|
مديريت استراتژيك چيست؟
هو
مديريت استراتژيك چيست؟
مقدمه: مديريت استراتژيك تصميمها و اقداماتي است كه براي تدوين و اجراي خط مشيها مورد استفاده قرار ميگيرد تا رابطه بين سازمان و محيط آن به نحوي تنظيم شود كه سازمان قادر به تحقق اهداف خود باشد. به عبارت ديگر مديريت استراتژيك فرآيندي است كه سازمان را از موقعيت فعلي به جايگاه مطلوب آن برساند. مديران داراي تفكر استراتژيك با مسايلي از قبيل، آينده مبهم، گزينههاي متعدد، ميرسد مديريت استراتژيك عليرغم تشابهاتي كه با برنامه ريزي استراتژيك دارد، مساوي آن نيست. برنامهريزي استراتژيك فعاليتي است كه در فواصل منظم و حساب شده مورد بازنگري قرار گرفته و اندكي جدا از مشي مديريت سازمان عمل ميكند. در حاليكه مديريت استراتژيك بيشتر در جهت برنامهريزي ميان مدت و درازمدت حركت ميكند بطوري كه خطوط گرايش متغيرهاي اصلي تجارت را مقايسه و بر نقطه مشخصي كه سازمان قرار است در آينده به آن برسد تأكيد ميورزد. ميزان مقاومت سازمان در عرصه رقابت در آينده سازمان مورد انديشه مديريت استراتژيك است. مداخله مديريت استراتژيك در تمام زمينهها و مراحل مديريتي و نظر به مسايل اساسي سازمان تفاوت بارز آن با برنامهريزي استراتژيك است كه صرفاً عرصه برنامه ريزي را مدنظر قرار ميدهد.
نقش مدير:
نقش مدير، سازماندهي، نظارت و كنترل افراد براي كسب بهرهوري فعاليتها است. وجود سازمانهاي يك شكل،مختلف، كوچك يا بزرگ هريك براي كارايي فعاليت و كار انجام شده در موقعيت خاصي مفيد به نظر ميرسند. اين سازمانها، افراد، مواد خام، ابزار و تجهيزات براي رسيدن به اهداف گوناگون در يكجا گرد هم ميآيند. تلفيق استعدادهاي افراد و انرژي بالقوه به همراه منابع لازم بهتر از كار انفرادي آنان نتيجه بخش است. مديران مسئوليت فرآيند برنامه ريزي، سازماندهي، هدايت و كنترل تلاشهاي اعضاء سازمان و استفاده بهينه از منابع براي رسيدن به اهداف مشخص را برعهده دارند.
مديريت عملياتي و استراتژيك: مديريت عملياتي كنترل و نظارت را براي سازمان تدارك ميبيند در حاليكه مديريت استراتژيك به درك و شناخت مقصد ميپردازد. مدارس، بيمارستانها، تيمهاي فوتبال و نظاير آنها همه سازمانهايي هستند كه هدف خاصي را دنبال ميكنند خواه كسب سود و درآمد، سهم بازار، دستاورد علمي و آموزشي، تأمين بهداشت و يا پيروزي در مسابقه. وجود مديريت عملياتي براي اين عملكرد ضروري است، چرا كه يك سازمان زماني به اهداف خود ميرسد كه ويژگيهاي مديريتي را دارا باشد. يك تيم فوتبال براي موفقيت بايد سازمان يافته و كنترل شده باشد، اين تيم مانند هر سازمان ديگر به عناصر مديريتي براي هماهنگ كردن مهارتهاي فردي و اشتراك تلاش آنها نيازمند است.در كنار مديريت عملياتي، ويژگيهاي ديگري از قبيل پويايي، نوآوري و ريسكپذيري بطور همزمان وجود خواهند داشت. نقش مديران در سازمان تا حدي بستگي به جايگاه آنان دارد. مديران سطوح پايين عمدتاً وظيفه نظارت و كنترل كاركنان غيرمديريتي را بر عهده دارند. در حالي كه مديريت مياني مسئوليت بيشتري در برنامهريزي نوآوري و ابتكار دارد. مديران ارشدنيز وظيفه جهتگيري كلي سازمان و هماهنگي گسترده شركت، برنامهريزي، سازماندهي و هدايت را برعهده دارند. اين جايگاه در شكل 1 نشان داده شده است.مديريت استراتژيك بر نقش مديران جديد، حفظ و بقاي پويايي، حتي پس از استقرار و ثبات سازمان تأكيد ميورزد زيرا مهمترين چالش فراروي مديران امروزي، سرعت تغييرات محيطي در سازمانها است. محيطي كه هر چيز تأثيرگذار بر موفقيت يا شكست سازمان را در بر ميگيرد. عواملي چون ماهيت اجتماعي، تكنولوژي، اقتصادي و سياسي كه بر موفقيت يا شكست سازمان اثر ميگذارند از جمله مواردي هستند كه در اين مقوله ميگنجند و نيز مواردي چون رقابت ساير شركتها، عدم اطمينان از تأمين مواد اوليه، نوسان قيمتها، قوانين و مقررات دولتي و بلاياي طبيعي. سرعت تغييرات به اين معناست كه سازمانها همزمان با اجراي عمليات، ناگزير از برنامهريزي و ابتكار و خلاقيت و هدايتاند. يك قاعده كلي كه ميگويد: مديريت نگريستن به آينده است و گوياي اهميت برنامهريزي در جهان است. با اين وصف گرچه پيشبيني و آيندهنگري همه مديريت نيست حداقل بخشي از لوازم آن به شمار ميرود.
شكل 1 – جايگاه مديران
آيندهنگري و برنامهريزي گرچه جزيي از مديريت استراتژيك اند اما بسيار پيچيده تر از يك برنامهريزي ساده براي يك مسافرت يا رسيدن به هدف است. تفاوتهاي مديريت عملياتي و استراتژيك را ميتوان در شكل 2 مشاهده نمود.
شايد بهترين وظيفه يك مدير، سازماندهي و كنترل افراد باشد تا مطمئن شود آنها ميدانند چكار كنند تا اهداف سازماني محقق شود. براي نيل به اهداف شايد تاكتيكهاي مختلفي وجود داشته باشد كه كوتاه مدت و از نظر عملياتي مشخصاند. همزمان با آن بايد استراتژي خاصي طراحي شود تا از درست بودن اهداف حقيقي سازمان اطمينان حاصل شود. از اين رو تاكتيكها، روشهاي خاصي شمرده ميشوند كه براي رسيدن به يك نتيجه خاص مورد استفاده قرار ميگيرند، حال آنكه استراتژي انتخاب عملياتي است كه براي اين منظور در نظر گرفته شده است با وصف اينكه اهداف يك سازمان به وضوح تعريف ميشود، بدليل آشكار و روشن نبودن راههاي رسيدن به آن مديريت استراتژيك مبهم و پيچيده تلقي ميشود. يك شركت ممكن است سودآوري را هدف خود قرار بدهد و اين ممكن است براي تعيين سطح خاصي از سود موردنظر وضوح بيشتري داشته باشد و حتي ممكن است راه رسيدن به اين هدف در آغاز واضح و مشخص باشد اما تغييرات محيطي نظير افزايش رقابت يا مقررات دولتي ميتوانند مانعي براي اين خواستها باشند. اينجاست كه وجود يك استراتژي مشخص ضرورت پيدا ميكند. در واقع مسئله بسي پيچيدهتر از صرف داشتن برنامههاي احتمالي است هرچند اين برنامهها هم جزئي از استراتژي هستند. استراتژي بايد اصولي و متكي به مستندات بلند مدت باشد چراكه بحث بر سر بقاي اصل سازمان است.
شناخت مسايل استراتژيك:
در فرهنگ نظامي استراتژوس از واژه يوناني به معني ژنرال گرفته شده است و استراتژيستهاي افرادي هستند كه كل يك لشكركشي را طراحي ميكنند در حاليكه نظاميان سطوح پايينتر از تاكتيكها براي آرايش دستههاي سربازان و اداوات جنگي و استقرار در محلهاي صحيح براي موفقيت لشكر استفاده ميكنند. مديران استراتژيك را ميتوان به افرادي تشبيه نمود كه يك سازمان را با هدف خاصي بنيان نهاده و مسيرهاي آينده آن را برنامهريزي و سياستها و عمليات رسيدن به آن هدف را مشخص ميسازند. استراتژي شركت الگوي اهداف، خواستها و مقاصد مهم و روشهاي ضروري يا برنامههاي رسيدن به اين اهداف است به نحوي كه مشخص ميشود اين شركت در چه زمينهاي فعاليت دارد و يا بايد فعاليت كند و اينكه اين شركت از چه نوعي است و يا چگونه بايد باشد؟
مديريت استراتژيك شناخت جهت تعيين وضعيت ابهام و پيچيدگي مفاهيم بلند مدت گستردگي سازمان اصول مديريت عملياتي سازماندهي نظارت و كنترل روتين بودن مفاهيم كوتاه مدت عمليات مشخص علميات مشخص
شكل 2- مديريت استراتژيك و عملياتي
در محيطي كه مديران امروزي فعاليت دارند، تغييرات بصورت امري طبيعي در آمده است. در واقع وظيفه مهم مديريت، اداره اين تغييرات است.
در آغاز تشكيل يك شركت وظيفه يك مدير، نظارت و كنترل است اما در عمل تغييرات بسياري پيرامون او اتفاق ميافتد كه هر سازماني براي پرداختن به آن نيازمند استراتژي است. يك سازمان خواه خصوصي،دولتي يا داوطلبانه افتخاري، اگر بخواهد زنده بماند نيازمند تصميمهاي استراتژيك است. صاحبان يا سهامداران شركتهاي خصوصي و ذينفعهاي دولتي ميخواهند بدانند اگر از شركت حمايت كنند چه سرنوشتي در انتظار سازمان آنهاست.
مديريت استراتژيك به سوالاتي چون مشتريان ما چه كساني هستند؟ چه تغييرات و تمايلات در محيط رقابتي اتفاق خواهد افتاد ؟ بايد چه نوع محصول يا خدماتي ارائه دهيم؟ و چگونه ميتوان اين محصولات و خدمات را به نحو موثر عرضه نمود؟ ميپردازد.
اينها سوالات مهمي هستند كه توجه مدير را به چگونگي تعيين موقعيت سازمان نسبت به سازمانهاي رقيب معطوف ميسازند.
تصميمهاي مدير استراتژيك بر جهتگيري بلند مدت سازمان تأثير ميگذارد و اين تصميمها معمولاًدرجهت كسب موفقيت براي شركت است. گاهي ممكن است يك تصميم اتخاذ شده، استراتژيك تلقي شود اما درك واقعي آن بصورت تصميم تاكتيكي به نظر برسد. اين حالتي است كه اگر چه زمان اتخاذ اين تصميم براي اصلاح موقعيت شركت براساس روشهاي اصولي بوده است اما تغييرات بوجود آمده ماهيت ظاهري و نمايشي داشته است. در واقع تصميمهاي استراتژيك را ميتوان جستجوي موثر تعيين موقعيت در ارتباط با ساير رقبا براي دستيابي به برتري ناميد.
تعيين موقعيت به اين معني است كه در حوزه تجاري خود را در چه جايگاهي از بازار ميبيند. اين جايگاه ميتواند از نظر درصد سهم بازار، وضعيت ارائه پيشنهاد در نوع خاصي از محصول و خدمات از نظر مقدار و قيمت مطرح باشد.
استراتژي به مثابه حيطه، انطباق و تعميم:
استراتژي به حيطه فعاليتهاي يك سازمان، خواه يك فعاليت يا بيشتر، توجه دارد. حيطه فعاليت، حاكي از مرزهاي سازماني، مقدار و محدوده ارائه محصولات و خدمات است. انطباق استراتژيك تلاشي است كه توسط مديران براي توسعه استراتژي و تعيين فرصتها در محيط مجازي و سازماندهي منابع آن به منظور موفقيت در جهت هماهنگي منابع و قابليتسازماني در راستاي كشودن فرصتها به روي سازمان آنان انجام ميگيرد. تعميم استراتژيك فرآيند ابتكار و توسعه براي دستيابي به فرصتهاي جديد و ايجاد مزيتهاي رقابتي از منابع سازمان و قابليتهاي آن است. اين مسئله در شكل 3 نشان داده شده است.
بلند مدت پايهاي آيندهنگري شناخت جهت جستجوي مزيت رقابتي شناخت هدف حيطه فعاليتها تعيين موقعيت تعميم و توان نفوذ انطباق استراتژيك
شكل 3- مشخصههاي مديريت استراتژيك
استراتژي به ارتباط ميان فعاليتهاي سازمان و محيطي كه در آن فعاليت دارد ميپردازد و يك انطباق استراتژيك براي شناخت فرصتها در محيطي كه سازمان فعاليت ميكند بكار ميرود و نيز استراتژي سازمان را با سرمايه اي كه براي آن در نظر گرفته شده هماهنگ ميسازد. در اينجا مجدداً سوال تعيين موقعيت مطرح ميشود كه مثلاً تصويري از بازار بدست ميآيد كه شركتي كه به توليد كالا يا خدمات ميپردازد با نياز بازار تطابق داشته باشد و همچنين منابع انساني و مواد براي حفظ توليد به ميزان مناسبي وجود داشته باشد.
همچنين استراتژي را ميتوان از ديدگاهي ديگر بصورت تعميم منابع يك سازمان يا منابع قدرتزا يك سازمان براي ايجاد فرصتها يا سرمايهگذاري روي آنها مدنظر قرارداد. اين موضوع به شناخت توانائيهاي اصلي ميپردازد تا يك سازمان بتواند توان خود را در مواجهه با فرصتها و چالشهايي كه پيشرو خواهد داشت، بهبود ببخشد. توانائيهاي اصلي همان قابليتهاي هستند كه لازمه پيريزي رقابت سازمان است. سوال تنها اين نيست كه منابع صحيح در دسترس باشند بلكه تشخيص منابع موجود و قابليتهايي مطرحاند كه از آنها ميتوان براي ايجاد فرصتهاي جديد در آينده استفاده كرد.
تحليل استراتژيك:
اينكه مديريت استراتژيك را صرفاً يك فرآيند تصميمگيري استراتژيك بدانيم،كافي نيست. چرا كه در اين مقوله، ابهامها و شرايط غيرعادي براي سازمان بوجود ميآيد كه از نظر عملياتي، دلايل خاص و روشني ندارند. پيشتر گفته شد مديران غالباًمسئوليت كنترل عمليات، نظير مديريت فروش، بازاريابي محصولات خاص يا خدمات و نظارت و كنترل عملكرد مالي را برعهده دارند لذا آنان علاقه مندند به مشكلات از ديد تخصصي خود بنگرند،خواه فروش، سرمايهگذاري توليد يا بازاريابي باشد. از جمله ويژگيهاي مديريت استراتژيك پيچيدگي و رويكرد عمومي سازمان است. تصميمها و قضاوتها بايد براساس مفهوم سازي مسايل،مشكلات و موقعيتهائي باشد كه چندان واضح و روشن نيستند. مثالي كه اين مفهومسازي را ميتوان ارائه نمود همان انطباق استراتژيك است كه بر اهميت شناخت مديران از فرصتها و عوامل محيطي اثر گذار بر سازمان و تطبيق با منابع تأكيد دارد. در فعاليتهاي يك شركت بايد انطباق وجود داشته باشد تا بسياري از كارها بخوبي مديريت شده و بين آنها انسجام ايجاد ميشود. تئوري Force Field (ميدان نيرو) ميگويد در هر سازماني نيروهايي براي تغيير و نيروهايي براي بازدارندگي تغييرات وجود دارند. (شكل 4)
نيروهاي بازدارنده ç è نيروهاي تغييردهنده ç تعادل è ç è
شكل 4- تئوري ميدان نيرو (كرت لوين)
نيروهاي تغييردهنده عبارتند از تكنولوژي جديد، مواد خام فاكتورهاي مديريت و همچنين فشارهاي وارده ناشي از رقابت. اما نيروهاي طرفدار وضع موجود را ميتوان ترس از تغيير، رضايت از وضع موجود، تسلط بر مهارتهاي قبلي و عوامل اقتصادي و اجتماعي دانست. در ابتداي هر تغيير ميتوان گفت سازمان در حالت يك تعادل از نظر نيروهاي تغيير دهنده و بازدارنده قراردارد. به هم خوردن اين توازن بدنبال برخي تغييرات محيطي اتفاق ميافتد كه سبب تغييرات داخلي و عدم تعادل ميدان نيرو ميگردد. مديران در جستجوي يك تعادل جديد هستند و به محض شناخت اين تعادل، مرحله تثبيت در سازمان با تعويض افراد و يا ترغيب آنان براي پذيرفتن موقعيت جديد آغاز ميشود.
اگر سازمان بخواهد زنده بماند بايد اين تعادل جديد بوجود آيد چراكه براي محيط جديد مناسبتر است و سازمان بايد با تدابير و طرحهايي به استحكام و تقويت نيروهاي پيشبرنده اثر گذار بر تغييرات بپردازد تا هماهنگي با محيط بدست آيد و نيروهاي بازدارنده تضعيف شوند.
نظريه انطباق استراتژيك بوسيله هامل و پراهالد مورد سوال قرار گرفت. آنها در بررسيهاي خود در مورد شركتهاي موفق آن زمان (مانند هوندا و كانن)درمقابل شركتهاي كمتر موفق (مانند جنرال موتور و زيراكس) دريافتند كه عامل متمايزكننده، تفاوت مدلهاي ذهني استراتژي براي هدايت عمليات مربوط به خود بوده است و شركتهاي كمتر موفق از همان نظريات كليشهاي براي حفظ انطباق استراتژيكي و هماهنگي منابع خود با تغييرات محيطي بهره گرفتهاند و اين باعث ايجاد نوعي جاه طلبي براي آنان كه درصدد هماهنگي با منابع در دسترس بودهاند، شده بود. ثبات اين شركتها بوسيله هماهنگي در رفتار و تمركز بر اهداف مالي بدست آمده بود. از ديگر سو شركتهاي موفقتر از منابع موردنظر محيط و تعميم اهداف خود با انگيزه تجديدسازي مستمر و تغيير موقعيت سازمان خود استفاده كردهاند.
قدرت و توان نفوذ منابع به معني استفاده از منابعي است كه شركت قبلاً به طرق جديد و ابتكاري براي تعميم اهداف ضروري شركت از آنها استفاده برده است. به نظر ميرسد موفقيت سازماني ناشي از مقصد و هدف استراتژيك كل سازمان است كه مبتني بر داشتن چشم انداز مشترك از آينده سازمان است. براي نيل به اين خواسته، برنامههاي دراز مدت كم تاثيرترند از تمايل به رقابت گسترده براي ايجاد هسته اصلي توانمنديها، مقاصد و مهارتهايي وجود دارد كه شركت را قادر ميسازد بر منابع و تصميم اهداف جديد خود همگام با تغييرات محيطي تاثير گزار باشد. همواره نياز به تغيير و تحول در مديريت سنتي شركتهاي مرجع توصيه شده است. ايدههاي ناشي از تجربيات آموزشي، مكاتب تجاري، قرائن و تجربيات تجاري، نگرش مديران سطوح بالاي سازمان را نسبت به آنچه استراتژي گفته ميشود مشخص ميسازد. از اين رو چارچوبهاي مرجع بر نظريات سازمان در مورد رقابت تاثير ميگذارد. در همين حال تجارت جهاني ماهيت رقابت را تغيير داده است. مديران چارچوبهاي مرجع مشترك دارند. زيرا رقابت غالباً بين شركتهايي است كه مديران آنها داراي زمينهها و تجارب مشابهي هستند. با توسعه جامعه تجارت جهاني، رقابت منحصر به كالا نشده و تفكرات و چارچوبهاي مديريت مرجع را نيز در بر ميگيرد. مزيت تعيين موقعيت براي استراتژيستها، شطرنجبازان و ديپلماتها آشناست. در استراتژي كسب و كار (Business starategy) تعيين موقعيت فرآيند تعيين نوع صنعت، بازار و تجارت در حال جريان و نحوه تطبيق موسسه با آنها است. شركت در هر لحظه ميتواند به تحكيم موقعيت فعلي خود پرداخته و يا ممكن است خود را در وضعيت جاري يا رشدي كه جديداً تعريف شده است ترجيح دهد و يا مجدداً در بازار و تجارت به تعيين موقعيت جديد براي خود بپردازد. مسئله اصلي برآورد نياز مشتريان است. شركتي كه با يك محصول يا خدمت مشابه خود را از ديگر شركتها متمايز ميسازد در حال تعيين موقعيت خود در يك صنعت است. او زماني ميتواند رقباي خود را از ميدان خارج سازد. كه كالاي بيشتر عرضه و يا در شرايط مساوي كالاي ارزانتري به مشتريان تحويل دهد، تا تمايز او باقي بماند.
ابعاد استراتژي :
تمايز بين فرآيند استراتژي، محتوا و مفهوم استراتژي نشانگر سه بعد آن است كه ميتواند موجب شناخت مشكلات استراتژي در سيكل واقعي آن باشد. فرآيند راهي است كه در آن استراتژيها به مرحله چگونگي استراتژي يعني چگونگي تدوين استراتژي،چگونگي اجرا و كنترل آن ميرسند. در اين فرآيند كلمه چه كسي نيز وجود دارد و اينكه فعاليتهاي لازم چه موقع بايد اجرا شوند. معمولاً يك مرحله تحليل هم در اين فرآيند وجود دارد و آن زماني است كه مديران درصدد شناخت فرصتها و تهديدهاي محيطي و نيز نقاط قوت و ضعف داخلي شركت برميآيند. اين مرحله ممكن است شامل موقعيت شركت در بازار و چگونگي استفاده از آن نيز بشود.
محتوا، محصول فرآيند استراتژيك است كه عبارت است از استراتژي شامل چيست؟ استراتژي يك شركت و بخشها و قسمتهاي آن چيست و چه خواهد بود؟ اين محتوا ميتواند سطوح وظيفه[1][1]، كسب و كار[2][2] و شركت[3][3] را شامل شود. مسايل استراتژي در سطح وظيفهاي به ويژگيهاي اجرايي شركت مانند بازاريابي، سرمايهگذاري و عمليات مربوط ميشود. در سطح كسب و كار، انسجام براي سطح وظيفهاي براي نوعي از محصول يا خدمات خاص كه مورد نظر گروه مشتريان است وجود دارد. و در سطح استراتژي شركت، استراتژي نيازمند همسويي با استراتژيهاي سطوح مختلف است. در سازمانهايي كه فعاليتها تنها در يك زمينه است استراتژيهاي سطح كسب و كار مشابهاند.
مفهوم، مجموعهاي از موقعيتهايي است كه هم چگونگي فرآيند استراتژي و هم محتواي استراتژي را تعيين ميسازد، محل استراتژي معين كدام شركت و در كدام محيط؟ ميتوان گفت كه مفهوم، تعيينكننده فرآيند و محتوايي است كه تا حد زيادي بخاطر موقعيتهايي كه مديران كمتر تحت كنترلند، بوجود ميآيند يا به عبارت ديگر مديران آزادي بيشتري در تصميم گيري دارند.
در عمل گر چه امكان تمايز بين اين سه بعد استراتژي وجود دارد اينها سه بخش مجزاي مديريت استراتژيك محسوب نميشوند. هر مشكلي كه در استراتژي حادث شود ناشي از سه بعد فرآيند، محتوا و مفهوم است. چگونه، چه چيز و كجا؟ لذا به هنگام وجود مشكل، مدير بايد بداند چگونه و در چه موقعيتي، چه تصميمي بايد گرفته شود؟ اين سه بعد ممكن است بر هم تاثير بگذارند و داراي تعامل باشند. البته ديدگاه ديگري قائل به تفكيك بين اين سه بعد يعني مرحله تحليل، تدوين و اجرا است. در آخر اين طيف نظريه آشفتگي وجود دارد كه قائل به آشفتگي و بينظمي جهان است و امكان پيشگيري اتفاقات و زمان را ناممكن ميداند و بر اين باور است كه در چنين شرايطي مديريت استراتژيك كمترين استفاده را دارد و لذا مديران بايد مشكلات واقعي هر فرآيند يا برنامه را در مرحله عمل حل كنند.
