تبليغاتX
مدیریت و عرفان
خانه | آرشیو | پست الکترونیک| ---|
عید سعید فطر مبارک / جستاری در نقش فطر در ادبیات
                             هو۱۲۱

عید سعید فطر مبارک / جستاری در نقش فطر در ادبیات

 

1

بر سر بام بيا، گوشة ابرو بنماي‌
روزه‌گيران جهان منتظر ماه نو اند
اين بيت‌، يكي از صدها بيت از گنجينة شعر فارسي است كه در آن‌، ميان هلال عيد و ابروي نگار مقارنتي ديده مي‌شود. اين‌، يكي از مضمونهاي رايج و شايع شعر فارسي است و البته كمتر به زيبايي بيت بالا پرورانده شده است‌.
باري‌، عيد فطر، يكي از زمينه‌هاي مهم محتوايي شعر فارسي است‌، و نه تنها در حوزة محتوايي‌، كه در حوزة مضمون‌سازي نيز با جلوة تمام حضور دارد. در ديوان اكثر شاعران بزرگ كهن‌، اشاراتي به اجمال يا تفصيل به عيد فطر مي‌توان يافت و جالب اين كه اين عيد، بيش از ديگر اعياد اسلامي‌، مورد توجه و نظر شاعران ما بوده است‌. به‌راستي چرا اين گونه است‌؟
شايد اين توجه ويژه‌، از اين روي باشد كه رخ‌نمودن عيد فطر، تأثير محسوس‌تر و ملموس‌تري بر زندگي و سلوك فردي و اجتماعي جامعة اسلامي مي‌گذارد، به‌ويژه بر شاعران‌، به دلايلي كه خواهيم گفت‌. با عيد فطر، آدميان دوباره به بسيار چيزهايي دست مي‌يابند كه يك ماه تمام از آنها به طور مطلق يا نسبي برحذر بوده‌اند. و بسياري از اين چيزها، چه به واقع و چه به مجاز، چه در كسوت مادي و چه در هيأت معنوي‌، در زندگي شاعران ما حضوري جدّي داشته‌است‌. .....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در دوشنبه 1388/06/30 و ساعت  | 
شهادت معیار انسانیت تهنیت باد

                                                       هو ۱۲۱

شهادت معیار انسانیت تهنیت باد

1

با توجه به بزرگی مولا متقیان علی (ع) و کوچکی این کمترین تصمیم گرفتم به مناسبت شهادت ایشان نگاهی کوتاه به زندگانی پر بار این یگانه جواهر خزانه الهی بر اساس روایات بیندازم. التماس دعا

 مطالبی پیرامون مولا علی

 نام : علی

 لقب : مرتضی

 کنیه : ابوالحسن

 نام پدر : عمران ابوطالب

 نام مادر : فاطمه

 تاریخ ولادت : 13 رجب ( 23 سال قبل از هجرت )

 محل ولادت : مکه مکرمه خانه خدا

 مدت امامت : 30 سال

 مدت عمر: 63 سال

 تاریخ شهادت : 21 رمضان المبارک سال 40 قمری

 علت شهادت : عدالت

 نام قاتل : عبدالرحمن بن ملجم

 محل دفن : نجف اشرف ......


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در یکشنبه 1388/06/22 و ساعت  | 
يقين و معرفت يقيني در عرفان
                                   هو 

 يقين و معرفت يقيني در عرفان

 بحث از يقين و معرفت يقيني در عرفان ، يکي از مباحث مشکل و دشواري است که از ديرباز مورد توجه انديشمندان و اهل عرفان بوده است.

 دشواري بحث ، از اين جهت است که معمولا کساني در اين باره بحث کرده و نظر داده اند که خود شخصا به آن از معرفت يقيني و شهودي رسيده و آنرا در خود لمس و تجربه کرده اند.

 اما کساني که هنوز به آن مرتبه از شناخت و معرفت عرفاني که از شهود قلبي و باطني حاصل مي شود نرسيده اند، تحقيق و بررسي در آن براي آنها کار مشکل و دشواري خواهد بود. و بديهي است که اين مشکل در داوري و قضاوت درباره نظرات اهل عرفان در اين خصوص نيز سرايت مي کند.

 از اينرو در اين نوشتار سعي شده است که با يک نگاه بيروني ، ديدگاه هاي اهل عرفان درباره معرفت يقيني و شهودي طرح گشته و تا آنجا که بضاعت علمي اين حقير و ظرفيت رساله حاضر اجازه دهد ابتدا ماهيت و جايگاه معرفت يقيني در عرفان مطرح شده و سپس به ابزار، معيار و ميزان صدق آن و مراتب و درجات آن اشاره خواهد شد......


