه نيروهاي مؤثر در كار جهان، از منبع لايزال آن سكوت، مايه ميگيرند.» به هر حال دليلي ندارد كه اين تعبير را مجازي بينگاريم. نمونههايي كه تاكنون در اين بخش نقل كرديم همه از توصيفات نوع انفسي از احوال عرفاني بود. بررسي زباني كه در توصيف احوال آفاقي به كار رفته هم به نتيجهاي مشابه ميانجامد. اكهارت ميگويد «همه چيز يكي است» و اين فرد شاخص و قاعدهي كلي احوال آفاقي است. و در تشريح معناي اين حرف ميگويد كه سنگ و سبزه و چوب، تك افتاده و جدا جدا نيستند، و نه بسيار بلكه يگانهاند. منتقدان عليالرسم ميتوانند به اين توصيف انگشت بگذارند و به اين جهت كه خلف ] = متناقض با خود [ است تخطئهاش كنند. ولي از عبارات آن برنميآيد كه استعاري يا مجازي باشد. ميتوان اين قول را مثلاً با اين قول قياس كرد كه «فلان مربع، مستدير است». نه خلف بودن اين حكم و نه هيچ خصيصهي ديگرش دلالت ندارد كه زباني كه به كار رفته مجازي است. به مثالهاي ديگر ميپردازيم، از جمله به گفتهي ياكوپ بومه كه «خدا را در گياه و سبزه بازشناختم» و گفتار آن عارف موسوم به «ن.م.» كه ميگفت هر آنچه از پنجره ديده بود، حتي شيشهها و بطريهاي شكسته «تشنهي زندگي بودند» يا حياتي كه در وجود او و گربه و بطريها بوده، يكسان و يگانه بوده؛ و همچنين احساس را ماكريشنا كه چيزهاي درون اتاق را «سرشار از آگاهي» و «غرق در عنايت الهي» مييافته است. زباني كه در تمامي اين توصيفات به كار رفته، هر قدر هم كه از نظر عرف عجيب و غريب بنمايد، حقيقي و غيرمجازي است. واضح است كه عرفا حس ميكنند يك نوع مخمصه و مانع و مشكل منحصر بهفردي در كاربرد زبان براي درميان گذاشتن تجربههايشان براي ديگران دارند. ساير مردم، از هر صنف و رستهاي، يعني آنهايي هم كه عارف نيستند در بيان احساسات و افكارشان با مشكلاتي مواجهاند. و چنان كه ديديم اين حكم مخصوصاً درمورد عواطف عميق صادق است. ولي پيداست كه عارف مشكل ويژهاي دارد كه ميداند ناعارفان چنين مشكلي ندارند. و معلوم كرديم نظريهي رايجي كه ميگويد اتكاي فاهمه به مفهوم، منشأ اين مشكل است - يا به عبارت ديگر اين نظريه كه مفاهيم، قابل حمل و اطلاق به احوال عرفاني نيست- برخطاست. طبيعت اوليهي فاهمه در عملياتي است كه ذهن (نفس) به مدد آن چيزي را از چيزي را تشخيص ميدهد فرق مينهد، مثلاً الف را از ب. صرف اين عمل، تشكيل «مفهوم» نميدهد. تشكيل مفهوم، از اين عمل مشتق ميشود. يعني مفهوم از اينجا پديد ميآيد كه ذهن با الفها و بهاي بسياري مواجه است. و طبعاً چنين عادتي در ما پيدا ميشود كه همهي الفها را در يك گروه و تمام بها را در گروه ديگر بگذاريم. اين يعني تشكل مفهوم. در اين روند قواعد خاصي مضمر و مندرج است. بايست مطمئن باشيم كه همهي الفها را در گروه الف و همهي بها را در گروه ب نگه داشتهايم. قواعدي كه در اين كار اعمال ميكنيم، همانا قوانين منطقاند. حاصل آنكه سه چيز مستقل و در عين حال مرتبط به هم داريم كه هر يك جنبهاي از فهم يا فاهمهي بشر را تشكيل ميدهد يعني: 1. تميز نهادن (توجه به تفاوتها) 2. صورتبندي يا تشكل مفاهيم (توجه به شباهتها) و 3.قواعد اجراي اين اعمال، كه همانا قوانين منطق است. بالنتيجه ممكن است كه مفاهيمي را درست به كار برد و در عين حال از قوانين منطق اطاعت نكرد. ] چون اعمال قوانين منطق، مرحلهاي بعد از تشكل مفاهيم است- م. [ اين همان كاري است كه عرفا ميكنند. اگر عارف در وصف تجربهاش بگويد «آن الف است» بيان درستي است. يعني مفهوم الف را درست بر آن اطلاق كرده است. و سپس درمورد همان تجربه ميافزايد «آن نا-الف است» اين هم استعمال درست ديگر آن مفهوم است، چه تجربهاش كه اصلاً و ذاتاً شطحآميز (= متناقضنما)ست داراي هر دو صفت الف و نا-الف است. حال چگونه ميتوان ادعاي عارف را كه ميگويد تجربهاش بيانناپذير است توجيه كرد؟ پاسخ من به اين شرح است: زباني كه عارف خود را ناچار از به كار گرفتن آن ميبيند، در بهترين حالتش، تعبير حقيقي (و نه مجازي) از تجربه او به دست ميدهد، ولي در عين حال متناقض است. ريشهي احساس گرفتاري زباني او همين است. «گرفتار» است چون مانند ساير مردم در احوال و آنات غيرعرفانياش، «منطقي انديش» است. و موجودي نيست كه فقط در عالم شطحآميز وحدت سركند. بيشتر زندگياش را در جهان زماني - مكاني، كه قلمرو قوانين منطق است، ميگذارند. او نيز مانند ديگران نفوذ و نفاذ منطق را حس ميكند. آن گاه كه از عالم وحدت بازميگردد ميخواهد آنچه را كه از حال خويش به ياد دارد به مدد كلمات با ديگران درميان گذارد. كلمات به زبانش ميآيد، ولي از اينكه ميبيند دارد تناقض ميگويد حيران و سرگشته ميشود. و براي خودش اين امر را چنين توجيه ميكند كه لابد اشكالي در خود زبان هست. لاجرم معتقد ميشود كه تجربهاش بيانناپذير است. ولي در واقع اشتباه ميكند. شطحياتي كه ميگويد، به درستي تجربهاش را شرح ميدهد. زبانش فقط به اين جهت متناقضنماست كه تجربهاش متناقضنماست. يعني زبان تجربه را درست منعكس ميكند. ابتدا درمورد تجربهاش ميگويد «الف است» ولي لحظهي ديگر ناچار ميشود بگويد «نا-الف» است. لذا خيال ميكند عبارت اولش كه گفته بود «الف است» غلط بوده است. همين طور اگر اول گفته بود «ناالف است» و سپس گفته بود «الف است» هنگام گفتن جملهي دوم خيال ميكرد در گفتن «ناالف است» اشتباه كرده است. بدينسان هرچه ميگويد به نظرش نادرست ميآيد، چرا كه ناگزير است نقيض آن را هم بگويد. همين است كه قصور را از زبان ميداند. كاري كه ما ميكنيم به يك معنا توجيه رواني اين موضوع است. عارف در اينكه ميگويد هيچ زباني از عهدهي بيان احوال او برنميآيد، اشتباه ميكند. چرا كه عملاً با همين زبان، احوالش را -غالباً هم با فصاحت و بلاغت- بيان ميكند. لذا كاري كه بايد كرد توجيه و تبيين اين اشتباه است. و چنين توجيهي فقط ميتواند رواني باشد. و اين توجيه فقط همين است كه متناقضنمايي احوال عرفاني را با بيانناپذيري آن اشتباه ميكند. ولي مبناي اين توجيه رواني هم در مشكل منطقي شطحيات است. همين واقعيت كه عارف احساس سردرگمي ميكند و نميداند چگونه بايد مافيالضميرش را بيان كند، حاكي از اين است كه به اشتباه خودش آگاهي ندارد و به همين جهت هم خودش نميتواند اين امر را به اين صورت كه ما توجيه كرديم، تبيين كند. چه عارف غالباً از نظر منطقي و فلسفي و تحليلگري ضعيف است. و ريشهي مشكلي را كه با زبان دارد نمييابد. فقط مبهماً احساس ميكند در آنچه ميگويد عيب و اشكالي هست از همين سردرگم و سرگشته ميشود. آنچه من در اينجا درصددش بودهام تحليل ناخرسندي نهاني و ناگفتهاي است كه عارف از گفته و ناگفتههايش دارد. به ايرادي كه محتمل است بر اين نظريه وارد شود، اشاره ميكنم و به اختصار پاسخ ميگويم. آيا قبلاً اذعان نكرده بوديم كه هرجا كه كثرت نباشد، مفهوم و به تبع آن كلمه نيز در ميان نخواهد بود؟ ولي نظريهي فعلي بر آن است كه بعضي كلمات از تجربهي عرفاني توصيف حقيقي به دست ميدهند و لذا بايست مفاهيم را نيز بيان كنند. جوابش اين است كه اين مفاهيم فقط وقتي پديد ميآيند كه تجربهي عرفاني به ياد آورده ميشود، و نه وقتي كه در حال وقوع است. خاطرهي اين تجربهها كه براي عدهي كثيري رخ داده، با يكديگر شبيه است و مجموعه يا صنف خاصي در ذهن تشكيل ميدهد، كه با انواع گوناگون تجربههاي غيرعرفاني فرق دارد. اين توضيح روشن ميكند كه چگونه كلماتي نظير «حال يا تجربه»، «بيانناپذير»، «عرفاني»، «ناشناختني» را كه هر يك مشكلي برانگيخته بودند، ميتوان به كار برد. فقط وقتي اين كلمات را ميتوان اطلاق كرد كه خاطره شده باشند. (21) پانوشتها |+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در سه شنبه 1386/02/11 و ساعت |
|
درباره نویسنده وبلاگ
![]() موضوعات اصلی - Main Matter:
بمستوران مگو اسرار مستی
حدیث جان مگو با نقش دیوار
اطلاعاتی در زمینه مدیریت - مدیریت منابع انسانی - بازاریابی - عرفان اسلامی - اطلاعات عمومی و مناسبتی Information about managment,HR Managment,Markatting Managment,General information منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آرشيو موضوعی
مدیریت منابع انسانیعرفان مدیریت بازرگانی مدیریت عمومی مطالب متفرقه و مناسبتی بازرگانی الکترونیک این غافله عمر عجب میگذرد پيوندهای روزانه
صحيفه کامل سجاديه (ترجمه فارسی)منتخب تفاسیر آرشيو پیوندها پيوندها
قانون اساسی جمهوری اسلامی ایرانرازهای سر به مهر آفرینش حامی مدیریت منابع انسانی مدیر سرا مدیریت زمان مدیریت فناوری اطلاعات سایت آیت الله ابطحی پژوهشگاه اطلاعات و مدارک کتابخانه ملی ایران کتابخانه مجلس شورای اسلامی وبلاگ مدیریتی صدر مدیریت صنعتی شمال دلسوخته مديريت منابع انساني اطلاع رسانی صنایع ومعادن دانلود فایل
MSP نرم افزار آکروبات ریدر امکانات
----------------------------
----------------------------
![]() ![]() ![]() |
| - |