سطوح استراتژي:
سه سطح احتمالي؛ شركت، كسب و كار و وظيفهاي براي استراتژي قابل شناسايي است. استراتژي شركت در مورد شركتهاي بزرگ به كار ميرود كه به تعدادي واحدهاي مجزا و تقريباً مستقل تقسيم شدهاند. شركتهاي مادر از اين نوعاند كه داراي چند شركت بوده و معمولاً بخاطر مسايل مالي نظير تخصيص سرمايه كافي و سرمايهگذاري بصورت يك گروه در آمدهاند. اين استراتژي وظيفه همكاري اداره مركزي با مسايل اصولي را دارد كه به دليل اشتغال در حوزههاي كسب و كار مختلف با هم جمع شدهاند. اين استراتژي ميتواند حول مسايل سرمايه گذاري، شاخصهاي اقتصادي، توانمند سازي مشترك و بخصوص شهرت كسب و كار مطرح باشد. شركت در عمل ميتواند يك نظريه عدم مداخله در مورد هر يك از شركتهاي تابعه يا واحدهاي تحت كنترل را تا زماني كه اهداف همكاري را تعقيب ميكنند برگزيند. استراتژي وظيفهاي به دپارتمانهاي وظيفهاي يا بخشهاي سازماني مربوط است. بسياري از شركتها داراي عناصر اجرايي يا ساختار بخشي و ناحيهاي هستند كه به موارد تخصصي مثل سرمايه گذاري، بازاريابي، كنترل كيفي، سيستمهاي اطلاعات، تمايل مشتري يا محصول و بازار توجه دارند. استراتژي كسب و كار بايد در ارتباط با سطح وظيفهاي استراتژي قرار بگيرد نظير استراتژي بازاريابي، منابع انساني و مالي. ساختار سازماني يك كسب و كار نيازمند همكاري با سطح وظيفهاي به يك يا روشهاي متعدد است.
جمعبندي: مديريت استراتژيك چيست؟
مديريت استراتژيك به معناي خواستها، آينده نگري، برنامه ريزي، تعيين موقعيت، انطباق استراتژيك، نفوذ قدرت و تعميم است. اين بخش خلاق مديريت است، بخشي كه به معني سازماندهي، نظارت و كنترل است كه در نتيجه تفكر خلاق و نوانديش ممكن ميشوند. مديريت يعني مقاصد سازمان، تعيين جهتها و شكل گيري و آمادگي براي رقابت. اين موضوع اثرات هر بعد از مديريت از رهبري گرفته تا بازاريابي، كنترل مالي و فرهنگ سازماني را در بر ميگيرد.
مديريت استراتژيك شامل اركان، تحليل، انتخاب و اجراست. تحليل استراتژيك به سازمان، محيط، انتظارات، اهداف،منابع و قابليتها توجه دارد. انتخاب استراتژيك پرسشي است در مورد گزينهها و ارزيابي و انتخاب، در حالي كه اجراي استراتژيك در مورد ساختار و طراحي سازماني، تخصيص منابع و كنترل و اداره تغييرات استراتژيك است.
به منظور تحليل اثر بخشي استراتژي، يك سازمان، بايد خود را و بازار و موقعيت خود را درك كند. سپس از ميان گزينههاي مختلف كه منطبق بر نيازهاي مشتريان و حفظ بقاي رقابت است يكي را برگزيند و بايد بتواند استراتژي كل اين عوامل و فرهنگ سازماني آن را اجرا نمايد و بايد رهبري اداره تغييرات مستمر را براي موفقيت در راهي كه در پيش دارد بر عهده بگيرد.
همه مديران مستقيماً با مديريت استراتژيك مرتبط نيستند. بطوري كه در شكل 1 نشان داده شد در سطح مديريت پايه كه بيشترين تعداد مديران قرار دارند نظارت، سازماندهي و كنترل مهمترين وظايف را تشكيل ميدهند. هر قدر مدير ارتقاء مييابد انتظار ميرود كه بر تعدد برنامه ريزي و ابتكار افزوده شود و تصميمهاي استراتژيك، بخش مهمتر وظايف مدير را در بر گيرد. نقش مديران مافوق قسمتي از نقش سطوح مياني و اجراي تصميمهاي استراتژيك و نيز آراستن آنها به يك سطح مناسب است. مدير يك تيم، واحد يا بخش بايد به تفسير و اجراي استراتژي سازماني براي آن واحد و يا تيم بپردازد در حالي كه مدير مافوق برگستره استراتژي سازمان و تعميم آن به نواحي اصلي سازمان اهتمام ميورزد.n
¯ صفحات 3 الي 18 كتاب: منبع: كتابTim Hannagan, Mastering Strategic Management First Published (2002) by Palorave Newyourk
[1][1] Function Level
[2][2] Business Level
[3][3] Corporate Level
توفیق از اوست
| +| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در جمعه 1386/03/25 و ساعت |
برونسپاري مديريت منابع انساني در سازمانهاي كوچك و متوسط
هو
برونسپاري مديريت منابع انساني در سازمانهاي كوچك و متوسط
به عنوان يك مدير بايد بدانيد كه در هر شغل چه كوچك و چه بزرگ نيازمند تقسيم وظايف با كاركنان خود هستيد. دست يابي به اين هدف با تامين خدمات منابع انساني در خارج از موسسه امكان پذير خواهد بود.
درگيريهاي غير سازماني مشاغل، همچون نظارت ناعادلانهي برخي دولتها و مانند آن سبب شده است تا آنها به جاي به دست آوردن اطلاعات تازه با مشكلات گمراه كننده دست و پنجه نرم كنند. آمار نشان ميدهد كه مشاغل كوچك و متوسط در حدود 20 تا 40 درصد وقت خود را براي عمل به الزامهايي صرف ميكنند كه بزرگترين مانع بر سر توليدات آنهاست. مديران نميتوانند تنها با پرداختن به منابع انساني از پس مديريت سازمان خود برآيند.
بهترين راه حل براي از بين بردن دغدغهي خدمان منابع انساني در سازمانها سپردن اين وظايف به بيرون از سازمان است. با برونسپاري خدمات منابع انساني از درگيريهاي سازمان براي تامين اين خدمات كاسته ميشود. امروزه در كنار نياز به مديران فروش و مشاوران خدمات باتجربه، نياز به برونسپاري بسياري از احتياجات شركت انكارناپذير است.
اما پيش از دست به كار شدن براي استفاده از تامينكنندگان در بخش خدمات منابع انساني، يك بررسي دقيق در زمينهي توانمنديها، ضعفها، فرصتها و تهديدها انجام دهيد. "ليندا فورد"، مدير بخش گروه فورد در رم، ميگويد: "از خودتان بپرسيد به كجا ميخواهيد برسيد؟ برونسپاري بخش تامين خدمات منابع انساني تا چه ميزان شما را در رسيدن به هدف ياري ميكند؟"
از ديدگاه فورد اين خدمات ممكن است كاستيهايي داشته باشند:
1- بدون هدف يا راهكار باشند.
2- بدون بررسي دقيق نيازهاي سازمان انجام شوند.
3- ارتباط مناسبي با كاركنان نداشته باشند.
4- برمبناي استانداردها تنظيم نشده باشند
پس از مرتب كردن نيازها، بايد از فهرست خدمات كوتاهمدت، اولويتها را انتخاب كنيد (مانند استخدام يك كارآموز به مدت يك يا دو هفته). ميتوانيد چند نوع از اين خدمات را با هم انجام دهيد. در انتها نيز گزارشي از كارهاي خود تهيه كنيد.
اصول منابع انساني
صورت حقوقي كاركنان سادهترين نوع خدمات منابع انساني است. اگر بخش مالي سازمان خود را تامين كنندگان خارج از سازمان سپردهايد، ميدانيد كه در اين راستا تامينكننده در پايان هر ماه با كسر هزينهها، ماليات و ساير حساب و كتابها براي كارمندان چك ميكشد. قبل از امضاي چك، به دقت صورت حقوق را بخوانيد و آن را با صورت حقوقي تامين كنندگان داخلي مانند پردازش خودكار دادهها (www.adp.com)، مزاياي خدمات حقوقي (www.advantagepayroll.com)، پرداخت چك(www.paychex.com) و... مقايسه كنيد. حال بررسي كنيد كه هر كدام از اين آمار و ارقام در جاي درست خود قرار دارند يا نه. تمام تصميمهاي مربوط به استخدام و اخراج يا برنامههاي مربوط به تعطيلات و مرخصي استعلاجي را بايد به درستي مرور كنيد. در بسياري موارد گاه اين تصميمها به كلي فراموش ميشوند.
"آرلن ورنون"، مشاور بخش تامين خدمات منابع انساني، در موسسهي "ادن پرري" ميگويد: "شما به يك حسابرسي منابع انساني نيازمنديد. صاحبان مشاغلي كه به موسسهي ما رجوع ميكنند، دو دستهاند: افرادي كه با كاركنان خود همواره مشكلات جدي دارند يا افراد فعالي كه خود را ناتوان از مديريت كاركنان ميپندارند."
ورنون ميگويد: "پس از برآورد نيازهاي سازمان، من اين نيازها را در دفترچهاي كه پيش از اين توسط يك وكيل مطالعه شده است، يادداشت ميكنم. سپس توضيحات مربوط به شغل هركدام از كارمندان را نيز يادآور ميشوم. اين دفترچه حاوي سياستهاي شركت دربارهي خدمات سلامت و رفاه يا استخدام كارآموز و جدا شدن كاركنان است. افزون بر اين شما بايد قوانين ضد تبعيض، تامين امنيت و ... تنظيم كنيد."
جمعآوري چنين اطلاعاتي براي سازمان هزينهاي در حدود بيش از 3 هزار دلار به همراه خواهد داشت. بنابراين اگر سعي كنيد در تامين خدمات نيروي انساني از بخش بيرون از سازمان كمك بگيريد، ميتوانيد در مراحلي در هزينه و وقت صرفهجويي كنيد. در بسياري از كشورها بنگاههاي موقتي وجود دارند كه مهارتهاي منابع انساني ويژه عرضه ميكنند. براي مثال گروه "آشر" در "روزلند"، قراردادهاي حرفهاي منابع انساني را به مبلغ 50 تا 60 دلار براي يك ساعت كار تنظيم ميكند. "سوزان آشر" مدير اجرايي اين موسسه ميگويد: "امروزه بسياري از مديران منابع انساني از كار بركنار ميشوند. پيش از استخدام افراد حرفهاي در پروژهها، مديران بايد گزارشهايي كامل از تمام فعاليتهاي احتمالي خود تهيه كنند. به اين ترتيب، اهداف از ابتدا تعريف و هزينهها برآورد ميشوند و شما به هيچ كس بر خلاف اين دستورالعمل مبلغي پرداخت نخواهيد كرد."
منابع انساني آمادهي كار
"تريسيا نيكل"، مربي نيروهاي تازهكار ( نیروهای با كمتر از10 سال سابقه) در موسسهي تحقيقاتي "ولف تك"، كه در زمينهي فناوري در شيكاگو فعاليت ميكند، ميگويد: "شركتهاي كوچكتر بيشتر با بهرهگيري از راههاي مخرب، دعواهاي حقوقي يا منابع ناكافي، از پاسخگويي در زمينهي منابع انساني ميگريزند. آنها بر این گمان هستند که بیتوجهي به منابع انسانی برایشان سودآور است."
او ميگويد: "من از مشاهدهي اين همه کمبود و بيتوجهي به قوانين و اصول استخدام افراد، متحير ميشدم."
نيکل يک پيشنهاد توسعهي شغل در سطوح بالا و قراردادي با سهمهاي 2 ميليون دلاري را مورد بررسي قرار داد. او مسوول بررسي اين ماموريت پيشنهادي بود.
او ميگويد: "5 جمله در نامهي پيشنهاد قرارداد نادرست بود." به اين ترتيب شرايط مناسبِ پيش آمده از بين ميرود و قرارداد منتفي ميشود.
اين اتفاق و تجربههاي مشابه، نيکل را واداشت به دنبال شرکتهاي ديگري باشد. شرکت Padigent. نيکل در دو سال گذشته فعاليتهاي مثبت زيادي در اين شرکت انجام داده است. Padigent، روش مشخصي در آموزش افراد تازهکار دارد و کارکنان خود را براي شرکتهاي کوچکتر حفظ ميکند.
او ميگويد: "به نفع شرکتهاست که به جاي صرف هزينهي بيشتر و استفاده از کارمندان باتجربه و خبره از کارآموزان استفاده کنند. درست مانند استفاده از دوچرخه که به جاي اتومبيل افراد را هرچه سريعتر به مقصد ميرساند. ما 93 فرم الکترونيکي شامل نامههاي تقاضا، توافقها و فرمهاي انتقال کارکنان و ... در اختيار داريم." اين روش ويژه 50هزار دلار هزينه دربردارد و اجراي کامل آن سه ماه طول ميکشد.
يکي از مشتريان نيکل، يک شرکت ارتباطات الکترونيکي و طراحي در شيکاگو به نام پروژهي 36، چهار شريک دارد. در جريان تحقق اين اهداف، نيکل از اين شرکا درخواست کرد تا پاسخهايي به 42 سوالي که ممکن است داوطلبان جوياي کار به هنگام مصاحبه بپرسند، بدهند. شرکای این شرکت پاسخهايي بسيار متفاوت به بيش از 19 مورد از اين سوالها دادند. "اريک لرد"، رييس اين شرکت ميگويد: "هيچ کدام از اين افراد تجربهاي در زمينهي منابع انساني ندارند."
از نظر لرد مهمترين رابطهي منابع انساني و استخدام افراد در Pandigent، تاثيري است که منابع انساني بر اخراج افراد دارد! او ميگويد: "چند شرکت هستند که پس از فروش و واگذار شدن به بخش نيروي انساني پيشرفت کردهاند. آنها در حقيقت به نيروهاي آماده به کار و آموزش ديده تبديل شدهاند."
قراردادهاي کارفرما:
شما ميتوانيد خدمات و مديريت منابع انسانی را به يک سازمان پیمانکار حرفهاي(PEO[1]) واگذار کنيد. "کارلوس رودريگز"، رييس شرکت AOP Totalource يک PEO در ميامي ميگويد: "در اوايل دهه 90 چنين خدماتي تازه به وجود آمده بود، اما به خاطر قوانين فدرال و قوانين مالياتي کاري از پيش نبرد. در چنين اوضاعي، با هزينههاي بيمهي فراوان و با نيروي کار غيرماهر، PEO به عنوان يک راه ميانبر، نظر همه را به خود جلب ميکند.
با امضاي يک قرارداد PEO، در حقيقت شما يک رابطهي همکاري با کارفرماهاي ديگر به وجود ميآوريد.
بنا به گزارش جامعهي ملي صنعت (www.napeo.org) تا به امروز 3 ميليون آمريکايي در اين مراودات شرکت کردهاند، که اين ميزان با توجه به قوانين متفاوت ايالتها رقم قابل توجهي است. PEO، به طور گسترده به حقوق اصلي، مسووليتها و خطرات ميپردازد:
ليست حقوقي استخدام مزايا آموزش و پيشرفت کارکنان اطلاعات از دولت انتخاب يک PEO يک تعهد کامل است. بايد قبل از امضاي قرارداد با دقت کامل، شرکت و منابع مرتبط با آن را بررسي کنيد.
رودريگز ميگويد: "هزينهها، حدود 2 تا 4 درصد ليست حقوق هستند."
امروزه دهها مرکز ارايهي خدمات منابع انسانی وجود دارد. فقط بايد مرکز مناسب شرکت خود را پيدا کنيد و هيچ نيازي را فراموش نکنيد.
لرد ميگويد: "من پيش از اين به اهميت منابع انساني چندان واقف نبودم و فکر ميکردم موفقيت در داشتن تعداد مشتريان بيشتر است. اما اکنون ميدانم هر 1 دلاري که روي منابع انساني هزينه ميکنم، 10 برابر ميشود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- Professional Employer Organization
توفیق از اوست
| +| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در سه شنبه 1386/03/22 و ساعت |
شهادت ام ابیها تسلیت باد
هو ۱۲۱

شهادت ام ابیها تسلیت باد.
نشست اسفبار در سقيفه بنىساعده چون رسول خدا رحلت فرمود، انصار در سقيفه بنىساعده جمع شدند و گفتند: پيامبر از دنيا رفت. سعد بن عباده به پسرش قيس يا يكى ديگر از پسران خود گفت: من به علت بيمارى نمىتوانم سخن خود را به اطلاع مردم برسانم، تو سخن مرا گوش بده و با صداى بلند براى مردم بازگو كن تا مردم بشنوند. سعد خن مىگفت و پسرش مىشنيد و با صداى بلند تكرار مىكرد تا به گوش قوم خود برساند. از جمله سخنان او پس از حمد و ثناى الهى اين بود: همانا شما را سابقهاى در دين و فضيلتى در اسلام است كه براى هيچ قبيلهاى در عرب نيست. رسول خدا ده سال و اندى ميان قوم خويش درنگ كرد و آنان را به پرستش خداوند رحمان و دور افكندن بتها فراخواند. از قوم او جز گروهى اندك ايمان نياوردند و به خدا سوگند! كه نمىتوانستند از رسول خدا حمايت كنند و دين او را قدرت بخشند و دشمنانش را از او دور سازند، تا آنكه خداوند براى شما بهترين فضيلت را اراده فرمود و كرامت را به شما ارزانى داشت و شما را به آيين خود مخصوص گردانيد و ايمان به خود و فرستادهاش و قوى ساختن دين خود و جهاد با دشمنانش را براى شما روزى كرد. شما بوديد سختترين مردم نسبت به آنهايى كه از دين او سرپيچى كردند و از ديگران بر دشمن او سنگينتر بوديد، تا سرانجام خواهناخواه فرمان خدا را پذيرا شديد و دوردستان هم با خضوع و فروتنى سر تسليم فرود آوردند، و خداوند وعدهى خويش را براى پيامبرتان آورد و اعراب در مقابل شمشيرهاى شما رام شدند، آنگاه خداوند تعالى او را بميراند در حالى كه رسول خدا از شما راضى و ديدهاش به شما روشن بود، اينك استوار بر اين حكومت دست يازيد كه شما از همهى مردم بر آن سزاوارتريد. آنان جملگى پاسخ دادند: كه سخن و انديشهى تو صحيح است و ما از آنچه تو فرمان دهى سرپيچى نخواهيم كرد و تو را عهدهدار اين حكومت مىكنيم كه براى ما بسندهاى، و مؤمنان شايسته نيز به آن راضى هستند. سپس در ميان خود گفتگو كردند و گفتند: اگر مهاجران قريش اين را نپذيرند و بگويند ما مهاجران و نخستين ياران پيامبر و عشيره و دوستان او هستيم و به چه دليلى پس از رحلت او در خصوص حكومت با ما ستيزه مىكنيد؟ چه بايد كرد؟ گروهى از انصار گفتند: در اين صورت خواهيم گفت اميرى از ما و اميرى از شما باشد و به هيچ كارى غير از آن هرگز رضايت نخواهيم داد، كه حق ما در پناه دادن و يارى رساندن (به رسول خدا) همانند حق ايشان در هجرت است. در كتاب خدا آنچه براى ايشان آمده است براى ما نيز آمده است و هر فضيلتى را كه براى خود شمارش كنند ما هم نظير آن را براى خود بر خواهيم شمرد و چون عقيده نداريم كه حكومت مخصوص ما باشد در نتيجه خواهيم گفت اميرى از ما و اميرى از شما. سعد بن عباده گفت: اين آغاز سستى است. در اين زمان ابوبكر به اتفاق همراهان خود عمر و ابوعبيده در سقيفه حضار و به دقت گفتگوى انصار را زير نظر داشتند. عمر برخاست تا سخن بگويد و شرايط را براى ابوبكر مهيا كند، او نگران بود (ابوبكر) از گفتن برخى از مسائل خوددارى كند. چون عمر ارادهى سخن كرد ابوبكر او را از كلام بازداشت و گفت: آرام بگير، سخنان مرا گوش كن و پس از سخنان من آنچه را در نظرت رسيد بگو. ابوبكر پس از تشهد گفت: همانا خداوند (جل ثناؤه) محمد را با هدايت و دين حق مبعوث فرمود، او مردم را به اسلام فراخواند، دلها و انديشههايمان ما را بر آنچه ما را بر آن فرامىخواند متوجه كرد و ما گروه مسلمانان مهاجر نخستين مسلمانان بوديم و مردم ديگر در اين خصوص پيروان ما هستند، ما عشيرهى رسول خدا و گزيدهترين اعراب از لحاظ نژاد و نسب هستيم، هيچ قبيلهاى در عرب نيست مگر اينكه قريش را بر آن و در آن حق ولادت است، شما هم انصار خداييد و شما رسول خدا را يارى داديد، وانگهى شما وزيران و ياوران پيامبر هستيد و بر طبق فرمانى كه در كتاب خدا آمده است برادران ما و شريكهاى ما در دين و در هر خيرى كه در آن باشيم، هستيد و محبوبترين و گرامىترين مردم نسبت به ما بوده و هستيد سزاوارترين مردم به قضاى خداوند و شايستهترين افرادى هستيد كه به آنچه پروردگار به برادران مهاجر شما ارزانى فرموده تسليم باشيد، و سزاوارترين مردم هستيد كه به آنها رشك نبريد. شما كسانى هستيد كه با وجود نيازمندى و درويشى خود ايثار كرديد و مهاجران را بر خود ترجيح داديد، بنابراين بايد چنان باشيد كه شكست و آشفتگى اين دين به دست شما نباشد. اينك شما را فرامىخوانم كه با ابوعبيده جراح (1) يا عمر بيعت كنيد، كه من از آن دو براى سرپرستى حكمت شاد و خشنودم و هر دو را براى آن شايسته مىدانم.(2) عمر و ابوعبيده هر دو پاسخ دادند: هيچكس از مردم را سزاوار نيست كه برتر از تو و حاكم بر تو باشد، كه تو يار غار و نفر دومى (3) ، وانگهى پيامبر خدا تو را به نماز گزاردن فرمان داده است (4) ، بنابراين تو سزاوارترين مردم براى حكومت هستى. انصار گفتند: به خدا سوگند! ما نسبت به چيزى كه خداوند براى شما ارزانى بدارد رشك نمىبريم و حسد نمىورزيم و در نظر ما هيچكس محبوبتر و بيش از شما مورد رضايت ما نيست، ولى ما در مورد آينده و آنچه از امروز به بعد ممكن است اتفاق بيفتد بيمناك هستيم، و از آن مىترسيم كه بر اين حكومت كسى چيره شود كه نه از ما باشد و نه از شما. اگر امروز شما مردى از خودتان را حاكم كنيد ما راضى خواهيم بود و بيعت مىكنيم مشروط بر آنكه چون او درگذشت مردى از انصار را به حكومت انتخاب كنيد و پس از اينكه او درگذشت مردى ديگر از مهاجر را حاكم كنيم و تا هنگامى كه اين امت پايدار است، اينگونه رفتار شود، و اين كار در امت محمد به عدالت نزديكتر و شايستهتر است. هيچيك از انصار بيم آن را نخواهد داشت كه مورد بىمهرى قريش قرار گيرد و او را فرو (پست) گيرند، و هيچ قريشى نيز بيم آن را نخواهد داشت كه مورد بىمهرى انصار قرار گيرد و او را فروگيرند. ابوبكر برخاست و گفت: هنگامى كه رسول خدا به رسالت مبعوث شد براى عرب بسيار گران آمد كه دين پدران خود را رها كنند، با او مخالفت و ستيز كردند و خداوند مهاجران نخستين (5) را از ميان قوم رسول خدا به آنان اختصاص داد كه او را تصديق كنند و به او ايمان آورند و با او مواسات كنند و با وجود آزار شديدى كه قوم بر آنان داشتند همراه پيامبر صبر و پايدارى كنند و از شمار فراوان دشمنان خود هراس نداشته باشند، بنابراين آن گروه مهاجران، نخستين كسانى هستند كه خدا را در زمين پرستش كردند و پيشگامان ايمان آوردن به رسول خدايند. ديگر اينكه آنان دوستان و عترت او و سزاوارترين مردم براى حكومت پس از او هستند، و در اين مورد هيچكس جز ستمگر با آنها ستيز نمىكند و پس از مهاجران هيچكس از حيث فضل و پيشگامى در اسلام همانند شما نيست، ما اميران خواهيم بود و شما وزيران، بدون رايزنى با شما و بىاطلاع شما هيچ كارى نخواهيم كرد. حباب بن منذر (6) اظهار داشت: اى گروه انصار، دستها و قدرت خود را براى خويش نگه داريد كه همهى مردم زير سايهى شما هستند و هيچ گستاخى توانايى مخالفت با شما را نخواهد داشت و مردم جز به فرمان شما نخواهند بود. شما مردمى هستيد كه (رسول خدا را) پناه و يارى داديد و هجرت (او) به سوى شما صورت گرفت و شما صاحب خانه و اهل ايمانيد. به خدا سوگند! كه خداوند آشكارا جز در حضور و در سرزمين شما پرستش نشده است و نماز جز در مساجد شما به جماعت برگزار نشد و ايمان جز در پناه شمشيرهاى شما شناخته نشده است، اينك كار خود را براى خويشتن بازداريد و اگر نپذيرفتند، در آن صورت اميرياز ما و اميرى از ايشان باشد. عمر گفت: هيهات! كه دو شمشير در نيامى نگنجد. همانا عرب هرگز رضايت نخواهد داد كه شما را به اميرى خود قبول كند، حال آنكه پيامبرشان از قبيلهى ديگرى غير از شماست و اعراب از اينكه حكومت را به افرادى واگذار كنند كه پيامبريهم در بين آنها بوده و ولى امر از آنان بوده است، ممانعت نخواهند كرد و در اين مورد ما را حجت آشكار نسبت به كسى كه با ما مخالفت مىكند در دست است و دليل روشن با كسيكه ستيز كند داريم. چه كسى مىخواهد با ما در مورد ميراث محمد و حكومت او دشمنى كند؟ حال آنكه ما دوستان نزديك و عشيره او هستيم (7) ، مگر كسى كه به باطل درآويزد و به گناه گرايش يابد و خويشتن را به درماندگى و نابودى دراندازد. چون عمر خاموش شد حباب برخاست و گفت: اى گروه انصار! سخن اين مرد و يارانش را گوش نكنيد كه در آن صورت بهرهى شما را از حكومت خواهند ربود و اگر آنچه به ايشان پيشنهاد كرديد نپذيرفتند آنان را از سرزمين خود برانيد و خود عهدهدار حكومت بر ايشان باشيد كه از همه بر آن سزاوارتريد و در پناه شمشيرهاى شما كسانى كه در مقابل اين دين سر فرود نمىآوردند تسليم شدند و (اسلام را) پذيرفتند، من خردمندى هستم كه بايد از رأى او بهره برد و مردى كارديده و آزمودهام. اگر هم مىخواهيد كار را به حال نخست برگردانيم، به خدا سوگند! هيچكس سخن و پيشنهاد مرا رد نخواهد كرد مگر آنكه بينى او را با شمشير درهم كوبم. پس از حباب، ابوعبيده برخاست و گفت: اى گروه انصار! شما نخستين ياران و پشتيبانان پيامبر بوديد، اكنون نخستين تغييردهنده و اولين دگرگونكننده نباشيد. سپس بشير بن سعد خزرجى كه از بزرگان قبيلهى خزرج بود و از هماهنگى انصار براى اميرى سعد بن عباده دچار حسادت شده بود، برخاست و گفت: اى گروه انصار هرچند كه ما داراى سابقه هستيم، ولى ما از اسلام و جهاد خود، چيزى جز رضايت و خشنودى پروردگار خود و فرمانبردارى از پيامبر خويش نخواستهايم و شايستهى ما نيست كه با سابقهى خود بر مردم فزونى طلبيم و چيرگى را جستجو كنيم و بدنبال يافتن ما بازاى دنيايى باشيم. همانا محمد مردى از قريش است و قوم او به ميراث و حكومت او سزاوارترند، خدا نكند كه با آنان در اين كار ستيز كنم، شام نيز از خدا بترسيد و با آنان اختلاف نكنيد.