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در سه شنبه 1388/06/17 و ساعت  | 
عشق در عرفان – قسمت دوم
                               هو 

عشق در عرفان – قسمت دوم

 

 در اینجا تذكر چند نكته را لازم می‌دانم. یكی اینكه در صورتی كه عشق را ذاتی بدانیم،

دیگر مطرح كردن شرط شعور و حیات لازم نخواهد بود و عملاً هم عشق با عقل و انتخاب و

اختیار چندان سازگار نیست. و دیگر اینكه از دیدگاه عرفا، حیات و شعور هم، در سراسر

عالم هستی جریان دارد و این شعور و حیات یك امر نسبی است كه تابع میزان كمال

موجودات است. به این معنا كه هرچه موجود كامل‌تر باشد، آگاهی بیشتر است به موضوع

عمومیت حیات و شعور. در قرآن كریم و احادیث و اخبار هم اشاره شده و ملاصدرا و عرفا

هم بر این مطلب تأكید دارند(19) چنانكه مولوی می‌گوید:......


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در دوشنبه 1388/05/12 و ساعت  | 
عشق در عرفان – قسمت اول

                               هو

عشق در عرفان – قسمت اول

 

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند                       

 و آنكه این كار ندانست در انكار بماند

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر                     

یادگاری كه در این گنبد دوار بماند (حافظ)

 

 1- عشق چیست؟

 موضوع بحث، عشق است، كه دریایی است بی‌كران، موضوعی كه هر چه درباره آن گفته آید، كم

و ناچیز خواهد بود. چنان‌كه مولوی علیه‌الرحمه می‌گوید:

 هر چه گویم عشق را شرح و بیان/ چون به عشق آیم خجل باشم از آن

 به هر حال در این بحث، طبعاً نخستین سوال باید این باشد كه: عشق چیست؟ اكثراً عشق را

محبت و دلبستگی مفرط و شدید معنی كرده‌اند. گویا عشق از «عشقه» آمده است كه گیاهی

است، چون بر درختی پیچد، آن را بخشكاند و خود سرسبز بماند.(1) از دیدگاه ماتریالیستها،

روانشناسان و پزشكان، عشق نوعی بیماری روانی است كه از تمركز و مداومت بر یك تمایل

و علاقه طبیعی، در اثر گرایشهای غریزی، پدید می‌آید، چنان‌كه افراط و خروج از حد

اعتدال در مورد هر یك از تمایلات غریزی، نوعی بیماری است......


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در پنجشنبه 1388/05/08 و ساعت  | 
عقل و عشق در نگاه حافظ
                                 هو

عقل و عشق در نگاه حافظ

 آن که با شعر فارسی و يا عرفان اسلامی آشناست، تضاد ميان عشق و عقل را می‌شناسد؛ تحقيری را می شناسد که سرايندگان عشق ناسوتی و لاهوتی در اسلام با آن از عقل سخن می‌گويند. اين سنتی است کهن که در آن تجربه آموزی و نظرپردازی به هم پيوند خورده اند. افلاطون در «فايدروس[1] عشق را «جنونی الهی» می نامد، و سرودی که پولسِ رسول در نخستين نامه اش به قرنتيان در ستايش عشق می خواند، به تعبيری معنوی، جهتی مشابه را نشان می دهد.[2]........


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در یکشنبه 1388/04/21 و ساعت  | 
زبان شریعت و طریقت
هو

زبان شریعت و طریقت 


چه خوب كه گاهي روباه ذهن آنچنان با زيركي به جاي لكه هاي سياه، چهارگوشه اي روشن و نوراني را به باورمان مي نشاند!

از مرزهاي خيالي مي توان عبور كرد .... مي توان غبارهاي انديشه را زدود و آنگاه .... هيچ نمي ماند براي بازي كودكانه ذهن.

چهار گوشه جهان خيالين را مرزي نيست براي انسان در بند خاك!

میان نثر علما و عرفا تفاوتی ماهوی و بنیادی وجود دارد، نه در دوره انحطاط، بلکه در دوره شکفتگی اندیشه و بیان، زبان حال این دو نثر یکی نیست. موضوع شریعت مسایل اولیه و تکالیف روزانه زندگیست. وقتی‌که شریعت به عبادات می‌پردازد و مثلاً از نماز صحبت می‌کند، توجهش به شرایط، قواعد و ضوابط به‌جاآوردن تکلیف است، نه حضور قلب و حال روحانی نمازگزار و ارتباطش با مبدأ؛ یا مثلاً در حج، صحبت بر سر مناسک و جنبه عملی امر است در آداب احرام و سعی صفا و مروه و غیره و غیره، نه در معنای باطنی و علوی این زیارت............