فرصت شكارى ابوبكر ابوبكر چون فرصت را مغتنم و شرايط را مناسب ديد، از جاى برخاست و گفت: اينك عمر و ابوعبيده حاضر هستند، با هر كدام كه مىخواهيد بيعت كنيد. (8) عمر و ابوعبيده گفتند: به خدا سوگند! هرگز عهدهدار حكومت بر تو نخواهيم شد كه تو برترين مهاجران و نفر دوم و جانشين رسول خدا در نمازى و نماز برترين كار دين است، دست بگشاى تا با تو بيعت كنيم. ابوبكر بدون درنگ دست خود را دراز كرد و چون عمر و ابوعبيده خواستند با او بيعت كنند. بشير بن سعد بر آن دو پيشى گرفت و با ابوبكر بيعت كرد. حباب بن منذر با مشاهدهى بيعت بيشر، خطاب به وى گفت: نافرمانى تو را بر اين عمل ناشايسته واداشت، و به خدا سوگند! چيزى جز رشك و حسادت بر پسر عمويت تو را وادار به اين كار نكرد. زمانى كه اوسيان ديدند بزرگى از بزرگان خزرج با ابوبكر بيعت كرد، اسيد بن حضير (9) كه بزرگ قبيلهى اوس بود برخاست و به علت حسادت به سعد بن عباده و اينكه مبادا او به حكومت دست يابد با ابوبكر بيعت كرد، و چون اسيد بيعت كرد همهى افراد قبيلهى اوس با ابوبكر بيعت كردند. سعد بن عباده را كه بيمار بود به خانهاش بردند و او آن روز و پس از آن از بيعت خوددارى كرد. عمر قصد كرد تا وى را به اجبار وادار به بيعت كند، اما به او گفته شد كه اين كار را نكند زيرا اگر او (سعد بن عباده) كشته شود نيز بيعت نمىكند، و او به قتل نمىرسد مگر آنكه تمامى افراد خانوادهاش كشته شوند، و آنان كشته نمىشوند مگر آنكه با همهى خزرجيان جنگ شود، و چون با خزرجيان جنگ شود قبيلهى اوس آنها را يارى خواهند كرد و در اين صورت كار تباه مىشود. (10) ماجراى سقيفه به نتيجهاى كه مىبايست رسيد و تاريخ اسلام را به طريقى هدايت كرد كه برنامهريزان و دستهاى آشكار و پنهان كودتا اراده كرده بودند. براستى موضوع چه بود؟ آيا اساس اسلام و حاكميتى را كه پيامبر اكرم بنيان گذاشته بود در مخاطره قرار داشت؟ آيا احساس وظيفهى شرعى پديد آورنده و ادامهدهندهى ماجراى سقيفه بنىساعده بود؟ به درستى انصار نگران چه حوادثى بودند كه اجتماع نافرجام سقيفه رابه وجود آوردند؟ آيا نمىتوان اين احتمال را طرح و مورد كنكاش قرار داد كه انصار ناخواسته مجرى برنامههايى شدند كه ديگران از پشت پرده به هدايت آن همت گمارده بودند، و پيدايش چنان اجتماعى را متضمن منافع فردى و گروهى خود مىدانستند؟ چه علت و رابطهاى بين اقدام خودسرانهى انصار براى ضديت با مهاجران و اهلبيت پيامبر و دستاندازى به خلافت اسلامى از يكسو و بىاطلاع گذاشتن مهاجران حاضر در مسجد و خاندان بنىهاشم توسط ابوبكر و عمر از سوى ديگر، مىتواند وجود داشته باشد؟ اگر فتنهى سقيفه بنىساعده آنچنان بزرگ بود كه ابوبكر و عمر و ابوعبيده را در آن ساعات حساس از تجهيز رسول خدا بازداشت و به سوى كانون توطئه كشاند، آيا براى خاموش كردن شعلههاى فتنه، نيازى به حضور على عليهالسلام كه كليد مشكلات اساسى اسلام و پيامبر بود و همچنين ساير بزرگان مهاجران نبود؟ نقبى در سقيفه بار ديگر به سقيفه بنىساعده بازگرديم. و با دقت بيشترى ماجرا را بررسى كنيم. 1. سعد بن عباده در اجتماع انصار دعوى حكومت و هواى جانشينى پيامبر را در سر دارد، در حالى كه قادر به رساندن سخنان خود به مردم نيست و بيمارى آنچنان بر او غلبه كرده است كه حتى از رسيدگى به امور خود ناتوان است و ناچار مىشود سخنانش را توسط يكى از پسرانش به گوش حاضران برساند. 2. مردمى كه در صحنهى سقيفه حاضر شدهاند، در اوج هيجان و احساس، بزرگان خود را شايسته و لايق امر حكومت مىدانند (ويژگى چنين جمعيتى كه حقى جعلى را با احساس و عاطفهاى هيجانى تعقيب مىكند، عدم تعقل و انديشهى خردمندانه است). آنها علىرغم تعصب اوليه به طور ناگهانى از موضع خود عدول مىكنند (زيرا شجاعت و بزدلى چنين مردمانى لحظهاى است، اجتماعى كه تابعيت خرد و فرمان عقيل را نپذيرفت و دلخوش به حقوقى كه من غير حق براى خود قايل است به هيجان و احساس گرفتار شد، در گذر لحظهها تحت تصرف شخص و يا گروه برنامهدارى قرار مىگيرد كه عوامل مؤثر بر عاطفه را به خوبى بشناسد). 3. ابوبكر و عمر و ابوعبيده با اطلاع يافتن از اجتماع انصار بدون هماهنگى با هيچكدام از مهاجران و اهلبيت پيامبر به شكلى كاملا محرمانه به سوى سقيفه مىروند و در اجتماع انصار حضور پيدا مىكنند. 4. در فرصتى مناسب ابوبكر رشتهى كلام را به دست مىگيرد، ابتدا به ذكر فضايل مهاجران مىپردازد و سپس بدون آنكه شايستگى انصار را براى امر خلافت به رسميت بشناسد سابقه و جهاد و افتخارات مدنىها را برشمرد و متعاقباً با ذكر خويشاوندى مهاجران با رسول خدا و تخصيص مهاجران اوليه (آنها را از همه بالاتر و برتر دانست) نتيجه گرفت كه ما اميرانيم و شما وزيران. بيانات ابوبكر اگر با هماهنگى قبلى نبوده باشد، بسيار هنرمندانه و دقيق است. او مانند يك روانشناس كارآزموده ابتدا با جريان روحى مخاطبانش همراه شد و با ذكر فضايل غير قابل انكار انصار كه پيوسته به آنها مباهات مىكردند، عطش و نيازهاى روانى آنها را فرونشاند و قلوب آنان را چنان به تصرف خود درآورد كه چارهاى جز اعتراف به فضيلت مهاجران براى انصار باقى نماند. انصاف اين است كه ابوبكر در پاسخ انصار هرچه گفت، راست گفت زيرا هم فضيلتهاى انصار غير قابل انكار و هم ادعايشان بر جانشينى پيامبر بىاساس بود. او بدون اينكه احساسات انصار را جريحهدار كند و يا به كينهتوزى آنها دامن زند با ذكر اين مطلب كه بعد از مهاجران اوليه كسى به منزلت شما نمىرسد، به آنها تفهيم كرد كه راه خطا پيش گرفتهاند، و پس از تمجيد و تعارف مقام وزارت را براى انصار اثبات كرد. ابوبكر با عباراتى ظريف روح و روان انصار را به استخدام خود گرفت و به شكلى كاملا حساب شده با تخصيص مهاجران اوليه انصار را از ساير مهاجران برتر شمرد و با اين كار از يك سو از عصبيت و كينهتوزى انصار كاست و از سوى ديگر با آرام كردن روحيات سركش مردم نتيجهاى را كه خود مىخواست گرفت، ضمن اينكه وعدهى وزارت نيز اثرى تسكينى و موقت داشت كه آنها را در غفلت فروبرد و بعدها نيز هيچگاه جامهى عمل به خود نپوشيد. 5. حباب بن منذر اگر چه سخنان خود را محكم آغاز كرد، اما در پايان جز شكست خوردهاى بيش نبود، زيرا با گفتن اميرى از ما و اميرى از شما عملا باب نقادى و استدلال و اعتراض را بر ضد خود گشود. 6. عمر بن الخطاب وارد عمل مىشود و دوستى و خويشاوندى با رسول خدا را به عنوان امتياز مهاجران مورد تأكيد قرار مىدهد و معارضان با عشيرهى پيامبر را افرادى باطل و متمايل به گناه معرفى مىكند. لحن و بيان عمر او را در مقام يك مدعى زمامدارى در مقابل انصار قرار مىدهد. 7. ابوبكر نيز با فراست كامل در ماجراى سقيفه انصار را به عنوان گروهى محترم، اما زيادهخواه در جايگاه يك طرف دعوا و عمر را به عنوان مدعىالعموم مهاجر در سوى ديگر دعوا قرار داده و زيركانه خود را در منصب حكم مرضىالطرفين در معرض افكار عمومى قرار مىدهد، سپس پيشنهاد مىكند كه با عمر يا ابوعبيده بيعت شود. 8. اختلاف ريشهدار قبايل اوس و خزرج كه محصول طبيعى رفتار و كردار حساب شدهى ابوبكر بود آشكار، و حسادت بشير بن سعد موجب مخالفت اسيد بن حضير و تمامى اوسيان با سعد بن عباده مىشود. 9. عمر و ابوعبيده تعارف ابىبكر را در خصوص تصدى حكومت به او برمىگردانند و ابوبكر بدون لحظهاى تأمل علىرغم تعارفهاى پيشين دست خود را براى پذيرش بيعت عمر و ابوعبيده به سوى آنها دراز مىكند، اما بيش از آنكه احدى از سه چهار تن مهاجر موفق به انجام بيعت شوند بشير بن سعد با ابابكر به جانشينى پيامبر بيعت مىكند. در صحنهى سقيفه بنىساعده به استثناى ابوبكر همهى افراد اعم از قبايل انصار و مهاجران حاضر در سقيفه غافلگير و درمانده مىشوند، به نحوى كه ناراحتى و پريشانى آن هيچگاه از ذهن بزرگان آنها نيز پاك نشد.
1ـ ابوعبيده جراح (عامر بن عبدالله) از سابقين در اسلام است، در هجرت به حبشه و مدينه شركت داشت، از حاضران در ماجراى سقيفه بنىساعده بود. از طرف عمر حكومت شام را عهدهدار بود و در سال 18 هجرى به بيمارى طاعون درگذشت و در فحل اردن مدفون است. (اصابه، ج 2، ص 245، اسدالغابه، ج 3، ص 84.) 2ـ متن خطبهى ابوبكر با تفاوت مختصرى در الفاظ در كتابهاى البيان والتبيين (ج 3، ص 297)، الامامة والسياسة (ج 1، ص 13)، عقدالفريد (ج 4، ص 258) ثبت شده است. 3ـ منظور از نفر دوم يعنى دومين نفر در اسلام و اولين ايمان آورنده به پيامبر اكرم اسلام كه اين ادعا به طور اساسى مردود است، و اين بنده در كتاب خورشيد غدير به آن پرداخته است. 4ـ به صفحهى 30 همين كتاب مراجعه فرماييد. 5ـ زيرنويس=منظور اولين ايمان آورندگان به پيامبر كه در دوران سه سالهى دعوت پنهانى، اسلام آوردند و از طرف پروردگار مورد تجليل و تكريم قرار گرفتند. «السابقون السابقون اولئك المقربون.» (سورهى مباركهى «واقعه»، آيات 9- 10.) 6ـ حباب از افراد مورد احترام خزرج است كه در جنگ بدر شركت كرد و مورد مشاوره بود و پيشنهاد او براى تغيير موضع لشكر اسلام مورد پذيرش صاحب رسالت قرار گرفت و از آن پس او را فرد خردمند و صاحب رأى مىشناختند. وى در سال 20 و در زمان حكومت عمر بن الخطاب از دنيا رفت. (اسدالغابه، ج 1، ص 364.) 7ـ چون امام على عليهالسلام را از آنچه در سقيفه بنىساعده به وقوع پيوسته بود آگاه كردند، امام فرمود: انصار چه گفتند؟ پاسخ دادند: آناه گفتند از ما اميرى و از شما اميرى. امام فرمود: چرا براى آنان حجت نياورديد كه رسول خدا سفارش فرمود با نيكوكاران انصار نيكى كنيد و از گناهانشان درگذريد؟ گفتند: در اين (سخن) چه حجتى است؟ على عليهالسلام فرمود: اگر امارت از آن ايشان بود، آنان را سفارش كردن، صحيح نمىنمود، آنگاه امام پرسيد: قريش چه گفتند؟ گفتند: حجت آوردند كه آنان (مهاجران) درخت رسولند. امام فرمود: حجت آوردند كه درختند (خلافت را گرفتند) و ميوهها (خاندان رسالت) را تباه كردند. «فهلا احتججتم عليهم بأن رسولالله صلى اللَّه عليه و آله وصى بأن يحسن إلى محسنهم و يتجاوز عن مسيئهم (قالوا: و ما في هذا من الحجة عليهم فقال عليهالسلام:) لو كانت الإمارة فيهم لم تكن الوصية بهم. (ثم قال عليهالسلام:) فماذا قالت قريش؟ (قالوا: احتجت بأنها شجرة الرسول صلى اللَّه عليه و آله. فقال عليهالسلام:) احتجوا بالشجرة و أضاعوا الثمرة.» (نهجالبلاغه، خطبهى 67.) امام عليهالسلام همچنين فرمود: شگفتا! خلافت از راه همصحبتى به دست مىآيد، اگر با شورا كار آنان را به دست گرفتى چه شورايى بود كه رأىدهندگان در آنجا نبودند، و اگر از راه خويشاوندى بر مدعيان حجت آوردى ديگران از تو به رسول خدا نزديكتر و سزاوارتر بودند. «(و قال (ع):) و اعجباه أتكون الخلافة بالصحابة. شعر فان كنت بالشورى ملكت أمورهم -فكيف بهذا والمشيرون غيب و إن كنت بالقربى حججت خصيمهم -فغيرك أولى بالنبي و أقرب» 8ـ سياستبازى و زيركى ابوبكر حيرتانگيز، و برخورد او با تمامى عوامل حاضر رد سقيفه بنىساعده بسيار حساب شده است. فراست او تنها در قبضه كردن احساسات انصار نيست، بلكه هدايت ظريف و زيركانهى عمر براى جبهه گرفتن در مقابل انصار و در نتيجه طرح وى در افكار اهالى مدينه به عنوان يك مدعى جدى، ابتكار فوقالعادهاى بود كه به تضعيف عمر در افكار عمومى و ارتقاى جايگاه خود وى به عنوان حكم و انسان عادل و بىطرفى كه شايستگى داورى دارد انجاميد، اما حتى به وجود آوردن چنين شرايطى نيز او را از رفتار سياسىكارانه و اقدام احتياطى بازنداشت. او ضمن تحكيم موقعيت خود در اقدامى حسابگرانه و در فرصتى مناسب پس از اطمينان به اينكه افكار عمومى مردم در قبضهى ارادهى اوست و بدون تأييد او با كسى بيعت نمىشود، در هالهاى از ابهام عمر و ابوعبيده را مشتركا براى تصدى حكومت به حاضران معرفى كرد. قدر مسلم منظور ابىبكر از اين توصيه انتخاب هيچكدام از آن دو نبود، زيرا براى امر حكومت بر جامعهى اسلامى تعارف واژهاى سرد و بىمعناست و او مىبايست فرد اصلح را به مردم معرفى مىكرد، اما چرا دو نفر؟ آن هم با اما و اگر؟ پاسخ روشن و آشكار است اگر ابوبكر يكى از آن دو را به عنوان فرد اصلح معرفى مىكرد و حتى يك نفر با فرد پيشنهادى وى بيعت مىنمود، به طور قطع ديگران نيز با (همانهايى كه حاكميت ابوبكر را پذيرفتند) وى بيعت مىكردند و موضوع فيصله مىيافت، آيا اين شيوهى معارفه بر اساس تبانى و هماهنگى قبلى گردانندگان ماجراى سقيفه بود؟ از گفتههاى عمر كه در صفحههاى بعدى خواهيد خواند درك مىكنيم كه چنين نبوده است و عمر تصريح مىكند كه او هشيارتر از من عمل كرد. پس اين نظريه مقرون به قوت و صحت است كه ابوبكر با درك صحيح از جو و فضاى موجود در سقيفه بتحقيق دريافته بود كه پيشنهاد وى در حد يك تعارف غير عملى كه بستر فوقالعاده مناسبى را براى قبضه كردن قدرت توسط خود او ايجاد خواهد كرد خواهد ماند، و اينچنين شد كه ارادهى ابوبكر جامهى عمل پوشيد و عمر و ابوعبيده هيچ راهى جز اعادهى تعارف و بيعت با ابوبكر برايشان باقى نماند و چون زمينه مساعد شد ابوبكر بدون هيچ درنگ و تأملى خواستهى از سر اجبار و اكراه عمر و ابوعبيده را اجابت و دست خود را براى گرفتن بيعت آنها دراز كرد. 9ـ سعد بن عباده تا هنگامى كه ابوبكر زنده بود، نه تنها با او بيعت نكرد بلكه با او نيز نماز نمىگزارد و در اجتماعات ايشان حاضر نمىشد، احكام و قضاوت او را نمىپذيرفت و قبول نداشت. در دوران حكومت عمر نيز تغييرى در رفتار او حاصل نشد، روزى در دوران حكومت عمر در حالى كه سوار بر اسبى بود با عمر مواجه شد، عمر به وى گفت: اى سعد، هيهات! او نيز در پاسخ عمر گفت: هيهات. عمر به او گفت: آيا تو همانى كه بودهاى و بر همان عقيدهاى؟ سعد گفت: آرى، من همان هستم، و به خدا سوگند! هيچكس همسايهى من نبوده است كه به اندازهى تو از همسايگى با او خشمگين باشم. عمر گفت: هركس كه همسايگى كسى را خوش نمىدارد از كنار او كوچ مىكند. سعد گفت: اميدوارم به زودى مدينه را براى تو رها كنم و به همسايگى گروهى بروم كه همسايگى ايشان را از همسايگى با تو و يارانت خوشتر دارم. پس از گذشت زمان اندكى به شام رفت و در حوران درگذشت و هيچگاه با ابوبكر و عمر بيعت نكرد. (ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 178) محمد بن سعد از قول عبدالعزيز بن سعيد نوهى سعد نقل مىكند كه در سال 15 يا 16 هجرى اجنه آمدند و سعد را به قتل رساندند. (طبقات كبرى، ج3، ص 144) البته در هيچكدام از تواريخ ثبت نشده است كه جنيان سياستپيشه! سعد را به فرمان خدا به قتل رساندند يا به فرمان عمر و يا كينهى خصوصى داشتند! اين سخن امالمؤمنين عياشه نيز هدايتگر است كه مىگفت: سه روز پيش از اينكه عمر كشته شود جنيان در سوگش نشستند و در عزايش نوحهسرايى كردند. (استيعاب، ج 2، ص 241، اغانى، ج 8، ص 192) بلاذرى نقل مىكند: عمر شخصى را به شام اعزام كرد و به او دستور داد به هر نحوى كه ممكن است سعد را تطميع كن تا بيعت كند و چنانچه استنكاف ورزيد از خداوند يارى بخواه و... آن مأمور حركت كرد و سعد را ميان باغى در حوران ملاقات و وى را به بيعت فراخواند. سعد گفت: هيچگاه با فردى از قريش بيعت نخواهم كرد. فرستاده گفت: اگر بيعت نكنى تو را خواهم كشت. سعد گفت: حتى اگر با من جنگ كنى؟ مأمور گفت: مگر تو از آنچه امت بر آن اتفاق كردهاند، خارج شدهاى؟ سعد گفت: اگر مقصود تو بيعت است، آرى. در اين هنگام مأمور مطابق فرمان تيرى به سوى سعد رها كرد و او را كشت. (انسابالاشراف، ج 1، ص 588، با اندكى اختلاف عقدالفريد، ج 3، ص 64.) ناگفته نماند بعضى از مورخان قتل سعد را به خالد بن وليد نسبت مىدهند و مىگجويند افسانهى اجنه را به اين علت ساختند كه وى از قصاص نجات يابد. 10ـ اسيد بن حضير از نقيبان دوازدهگانه و شركتكننده در بيعت عقبه است كه تا پايان عمر به پاداش اين عمل خود مورد عنايت و توجه ابوبكر و عمر بود. وى در سال 20 يا 21 هجرى از دنيا رفت و عمر پيشاپيش جنازهى او حركت مىكرد. (اصابه، ج 1، ص 64، استيعاب، ج 1، ص 31.)
ابليس از غدير تا سقيفه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به من خبر داد كه ابليس و رؤساى اصحابش هنگام منصوب كردن اميرالمؤمنين مرا به امر خداوند در روز غديرخم حاضر بودند. آن حضرت به مردم خبر داد كه من نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم، و به ايشان دستور داد كه حاضران به غايبان برسانند. (در آن روز) شياطين و مريدان از اصحاب ابليس رو به او كردند و گفتند: «اين امت، مورد رحمت قرار گرفته و حفظ شدهاند، و ديگر تو و ما را بر اينان راهى نيست. چرا كه پناه و امام بعد از پيامبرشان به آنان شناسانده شد». ابليس غمگين (1) و محزون رفت. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: بعد از آن پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به من خبر داد و فرمود: مردم در سقيفهى بنىساعده با ابوبكر بيعت مىكنند بعد از آنكه با حق ما و دليل ما استدلال كنند. سپس به مسجد مىآيند و اولين كسى كه بر منبر من با او بيعت خواهد كرد ابليس است كه به صورت پيرمرد سالخوردهى پيشانى پينه بسته چنين و چنان خواهد گفت. سپس خارج مىشود و اصحاب و شياطين و ابليسهايش را جمع مىكند. آنان به سجده مىافتند و مىگويند: «اى آقاى ما، اى بزرگ ما، تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون كردى»! (ابليس) مىگويد: «كدام امت پس از پيامبرشان گمراه نشدند؟ هرگز! گمان كردهايد كه من بر اينان سلطه و راهى ندارم؟ كار مرا چگونه ديديد هنگامى كه آنچه خداوند و پيامبرش دربارهى اطاعت او دستور داده بودند ترك كردند». و اين همان قول خداوند تعالى است كه «و لقد صدق عليهم ابليس ظنه فاتبعوه الا فريقا من المؤمنين» (2)، «ابليس گمان خود را به آنان درست نشان داد و آنان به جز گروهى از مؤمنين او را متابعت كردند».
1ـ «ب»: مأيوس. 2ـ سورهى سبا: آيه ى 20.
اهانت به اميرالمؤمنين عليهالسلام حال و هواى مركز حاكميت اسلامى به شكل ديگرى درآمده و جامهى خلافت و حكومت تنپوش ديگران شده بود و خليفهى بلافصل پيامبر نيز چارهاى جز تحمل محروميت و مداراى با معماران شبكهى براندازى سقيفه بنىساعده نداشت. در حقيقت با يك لعاب مردمى راه و روش پيغمبر كه متأثر از منطق توحيد و قرآن بود، تغيير داده شد. اما هنوز تا رسيدن به اهداف نهايى كودتا مسيرهايى بايد پيموده مىشد و براى طى اين مسير موانعى وجود داشت كه بايد بدون مسامحه از پيش روى برداشته مىشد. دختر پيامبر كه يگانه يادگار عشق و ايثار و عاطفه و نبوت و رسالت او بود، اصليترين و مهمترين حجت و قاطعترين دليل براى اثبات اصالت ادعاى على بن ابىطالب و نفى خواستههاى بىريشه و اساس اصحاب سقيفه بنىساعده بود. پس در باور كودتاگران چنين پايگاه خطرناكى به هيچوجه قابل چشمپوشى نبود. اين كانون مستند و محكم حمايت از حق امامت عدل، آنچنان در اوج و افراشتگى قرار داشت كه براى دستگاه ويرانگر كودتا تبديل به هدف اصلى شد. خطر بزرگ اين بود كه نه فاطمه (س) براى خود آسايش و آسودگى طلب مىكرد، نه برنامهريزان دستگاه براندازى مىتوانستند به سادگى از كنار وجود مؤثر او بگذرند و او را به خود واگذار كنند. از يك سو دختر رسالت در پاسدارى از حريم امامت، اهل عفو و گذشت و كوتاهى نبود، و از سوى ديگر افكار عمومى نمىتوانست در بلندمدت نسبت به مواضع و آراى فاطمه (س) بىتفاوت بماند، لذا نفس حضور زهرا (س) به عنوان يك خطر جدى بالقوه تهديدكنندهى حاكميتى بود كه در منظر خاندان وحى و منطق توحيدى آنها داراى وجاهت الهى و مردمى نبود. آنچه در روزهاى آغازين رحلت جانسوز رسول خدا به وقوع پيوسته بود براى ابقا و تداوم حاكميت بزرگان كودتا كفايت نمىكرد. ايجاد محدوديت هرچه بيشتر به منظور خارج ساختن اميرالمؤمنين و خاندان رسالت از زندگى فردى و اجتماعى مردم به عنوان يك استراتژى پايدار مىبايست تعقيب مىشد تا فرصتى براى به چالش كشيده شدن آراى بزرگان كودتا و دستاورد اجتماع سقيفه بنىساعده در نتيجه درك صحيح مردم از حقايق پشت پرده به وجود نمىآمد.
خطبه حضرت زهرا براى مردمى كه حق شوهرش را غصب كردند! خطبتها عليهاالسلام لقوم غصبوا حق زوجها عليهماالسلام روى أن بعد رحلة النبى صلى اللَّه عليه و آله و غصب ولاية وصيّه، احتزم عمر بازاره و جعل يطوف بالمدينة و ينادى: ان ابابكر قد بويع له، فهلمّوا الى البيعة، فينثال الناس فيبايعون، حتى اذا مضت أيام أقبل فى جمع كثير الى منزل على عليهالسلام فطالبه بالخروج، فأبى، فدعا عمر بحطب و نار و قال: والذي نفس عمر بيده ليخرجن أو لا حرقنه على ما فيه- الى ان قال:- و خرجت فاطمة بنت رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله اليهم، فوقفت على الباب ثم قالت: لا عَهْدَ لي بِقَوْمٍ اَسْوَءَ مَحْضَرٍ مِنْكُمْ، تَرَكْتُمْ رَسُولَالّلهِ جِنازَةً بَيْنَ اَيْدينا، وَ قَطَعْتُمْ اَمْرَكُمْ فيما بَيْنَكُمْ، فَلَمْ تُؤَمَّرُونا وَ لَمْ تَرَوْا لَنا حَقَّنا، كَأَنَّكُمْ لَمْ تَعْلَمُوا ما قالَ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ. وَاللَّهِ لَقَدْ عَقَدَ لَهُ يَوْمَئِذٍ الْوَلاءَ، لِيَقْطَعَ مِنْكُمْ بِذلِكَ مِنْهَا الَّرجاءَ، وَ لكِنَّكُمْ قَطَعْتُمُ الْاَسْبابَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ نَبِيِّكُمْ، وَ اللَّهُ حَسيبٌ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ فِى الٌدْنيا وَالْاخِرَةِ. خطبه آن حضرت براى مردمى كه حق شوهرش را غصب كردند روايت شده: بعد از رحلت پيامبر و غصب شدن ولايت وصى آن حضرت، عمر شمشير به كمر بسته و دور شهر مدينه مىچرخيد و مىگفت: با ابوبكر بيعت شده است، بشتابيد به بيعت كردن با او، مردم از هر طرف براى بيعت مىآمدند، چند روز كه گذشت همراه با گروه كثيرى به در خانه حضرت على عليهالسلام آمده و خواستار خروج ايشان از منزل شد، ايشان امتناع كرد، عمر خواستار هيزم و آتش گرديد و گفت: سوگند به كسى كه جان عمر در اختيار اوست يا خارج مىشود يا او را با تمامى اهل خانه آتش مىزنم- تا آنجا كه گويد:- و حضرت فاطمه عليهاالسلام بسوى ايشان آمده و كنار درب خانه ايستاد و فرمود: ملتى را همانند شما نمىشناسم كه اينگونه عهدشكن و بد برخورد باشند، جنازه رسول خدا را در دست ما رها كرديد و عهد و پيمانهاى ميان خود را بريده و فراموش نموديد، و ما را به فرمانروائى نرسانده و حقّى را براى ما قائل نيستيد، گويا از حادثه روز غديرخم آگاهى نداريد. سوگند بخدا كه پيامبر در آن روز ولايت حضرت على عليهالسلام را مطرح كرد و از مردم بيعت گرفت تا اميد شما فرصتطلبان را قطع نمايد، ولى شما رشتههاى پيوند معنوى ميان خود و پيامبر را پاره كرديد، اين را بدانيد كه خداوند در دنيا و آخرت بين ما و شما داورى خواهد كرد.
نفرين حضرت زهرا بر ستمگران و منافقين! يكى از روشهاى مبارزه با ستمگران در زندگى اولياء خدا و حتى در فرهنگ قرآن برائتجوئى لسانى و لعن و طرد قولى و نفرين، يعنى دعاى بر عليه آنان مىباشد. حضرت زهرا عليهاالسلام به ستمگران و منافقين دوران خود نفرين و لعن مىفرستاد. حضرت زهرا عليهاالسلام در حالى كه خشم مقدس همه و خود او را گرفته بود، به خليفه مىفرمود: واللَّه لادعون اللَّه عليك، واللَّه لا اكلمك بكلمة ما حييت.(1) (سوگند به خدا تو را نفرين مىكنم، سوگند به خدا تا زندهام كلمهاى با تو صحبت نخواهم كرد.) پس از ماجراى زشت تهاجم به خانه امام و جسارتهاى فراوان درون مسجد و غصب فدك و بىاثر ماندن شهادت شهود و مباحث استدلالى و تداوم سياستهاى كودتايى سران سقيفه، حضرت زهرا عليهاالسلام در مبارزه منفى با آنان خطاب به ابابكر فرمود: والله لا كلمتك ابدا واللَّه لأدعون اللَّه عليك فى كل صلوة. (2)(سوگند به خدا از اين پس هرگز با تو سخن نخواهم گفت سوگند به خدا شكايت تو را به خداوند خواهم نمود و در هر نماز تو را نفرين خواهم كرد.)
1ـ نهجالحياة/ ص 248. 2ـ نهجالحياة/ محمد دشتى/ ص 248.
دفاع مقداد، ابوذر، سلمان، امايمن و بريده اسلمى مقداد برخاست و گفت: يا على، به من چه دستور مىدهى؟ به خدا قسم اگر امر كنى با شمشيرم مىزنم و اگر امر كنى خوددارى مىكنم. على عليهالسلام فرمود: اى مقداد، خوددارى كن و پيمان پيامبر و وصيتى كه به تو كرده بياد بياور. سلمان مىگويد: برخاستم و گفتم: قسم به آنكه جانم به دست اوست، اگر من بدانم ظلمى را دفع مىكنم يا براى خداوند دين را عزت مىبخشم، شمشيرم را بر دوش مىگذارم و با استقامت با آن مىجنگم. آيا بر برادر پيامبر و وصيش و جانشين او در امتش و پدر فرزندانش هجوم مىآوريد؟ بشارت باد شما را به بلا، و نااميد باشيد از آسايش! ابوذر برخاست و گفت: اى امتى كه بعد از پيامبرش متحير شده و به سرپيچى خويش خوار شدهايد، خداوند مىفرمايد: «ان الله اصطفى آدم و نوحا و آلابراهيم و آلعمران على العالمين، ذرية بعضها من بعض والله سميع عليم»، «خداوند آدم و نوح و آلابراهيم و آلعمران را بر همهى جهانيان برگزيد، نسلى كه از يكديگرند، و خداوند شنونده و دانا است». آلمحمد فرزندان نوح و آلابراهيم از ابراهيم و برگزيده و نسل اسماعيل و عترت محمد پيامبرند. آنان اهلبيت نوبت و جايگاه رسالت و محل رفت و آمد ملائكهاند. آنان همچون آسمان بلند و كوههاى پايدار و كعبهى پوشيده و چشمهى زلال و ستارگان هدايتكننده و درخت مبارك هستند كه نورش مىدرخشد و روغن ان مبارك است. محمد خاتم انبياء و آقاى فرزندان آدم است، و على وصيى اوصياء و امام متقين و رهبر سفيد پيشانيان معروف است، و اوست صديق اكبر و فاروق اعظم و وصى محمد و وارث علم او و صاحب اختيارتر مردم نسبت به مؤمنين، همانطور كه خداوند فرموده: «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم و ازواجه امهاتهم و اولو الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله»، «پيامبر نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و همسران او مادران آنانند و خويشاوندان در كتاب خدا بعضى بر بعضى اولويت دارند». هر كه را خدا مقدم داشته جلو بيندازيد و هر كه را خدا مؤخر داشته عقب بزنيد، و ولايت و وراثت را براى كسى قرار دهيد كه خدا قرار داده است. عمر، در حالى كه ابوبكر بالاى منبر نشسته بود به او گفت: چطور بالاى منبر نشستهاى و اين مرد نشسته و روى جنگ دارد و برنمىخيزد با تو بيعت كند. دستور بده گردنش را بزنيم! اين در حالى بود كه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام ايستاده بودند. وقتى گفتهى عمر را شنيدند به گريه افتادند. اميرالمؤمنين عليهالسلام آن دو را به سينه چسبانيد و فرمود: گريه نكنيد، به خدا قسم بر قتل پدرتان قدرت ندارند. امايمن پرستار پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آمد و گفت: «اى ابوبكر، چه زود حسد و نفاق خود را ظاهر ساختيد»! عمر دستور داد تا او را از مسجد بيرون كردند و گفت: «ما را با زنان چه كار است»؟! بريدهى اسلمى برخاست و گفت: اى اعمر، آيا بر برادر پيامبر و پدر فرزندانش حمله مىكنى؟ تو در ميان قريش همان كسى هستى كه تو را آن طور كه بايد مىشناسيم! آيا شما دو نفر همان كسانى نيستيد كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به شما فرمود: «نزد على برويد و به عنوان اميرالمؤمنين بر او سلام كنيد»؟ شما هم گفتيد: آيا از امر خدا و امر رسولش است؟ فرمود: آرى. ابوبكر گفت: چنين بود ولى پيامبر بعد از آن فرمود: «براى اهلبيت من نبوت و خلافت جمع نمىشود»! بريده گفت: «به خدا قسم پيامبر اين را نگفته است. به خدا قسم در شهرى كه تو در آن امير باشى سكونت نمىكنم». عمر دستور داد تا او را هم زدند و بيرون كردند!
تشكر عمر از غلامش قنفذ!؟ مؤلّف گويد: نيز از سُلَيم بن قيس نقل شده: كه عمر بن خطاب در يكسال نصف حقوق همهى كارگزارانش را به عنوان غرامت (و كمبود بودجه و ماليات) برداشت، ولى حقوق قنفذ را به طور كامل پرداخت، سُلَيم مىگويد به مسجد رسول خدا (ص) رفتم گروهى را ديدم در گوشهاى نشستهاند، همهى آنها از بنىهاشم بودند، جز سلمان و ابوذر و مقداد و محمد بن ابىبكر و عمر بن ابىسلمه و قيس بن سعد بن عُباده، در اين جلسه، عباس (عموى پيامبر) به على (ع) گفت: «چرا عمر مانند همهى كارگزارانش، از حقوق «قُنفذ» چيزى نكاست؟!» حضرت على (ع) به اطراف خود نگاه كرد و سپس قطرات اشك از چشمانش سرازير شد، آنگاه در پاسخ عباس فرمود: شَكَّرَ لَهُ ضَرْبَةً ضَرَبَها فاطِمَةَ بِالسَّوْطِ فَماتَتْ وَ في عَضُدِها اَثَرهُ كَاَنَّهُ الدُّمْلُجْ. : «حقوق قفنذ را كم نكرد، تا از او تشكّر نمايد بخاطر ضربت تازيانهاى كه او بر فاطمه (س) نواخته بود، كه وقتى فاطمه (س) از دنيا رفت، اثر آن تازيانه در بازوى او وجود داشت و همانند بازوبند، نمايان بود».
علل بيمارى و شهادت حضرت زهرا با وجود سفارش آن حضرت به نهان داشتن شرايط جسمى و وضعيت روحىاش پس از آن رويدادهاى تلخ، و با وجود رازدارى امير مؤمنان، سرانجام خبر بيمارى بانوى بانوان در مدينه منتشر گرديد و همگان از شرايط آن حضرت آگاه شدند. لازم به يادآورى است كه فاطمه عليهاالسلام از بيمارى سختى شكايت نداشت كه غيرقابل مداوا برسد، بلكه آنچه او را سخت رنج مىداد و پيكرش را آب مىكرد، امواج دردها و مصيبتها و رنجهايى بود كه هر روز بر آن افزوده مىشد و اين فشارها بود كه بر رنج و بيمارى برخاسته از صدمات وارده در يورش به خانهاش، كمك مىكرد تا بانوى سرفراز گيتى را به بستر شهادت بكشاند. در كنار اينها فشار سوگ پدر و گريه بسيار بر آن حضرت نيز از عواملى بود كه باعث شدت بيمارى و زوال شادابى و طراوت از خورشيد جهانافروز وجود او مىشد و بايد ستم و خشونت و مواضع ناجوانمردانهى برخى از مسلماننماها و نيز تحول ارتجاعى در سيستم سياسى و دگرگونى كارها و تغيير اوضاع و شرايط به سود ارتجاع و جاهليت را نيز از عواملى برشمرد كه فشار دردها و رنجها را هر لحظه بيشتر مىساخت و خورشيد وجود انديشمندترين و آزادهترين بانوى جهان هستى را بسوى افق مغرب پيش مىبرد. فاطمه در يورش دژخيمان دولت غاصب به خانهاش به گونهاى ميان در و ديوار فشرده شد كه علاوه بر وارد آمدن صدمات سخت بر وجود گرانمايهاش، جنين وى نيز سقط گرديد و تازيانههاى بيدادى كه بر پيكر مطهرش فرود آمد، بدنش را مجروح و خونآلود ساخت و آثار عميقى در آن نازنينبدن برجاى نهاد. و نيز ضربات شديد ديگرى بر او وارد آمد كه جسم و جان و روح ملكوتىاش را به شدت آزرد. آرى همهى اين امور و رويدادهاى دردناك دست به دست هم دادند و آن حضرت را به بستر بيمارى كشانده و از انجام كارهاى خويش بازداشتند. حضرت امام حسن مجتبى عليهالسلام در يك مجلس مناظره در حضور معاويه خطاب به مغيرة بن شعبه فرمود: «تو مادرم را زده و مصدوم و مجروح ساختى، تا اينكه او بچهاش را سقط كرد...» (انت الذى ضربت فاطمة بنت رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله حتى ادميتها و القت ما فى بطنها...) (1) و حضرت امام صادق عليهالسلام با تصريح بيشتر در مورد علت بيمارى و شهادت فاطمه عليهاالسلام مىفرمايند: و كان سبب وفاتها ان قنفذا مولى الرجل لكزها بنعل السيف بامره فاسقطت محسنا، و مرضت من ذلك مرضا شديدا. (2) سبب شهادت فاطمه اين بود كه قنفذ (غلام خليفه دوم) با غلاف شمشير او را زده و بچهاش را كشت و مادرم از اين جهت به بستر بيمارى افتاد. اسماء لحظهاى حضرت را به حال خود واگذاشت و بعد صدا زد و جوابى نشنيد، صدا زد اى دختر محمد مصطفى، اى دختر گرامىترين كسى كه زنان حمل او را عهدهدار شدند، اى دختر بهترين كسى كه بر روى ريگهاى زمين پاى گذارده، اى دختر كسى كه به پروردگارش به فاصله دو تير كمان و يا كمتر نزديك شد، اما جوابى نيامد چون جامه را از روى صورت حضرت برداشت، مشاهده كرد از دنيا رخت بر بسته است، خود را به روى حضرت انداخت و در حالى كه ايشان را مىبوسيد گفت: فاطمه آن هنگام كه نزد پدرت رسول خدا رفتى سلام اسماء بنت عميس را به آن حضرت برسان، آنگاه گريبان چاك زده و از خانه بيرون آمد، حسنين به او رسيده و گفتند: اسماء مادر ما كجا است؟ وى ساكت شد و جوابى نداد، آنان وارد اتاق شده ديدند حضرت دراز كشيده حسين عليهالسلام حضرت را تكان داد ديد از دنيا رفته است، فرمود: اى برادر خداوند تو را در مصيبت مادر پاداش دهد. حسن خود را بر روى مادر انداخته و گاهى مىبوسيد و مىگفت: اى مادر با من سخن بگو پيش از آن كه روح از بدنم جدا شود، و حسين جلو آمده و پاهاى حضرت را مىبوسيد و مىگفت: اى مادر من پسرت حسينم، پيش از آنكه قلبم منفجر شود و بميرم با من صحبت كن. اسماء به آنها گفت: اى فرزندان رسول خدا برويد نزد پدرتان على عليهالسلام او را از مرگ مادرتان خبردار كنيد، آن دو از منزل بيرون رفته و صدا مىزدند:يا محمداه يا احمداه، امروز كه مادرمان از دنيا رفت رحلت تو تجديد شد، بعد به مسجد رفته و على عليهالسلام را خبردار كردند حضرت با شنيدن خبر فوت فاطمه عليهاالسلام از هوش رفت و با پاشيدن آب بر او به هوش آمد و چنين گفت: اى دختر حضرت محمد به چه كسى تسليت بگوئيم، من هميشه به وسيله تو دلدارى داده مىشدم، بعد از تو چه كسى موجب دلدارى و تسليت من خواهد شد.
1ـ احتجاج طبرسى، ج 1، ص 414- بحارالانوار، ج 43، صص 197، ح 28- سفينة، ج 2، ص 339. 2ـ عوالم، ج 11، ص 504- بحار، ج 43، ص 170، ح 11.
كيفيت وفات حضرت زهرا 1ـ به امسلمه فرمود: برايم آبى آماده كن تا بدان غسل كنم، امسلمه آب را آورد، غسل كرد و جامه پاكى پوشيد، دستور داد بسترش را در وسط اتاق بگستراند،به طرف راستش رو به قبله خوابيد و دست راستش را زير صورتش گذاشت.(1) 2- در روايت ديگرى آمده كه: حضرت به اسماء فرمود: آبى برايم آماده كن، بعد با آن غسل كرده و سپس فرمود: جامههاى جديدم را به من بده، آنها را پوشيده و فرمود: بقيه حنوط پدرم را از فلان جا برايم بياور و زير سرم بگذار و مرا تنها گذاشته و از اينجا بيرون برو، مىخواهم با پروردگارم مناجات كنم. اسماء مىگويد: از اتفاق بيرون شدم و صداى مناجات آن حضرت را مىشنيدم، آهسته به طورى كه مرا نبيند وارد شدم ديدم دست به سوى آسمان دراز كرده و مىگويد: پروردگارا به حق محمد مصطفى و اشتياقى كه به ديدار من داشت، و به شوهرم على مرتضى و اندوهش بر من و به حسن مجتبى و گريهاش بر من و به حسين شهيد و پژمردگى و حسرتش بر من و به دخترانم كه پاره تن فاطمه مىباشند و غم و اندوهى كه بر من دارند، از مىخواهم كه بر گناهكاران امت محمد ترحم فرمائى و آنان را بيامرزى و به بهشت وارد كنى كه تو بزرگوارترين سؤال شوندگان و مهربانترين مهربانانى. (2) 3- و گفت: قدرى مرا به خود واگذار و بعد مرا بخوان، اگر پاسخ تو را دادم كه بسيار خوب و اگر جوابى ندادم بدان كه من به سوى پدر خود، (يا پروردگارم) رفتم. اسماء لحظهاى حضرت را به حال خود واگذاشت و بعد صدا زد و جوابى نشنيد، صدا زد اى دختر محمد مصطفى، اى دختر گرامىترين كسى كه زنان حمل او را عهدهدار شدند، اى دختر بهترين كسى كه بر روى ريگهاى زمين پاى گذارده، اى دختر كسى كه به پروردگارش به فاصله دو تير كمان و يا كمتر نزديك شد، اما جوابى نيامد چون جامه را از روى صورت حضرت برداشت، مشاهده كرد از دنيا رخت بر بسته است، خود را به روى حضرت انداخت و در حالى كه ايشان را مىبوسيد گفت: فاطمه آن هنگام كه نزد پدرت رسول خدا رفتى سلام اسماء بنت عميس را به آن حضرت برسان، آنگاه گريبان چاك زده و از خانه بيرون آمد، حسنين به او رسيده و گفتند: اسماء مادر ما كجا است؟ وى ساكت شد و جوابى نداد، آنان وارد اتاق شده ديدند حضرت دراز كشيده حسين عليهالسلام حضرت را تكان داد ديد از دنيا رفته است، فرمود: اى برادر خداوند تو را در مصيبت مادر پاداش دهد. حسن خود را بر روى مادر انداخته و گاهى مىبوسيد و مىگفت: اى مادر با من سخن بگو پيش از آن كه روح از بدنم جدا شود، و حسين جلو آمده و پاهاى حضرت را مىبوسيد و مىگفت: اى مادر من پسرت حسينم، پيش از آنكه قلبم منفجر شود و بميرم با من صحبت كن. اسماء به آنها گفت: اى فرزندان رسول خدا برويد نزد پدرتان على عليهالسلام او را از مرگ مادرتان خبردار كنيد، آن دو از منزل بيرون رفته و صدا مىزدند:يا محمداه يا احمداه، امروز كه مادرمان از دنيا رفت رحلت تو تجديد شد، بعد به مسجد رفته و على عليهالسلام را خبردار كردند حضرت با شنيدن خبر فوت فاطمه عليهاالسلام از هوش رفت و با پاشيدن آب بر او به هوش آمد و چنين گفت: اى دختر حضرت محمد به چه كسى تسليت بگوئيم، من هميشه به وسيله تو دلدارى داده مىشدم، بعد از تو چه كسى موجب دلدارى و تسليت من خواهد شد.
1ـ بلادى بحرانى «وفات فاطمه الزهراء» 77. 2ـ وفاه فاطمة الزهراء/ 78.