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در یکشنبه 1388/03/03 و ساعت  | 
هفت وادي عرفان
                                     هو

 هفت وادي عرفان   

                                                     

وادي در لغت به معني رودخانه و رهگذر آب سيل؛ يعني زمين نشيب هموار کم درخت که جاي گذشتن آب سيل باشد و هيمنطور به معني صحراي مطلق آمده است .

در اصطلاح شيخ عطار مراحلي است که سالک طريقت بايد طي کند و طي اين مراحل را به بيابانهاي بي زينهاري تشبيه کرده است که منتهي به کوههاي بلند و بي فريادي مي شود که سالک براي رسيدن بمقصود از عبور از اين بيابانهاي مخوف و گردنه هاي مهلک ناگزير است و آنرا به واديها و عقبات سلوک تعبير کرده است.

به طوريکه. صوفيان مقدم در تصوف هفت مقام تصور کرده اند از اين قرار:

1- مقام توبه 2- ورع 3- زهد 4- فقر 5- صبر 6- رضا 7- توکل.

و ده "حال" از اين قرار: .........


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در سه شنبه 1388/02/08 و ساعت  | 
جلوه های عرفان در عاشورا
                                  هو

جلوه های عرفان در  عاشورا

بوعلى‏سینا(ره) در تعریف عرفان گفته است:


«توجه مستمر درونى و انصراف فکرى به طرف قدس جبروت به منظور تابش نور حق، عرفان‏است.»(1)
رسیدن به چنین حالتى، آرزوى همه سالکان راه حق است. همت عالى آنان این است که همه حجاب‌هاى ظلمانى و نورانى عالم ملک و ملکوت را پشت سر نهند و با چشم دل، بدون واسطه، رخ زیباى یار را ببینند و خود را فداى او کنند.
این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست‏ روزى رُخَش ببینم و تسلیم وى کنم‏
در مناجات شعبانیه، که زمزمه همه امامان بوده است، آمده است:
«اِلهى‏ وَ اَلْحِقْنى‏ بِنُورِ عِزِّکَ الْاَبْهَجِ فَاَکُونَ لَکَ عارِفاً وَ عَنْ سِواکَ مُنْحَرِفاً وَ مِنْکَ خائِفاً مُراقِباً یا ذَااْلجَلالِ وَ الْاِکْرامِ؛(2) معبودا، مرا به نور گرانقدر خویش رسان تا نسبت به تو عارف گردم و از جز تو رخ برتابم و از تو ترسم و فرمانت برم، اى دارنده جلالت و کرامت.»
این حالت عالى روحى در اثر تقواى الهى، پرهیز از گناهان ، انجام وظایف و پیشرفت درسیر و سلوک اخلاقى پدید مى‏آید . سالار شهیدان در دعاى عرفه از خدا ‏مى‏خواهد:
«اَللَّهُمَّ اجْعَلْنى‏ اَخْشاکَ کَاَنّى‏ اَراکَ؛(3) خدایا مرا در مرتبه‏اى از خوف از خودت قرار ده که گویا تو را مى‏بینم.».....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در چهارشنبه 1387/10/11 و ساعت  | 
جستاری در عرفان
                                  هو

 جستاری در عرفان 

 ظهور عرفان به عنوان راه، روش يا نوعي از انديشه‌ورزي در ميان انسان‌ها، اگر‌چه مراتب و مراحل مختلف و متنوعي داشته است، دركل بيانگر تلاش انسان براي بهره‌برداري از توانمندي‌هاي وجودي خويش در راستاي دستيابي به پاسخ پرسش‌هاي خود، رسيدن به نوعي آرامش و آسايش‌روحي و بالاخره ايجاد سهولت و اطمينان در طي طريق و سلوك در مسير حيات خويش است.ازاين‌رو بررسي آن به عنوان يك مكتب معرفتي - سلوكي و تعيين مراحل تاريخي ظهور و بروز آن، خودبه‌خود ما را با مسائل و مشكلات متعددي مواجه مي‌سازد كه ناگزير براي دستيابي به اصل ماجراي عرفان بايد با عنايتي خاص با آن‌ها رو‌به‌رو شويم؛ زيرا در اين تصور، عرفان مكتبي است كه در كنار ساير مكاتب و گرايش‌هاي فكري و فرهنگي بشري - كه با وجود بنيادهاي ذهني و روحي - رواني خاصي كه دارد، و در عرصه عملي زندگي نيز وارد شده است - خواه‌ناخواه با امور وموارد عيني و عملي موجود در قلمرو زندگي ارتباط و به هر صورت با آن‌ها تعامل پيدا كرده است.....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در جمعه 1387/09/01 و ساعت  | 
بررسی ریشه های عرفان اسلامی - قسمت اول ارتباط با مسیحیت
                                                             هو