مراسم وداع با مادر و خاكسپارى بعضى نوشتهاند: كه حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام به خاطر طاهره بودن به غسل نيازى نداشته است. امام صادق عليهالسلام فرمود: اميرالمؤمنين على عليهالسلام فاطمه زهرا را غسل داد زيرا او صديقه و معصومه بود نبايد جز معصوم، ديگرى او را غسل دهد چنانچه مريم را جز عيسى عليهالسلام كسى غسل نداد(1) امام عليهالسلام چون كافور بر بدن مطهرش ريخت اين دعا را خواند: اللهم انها امتك و بنت رسولك و خيرتك من خلقك اللهم لقنها حجتها و اعظم برهانها و اعل درجتها و اجمع بينها و بين محمد صلى اللَّه عليه و آله. پروردگار اين است كنيز تو و دختر پيغمبر تو و بهترين خلق تو بارالها حجتش را تلقينش كن و برهاشن را بزرگ دار و درجهاش را بالا ببر و جمع كن بين او و بين محمد صلى اللَّه لعيه و آله و او را با حبيبت در يك درجه بدار. آنگاه از حنوط باقيمانده رسولاللَّه او را حنوط كرد و در هفت پارچه كفن پوشانيد و عبا را بر روى آنها انداخت سپس فرزندانش را صدا كرد تا بيابند و بار ديگر از مادر توشه برگيرند. على عليهالسلام صدا زد: يا امكلثوم، يا زينب، يا فضه يا حسن يا حسين هلموا و تزودا من امكم الزهراء فهذا الفراق و اللقاء فى الجنة بيائيد از مادرتان زهرا توشه برداريد كه اين ديدار آخر است و ملاقات بعدى در بهشت است حسن و حسين عليهماالسلام آمدند كنار جسد مطهر مادر مىناليدند فرزندان آن بانوى بزرگوار هر كدام اندوه دل را به اشك ديده فرونشانده و مىگفتند مادر وقتى خدمت جد ما رسولاللَّه رسيدى فاقرئيه منا السلام. سلام ما را به او ابلاغ نما و بگو كه ما بعد از تو يتيم شديم، اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: ناگهان ديدم كه مادرشان آغوش باز كرد و آن دو عزيزش را به سينهاش چسبانيد كه هماندم شنيدم هاتفى از آسمان ندا مىكند. يا اباالحسن ارفعهما عنها فلقد ابكيا واللَّه ملائكة السماء. يا على حسن و حسين را از روى نعش مادر بلند كن به خدا سوگند اينها فرشتگان آسمان را به گريه درآوردند (2)
معجزه جسد بيجان فاطمه عليهاالسلام براى برگزيدگان خداوند و تربيت شدگان مهد نبوت، زمان و مكان، طبيعت و خواص آنها مفهومى ندارد فىالمثل به طور معمول آتش كارش سوزاندن است ولى اگر خدا نخواهد خاصيت آتش تغيير مىكند و ديگر قدرت سوزاندن نخواهد داشت. چنانچه در داستان حضرت ابراهيم در قرآن كريم مىخوانيم كه اين پيامبر بزرگ را نمروديان به آتش افكندند ولى خداوند نخواست كه آتش او را بسوزاند شعر نسوزد آتشى تا او نخواهد -نبارد بارشى تا او نخواهد (3) يا در داستان معراج حضرت رسول اكرم مىخوانيم كه با همين عنصر خاكى و بدن مطهرش به آسمانها عروج مىكند بدون اين كه جاذبه زمين مانع صعود آن حضرت شود يا سر بريده ابىعبداللَّه الحسين تلاوت قرآن مىكند كه مورد اتفاق تمام فرق اسلامى است يا كارد گلوى حضرت اسماعيل را نمىبرد و امثال اينگونه معجزات و خارق عادات نشاندهنده اين معنا است كه بر ما معلوم شود كه آنها به نيروى عظيم خداوندى مجهزاند از جمله معجزات حضرت زهرا عليهاالسلام پس از غسل و كفن پوشيدن در آغوش گرفتن فرزندانش حسنين عليهماالسلام است يا صحبت كردن آن بانو بعد از وفات با همسرش اميرالمؤمنين عليهالسلام است در اين رابطه روايات متعدد و مطالب گوناگون در كتب مختلف نقل شده كه بحث از آنها در اين مختصر نمىگنجد آنچه نقل شده ز باب نمونه است كه مبادا خوانندگان گرامى شك كنند كه چگونه انسانى كه روحش از بدن مفارقت مىكند قدرت دارد كارى را انجام دهد كه انجام آن از زندههاى داراى عصمت و ولايت پذيرفتنى است ولى از وفات يافتهها چگونه؟ و بدانند كه مقام معصوم عليهالسلام مقامى است فوق مقام بشر آنها مجهز به قدرتى هستند كه آن قدرت در حيطه علوم بشرى نيست و ابعاد معنويت آنها فراتر از دنياى انسانها است از اين روى هم در حال حيات صاحب معجزات محيرالعقول هستند و هم بعد از شهادت از آنها معجزاتى بروز مىكند كه عقول صاحبان خرد عاجز از تجزيه و تحليل آنها است مگر به نور ايمان و صفاى دل بر صدق معجزات و خوارق عادات آنها يقين پيدا كنند.
مراسم تدفين شبانه حضرت زهرا سلاماللَّهعليها على عليهالسلام پيكر مطهر بانوى مظلومهاش را طبق وصيتش زير پيراهن غسل داد با آن كه خود به اهل خانهاش فرموده بود براى عمل كردن به سفارش بانويش آهسته سخن بگويند و گريه بلند بلند نكنند مبادا همسايهها مطلع شوند. اسماء بر پيكر مطهر آن بانوى رنجديده آب مىريخت و مولاى متقيان مىشست ناگهان ديدند كه مولا تكيه به ديوار داده هاىهاى گريه مىكند و نتوانست خويشتندارى كند وقتى پرسيدند يا اميرالمؤمنين چرا بىتاب شدهاى؟ فرمود: از حياء اين بانو اشك مىريزم چطور در اين مدت بعد از حادثه تازيانه خوردن اين همه درد و صدمه را از من مخفى داشته و اكنون كه دستم به بازوى ورم كردهاش رسيد دانستم كه چه بر سر اين بانو آمده است نتوانستم خويشتن را نگه دارم كه بىاختيار گريستم. (4) شعر هر قهرمان مدال خودش را نشان دهد -زهرا مدال خود به على هم نشان نداد آرى پيكر مطهر حضرت زهرا عليهاالسلام را غسل داد و كفن كرد و تنها خودش و دو فرزندش حسن و حسين عليهماالسلام و عمار و مقداد و عقيل و زبير و ابوذر غفارى و سلمان فارسى، بريده و عباس بن عبدالمطلب و ابن مسعود و تنى چند از بنىهاشم بر پيكر مطهر آن بانو نماز خواندند على عليهالسلام سپس آن پيكر نورانى را به خاك سپرد و در كنار قبر آن بانوى پهلو شكسته نشست و خطاب به قبر آن بانو فرمود: يا ارض استودعتك وديعتى. هذه بنت رسولاللَّه فنودى منهايا على انا ارفق بها منك فارجع ولاتهتم (5) اى زمين امانتم رابه تو مىسپارم اين دختر رسول خداست، ناگاه شنيد كسى مىگويد يا على من از تو نسبت به بانويت مهربانترم به سوى منزل بازگرد و غصه مخور. اميرالمؤمنين عليهالسلام در حين خاكسپارى حضرت زهرا عليهاالسلام كلماتى دارد كه سزاوار است در اينجا آورده شود.
1ـ فاطمة الزهرا سيدة نساءالعالمين/ 439 2ـ فاطمة الزهرا بهجة قلب المصطفى/ 579 3ـ سروده: مؤلف 4ـ فاطمة الزهراء سيده نساء العالمين/ 450 5ـ ناسخ، ج 1/ 232
گفتار اميرالمؤمنين در خاكسپارى حضرت السلام عليك يا رسولاللَّه عنى و عن ابنتك النازلة فى جوارك والسريعة اللحاق بك قل يا رسولاللَّه عن صفيتك صبرى، ورق عنها تجلدى الا ان لى فى التأسى بعظيم فرقتك و فادح مصيبتك موضع تعز. فلقد و سدتك فى ملحودة قبرك و فاضت بين نحرى و صدرى نفسك. فانا لله و انا اليه راجعون فلقد استرجعت الوديعة و اخذت الرهينة اما حزنى فسرمد، اما ليلى مستهد الى ان يختار اللَّه لى دارك التى انت بها مقيم. و ستنبئك ابنتك بتضافر امتك على هضمها فاحفها السؤال و استخبرها الحال. هذا و لم يطل العهد و لم يخل منك الذكر والسلام عليكما سلام مودع لا قال و لا سئم فان انصرف فلاعن ملالة و ان اقم فلاعن سوءظن بما وعداللَّه الصابرين.(1) درود بر تو اى فرستاده خدا از من و دخترت كه در جوارت آرميده، زودتر از ديگران به تو رسيده. اى فرستاده خدا مرگ دختر گراميت عنان شكيبايى از كفم گسلانده و توان خويشتنداريم نمانده اما براى من كه سختى جدايى تو را ديده و سنگينى مصيبتت را كشيدهام جاى تعزيت است. تو را تكيهگاه ساختم در آنجا كه شكاف قبر تو بود و جان گراميت ميان سينه و گردنم از تن مفارقت نمود. «همه ما از آن خداييم و به سوى خدا بازمىگرديم» امانت بازگرديد. و رهن گرفته شد كار هميشگىام اندوه است. و شبهايم شب زندهدارى تا آنكه خدا خانهاى را كه تو در آن به سر مىبرى برايم گزيند (و اين غم كه در دل دارم فرونشيند) و به زودى دخترت تو را خبر دهد كه چگونه امتت فراهم گرديدند و بر او ستم ورزيدند، از او بپرس چنانكه شايسته است و خبر گير از آنچه پيش آمده است كه ديرى نگذشته و ياد تو فراموش نگشته. درود بر شما درود كسى كه خداحافظى كند (وداع نمايد) نه كه رنجيده است و راه دورى جويد. اگر بازگردم نه از خسته جانى است، و اگر بمانم نه از بدگمانى است بلكه اميدوارم بدانچه خدا صابران را وعده داده است. و در روايتى ديگر در دنبال كلماتش خطاب به رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله اينگونه (درددل را با آن سرور كائنات) ابراز مىكند (2) اى رسول خدا... فبعين اللَّه تدفن ابنتك سرا و يهضم حقها قهرا و يمنع ارثها جهرا... دخترت در پيش نظر خدا به خاك سپرده شد بدون آنكه كسى از دشمنان از دفنش آگاه شود حق دخترت را به ظلم گرفتند و ارثش را از وى منع كردند... تا آنجا كه فرمود: شعر نفسى على زفراتها محبوسة -ياليتها خرجت مع الزفرات لا خير بعدك فى الحيوة و انما -ابكى مخافة ان تطول حياتى در هجران فاطمه نفسم در سينهام محبوس است اى كاش جان من با نفسم بيرون مىآمد. اى فاطمه بعد از تو خيرى در زندگانى نيست فقط گريهام براى اين است كه مىترسم عمرم پس از تو طولانى شود.
1ـ نهجالبلاغة، دكتر شهيدى/ 238- 237 2ـ ناسخ، ج 1/ 230
قبر مخفى حضرت زهرا و جريان غمانگيز نبش قبر پنهانى قبر حضرت زهرا سلاماللَّهعليه نشانهى مظلوميت و غربت ولايت است، و دليل واضح و برهان قاطعى كه شيعه مىتواند به استناد آن خود را پيرو راستين سنت رسول (ص) نشان دهد. زهرا سلاماللَّهعليه نشانى بر حقانيت و مظلوميت شيعه، براى همهى آزادمردان در طول تاريخ به يادگار گذاشت. شيعه امروز مىتواند از اهل سنت بپرسد، چرا زهرا سلاماللَّهعليه وصيت كرد خلفا در تشييع جنازهاش حاضر شوند؟ و چرا وصيت كرد تا قبرش پنهان بماند؟ آرى او نمىخواست تا دشمنانش كه دشمنان خدا و رسولند بر سر مزارش اقامهى عزا كرده و بدين وسيله عوامفريبى كنند. آن قدر اين امر بر خلفا سنگين بود و از عواقبش بيم داشتند كه تصميم گرفتند نبش قبر كنند تا قبر زهرا را پيدا كنند و بر جنازهاش نماز گزارند. كه از هيبت و تهديد على عليهالسلام ترسيدند و از بيم فتنهاى بزرگتر پا عقب كشيدند. زهرا سلاماللَّهعليه مىخواست با طرح سؤال در اذهان مردم، كه چرا تنها يادگار رسول قبرش را پنهان نموده، آنان را به فكر وادارد، تا خود به دنبال جواب رفته و مسببين اصلى را بيابند. همين است كه مىبينم برخى، برخى ديگر را ملامت مىكردند كه تنها دختر پيامبر مرد و هيچكدام از آنان اجازه حضور در دفن و نماز نداد، و قبرش را هم پنهان نمود. او مىانديشيد شايد با غوغايى كه به سبب شهادتش در مدينه ايجاد مىشود، با اين اقدام بىسابقه و آگاهانهى مردم را عليه خلفا به حركتى وادارد و يا لااقل، سندى هميشگى بر محكوميت خلفا، از خود به يادگار بگذارد. از اينرو حتى ائمه بعدى نيز قبر او را آشكار نساختند. در مورد محل دفن حضرت فاطمه زهرا در كتابهاى مختلف مطالب گوناگون نوشتهاند بعضى معتقدند كه در جوار قبر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله مدفون شده است و دليلشان اين حديث شريف است كه رسول خدا (ص) فرموده است: ان بين قبرى، و منبرى روضة من رياض الجنة. همانا بين قبر و منبر من باغى از باغهاى بهشت است كه اشاره به محل دفن حضرت زهرا سلاماللَّهعليها است مرحوم علامه مجلسى در بحار معتقد است كه اميرالمؤمنين در نيمه شب جسد فاطمه را برداشت با دو فرزندش حسن و حسين و شش نفر از اصحاب به طرف قبر پيغمبر (ص) رفتند. بعضى هم معتقدند كه در قبرستان بقيع به خاك سپرده شده است. (1) و بعيد نيست كه آن امام مظلوم عليهالسلام صورت چهل قبر را در بقيع ترتيب داده باشد تا كسى از قبر واقعى حضرت زهرا عليهاالسلام مطلع نشود و وصيت آن سيده مظلومه نيز عمل شود.
جريان غمانگيز نبش قبر حضرت زهرا سلاماللَّهعليه صبح آن شبى كه حضرت زهرا عليهاالسلام غريبانه به خاك سپرده شد به نقل سپهر در ناسخ ابوبكر و عمر و گروهى از مهاجر و انصار بر در سراى على عليهالسلام گرد آمدند تا به قول خودشان در تشيع جنازه حضرت زهرا عليهاالسلام شركت كنند مقداد بن اسود به آنها گفت: فاطمه را ديشب به خاك سپردهاند! عمر به ابوبكر گفت: الم اقل لك انهم سيفعلون به تو نگفتم كه اينها چنين خواهند كرد؟ و به دنبالش گفت: لا تتركون يا بنىهاشم حسدكم القديم لنا ابدا. اى بنىهاشم اين حسادت ديرينه شما را در مورد ما هيچگاه ترك نمىكنيد... واللَّه لقد هممت ان انبشها فاصلى عليها. به خدا سوگند هر آينه او را از قبر بيرون آورده و بر وى نماز خواهيم خواند! فقال على عليهالسلام واللَّه لو رمت ذاك يابن صهاك لا رجعت اليك يمينك لئن سللت سيفى لا اغمدته دون ازهاق نفسك. (2) پس على عليهالسلام فرمود: اى پسر صهاك به خدا قسم اگر چنين قصدى كنى دست راست تو به تو بازنگردد يعنى دستت را قطع خواهم كرد چه اگر شمشير از نيام برآورم تا خون تو نريزم در غلاف قرار نمىدهم و در بعضى از روايات آمده على عليهالسلام او را گرفت و سخت بر زمين كوبيد و فرمود: اى پسر كنيزك سياه خلافت كه حق من بود از من گرفتيد و من به خاطر اين كه مردم از دين خدا برنگردند از حق خود گذشتم فوالذى نفس على بيده لئن رمت و اصحابك بشىء من ذلك لاسقين الارض من دمائكم. به خدايى كه جان على در دست او است اگر تو و اصحابت قصد قبر فاطمه كنيد زمين را از خون شما سيراب مىكنم. ابوبكر و ديگران واسطه شدند كه چنين كارى نخواهند كرد تا عمر را رها ساخت. (3) پس اگر محل دفن حضرت زهرا عليهاالسلام را در قبرستان بقيع دانستهاند به خاطر اين بود كه ذهن مخالفين را مشغول نموده و از اين طريق قبر آن بانوى عصمت و طهارت براى هميشه مصون بماند و كسى نداند كه آن بانوى پهلو شكسته در كجا مدفون گرديده است.
1ـ ناسخ ج 1/ 235- 233 2ـ ناسخ، ج 1/ 235 3ـ ناسخ، ج 1/ 235
تاريخ وفات حضرت زهرا تاريخ وفات آن مطهره نيز اختلاف زيادى در كتابها ديده مىشود كه جمعا حدود ده قول مىگردد، و همگى آنها تاريخ وفات را روى فاصلهى ميان رحلت رسول خدا (ص) و وفات آن مخدرهى معصومه حساب كرده و ذكر نمودهاند. 40 روز: مرحوم ابن شهرآشوب در كتاب مناقب پس از آنكه يكى دو قول در اين باره نقل كرده مىگويد: برخى گفتهاند: وفات فاطمه چهل روز پس از رحلت رسول خدا (ص) اتفاق افتاد و اين قول صحيحتر از اقوال ديگر است، و روى همين حساب مىگويد: فاطمه (ع) در شب يكشنبه سيزدهم ربيعالاخر از دنيا رفت (1)، و مرحوم اربلى هم در كشفالغمه چنين قولى نقل كرده (2) چنانكه مجلسى (ره) نيز از برخى كتابها آن را حكايت نموده است (3) نگارنده گويد: در برخى از روايات آمده كه مدت بيمارى فاطمه (عليهاالسلام) چهل روز طول كشيد مانند روايت روضةالواعظين (4) و روايتى كه مجلسى (ره) از برخى كتابهاى مناقب نقل كرده (5) بنابراين ممكن است منظور از چهل روز كه در پارهاى از نقلها آمده همين مدت بيمارى فاطمه (عليهاالسلام) بوده كه به دست راويان با مدت زندگانى آن حضرت پس از رسول خدا (ص) اشتباه شده باشد، واللَّه اعلم. 72 روز: ابن شهرآشوب اين قول را در مناقب نقل كرده. (6) 75 روز: اين قول نيز در مناقب ذكر شده و مرحوم كلينى (ره) نيز در كافى روايتى از امام صادق (ع) در اين باره روايت كرده (7)و از عيون المعجزات سيد مرتضى (ره) نيز نقل شده است (8)و قول مشهور نيز ميان محدثين و عموم شيعيان همين قول است. 3 ماه: اين قول را مرحوم على بن عيسى اربلى در كتاب كشفالغمه از كتاب الذرية الطاهرة دولابى نقل كرده. (9) 95 روز: مرحوم اربلى قول 95 روز را از امام باقر (ع) روايت كرده (10)، و مجلسى (ره) نيز از كتاب اقبال الاعمال نقل كرده كه جماعتى از اصحاب فرمودهاند: وفات فاطمه (عليهاالسلام) در روز سوم جمادىالثانية واقع شد (11)، و روى قول مشهور در رحلت رسول خدا (ص) كه روز بيست و هشتم ماه صفر بوده فاصلهى آنها همان 95 روز مىشود. 6 ماه: اين قول را بيشتر اهل سنت اختيار كرده و عموماً وفات فاطمه (ع) را در سوم ماه رمضان مىدانند كه براى اطلاع بيشتر مىتوانيد به كتاب احقاقالحق مراجعه نماييد. (12) اقوال ديگر هم در اين باره هست مانند هفتاد روز و 100 روز و 8 ماه كه مشهور همين اقوالى بود كه ذكر شده، و ابوالفرج در كتاب مقاتل الطالبيين گويد: وفات حضرت فاطمه (عليهاالسلام) چندى پس از رحلت رسول خدا (ص) اتفاق افتاد كه دربارهى مدت آن اختلاف شده است و آنها كه بيش از ديگران گفتهاند: شش ماه، و آنها كه كمتر گفتهاند: 40 روز، ولى صحيح همانست كه از امام باقر (ع) روايت شده كه فرمود: وفادت آن حضرت سه ماه پس از رحلت رسول خدا (ص) بوده است. نگارنده گويد: اساتيد بزرگوار مادام بفائهم همين سه ماه و نود و پنج روز را عموماً روز وفات دانستهاند و شواهدى هم براى آن ذكر مىكردند، واللَّه اعلم.
1ـ مناقب ابن شهرآشوب، ج 3، ص 375. 2ـ كشفالغمه، ج 2، ص 126. 3ـ بحارالانوار، چ 43، ص 215. 4ـ بحارالانوار، چ 43، ص 191 و 178. 5ـ بحارالانوار، چ 43، ص 191 و 178. 6ـ مناقب ابن شهرآشوب، ج 3، ص 375. 7ـ اصول كافى، ج 1، ص 241. 8ـ بحارالانوار، ج 43، ص 212. 9ـ كشفالغمه، ج 2، ص 128. 10ـ كشفالغمه، ج 2، ص 128 11ـ بحارالانوار، ج 43، ص 196 12ـ ج 10، ص 455.
تصميم منافقين به قتل اميرالمؤمنين بعد از شهادت حضرت زهرا از ابنعباس نقل شده كه چون فاطمه عليهاالسلام مخفيانه دفن شد، اين مسأله آبرو و حيثيت حكومت وقت را زير سؤال برد و اثر منفى در ميان مردم گذاشت، لذا آنان در يك شوراى توطئهآميز به اين نتيجه رسيدند كه على عليهالسلام بايد ترور! گردد آن هم در حال نماز صبح كه هوا تاريك است و قهراً قاتل شناخته نخواهد شد. بدين منظور خالد بن وليد را نامزد اين جنايت هولناك نمودند و قضيه را با وى در ميان گذاشته. او نيز اعلان آمادگى كرد و قرار بر اين شد كه چون ابوبكر سلام نماز را گفت، بلافاصله اين ترور صورت گيرد. اسماء بنت عميس، كه در اين تاريخ همسر ابوبكر بود، از پشتپرده اين توطئه را فهميد و جريان را از طريق كنيزش به اطلاع اميرالمؤمنين رسانيد، او بدون نگرانى در مسجد حاضر شد و ملاحظه كرد خالد با شمشير و آمادگى كامل در كنار او نشست. از سوى ديگر ابوبكر عواقب اين كار را سنجيد و نگران عكسالعمل مردم و خطر آتى آن گرديد، لذا تشهد نماز را چندين بار تكرار كرد و سلام نگفت: سرانجام قبل از خواندن سلام نماز خطاب به خالد گفت: «يا خالد لاتفعل ما امرتك; آنچه را دستور دادهام انجام نده» سپس سلام نماز را گفته و از نماز فارغ شد... على عليهالسلام در اين هنگام به خالد حمله كرد و شمشير او را از دستش گرفت و وى را به زمين كوبيده روى سينهاش نشست و خواست او را بكشد. مردمى كه حاضر بودند جلو آمدند تا خالد را نجات دهد ولى مقدور نشد... سرانجام ابنعباس او را به قبر پيامبر سوگند داد. با اين قسم على عليهالسلام خالد را رها كرد... (1)
1ـ ابن ابىالحديد، ج 17، ص 222- بحار ج 28، ص 305 و ج 47، ص 356- جلاءالعيون، ج 1، ص 200- اسرار آلمحمد، ص 102 - احتجاج طبرسى چاپ نجف، ج 1، ص 117.
نقل علامه مجلسى از زبان عمر علامه مجلسى عهدنامهاى از خليفه دوم براى معاويه در بحارالانوار آورده كه ماجراى خود را با زهرا عليهاالسلام در آن حكايت كرده است. (1) از جمله در آن آمده: «به خانه على آمدم تا مگر او را به زبانى بيرون كشم. كنيزك فضّه كه به او گفتم: به على بگو براى بيعت با ابوبكر بيرون آيد كه مسلمانان بر خلافت او اجماع كردهاند; گفت: اميرالمؤمنين مشغول است. گفتم: اين را فراموش كن و به او بگو بيرون آيد و الّا داخل مىشويم و او را به اكراه بيرون مىآوريم. فاطمه بيرون آمد. پشت در ايستاد و گفت: اين گمراهان دروغگو; چه مىگوييد؟ و چه مىخواهيد؟ گفتم: فاطمه! گفت: عمر! چه مىخواهى؟! گفتم پسر عمويت را چه شده كه تو را براى پاسخ فرستاده و خودش پشت پرده نشسته است؟ گفت: اى شقى! طغيان تو مرا بيرون آورد و حجت را بر تو تمام كرد... گفتم: اين اباطيل و افسانههاى زنانه را از سرت بيرون كن و به على بگو بيرون بيايد. گفت مورد احترام ما نيستى، عمر! مرا از حزب شيطان مىترسانى؟ در حالى كه حزب شيطان بس ضعيف است. گفتم: اگر على نيايد، هيزم مىآورم و خانه را به روى ساكنانش آتش مىزنم، و آنان را به آتش مىكشم يا على را براى بيعت مىبريم. تازيانه قنفذ را گرفتم و زدم. به خالد بن وليد گفتم: تو با مردان هيزم فراهم كنيد. خودم خانه را آتش مىزنم. فاطمه گفت: اى دشمن خدا و دشمن رسول او و دشمن اميرالمؤمنين. فاطمه دستهاى خود را پشت در گذاشت تا مرا از باز كردن در بازدارد خواستم در را باز كنم. نتوانستم. پس با تازيانه به دستهايش زدم چنانكه دردش گرفت و من صداى ناله و گريهاش را مىشنيدم. نزديك بود كه نرم شوم و از دم در بازگردم، اما كينههاى على و حرص او به خون دليران عرب را به ياد آوردم... پس لگدى به در زدم كه فاطمه شكمش را به آن چسبانده بود و پشت آن پنهان شده بود. چنان فرياد زد كه گمان كردم كه فريادش مدينه را زير و رو كرد شنيدم كه گفت: پدر! يا رسولاللَّه! اينگونه با حبيبه و دخترت رفتار مىشود؟ آه: فضّه! مرا بگير كه به خدا قسم جنين داخل شكمم كشته شد. و شنيدم كه او را درد زايمان گرفته است. او به ديوار تكيه داده بود. در را به داخل راندم و داخل شدم. به گونهاى در مقابلم ايستاد كه جلوى ديدم را گرفت. از روى مقنعه چنان به گونهاش سيلى زدم كه گوشوارهاش كنده شد و روى زمين افتاد. على بيرون آمد. چون احساس كردم كه مىآيد، به سرعت بيرون دويدم و به خالد و قنفذ و كسانى كه با آن دو بودند، گفتم: از خطر بزرگى نجات پيدا كردم». در روايت ديگرى آمده: «جنايت بزرگى مرتكب شدم و اينك بر خودم ايمن نيستم. اين على است كه از خانه بيرون آمده. همه با هم طاقت او را نداريم. على بيرون آمد. فاطمه دستانش را به سر برد تا آن را باز كند و از آنچه به او رسيده بود، از خداى بزرگ استغاثه كند. على، پيراهنش را روى فاطمه انداخت و به او گفت: دختر رسول خدا! خداوند پدرت را براى جهانيان رحمت فرستاده است، پس تو نيز، اى سرور زنان! براى اين خلق نگونبخت رحمت باش نه عذاب. درد زايمانش سخت شد. وارد خانه شد و جنينى را سقط كرد كه على او را محسن ناميد. جمعيتى زياد فراهم كردم نه براى مقابله با على بلكه قلبم به آنان محكم شود. آمدم و او را كه در محاصره قرار داشت، از خانهاش بيرون آوردم... ابوبكر مىگفت: واى بر تو عمر! چه كارى بود كه با فاطمه كردى؟!». (2)
1 ـ بحارالانوار، ج 30، صص 293- 295; الهدايةالكبرى، ص 417. 2 ـ بحارالانوار، ج 39، صص 41- 42; معانىالاخبار، صص 205- 207.
نقل مفضل از امام صادق مفضّل حديثى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه از امام حجّت- عجلاللَّه تعالى فرجه الشريف- و رجعت برخى مردگان سخن مىگويد. از جمله در اين روايت آمده: «زدن سلمان فارسى، آتش زدن در خانه اميرالمؤمنين، فاطمه، حسن و حسين عليهمالسلام بر رويشان و تازيانه زدن به دستان صديقهى كبرى فاطمه عليهاالسلام و شكم او و سقط محسن... و جمع هيزم، انباشت آن كنار در براى آتش زدن خانه اميرالمؤمنين، فاطمه، حسن، حسين و زينب، امكلثوم، فضّه، آتش زدن در، و خروج فاطمه و خطاب او به آنان از پشت در، و سخن او گفت: واى بر تو عمر! اين چه جسارتى است كه به خدا و رسول مىكنى؟ مىخواهى نسل رسول خدا را از دنيا قطع كنى و از بين ببرى، و نور خدا را خاموش كنى... عمر گفت: خودت انتخاب كن يا بيرون آمدن على براى بيعت با ابوبكر را و يا آتش زدن همهى شما؟!». در اين روايت آمده: «قنفذ دستش را وارد خانه كرد تا در را باز كند و عمر با تازيانه چنان به بازوى زهرا عليهاالسلام زد كه همچون بازوبند روى بازويش حلقه زد و لگدى به در كوبيد كه به شكم فاطمه عليهاالسلام خورد در حالى محسن را شش ماهه در شكم داشت، و سقط شدن محسن و هجوم عمر، قنفذ، خالد بن وليد، سيلى زدن به زهرا عليهاالسلام چنانكه گوشوارهاش شكست، فاطمه عليهاالسلام بلند بلند مىگريست، مىگفت: پدر! وا رسولاللَّه! دخترت فاطمه را تكذيب مىكنند، او را مىزنند و فرزندش را در شكمش مىكشند». ... در اثر لگدى كه به شكم او زدند و راندن در، درد زايمان گرفت و محسن را سقط كرد.(1)
1 ـ بحارالانوار، ج 53، صص 14- 19.
نقل از زبان حضرت زهرا زهرا عليهاالسلام: «هيزم زيادى بر در خانهى ما جمع كردند و آتش آوردند كه خانهى ما را آتش بزنند. پشت در ايستادم و آنان را به خدا و پدرم سوگند دادم كه دست از ما بردارند و منصرف شوند. عمر تازيانه را از دست قنفذ غلام ابوبكر گرفت، و به بازويم زد چنانكه همچون بازوبند به دور بازويم حلقه زد. پس لگدى به در زد و آن را به طرف من راند. من كه آبستن بودم، به رويم درافتادم. آتش شعله مىكشيد و صورتم را مىگداخت. سپس چنان مرا سيلى زد كه گوشوارهام از گوشم كنده شد و مرا درد زايمان گرفت و محسن بىگناه را كشته سقط كردم».
1ـ بحارالانوار، (چ قديم)، ج 2، ص 231; (چ جديد) ج 3، ص 348. نقل فيض كاشانى فيض كاشانى: «... سپس عمر جماعتى از طلقاء و منافقان را گرد آورد و با آنان به منزل اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد. چون با در بسته مواجه شد، فرياد كشيدند: على! بيرون بيا كه خليفهى رسول خدا تو را مىخواند. در را برايشان باز نكردند. هيزم آوردند و دم در گذاشتند و آتش آوردند كه آن را آتش زنند. عمر فرياد كشيد: به خدا قسم، اگر در را باز نكنيد، آن را آتش مىزنيم. چون فاطمه دانست كه خانهاش را آتش مىزنند، برخاست و در را باز كرد. پيش از آنكه با آنان روبهرو شود، او را پرت كردند و فاطمه پشت در پنهان شد. سپس به اميرالمؤمنين عليهالسلام كه روى فرشش نشسته بود، يورش بردند و دورش جمع شدند و گريبانش را گرفته به زور بيرون آوردند، و كشانكشان به مسجد بردند. فاطمه بين آنان و شوهرش حائل شد و گفت: به خدا سوگند، نمىگذارم كه پسر عمويم را به ستم بكشيد. واى بر شما! چه زود در حق ما اهلبيت به خدا و رسول او خيانت كرديد. و حالى كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله شما را به پيروى، محبّت و تمسّك به ما سفارش كرد و خداوند متعال فرمود: (قل لا اسئلكم عليه اجراً الّا المودّة فى القربى). )1) بيشتر مردم على عليهالسلام را به خاطر فاطمه عليهاالسلام رها كردند. عمر به قنفذ- لع- فرمان داد كه او را با تازيانه بزند. قنفذ با تازيانه به پشت و پهلوى فاطمه زد چنانكه او را سخت رنجور ساخت و اثر آن در جسم شريفش باقى ماند. همين ضربت قويترين سبب سقط او بود كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله او را محسن ناميده بود...». (2) اميرالمؤمنين عليهالسلام را به مسجد بردند و در برابر ابوبكر نگه داشتند. فاطمه خود را به او رساند تا مگر او را از دستشان رها سازد ولى نتوانست. پس به سوى قبر پدرش رفت و به آن اشاره كرد...». (3) > 1ـ شورى، 23 2ـ التتمه فى تواريخ الائمه، ص 35. 3ـ علماليقين، صص 686- 688
توفیق از اوست
| +| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در شنبه 1386/03/12 و ساعت |
جايگاه ارزش ها در تئوري هاي مديريت
هو
جايگاه ارزش ها در تئوري هاي مديريت
فرهنگ عامل وحدت بخش ارزش هاي اجتماعي است كه به ارزشها نوعي يگانگي مي بخشد.فرهنگ و ارزشها درميان تعدادي از افراد جامعه، مشترك و ازنسلي به نسل ديگر منتقل مي شود.فرهنگ سازماني به عنوان يكي از مهمترين زيرسيستم هاي مديريت، بارزترين جايي است كه ارزش ها در آن رشد مي كند.
تحول سازماني داراي دو ركن فرهنگي و ساختاري است و هنگامي كه هدف تحول مديريت است هر دو ركن بايد تغيير كند.رهبـري و سبك هاي رهبري از ديگر زيرسيستم هاي مديريت است كه شديداً تحت تاثير ارزش هاي سازماني قرار دارد.ارتباطات از ديگر زيرسيستم هاي مهم مديريت است كه شديداً تحت تاثير ارزشهاست.هر جامعه اي ارزش هاي خاص خود را دارد كه ارزش هاي سازماني از آن متأثر است.
چكيده:ارزش ازجملــه واژگـاني است كه در دهه هاي اخير بخشي از كتاب ها و مقالات مديريتي را به خود اختصاص داده است. مفهوم و جايگاه ارزشها در مديريت و ارتباط آن با ساختار، روشها، فرايند و عملكرد مديريت از مواردي است كه در اين مقاله به آن پرداختـه مي شود.اهميت اين موضوع در شرايط فعلي جامعه ايراني، بخصوص با وجود ديدگاه هاي بومي تحت عناوين توسعه، تئوري بومي مديريت و مديريت اسلامي كه هريك توجه ويژه اي به فرهنگ جامعه و ارزشهاي آن دارند، ضرورت پرداختن به مقوله مهم ارزش ها در مديريت را محرز مي سازد. مقاله حاضر صرفاً جستجويي است اجمالي كه مي تواند زمينه را براي پژوهش گراني فراهم سازد كه درصدد سنجش رابطه بين ارزشهاي ملي با سبكها و عملكردهاي مديريتي كشور هستند.
مقدمه:گرچه پيشينه بحث درمورد تئوري هاي مديريت و چگونگي تحقق آنها در جوامعي با فرهنگ هاي مختلف به اواسط قرن بيستم ميلادي برمي گردد، يعني زماني كه قدرت هاي پيروز جنگ جهاني دوم درصدد ارائه الگوي خاص خود براي ممالك تحت نفوذ برآمدند، امري كه الگوي مديريت توسعه را مطرح و موجب پيدايش گرايشي به نام مديريت تطبيقي در دانش مديريت شد، اما در دهه هاي اخير به وفور از پديده اي به نام فرهنگ سازماني و فــرهنگ ملــي و حتي فرهنگ جهاني در شاخه هاي مديريت، بخصوص در حوزه هاي رفتار سازماني، خط مشي گذاري و مديريت استراتژيك سخن به ميان آمده است. بعدها تئوري بومي مديريت مطرح شد و در دو دهه اخير در ايران از مديريت اسلامي گفته شد و دريك دهه اخير دامنه اين بحث به ساير كشـورهاي مسلمان نيز كشيد. بي گمان محوري ترين عنصر فرهنگ، ارزشهاست. وقتي كه از سبكهاي مديريتي امريكايي، ژاپني يا هر جامعه ديگر سخن به ميان مي آيد، عنصر اصلي تمايز بخش ارزشهاست. طرح ارزشها در مديريت گرچه در حوزه مديريت فراملي نضج گرفت اما بعدها در اكثر حوزه ها موردتوجه قرار گرفت.
دراين مقاله با اتكاء به نظريه استاداني چون مرحوم دكتر منوچهر كيا (۱)و مرحوم دكتر عبدالله زنديه(۲) كه تاكيد ويژه اي بر ارزش ها و نقش مهم آن در تئوريهاي مديريت داشته اند كوشش شده است، مناطق، محل ها و منافذي كه حضور ارزش ها در تئوري هاي مديريت عيان است، معرفي شوند. از آنجا كه ممكن است مديريت اسلامي موردقبول همه مخاطبان نباشد، تلاش مي شود بحث ارزشها عامتر از جامعه اسلامي مطرح شود. چرا كه اگر پذيرفتيم ارزشها در ساختار، روشها، فرايند و عملكرد مديريت موثرند، خود به خود تاثيرپذيري مديريت درجامعه اسلامي اثبات شده است و به همين منوال در ساير جوامع با ارزشهاي خاص خود.روش تحقيق درايــن مقــاله، توصيفي و جمع آوري اطلاعات به صورت كتابخانه اي بوده است. بديهي است به دليل گستردگي و پيچيدگي موضوع، امكان ورود به عمق و تحليل جامع همه نظريه ها و تئوري ها و ارزيابي آنان وجود نداشته است. انتظار مي رود انديشمندان و پژوهش گران توانمند با مطالعات و پژوهش هاي علمي و ميداني، ضمن شناسايي نظام ارزشي جامعه و معرفي ويژگيها و عناصر آن، ارتباط اين نظام ارزشي با نظام مديريتي كشور، بخصوص سبك رهبري مديران را موردتوجه قرار دهند.
تعاريف:ارزش ها غالباً به ايده هايي اطلاق مي شوند كه انسان ها درباره خوب و بد، مطلوب و نامطلوب دارند. در فرهنگ فلسفي »لالاند« چهار مفهوم براي ارزش ارائه شده است؛ اول ارزش به عنوان چيزي كه فرد يا گروهي به آن علاقه دارند. دوم چيزي كه كم و بيش درميان عده اي موردتوجه واحترام است. سوم وقتي كه فرد يا گروهي در رسيدن به هدف خود،ارضا مي شوند. و چهارم از جنبه اقتصادي كه ارزش كالا و عمل مطرح است (محسني، 1374، ص 217). از نگاه انديشمنداني كه مقوله فرهنگ و ارزش ها توسط آنها مورد مطالعه قرار گرفته است، ارزش ها در سطوح فردي، گروهي، ملي و فراملي قــابل تــوجــه است از ديـدگاه جامعه شناسان ارزشهاي اجتماعي تنها درصورتي وجود دارند كه افرادي وجود داشته باشند كه بتوانند اشياء و اشخاص را ارزشيابي كنند. در اين راستا، نقش اجتماعي مهمترين مكانيسمي است كه به واسطه آن مي توان ارزشها را توجيه و سمبوليك كرد. در جامعه نقش هاي متفاوت اجتماعي فرد را نمي توان داراي ارزش اجتماعي يكسان دانست. (محسني، ص 218) ارزشهاي اجتماعي به مدل هاي كلي رفتار، احكام جمعي و هنجارهاي كرداري كه موردپذيرش عمومي و خواست جامعه قرار گرفته اند اطلاق مي شوند. (بابايي، 1372، ص 265) ر سطوح كلي جامعه ارزش ندارد. باتوجه به كثرت تعاريف درمورد ارزش ها و بخاطر پرهيز از اطاله كلام مواردي از آن به شرح زير تلخيص مي گردد:
1 - ارزش گاه درقالب يك هدف و گاه رسيدن به هدف و با بهاء دادن به يك موردمطرح مي شود. گونه هاي بسياري از ارزشها قابل شناسايي و تشخيص اند ازجمله ارزش هاي اقتصادي، اخلاقي، سياسي، حقوقي، فرهنگي و ديني (سازگارا، 1377، ص 105)
2 - آنچه نوع و ميزان و مرتبت ارزشها را تحقق مي بخشد، فرهنگ است. فرهنگ به ارزشها هويت مي بخشد. به عبارت ديگر، معيار ارزشها ازطريق فرهنگ شناسايي مي شود. رابطه متقابل بين فرهنگ و ارزشهاي قابل قبول و مطرود در هر جامعه اي وجود دارد. چرا كه ارزشها نيز موجب شناخت و تفاوت فرهنگ مي شوند. (سازگارا، ص 113). فرهنگ طبق ارزشهاي خود الگوها و مدل هاي خاصي فراهم مي سازد و از اين طريق مدلهاي رفتاري و آرماني را در جامعه تدارك مي بيند. طي ارزيابي ارزش ها و ارائه الگوها از طريق فرهنگ، هويت »من« يا »ما« درهر جامعه اي معين مي گردد (سازگارا، ص 213).
3 - ارزشها، نظامهايي از نمادهايي هستند كه درقالب ايده هاي انتزاعي اخلاقي مربوط به خوب و بد، مناسب و نامناسب، درست و نادرست سازماندهي شده اند. اين نمادهاي اساسي مشترك عبارتند از: زبان، تكنولوژي، عقيده، هنجار، ذخيره هاي علمي و... (ترنر، 1378، ص 75).
4 - ارزش ها انتزاعي هستند، آنقدر كلي كه قابليت به كارگيري در موقعيتهاي بسيار متفاوت را دارند اما هنجارها كه عبارتند از استانداردهاي رفتاري قابل قبول در درون يك گروه كه اعضاي آن در آن سهيم اند و آن را رعايت مي كنند، به ما مي گويند كه در يك وضعيت خاص چه چيزي موردانتظار است و براي انجام دادن آن مناسب است. (ترنر، ص 75). هنجار يا نرم، معيارهاي قطعي است كه رفتار مردم از آن پيروي مي كنند. درواقع اين نرمها نظام هايي از نمادهايي هستند كه به افراد مي گـويند در موقعيت هاي خاص از آنها توقع مي رود كه چه رفتار و كنش متقابلي داشته باشند (ترنـر، ص 97). لـذا در مواقعي كه نرم به كار مي رود منظور راه هاي عمل وانجام دادن است نه طرق فكر كردن (سازگارا، ص 103).
5 - اگر نقش هاي اجتماعي را منشأ رفتارهاي موردانتظار از افراد بدانيم و هنجارها را معيارهاي قطعي رفتار مردم، مي توان ارزش ها را ضوابط اخلاقي، مرامي و بايدهايي دانست كه در هر گروه اجتماعي موثر بوده و با شدت و ضعف رفتار گروه و اعضايش، يعني آنچه را كه آنها انجام داده يا فرو مي گذارند، تشكيل داده و براي گروه وحدت دروني ايجاد مي كند (بابايي، ص 269).
6 - ازنظر انديشمندان فلسفه اسلامي، ارزش ها يك سلسله اصول كلي، ثابت و مطلق اند كه تحت هيچ شرايطي تغييرنمي كنند، اما مصداق آنها تغييرپذير است. از اين منظر ملاك كلي ارزش اخلاقي، مصلحت عمومي فرد و جامعه و مصلحت واقعي انسان است. يعني هر چيزي كه موجب كمال واقعي انسان است، نه چيزي كه دلخواه افراد و مورد خوشايند آنهاست. البته اگر ملاك اصلي ارزش در اسلام، كمال نهايي است، مصداق آن قرب الهي است. در نظام اسلامي، هدف كسب رضاي خداست. در اين نظام، ارزشها نه كاملاً مطلق و ثابت اند كه در هيچ شرايط زماني و مكاني تغيير نكنند و نه اينكه هميشه تابع شرايط زماني و مكاني باشد، بلكه اصول آن ثابت و مصداق ها متغيراند. (مصباح يزدي، 1376، ص 230)
7 - درمورد رابطه ارزشها و روشها و تفاوت آنها بايد گفت: در سوالات روشي، بحث بر سر اين است كه چگونه مي توان از نقطه الف به ب رسيد؟ اگر اين نقاط بر روي هوا يا زمين باشد بايد براي كشف پاسخ از علم مكانيك پرسيد. اگر درجامعه باشد بايد از علم جامعه شناسي و روانشناسي پرسيد... … دين از اين نظر كه دين است متكفل و متعهد پاسخ دادن به سوالات روشي و مــديــريتــي نيست. چرا كه اينها جنبه هاي عقلاني است. جنبه روشي حكومت هم عقلاني است. يعني عاقلان بايد بنشينند و با كمك يكديگر امر حكومت را از حيث مديريت، سامان بدهند. دقيقاً به همان نحو كه بايد مسايل طب و بهداشت خود را تنظيم كنند. در قلمرو ارزشها، مجموعه اي از ارزشهاي درجه اول و عام وجود دارد كه مقبول تمام عقلا و مطلوب همــه انسـانهــاست و هيــچ كس - علي الاصول - با آنها مخالفتي ندارد، مثل عدالت، مبارزه با ستم …... درواقع اين ارزشها خود ملاك حقانيت دين هستند. اگر دين مردم را به سوي عدالت سوق ندهد در حقانيت آن شك مي شود. اديان اين ارزشهاي عام و درجه اول را به مردم آموزش مي دهند. اين ارزشها ماهيتاً ديني نيستند. دين به منزله پشتوانه اين ارزشهاي اخلاقي ايفاي نقش مي كند. به لحاظ منطقي اين ارزشها فراديني هستند. ارزشهاي درجه دومي و سومي نيز وجود دارند كه يا منبعث از ارزشهاي عالي ترند (مثل حسن قناعت و قبح تكبر) يا منبعث از دينداري كه ذاتاً ديني هستند (مثل توكل، رضا، شكر نعمت، حرمت، ريا ...) و يا از قبل احكام عملي و جوارحي اند (مثل حرمت شراب وجوب حجاب براي زنـان) كــه احكـام فقهي تلقي مي شوند (سروش، 1376، ص 5 - 364). از اين منظر حكومت دوجنبه دارد: يك جنبه مديريتي و روشي كه كاملاً غيرديني است و دوم جنبه ارزشي كه يا ذاتاً فراديني و يا ذاتاً ديني است و حكومت خادم آن است.
ارزشها و علوم:گـرچه ارزشها به دليل ريشه اي كه درجهان بيني و باورهاي اساسي دارد در فلسفه هم قابل بحث است. اما از آنجا كه در اين مقاله بيشتر نظر بر رديابي محلهاي ارتباط ارزشها با علوم كاربردي و بويژه مديريت است، صرفاً به تعدادي از علوم انساني كه ارزشها به نحوي در آنها حضور دارند اشاره مي شود: علاوه بر علم اقتصاد كه ارزش در آن براي سنجش مطلوبيت كالا و كــار مـوردتوجه است، شايد بتوان جامعه شناسي را از شاخص ترين علومي دانست كه به جدّ به بحث فرهنگ و ارزشها پرداخته است. ازنظر جامعه شناسان فرهنگ غالباً به عنوان يكي از مفاهيم گسترده و نادقيق مدنظر است كه عامل توحيد بخش ارزشهاي اجتماعي تلقي مي شود كه به ارزشها نوعي يگانگي مي بخشد. (محسني، ص 205). فرهنگ - كه ارزشها يكي از زيرسيستم هاي آن است - جامعه اي را از جامعه ديگر متمايز ساخته و تقويت كننده همكاري و روابط ميان افراد است، فرهنگ و ارزشها درميان تعدادي از افراد جامعه، مشترك و از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شود. همان طوري كه پيشتر ذكر شد جامعه شناسان، نقش اجتماعي را بهترين مكانيسم توجيــه و سمبليـك كـردن ارزشها مي دانند (محسني، ص 218). درجامعه شناسي ارزش هايي مطالعه مي شود كه مطلق و 219).
برخلاف جامعه شناسي كه ارزش هاي اجتماعي موردتوجه است، در علم روانشناسي غالباً بحث ارزش ها درسطح فرد موردبررسي قرار مي گيرد. درعلم سياست با پرداختن به موضوعاتي چون ارزشهاي قومي، ملي و جهانــي، فــرهنگ و ارزش موردتوجه قرار مي گيرد. بخصوص درحوزه سياستگذاري كه مشترك بين سياست و اداره است، نقش ارزشها حائزاهميت است.(4) شايد بتوان گفت در مديريت كه يك رشته بين رشته اي و از علومي ماننــد روانشنــاســي، انســان شناسي، جامعه شناسي، اقتصاد، حقوق و سياست نيز بهره مي برد، ارزشها حضور پررنگ تري داشته و درتمام نقاط سيستم به چشم مي خورد. (شكل 1)
ارزشها و مديريت: اگر مديريت را يك سيستم بدانيم، حضور ارزشها در زيرسيستم هاي متعدد آن بـه چشم مي خورد كه به برخي از آنها اشاره مي شود:
فرهنگ سازماني به عنوان يكي از مهمترين زيرسيستم هاي مديريت، بارزترين جايي است كه ارزشها در آن رشد مي كند. با پذيرش اين اصل كه ارزش هاي مشترك ازجمله عناصر فرهنگ سازماني بوده و به همراه باورها تجلي فرهنگ سازماني هستند (استانلي ديويس، 1373، ص 221) و ارزشهاي اصلي سازمان، كه به مقيــاس وسيـع مــوردتوجه همگان قرار مي گيرند، معرف فرهنگ آن سازمان هستند (رابينز، مباني رفتار سازماني، 1373، ص 379) و موازين اخلاقي سازمان، يك سيستم ارزشي هستند كه سرلوحه كار اعضاي سازمان قرارگرفته است (جفري و كارون، 1380، ص 34) و توجه به اينكه فرهنگ سازماني سيستمي مركب از چندين ارزش مشترك است كه كاركنان را رهبري مي كند و اينكه اغلب در كنار روشهاي مديريت اجرايي، سازمان و نتايج آن را در سطح بالا به منابع انساني منعكس مي كند (جفري و كارون، ص 77) و درصورتي كه ارزش هاي سازماني را نــاشي از عــوامل متعددي مثل سمبل ها، ساختار قدرت، ساختـار ســازماني، رهبري، داستانها و اسطوره ها و سيستم هاي ســازمــان بدانيـم (TIM HANNAGAN, 2002, P 146) ارتباط متقابل فرهنگ سازماني و ارزشها و سيستم مديريت، به خوبي عيان مي گردد. ادگارشاين مي گويد: »پارادايــم هــاي فرهنگي در سازمان شكل مي گيرند به نحوي كه چگونگي فكر واحساس افراد سازمان درباره مسايل و موقعيتها و روابط آنها را مشخـص ســازد« وي سطــوح مختلفي را براي فرهنگ، به عنوان مانيفست قائــل است كه مصنــوعـات در سطـح اول و ارزشها در سطـح دوم قــرارمـي گيـرند (TONNI THOMPSON, 2001,P 183) پيتر دراكر نيز براين باور است كه سازمانها بايد براي خود معيــار و ارزشهايي داشته باشند، مردم هم همين طور. براي اينكه فرد در سازمان، كارآمد و موثر باشد ارزشهاي او بايد با ارزشها و معيارهاي سازمان، سازگاري و همخواني داشته باشد (دراكر، 1371، ص 212). در مقوله مديريت تغيير نيز برخي بر اين باورند كه نظامهاي ارزشي سازمان اغلب آمادگي و ميزان آن براي انجام تغييرات را تعيين مي كند (اپل و استامف، 1379، ص 15). و در توسعه سازماني نيز تغييرات ارزشها ملازم با هر نوع توسعه و تغيير شمرده مي شود. ازمنظر ديگر، هر نوع تحول و توسعه سازماني را مستلزم وجود فرهنگ آن مي دانند. به تعبير ديگر تحول سازماني داراي دو ركن فرهنگي و ساختاري است. هنگامي كه هدف، تحول مديريت است، هر دو ركن بايد تغيير كند. ركن فرهنگي دربرگيرنده باورها، ارزشهـا و نگاههاي مديريت است و اين ركن فرهنگي است كه نوع نگاه و نگــرش را تعييــن مــي كند (باقريان، 1379، ص 26). و ارزش ها كه عبارتند از مجموعه ديدگاه هايي كه بين نيك و بد، مطلوب و نامطلوب تفاوت قائل مي شوند، در انتخاب اهداف استراتژي و رسيدن به آنها و ارزيابي نتايج مثبت و منفي تاثير دارند (گلوك و جاچ، 127). در مطالعات تطبيقي هم، محيطهاي اجتماعي و فرهنگي از اهميت بسزايي برخوردارند. در اين پژوهش ها بر محيط فرهنگي، ارزش ها واعتقادات، هنجارهاي اجتمــاعي و حتي افسانه ها و داستان ها تاكيد مي شود (راگونات، 1371).درواقع به لحاظ اينكه بيشتر افراد ذينفع در سازمان نيز اعضاي جامعه تلقي مي شوند، لذا بيشتر ارزشها و عقايد آن ها از تاثيرات اجتماعي و فرهنگي نشأت مي گيرد (جفري، 1380، ص 77).
تصميم گيري و خط مشي گذاري از ديگر عناصر سيستم است كه عميقاً تحت تاثير ارزشهاي جامعه است. علاوه بر تاثيري كه ازطريق ارزشهـاي مديران، كاركنان و ديگر افراد مرتبط بر فــراينــد تصميم گيــري و خط مشي گذاري به وجود مي آيد، نظام فكري، اخلاقي و ارزشي جامعه نيز به طور مدام بر تصميمهاي مديران تاثير مي گذارند (باقريان، ص 15). ازسوي ديگر، اينكه در مرحله شناخت مسئله، چه چيزي را مسئله بدانيم، با كدام اولويت، بازهم متأثر از ارزشهاي محيطي است. سازماندهي كه از آن تحت عناوين وظايف مدير، اصول مديريت و نيز گامي از فرايند مديريت نام برده مي شود از ديگر زيرسيستم هايي است كه ارزشها به نحوي بر چگونگي و نتايج آن تاثير مي گذارند. تمركز و عدم تمركز، پهنا و بلندي هرم سازمان، حيطه نظارت، صف و ستاد و نحوه ارتباط آنها با هم، ميزان پذيرش مشاركت و تفويض اختيار در سازمان مكانيسم هاي ارتباط بين واحدها ازجمله مسايلي است كه تحت تاثير ارزشهاي حاكم بر سازمان و داخل سازمان قرار دارند. سازمانهاي علي، اشكال و چگونگي عمل آنها نيز از ديگر مواردي است كه در حوزه سازماندهي متأثر از ارزشهاي جامعه و نوع نگرش آن به انسان و جايگاه خواهدبود. علاوه بر زيرسيستم هاي نامبرده موارد ديگري نيز يافت مي شوند كه محل تاثيرگذاري ارزش ها بر آنها ازجمله: تعارض، استرس و كنترل كه وضعيت هريك و نحوه برخورد سازمان و مديران با آنها تاحد زيادي بستگي بر فرهنگ ســازمـاني و ارزش هاي حاكم بر آنها دارد (شكل 2).
ارزشها و تئوري هاي مديريت: شايد بتوان، باتوجه به آنچه گفته شد، ردپاي ارزش ها را در همه تئوري هاي مديريت از كلاسيك ها - و حتي پيشتر از آن - گرفته تا نظريه هاي جديد مديريتـي را پيگيري كرد. ماكس وبر و ديگر نظريه پردازان كلاسيك، گرچه نه به صراحت، اما تلويحاً واقعيتي به نام ارزشها و خواستهاي شخصي افراد را با تاكيد بر مجزا دانستن آن از رفتارهاي رسمي و اداري پذيرفته اند. آنچه در تقسيم بندي منابع قدرت از وبر نقل شده است و يا برخي اصول چهارده گانه مديريت فايول و حداقل دو اصل از اصول مديريت علمي تيلور، هريك به نحوي بر پذيرش تفاوتها و ارزشهاي افراد در سازمان گواهي مي دهند. بدون شك مكتب نئوكلاسيك ها، كه با مطالعات هاثورن آغاز شد، ارتباط بين ارزشهاي افراد و عملكرد آنها در سازمان را موردتاييد قرار داده است و در ادامه نظريه هاي رفتارگرايان و افرادي چون مازلو، هرزبرگ، مك گريگور، چستربارناد، هرسي، بلانچارد و... … هريك به نحوي مهر تاييدي بر نفوذ ارزشها در سازمان و عملكرد آن نهاده اند. و بعدها با تولد نظريه نوين كه تركيبي از نگرش هاي سيستمي و اقتضا است و با پذيرش عنصر مهمي چون محيط در سيستم مديريت، تقريباً كمتر تئوري مديريت مي توان يافت كه مستقيم يا غيرمستقيم مقوله فرهنگ و ارزشها را در سازمان موردتوجه قرار نداده باشد. بخصوص تئوري هاي رفتار سازماني و مديــريت تطبيقــي و مــديريت استراتژيك آن چنان نقش ارزشها را پررنگ ديدند كه بدون توجه به ارزشها و فرهنگها هريك از آنان از هويت مستقل دور مي شوند. در تئوريهاي جديدي همچون مديريت كيفيت جامع، مديريت برمبناي هدف، مهندسي ارزش و مهندسي مجـدد، نقش فــرهنگ و ارزشهــا بي محوري تر از گذشته است.چه درمورد جامعه بزرگ براساس نظام ارزشي خاص، كه معين كننده اهداف و جهت بخش رفتارها باشد، انجام مي گيرد و اصولاً نظام ارزشي نقشي جز همين بخش را ندارد. البته ممكن است اثرپذيري نظام رفتاري از نظام ارزشي آگاهانه و تبيين شده نباشد ولي گزينش يك نظام رفتاري و ترجيح آن بر ساير نظامهاي مفروض، همواره مبتني بر پذيرفتن قبلي يك نظام ارزشي متناسب با آن سيستم رفتاري است و درواقع پذيرفتن همان نظام ارزشي است كه هرچند به صورت ناخودآگاه، نظام رفتاري خاصي را تعيين مي كند. (تبيين مفهوم مديريت اسلامي، ص 25).
۱ - مرحوم دكتر كيا با ارائه مجموعه قضايايي، »تئوري مديريت برمبناي اخلاق« را ارائه داده است.
۲ - مرحوم دكتر زنديه در مقاله اي تحت عنوان »فرضيه هايي در قلمرو مديريت اسلامي« نكات قابل ملاحظه اي را مطرح ساخته است.
۳ - در ايـن مــورد بــه كتـاب »تصميم گيري و خط مشي گذاري عمومي« نوشته دكتر سيدمهدي الواني مراجعه شود.
*این مقاله در شماره ۱۳۰ ماهنامه تخصصی تدبیر به چاپ رسیده است. ماهنامه تدبیر
منابع:
1 - الواني، سيدمهدي، مديريت عمومي، تهران، نشرني، 1379، چ چهاردهم.
2 - استانلي، ديويس، مديريت فرهنگ سازماني، ترجمه ناصر ميرسپاسي، تهران، نشر مرواريد، 1373.
3 - اپل بام، گالوي و استامف لوكالين، مديريت استراتژيك، ترجمه عباس منوريان، تهران، مركز آموزش مديريت دولتي، 1379.
4 - بابايي،عبدالله، ارتباط ارزش هاي انساني، تهران، انتشارات دستان، 1372.
5 - باقريان، محمد، مفاهيم و چارچوب مديريت راهبردي با نگرش هاي بومي، تهران، مركز آموزش مديريت دولتي، 1379.
6 - جانـاتـان، اچ، تـرنر، مفاهيم و كاربردهاي جامعه شناسي، ترجمه محمد فولادي و محمدعزيز بختياري، تهران، موسسه امام خميني، 1378.
7 - جفري، هريسون و كارول جان، مديريت استراتژيك، ترجمه بهروز قاسمي، تهران، نشر آبتين، 1380.
8 - دراكر، پيتر، چالش هاي مديريت در سده 21، ترجمه محمود طلوع، تهران، نشر رسا، 1379.
9 - رابينز، استيفن پي، مباني رفتار سازماني، ترجمه علي پارسائيان و سيدمحمد اعرابي، تهران، پژوهشهاي فرهنگي، 1373.
10 - راگونات، مديريت تطبيقي، ترجمه عباس منوريان، تهران، دانشگاه آزاد اسلامي، 1371.
11 - كيا، منوچهر، تئوري هاي مديريت و مدل هاي سازمان، تهران، مركز آموزش مديريت دولتي، 1377.
12 - گلوك، اف ويليام جاچ، آزلارنس، سياست بازرگاني و مديريت استراتژيك ترجمه خليل شوريني، تهران، يادواره كتاب، 1371.
13 - سازگارا، پروين، نگاهي به جامعه شناسي با تاكيد بر فرهنگ، تهران، نشر كوير، 1377.
14 - سروش، عبدالكريم، مدارا و مديريت، تهران، نشر صراط، 1376.
15 - محسني، منوچهر، جامعه شناسي عمومي، تهران، كتابخانه طهوري، 1374.
16 - محمد افندي، حسن، نگرش توحيدي در مديريت و امور عمومي، تهران، مركز آموزش مديريت دولتي، 1376.
17 - مصباح يزدي، محمدتقي، پيش نيازهاي مديريت اسلامي، تهران، موسسه امام خميني، 1376.
18 - زنديه، عبدالله، فرضيه هايي در مديريت اسلامي، (مديريت دولتي)، تهران، مركز آموزش مديريت دولتي.
19 - جمعي از نويسندگان، تبيين مفهوم مديريت اسلامي، تهران، مركــز آمــوزش مــديريـت دولتي1378
| +| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در پنجشنبه 1386/03/10 و ساعت |
مديريت از نگاه سيستمي
هو
مديريت از نگاه سيستمي
1- در گذشتههاي نه چندان دور اكثريت را باور بر اين بود كه يك مدير خوب، مادرزاد مدير به دنيا ميآيد و البته هنوز هم درصد قليلي چنين مينگرند. حاصل جمع اين نگرش با نظريه جمعيت قابل توجهي از انديشمندان عرصه علم مديريت مبني بر اينكه مديريت علم است و نيازمند كسب مهارتهاي لازم را ميتوان اينگونه بيان داشت كه، مديريت هم علم است و هم هنر و البته متكي بر فلسفه خاص خود. علم است چرا كه فنون و مهارتها و روشهاي متعددي در آن بكار ميرود كه بدون كسب دانش مربوطه عمل به آنها ممكن نيست و هنر است، زيرا نيازمند وجود ظرفيت، استعداد و توانمنديهاي ذاتي براي كار با ديگران و توسط ديگران است. و تا حدي هم فلسفه است بدين خاطر كه مبتني بر مباني فلسفي انسان شناسي و مباني اجتماعي است و گاهي نيم نگاهي هم به علم اخلاق دارد. 2- شايد راه موثرتر براي پي بردن به نيازمنديهاي مهارتي يك مدير، آشنايي با حوزه و دامنه كار او باشد. اگر چه تئوريها و نظريههاي متعدد و متنوع فراواني در عرصه مديريت ارائه شده است و طيفي را از تئوريهاي كلاسيك و نئوكلاسيك تا نظريههاي نوين مديريت در بر ميگيرند اما به آساني نميتوان از نگرش سيستمي براي ترسيم عرصه مديريت چشم پوشي نمود. لذا در اين مقاله با بهرهگيري از يك مدل ساده سيستم، مديران و يا علاقهمندان به مديريت را وارد فضاي فعاليتهاي مديريتي ميكنيم تا هم به عمق و زوايا و اهميت موضوع بيشتر پي برده و هم توانائيهاي خود را براي بدوش كشيدن اين بار سنگين ارزيابي نمايند. صاحب نظران عناصر اصلي يك سيستم را بشرح زير نام ميبرند: الف- Inputs (دادهها- منابع- وروديها) ب- Process (فرآيند- جريان- پروسه) ج- Out Puts (ستادهها- اهداف- خروجيها) د- Feedback (بازخورد- بازخور) هـ- Environment (محيط) نام بردن از عناصر فوق صرفاً از باب تعارف و بيان نظريه نيست. بلكه در واقع در هر زمان و مكاني كه هر نوع فعاليت با هر ماهيت و كميتي در راستاي اهداف خاص انجام ميگيرد، سيستم فوق وجود دارد و غير قابل انكار است. ممكن است هر يك از عناصر بصورت ضعيف مورد توجه قرار گيرد، اما قابل حذف نيستند و خواه ناخواه هر عنصر تاثير خود را بر سازمان بر جاي خواهد گذاشت. بديهي است تاثير هر يك در زمان، مكان، شرايط و با ماهيتهاي متفاوت يكسان نخواهد بود. 3- يك نفر مدير و يا شخصي كه علاقه مند است وارد عرصه مديريت بشود بايد منابع سازماني خود را بشناسد و نسبت به تعيين و تامين آن اقدام نمايد. از جمله اين منابع عبارتند از: 1-3- نيروي انساني؛ هيچ سازماني بدون نيروي انساني قابل تصور نيست. از آنجا كه مخاطب اين مقاله دست اندركاران بخش صنعت بخصوص صنعت سيمان است و سازمانهاي اينچنين معمولاً از حجم بزرگتري برخوردارند تحليل كميت و كيفيت و تركيب اين نيروها از اهميت به سزايي برخوردار است. تركيب نيروي انساني سازمان ميتواند بشرح زير مورد توجه قرار بگيرد: • مديران ارشد، مديران مياني، مديران پايه، سرپرستان، كارشناسان، مشاوران، تكنسينها و ساير نيروهاي فني و خدماتي. اهميت اين منبع در سازمانها به حدي است كه امروزه مديريت منابع انساني بعنوان يك گرايش مهم در مديريت، دانشگاهها و مراكز علمي را وادار به ايجاد مقاطع تحصيلي كارشناسي ارشد و دكترا نموده است. • صاحبان سهام و مالكان و افرادي كه به هر نحو صاحب و ولي نعمت سازمان تلقي ميشوند. • مشتريان، ارباب رجوع و افرادي كه به هر نحو با محصولات و خدمات سازمان در ارتباط هستند. • و همه افرادي كه به هر نحو با سازمان در ارتباط خواهند بود و سازمان در برنامه ريزيها بايد آنان را مدنظر داشته باشد. 2-3- منابع مالي و پولي سازمان؛ اعم از سرمايهگذاريهاي اوليه دولتي يا خصوصي، اعتبارات، وامها و هر نوع منبع مالي كه در تداوم حيات سازمان موثر است. 3-3- منابع سرمايهاي و امكانات ثابت اعم از زمين، ساختمان و ماشين آلات و تجهيزات فني و اداري و ... 4-3- منابع قانوني و مجموعه مقررات و ضوابطي كه در شكلگيري و تداوم حيات سازمان و نحوه فعاليتهاي آن اثر گذراند از قبيل قانون اساسي، قوانين تجارت، كار و ...، اساسنامه، آئين نامههاي اجرايي و مصوبات مجمع و هيئت مديره 5-3- منابع اطلاعاتي و هر نوع داده و اطلاعات پردازش شدهاي كه در سازمان مورد استفاده قرار ميگيرد. 6-3- آمال، آرزوها، رسالتها، ماموريتها و اهداف نهايي سازمان كه اگر چه در Outputها جاي دارند لكن از آنجا كه هر نوع تغيير و جابجايي در آنها ممكن است سمت و سوي سازمان را تغيير دهد از نظر برخي صاحب نظران در واقع جزو منابع نيز بحساب ميآيند. 7-3- ارزشها، فرهنگ و همه آنچه براي بانيان و صاحبان سازمان داراي اهميت بوده و نوعي خط قرمز براي سازمان و كاركنان آن بوجود ميآورند. 8-3- و همه آنچه بعنوان اجزا و منابع مد نظر بوده و حذف، جابجايي و يا تغيير آنها در فرآيند و عملكرد سازمان تغيير بوجود ميآورند. سوال: آيا بدون برخورداري از دانش مديريتي و آنچه بعنوان مجموعه تئوريها، نظريات، مدلها و الگوهاي مديريتي ارايه شده است ميتوان منابع سازمان را شناسايي، تعيين و تامين نمود. 4- پس از حصول اطمينان از تهيه منابع سازمان، فرآيند و جريان كار آغاز ميشود. صاحب نظران مديريت عليرغم اختلاف نظريههاي جزئي عموماً فرآيند سيستم مديريت را شامل مراحل زير ميدانند: 1-4- برنامهريزي: در اين مرحله كه با طرح سوالاتي از قبيل، چه كاري، چرا، چگونه، توسط چه كساني، كجا، طي چه مدت با چه مقدار هزينه و امكانات، در چه زماني؟ و ... آغاز ميشود، هدفگذاري سازمان انجام گرفته و در راستاي تحقق اهداف از پيش تعيين شده، چگونگي، روشها و نحوه رسيدن به اهداف مشخص ميشود. نيروي انساني و امكانات مورد نياز پيش بيني و برآورد ميشود. محل، زمان و مدت انجام كار در هر سازمان، استراتژيها، سياستها و خط مشيها و روشهاي كار با اتكا به اهداف انتخاب ميگردند. هدفگذاري را يكي از مهمترين و در واقع اساسيترين مرحله از فرآيند مديريت تلقي ميكنند. چرا كه ممكن است يك سازمان خوب كار بكند اما اهداف خوبي نداشته باشد لذا انتخاب اهداف درست يعني انتخاب كارهاي درست و اين همان چيزي است كه تحت عنوان Effictivness يا اثر بخشي از آن نام ميبرند. گر چه برخي از صاحب نظران مديريت جايگاه تصميمگيري را اين جا ميدانند اما درست آنست كه بگوئيم تصميمگيري در تمام مراحل سيستم مديريت صورت ميپذيرد و از Inputs تا Outputs و حتي تعامل با محيط حضور دارد. 2-4- سازماندهي: شناسايي و تقسيم وظايف، دستهبندي آنها و برقراري ارتباط بين واحدها و افرادي كه در هر يك از اين باكسها قرار ميگيرند. اشكال مختلف ساختار سازماني، پهنا و بلنداي سازمان، حيطه نظارت، جايگاه واحدهاي صف و ستاد و طراحي متمركز يا غير متمركز سازمان براي تصميمگيريها در همين مرحله انجام ميگيرد. 3-4- بسيج منابع و تجهيز امكانات و نيروي انساني از نظر تعدادي از انديشمندان علم مديريت پس از سازماندهي ضرورت پيدا ميكند برخي نيز تعيين و تامين نيروي انساني و مديريت منابع انساني را در همين مرحله ذكر كردهاند. در هر حال آنچه مهم است اينكه مدير پس از سازماندهي مطلوب بايد در فكر تامين منابع و امكانات مورد نياز براي اجرا باشد كه تحت عنوان Equepment يا Staffing مورد اشاره قرار ميگيرد. 4-4- هدايت و رهبري: پس از استقرار نيرو در سازمان، مدير در سه بعد ايجاد انگيزش، رهبري و ارتباطات بعد رهبري خود را بوسيله آشنايي با تئوريهاي روانشناس و علوم ارتباطات بعنوان پيش نيازهاي موفقيت مديران در اين عرصه آغاز ميكند. 5-4- كنترل و نظارت كه نيازمند شناخت دقيق اهداف، استانداردها و شاخصهاي مد نظر سازمان و تسلط بر وضعيت موجود و توانايي اصلاح كمبودها و نواقص است. 5- دستاوردها، نتايج، اهداف و خروجيها مهمترين ركن هر سازماناند. مدير بايد ضمن شناخت كامل از اين Outputها بتواند علاوه بر تحقق اهداف سازمان، اهداف جامعه، كاركنان و مديران و سرپرستان را متحقق و در مجموعه نيروي انساني مرتبط رضايتمندي ايجاد نمايد. اهميت اين عنصر از سيستم مديريت تا آنجاست كه دريابيم كل منابع و سازمان براي تحقق اين اهداف است و با بيتوجه به اين مهم، موجوديت سازمان زير سوال خواهد رفت. 6- استفاده از Feed BacK و اخذ بازخور از ستادهها و دستاوردهاي سيستم نه تنها ضروري بلكه ضامن پويايي و تداوم حيات سازمان است. در كنار اين امر توجه به Forward Back و ارزيابيهاي قبل از وقوع نيز امروزه مديران و سازمانها را به قناعتي رسانيده است كه بحث از Feed Back360 (بازخورد دوراني) به ميان ميآيد. و نه تنها بازخور مرحله پاياني نيست بلكه در تمام مراحل، تمام افراد سازمان در حالت بازخور به يكديگر خواهند بود. 7- از منظر نگرش سيستمي پنجمين و مهمترين عنصر سيستم مديريت، محيط است. اهميت نقش محيط در تداوم فعاليتهاي هر سازمان موجب شد پس از نظريههاي كلاسيك و نئو كلاسيك، انديشه سيستمي وارد عرصه مديريت شده و نقطه عطفي در فرآيند رشد آن ايجاد نمود. حضور نگرش سيستمي در مديريت باعث شد نگاه صرف به داخل سازمان به سوي خارج از آنهم منعطف گردد. تاكيد بر اهميت محيط، پذيرش اين واقعيت است كه در هر سازمان، عواملي بر فرآيند و عملكرد آن تاثير ميگذارند كه سازمان عليرغم تاثير متقابل بر آنها تسلط ندارد. محيطهاي طبيعي، فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي هر يك به نوعي بر سازمان و مديريت تاثير ميگذارند. مديراني موفق خواهند بود كه بتوانند ضمن شناخت اين عوامل، سازمان را به نحوي هدايت و اداره نمايند كه بتواند تهديدهاي محيطي را به فرصتهاي پيش برنده تبديل نمايد. توجه به محيط و تحولات آن است كه اهميت مديريت استراتژيك و منعطف را مطرح ساخته و از مديريت در فرهنگهاي مختلف سخن به ميان ميآيد. براي تنظيم، تركيب و اداره پنج عنصر سيستم مديريت طي يك قرن گذشته دهها و صدها تئوري، مدل و الگو عرضه شده است، كه بكارگيري هر يك در هر زمان و مكان و در شرايط خاص خود ميتواند كاربرد موثر داشته باشد. بديهي است اعمال مديريت در عصر ما، عصر تحولات چشمگير، عصر تنوع و تكثر اطلاعات، سرعت و دقت بدون برخورداري از شناخت كافي اگر ناممكن نباشد، به همان اندازه كه علم و مهارت و آگاهي در مديري موجود نباشد درصد موفقيت را كاهش خواهد داد. جمعبندي آنچه گفته شد را ميتوان اينگونه بيان داشت كه مديريت موفق و موثر تابعي است از ويژگيهاي مدير (ميزان استعداد ذاتي او، ميزان برخورداري از مهارتها، فنون و آگاهيهاي وي از تئوريها، مدلها و الگوي ارايه شده، هوش، ذكاوت، قدرت درك و استدلال) ويژگيهاي كاركنان و كليه افرادي كه مدير با آنها كار ميكند، وضعيت شفافيت تعريف رابطه بين مدير و افراد مرتبط با وي، شرايط مكاني و زماني. بدين لحاظ استدلال اينكه بدليل وجود برخي مديران موفق فاقد علم مديريت اما برخوردار از استعدادهاي مديريتي نشان ميدهد كه براي مديران كسب علم و دانش مربوطه نيازي نيست كاملاً رد شده است. چرا كه ميتوان ديد اگر آن گونه مديران استثنايي از علم و دانش مديريت نيز برخوردار بودند درصد موفقيت آنها چه مقدار افزايش مييافت و البته ميزان هزينه آنان نيز بايد محاسبه شود. سخن آخر اينكه: مديران و يا افرادي كه علاقمند به ورود در عرصه مديريت هستند زماني از موفقيت كامل برخوردار خواهند بود كه اولاً از وجود استعداد ذاتي مديريتي در وجود خود، بعنوان شرط لازم و نه كافي، اطمينان يابند ثانياً به كسب دانش و علم مديريت در حد نياز بپردازند و ثالثاً با آگاهي كامل از وضعيت سازماني و محيطي كه قرار است در آن مديريت كنند، تئوريها، مدلها و الگوهاي مناسب آن سازمان و شرايط را برگزيده و رابعاً به اين اصل باورمند باشند كه رمز موفقيت مديريت در بهرهگيري از همه عناصر و عوامل است لذا مديريت را كار يك نفر تلقي ننمايند و صرفاً بر توانمنديهاي خود متكي نباشند، تكنيكهاي O.D باور به سازمانهاي يادگيرنده و بهبود مستمر سازماني در T.Q.M در فضاي نگرش سيستمي و اقتضاء را دستمايه اقدامات خود قرار دهند. منابع: 1) مديريت عمومي، دكتر سيد مهدي الواني 2) اصول مديريت، دكتر علي رضائيان 3) پنجمين فرمان، تأليف پيتر سنگه، ترجمه: كمال هدايت و محمد روشن 4) تئوريهاي سازمان و مديريت، تاليف: هيكس و گولت ترجمه گوئل كهن 5) مديريت در عرصه بينالمللي، تاليف كارل ريكس، ترجمه خانم دكتر شمسالسادات زاهدي و حسن دانايي فرد
توفیق از اوست
| +| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در چهارشنبه 1386/03/02 و ساعت |
وجوب وجود رهنما
هو
علت الزام وجود راهنما و پیر در سلوک
درتمام علوم و فنون، آدمی برای رسيدن به کمال نيازمند آموزگار و رهنماست و به تنهائی نمی تواند در رشته ای پيشرفت کند.بلکه لااقل برای شروع و درابتدا حتماً به راهنما احتياج دارد تا اينکه پس از پيشرفت در آن رشته به مقام استادی برسد. از همين رو هست که تعليم و تربيت جزو ارکان جامعه به شمار می رود و از جمله واجبات است. در دين و مذهب و معرفت خداوند نيز به طريق اولی حتما به يک معلم دينی و آموزگار الهی نياز است. تعيين معلم از طرف شاگردان نمی تواند باشد بلکه دانش آموزان بايد معلمی را که برای آنان تعيين شده بپذيرند وگرنه پيشرفت نمی کنند و اين امر تضادی با دموکراسی هم ندارد چنانچه در جوامعی که نمونه آزادی اجتماعی و دموکراسی به شمار می روند، هيچ کجا مشاهده نشده که شاگردان مدارس در تعيين معلم خود و يا محتوای کتب درسی خود حق مداخله داشته باشند. در مورد دين و مذهب نيز دليل حقانيت راهنمای دين تائيد او از جانب پيروان نمی تواند باشد و اين مورد اختلاف شيعيان مولا علی (ع) و اهل سنت است که به اعتقاد شيعيان که در واقعه غدير خم بر طبق فرموده پيغمبر اسلام :" من کنت مولاه فهذا علی مولاه " به اين معنی که هرکس من مولا و آقای او هستم پس علی هم مولا و آقای اوست و به اين ترتيب حضرت علی را به جانشينی و خلافت خود برگزيد و البته اين گزينش از جانب الهی به او القا شده بودکه آيه سوم سوره مائده نظر بر همين است و به اتفاق مفسرين شيعه و سنی شان نزول آيه( سوره مائده آيه 3) « اَليَومَ اَکمَلتُ لَکُم دِينَکُم وَاَتمَمتُ عَلَيکُم نِعمَتی ..." ( به اين معنی که امروز دين شما را به حد کمال رساندم و بر شما نعمت را تمام کردم) تعيين حضرت علی به جانشينی حضرت محمد (ص) می باشد. متاسفانه اولين کسانی که با حضرت علی بيعت کردند به غصب مقام او همت گذاشتند گرچه مقام ولايت غصب نشدنی است که در مواقع اضطرار همان افراد به حضرتش متوسل می شدند، همانند واقعه ساريه هنگام خلافت عمر (رضی اله عنه). اگر چه حکومت ظا هری غصب شد. در قرآن مجيد لزوم وجود راهنماو هادی مومنين مورد تاکييد قرارگرفته است و تمامی مردمان مورد لطف خداوند قرارگرفته اند بدين منظور که برای آن ها راهنمائی تعيين شده که با مراجعه و توسل به او راه راست هدايت شوند « ِلکُلِّ قَومٍ هاد »(سوره رعد، آیه 7) به اين معنی که " هر قومی را از طرف خدا راهمنائی است". ولی به دليل يکتائی خداوند متعال نماينده اصلی درهر دوره و هر برهه از زمان يکی و فقط يکی است و تا ابد هم خواهد بود. پس به هر دوری ولئی قائم است آزمايش تا قيامت دائم است ( مثنوی) و او همان راهنمای اصل است و او همان جانشين خداوند در روی زمين است که در سوره بقره در آيه 30 می فرمايد : « اِنیِّ جاعِلٌ فِی الاَرضِ خَليفَه » به اين معنی که « من در زمين خليفه خواهم گذاشت». پير را بگزين که بی پير اين سفر هست پر آفات و خوف وخطر مگسل از پيغمبر ايام خويش تکيه کن بر فن و بر کام خويش هر که او بی مرشدی در راه شد او ز غولان گمره و در چاه شد ( مثنوی) پيروی از امر خداوند بر مومنين واجب است و پيروی از امر خداوند يعنی پيروی از پيغمبر و ولی امر. که منظور از ولی امر همان نماينده الهی درهر زمان است. « يا اَيُهَا الَذِينَ آمَنُو اَطِيعُو اللَّهَ وَ اَطِيعُو الرَّسُولَ وَاُولیِ الَامرِ مِنکُم » ( سوره نسا، آيه 59) حرف « و » در آيه بالا يک حرف ربط نيست زيرا در اين صورت امر رسول و اولی امر در کنار امر خدا قرارمی گيرد واين شرک است، بلکه اين« و يا واوِ » مشمول و تعريف است بدين منظور که اطاعت از خداوند همان امر صادره از پيغمبر و ولی امر است. بدين ترتيب آنکس که دنباله فرمان خداوند باشد بايد به ولی امر متوسل شود و دست به دامان او بشود زيرا هرچه او بگويد همان امر خداوند است که مولوی ( عليه الرحمه) در مثنوی می گويد : دست را مسپار جز در دست پير حق شدست آن دست او را دست گير پير عقلت کودکی خو کرده است از جوار نفس کاندر پرده است عقل کامل را قرين کن با خرد تا که باز آيد خرد زان کوی بد چون که دست او به دست خود نهی پس ز دست آکلان بيرون جهی دست تو از اهل آن بيعت شود که يدالله فوق ايديهم بود چون بدادی دست خود در دست پير پير حکمت که عليم است وخبير کو نبی وقت خويشست ای مريد که از او نور نبی آيد پديد در حديبيه شدی حاضر بدين وان صحابه بيعتی را هم قرين در آفرينش آدمی موقعی که فرشتگان به خداوند اعتراض کردند که آيا کسی را می آفرينی که در زمين فساد و خونريزی کند، خداوند با برهان عقلی به آنان نشان نداد که اشتباه می کنند بلکه گفت من چيزی می دانم که شما نمی دانيد بدين معنا که فرشتگان فقط عقل را چراغ راه خود قرارداده بودند ولی فرمايش الهی معنايش اين است که دقيقاً عقل قادر به توضيح همه پديده ها نيست. يعنی آن ها حتی در داوری خود به جا بودند ولی به آن چه توجه نداشتند اين بود که برای معرفت جهان هستی و خداوند عقل لازم هست ولی کافی نيست. مواردی هستند که از حيطه عقل فراتر هستند و نمونه آن خلقت آدم. راه فانی گشته، راهی ديگرست زانکه هشياری گناه ديگرست ( مثنوی) زيرا اگر چنين بود نعوذً بالله فرشتگان درست می گفتند و خداوندغلط، و شرح اين شبهات بين خداوندو فرشتگان از آيه 20 تا 33 سوره بقره هست. به اعتبار ديگر علت غائی پديده اصلی عالم مقوله ايست فرای عقل و خرد که عوالم مابعدالطبيعه (متافيزيک) در ارتباط است که محتاج به داشتن علم لدنی است که در اختيار پير خرد و همان اولی امر منکم قراردارد. ولی آن مقوله که از آن عشق حقيقی تعبير می شود در تضاد با عقل نيست بلکه در طول آن است و شامل عقل است. « چون که صد آمد نود هم پيش ماست ».مسئله عقل مثل يک ماشين حساب بسيار ظريف است که محاسبات تا فوق ليسانس رياضيات را مثلاً بتوان با آن انجام داد ولی برای محاسبات باز هم ظريف تر بايد به ماشين حساب ظريف تری متوسل شد. ( با توجه به آيات 25 تا 33 سوره بقره) شايد منظور از اينکه حضرت آدم از طرف خداوند « اسم هائی » را يادگرفته بود که فرشتگان آن ها را نمی دانستند، همين مطلب باشد که او پديده ها را بامقوله فرای عقل می شناسد که فرشتگان که از طرف خداوند مظهر عقل و خرد هستند قادر به درک و شناخت آن ها نيستند. علت غائی خلقت آدمی نائل شدن به معرفت خداوند قلمداد شده است. و اين همان امانت الهی است که همه آفريدگان خداوند، به جز آدمی، از انجام آن سر باززدند زيرا به دشواری بسيار آن پی برده بودند. که در آيه 72 سوره احزاب می فرمايد « اِنّا عَرَضنَا الاَماٌٍنَت عَلَی الَسَماواتِ وَ الاَرضِ وَ الِجبالِ فَابَينَ اَن يَحمِلنَها وَ اَشفَقنَ مِنها وَ حَمَلَهَا الانسانُ اِنَهُ کانَ ظَلُومًا جَهُولا » به اين معنی که « ما بر آسمان ها و زمين و کوه های عالم عرضه امانت کرديم همه از تحمل آن امتناع ورزيده و انديشه کردند تا انسان ناتوان پذيرفت و انسان هم بسيار ستم کار و نادان بود( درمقام آزمايش) » . آسمان بار امانت نتوانست کشيد قرعه فال به نام من ديوانه زدند معرفت و عشق الهی لازم و ملزوم يکديگرند و به يکديگر توامان هستند. همچون طفل نوزادی که تنها پدرو مادر خود را که می شناسد دوست دارد و جز دامن آن ها راه ديگری نمی شناسد، عشق و معرفت الهی نيز با يکديگر عجين هستند و اين راه عشق الهی راهی است بسيار صعب و بی پايان که از ابتدا به قول مولوی (علیه الرحمه) قرين مشکلست: عشق از اول سرکش و خونی بود تا گريزد هرکه بيرونی بود حديث است از حضرت علی که مَعرِفَتی بِالنُورانِيه مَعرِفَتُ الله یعنی معرفت حضرت علی، به وجهه دينی و ولايتی همان معرفت خداوند است و يعنی آن که دلش به نور ولی وقتش نورانی شد و به معرفت معنوی دست يافت همانا به معرفت الهی رسيده است.زيرا معرفت خداوند مستقيماً و بی پرده امکان پذير نيست. چنان که خداوند عالم امکان رويت خود را نفی نموده و در آيه 143 سوره اعراف وقتی موسی می گويد می خواهم تو را ببينم، خداوند خطاب به موسی می فرمايد لَن تَرانی يعنی تو هرگز مرا نخواهی ديد و تنها تجليات او دلالت بر وجود او دارند، البته: برگ درختان سبز درنظر هوشيار هر ورقش دفتری است معرفت کردگار و همه چيز دلالت بر وجود واجب الوجود خداوند باری تعالی دارد که : به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست ولی آنچه و آنکس که بيش از همه خداوند در او متجلی هست همانا صورت ملکوتی ولی وقت است. از تو به حق رسيده ام ای حق حق گذار من شکر تورا ستاده ام شمس من وخدای من ( شمس تبريزی) و اتمام حجت خداوند بر همه بندگانش همان وجود ولی وقت است که تنها عشق بدو راه نجات است. به رغم مدعيان که معنی عشق کنند جمال چهره تو حجت موجه ماست و هموست که در موردش فرموده است :« قَلبُ العارِف بَيتُ الله »( قلب عارف خانه خداست) وخوب عارف حقيقی که همان انسان کامل است يکی بيش نيست و حتی در اين دنيای ماده هم کامل يکی است و فی الواقع جايگاه خدا در قلب ولی است. در قرآن مجيد ايمان معنای مشخصی دارد که بر خلاف آن، آنچه عوام ايمان می دانند برعکس به ظن تعبير شده است. مراد از ايمان در قرآن مجيد در اختيار قرار دادن جان ومال خود به خداوند است و چون تماس با خداوند به طورمستقيم امکان پذير نيست، اين امر فروش جان ومال خود به خداوند که از آن به بيعت تعبير شده است، توسط نماينده او در زمين انجام می گيرد و کما اينکه در آيه 10 سوره فتح می فرمايد « إِنَّ الَّذِينَ يُبايعُونَکَ إِنَّمَا يبايئعُونَ اللهَ يَدُاللهِ فَوقِ أَيدِيهِم فَمَن نَّکَثَ فَإِنَّمَايَنکُثُ عَلَی نَفسِهِ وَ مَن اَوفَی بِمَا عَاهَدَ عَليَهُ اللهَ فَسَيُوتيهِ أَجراً عَظِيما » به اين معنی که « ای رسول مومنانی که با توبيعت کردند به حقيقت با خدا بيعت کردند و دست خدا بالای دست آن هاست پس از آن هرکه نقص بيعت کند بر زيان و هلاک خويش به حقيقت اقدام کرده است و هرکه به عهدی که با خدا بسته است وفا کند به زودی خدا به او پاداش بزرگ عطا خواهد کرد. »و آنچه عوام ايمان نامند همان است که قرآن ظن می نامد زيرا ايمان اين نيست که کسی بگويد که من به وجود خداوند اعتراف می کنم و باور دارم، بلکه اين باور را بايد با دراختيار گذاشتن جان ومال خود در اختيار نماينده برحق خداوند اثبات نمايد و اين ممکن نيست مگر آن که مومن دلباخته و عاشق آن نماينده الهی گردد. همچون ياران حسين که عاشقانه به درجه رفيع شهادت رسيدند برای غشق به مولا و آقايشان. ظن درست برعکس ايمان نه تنها موجب هدايت که موجب گمراهی است و چون بر مبنای حدسيات و قضاوت های سطحی است. کما اينکه در آيه 36 سوره يونس می فرمايد « وَ مَا يَتَّبِعُ أَکثَرُهُم إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا يُغنِی مِنَ الحَقِّ شَيأً ِانَّ اللهَ عَلِيمٌ بِما يَفعَلُون »به اين معنی که اکثر اين مردم الا از گمان باطل خود از چيزی پيروی نمی کنند در صورتی که خيال موهوم کسی را بی نياز از حق نمی گرداند و به علم يقين نمی رساند و خدا به هر چه می کنند آگاه است. و اين علم يقين همان علمی است که شيخ بهائی می فرمايد : علم رسمی سر به سر قيل است وقال نه ازو کيفيتی حاصل نه حال طبع را افسردگی بخشد مدام مولوی باور ندارد اين کلام وه چه خوش می گفت در راه حجاز آن عرب شعری به آهنگ حجاز « کل من لم يِشق وجهه الحسن غربال جله اليه و رسن » يعنی آنکس را که نبود عشق يار بهر او پالان وافساری بيار گر کسی گويد که از عمرت همين هفت روزی مانده وان گردد يقين تو در اين يک هفته مشغول کدام علم خواهی گشت ای مرد تمام فلسفه يا نحو يا طب يا نجوم هندسه يا رمل يا اعداد شوم علم نبود غير علم عاشقی مابقی تلبيس ابليس شقی علم فقه و علم تفسير و حديث هست از تلبيس ابليس خبيث تنها راه رستگاری اخلاص است که در نتيجه عشق پيدا می شود و نه آن که فرد به اختيار خود مخلص باشد بلکه آن که او را مخلص کرده باشند. رشته ای برگردنم افکنده دوست می کشد هرجا که خاطرخواه اوست زيرا پس از گمراهی اول يعنی گمراهی حضرت آدم و حوا و هبوط آنان از بهشت عدن به زمين نوع بشر با خسران زائيده می شودمگر آن که شب و روز درنجات خود بکوشدکما اينکه در سوره عصر می فرمايد « وَالعَصر إِنَّ الإِنسانَ لَفی خُسر إِلَّاالَّذِينَ ءَامَنُو وَ عَمِلُو الصَّالِحاتِ وَ تَوَاصَو ِبالحَقِّ وتَوَاصَو بِالصَّبر » به اين معنی که « قسم به عصر(که عده ای تفسير به ولی عصر که همان ولی امر است می کنند)انسان همه در خسارت و زيان است مگر آنکه ايمان آورده، نيکوکار شدند و به درستی وراستی وپايداری در دين يکديگر را سفارش کردند ». زيرا هنگامی که شيطان به خداوند عرض کرد « من از چپ و راست و از پيش و پس جلوی بندگانت ظاهر می شوم تا آنان را از تو غافل کنم » و فقط از گمراه کردن مخلصين در عجز ماند کمااينکه در سوره حجر آيه 39-40 می فرمايد: « قالَ رَبِّ بِمااَغوَيتَنی لَازَنِيَنَّ لَهُم فِی الاَرضِ وَ لَاُغوِيَنَّهُم اَجمَعينَ اِلاّ عِبادَکَ مِنهُمُ المُخلَصين » به اين معنی که (آنگاه که شيطان مهلت يافت به معارضه با خا برخاست) گفت: « خدايا چنان که مرا گمراه کردی من نيز در زمين در نظر فرزندان آدم جلوه می دهم که از ياد تو غافل شوند و همه آن ها را گمراه خواهم کرد به جز بندگان پاک و خالصت را » . خداوند بشر را مسئول آفريده و در روز رستاخيز او را مانند همگان مورد بازخواست وقضاوت نهائی قرارخواهد داد که اين اصل معاد از اصول دين مبين اسلام است. از آنجائی که خداوند عادل است، احدی از بندگان خدا را بدون اتمام حجت مجازات نخواهد کرد. چنين است که برای همه اقوام بشر در تمامی اعصار نماينده و راهنمايی از طرف خداوند معين شده که دست به دامان او شوند، کمااينکه در آيه 59 سوره القصص می فرمايد: « وَ ما کانَ رَبُّکَ مُهلِکَ القُری حَتّی يَبعَثَ فِی اُمِها رَسُولاً يَتلُو عَلَيهِم اياتِناوَ ماکُنّا مُهلِکَی القُری اِلّا وَ اَهلُهَا ظالِمُون » بدين معنی که « و پروردگار تو اهل هيچ شهرودياری را تا درمرکز آن رسولی نفرستد که آيات ما را بر آن ها تلاوت کند هرگزهلاک نکند و ما هيچ دياری را هلاک نکنيم مگر آن که اهلش ظالم و بيدادگر باشد ». و از ظلمات گمراهی راهی يابند و در عين حال نتوانند علت درگمراهی ماندن خود را عدم امکان دسترسی به نماينده الهی توجيح نمايند. به همين دليل است که در قرآن مجيد در آيت الکرسی خداوند عالم می فرمايد لا اِکراهَ فِی الّدين قَد تَبَينَّ الرُشدُ مِنَ الغَی ... يعنی در دين اکراه واجباری نيست و راه رشد و هدايت از ظلمات و گمراهی تفکيک شده و همين آيه دليل اتمام حجت خداوند بر بندگانش هست. مطلب را با شعری از مولانا مزين می کنم : هرکه او بی مرشدی در راه شد او زغولان گمره و در چاه شد
توفیق از اوست
| +| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در سه شنبه 1386/03/01 و ساعت |
ده نکته مهــم بـــرای موفقيت در مديــريت
هو
ده نکته مهــم بـــرای موفقيت در مديــريت
۱- همگــام بودن با تکنولــوژی تأثير پيشرفت سريع تکنولوژی همه ابعاد زندگی، بخوبی قابل مشاهده است؛ ولی هيچ ترسی نداشته باشيد. لزومی ندارد که شما در هر رشته و زمينه ای متخصص باشيد. فقط باید پيگير اين مسئله باشيد که چه تکنولوژی جديدی وارد بازار شده است و از آن برای افزايش تواناييهای شخصی خود استفاده کنيد.
2- مديـــريت اطلاعات داشتن اطلاعات, منبع بسيار با ارزشی برای هر مدير محسوب می شود. سعی کنيد که اطلاعات خود را در همه زمينه ها گسترش دهيد. حافظه خود را تقویت نماييد تا اطلاعات کسب کرده را فراموش نکنيد و از آنها بتوانيد در همه جا استفاده کنيد. همچنين ضروری است که اطلاعات جمع آوری شده را در جايی ثبت نماييد تا در صورت فراموش کردن بتوانيد دوباره به آنها دست پيدا کنيد.
3- تعــادل احساســات تقريباً استرس در طول روز همراه انسان است. بنابراين، برقراری تعادل ميان کارهای شخصی و شغلی به کنترل استرس کمک می کند. داشتن تعادل در احساسات، نشانگر دستيابی شما به چشم انداز مورد نظرتان است.
4- مديــريت ارتباطات بــر ارتباطات بر ارتباطات خود مديريت کنيد، نه بر کارمندانتان. نکته مهم اين است که بتوانيد بدون بيان مشکلات در يک محيط کاری پرتحرک از نحوه ارتباط کارمندان تمام وقت، پاره وقت، قراردادی و آموزش ديده به ضعفهای موجود در سيستم پی ببريد و از تواناييهای درونی آنها برای رسيدن به اهداف سازمان سود ببريد.
5- توانايـــی سازگــار شدن با محيط در دنيای بشدت متحول کار بايد ياد بگيريد که خود را با شرايط محيطی پر تحرک تطبيق دهيد. يک مدير موفق بايد بتواند در ظرف يک دقيقه نقش خود را از سياستگذار به حامی يا هدايت کننده گروه تغيير دهد.
6- مديـــريت منابع همواره ميزان بودجه تخصيص يافته، کم است. بنابراين، استفاده بهينه از منابع تحت اختيار توسط مدير ضروری است. تجربه و دانش کارمندان اهميت فراوانی دارد و می توان از آن به عنوان يک عامل پيش برنده برای شرکت استفاده کرد.کارمهم مدير،آموزش کارمندان، ايجاد انگيزه همراهی در آنها و همچنين ايجاد زمينه های پيشرفت چشمگير در سازمان است .
7- اخلاق خـــوب مهارتهای رفتاری، برای سازمان، در حکم يک فيلتر است. اخلاق خوب يک مدير به تمام کارمندان منتقل می شود. با اخلاق خوب می توانيد صداقت، وفاداری و همدلی را در کارمندان خود ايجاد نماييد. تقويت اين عامل شخص را به سوی موفقيتهای اقتصادی هدايت می کند.
8- تنــوع امروزه مديــران با قشرهای مختلفی از مردم کار می کنند. از اين رو، آشنايی با رفتارها و ديدگاههای آنان امری کاملا ضـــروری است.
9- هدايت نه مديـــريت مدير بايد همانند يک رهبر، خلاق بوده، به دنبال هدفهای بلند مدت باشد و کارکنان خود را مورد توجه قرار دهد. ايجاد اعتماد و تحرک از ويژگيهای يک رهبر موفق است .
10-رويای شغلــی روياهای شغلی شما نبايد يک هدف مقطعی يا شخصی باشد. امروزه، مديرانی موفق هستند که بتوانند ميزان پتانسيل کاری موجود در سازمان خود را پيش بينی کنند و تشخيص دهند که اهداف شغلی شان تا چه ميزان تحقق پيدا می کنند .
توفیق از اوست
| +| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در سه شنبه 1386/03/01 و ساعت |
|