 بررسی ریشه های عرفان اسلامی - قسمت اول ارتباط با مسیحیت

الف-مسأله ی اقتباس و تقلید

اگر فرضا تصوف اسلامی را اقتباس و تقلیدی از یک مکتب بیگانه بدانیم، بدون شک مسیحیت و مکاتب و ادیان هندی و تعالیم افلوطین هر یک از جهتی نزدیکترین مکتب بیگانه نسبت به تصوف اسلامی خواهد بود. مسیحیت بیشتر از لحاظ تکوین قسمت عملی و ظاهری عرفان و مکاتب هند و تعالیم افلوطین از جهت تکوین عرفان نظری و جهان بینی عرفانی.تأثیر احتمالی مسیحیت را در دو جنبه می توان مطرح کرد: یکی در پیدایش عناصر اصلی تصوف و دیگری در پیدایش یک عده مسائل فرعی و جنبی.۰۰۰۰۰

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در یکشنبه 1387/06/24 و ساعت  | 
اصالت وجود و ماهیت و وحدت وجود
                                 هو۱۲۱

اصالت وجود و ماهیت و وحدت وجود

                                                 1

                            اربعین سالار شهیدان تسلیت باد

سید ابن طاووس در کتاب لهوف از شیخ مفید در کتاب مولد النبی و مولد الاوصیاء نقل می کند که : (امام حسین علیه السلام در جواب جنیان که از حضرت خواسته بودند بوسیله آنها بر لشکر یزید غلبه کند فرمود:) ... خداوند متعال این زمین را گستراند و آن جا را برای من برگزید و نیز پناهگاه شیعیان و دوستداران ما قرار داد...

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در شنبه 1386/12/11 و ساعت  | 
منشاءِ تصوف‌ از كجاست‌؟ (روايت‌ دكتر حلبي‌)
                                  هو

منشاءِ تصوف‌ از كجاست‌؟ (روايت‌ دكتر حلبي‌)

 

بدون‌ مقدمه‌ و به‌ سادگي‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌: تصوف‌ و عرفان‌ در همه‌ي‌ اديان‌ و مذاهب‌ و حتي‌ مكاتب‌ فلسفي‌ كم‌ و بيش‌ وجود دارد. و پس‌ از اين‌ همه‌ تحقيقات‌ كه‌ درباره‌ي‌ پيداشدن‌ صوفي‌گري‌ و درويشي‌ و عرفان‌ انجام‌ شده‌، هنوز هيچ‌كس‌ نتوانسته‌ بگويد كه‌ منشأ اصلي‌ تصوف‌ اسلامي‌ و ايراني‌ چيست‌ و يا كجاست‌؟ اين‌ امر، به‌ چند دليل‌ به‌ وجود آمده‌ است‌ كه‌ در ادامه‌ به‌ آن‌ مي‌پردازيم‌.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در چهارشنبه 1386/11/24 و ساعت  | 
رجعت حضرت سیدالشهداء عليه السلام در قرآن و روايات
                                  هو

        رجعت حضرت سیدالشهداء عليه السلام در قرآن و روايات

رجعت را که عبارت است از " بازگشت گروهي از مؤمنان خالص" و " طاغيان و کفار بسيار شرور" بعد از ظهور حضرت مهدي(عج) و در آستانه رستاخيز"! بايد از جمله اموري دانست که اعتقاد بدان خاصه پيروان مکتب تشيع مي باشد.(1) و از جانب امامان بزرگوار شيعه عليهم السلام تأکيدات فراواني بر اعتقاد بدان وارد گرديده است، تا بدانجا که در حديثي از امام جعفر صادق(ع) عدم ايمان به آن، همسنگ و هم وزن انکار ايشان قرار داده شده و کساني را که بدين موضوع اعتقاد ندارند، خارج از دايره" امامت و ولايت" معرفي فرموده اند" از ما نيست کسي که ايمان به رجعت نداشته باشد..."(2)


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در چهارشنبه 1386/11/03 و ساعت  | 
هشتصدمین سالگرد وصال مولانا
                                            هو۱۲۱

                                                                   1

در مورد مولوی زیاد خوانده ام اما هیچگاه در مقابل مقامش جراتش نوشتن نداشتم ٬ هشتصدمین سالگرد وصالش علتی پیش آورد جسارت نموده کوتاه مطلب ناچیز در قبال این نمونه انسان کامل بنویسم٬ کسی که خلاصه تمام تلاش و تغلاهای مارا چه خوش سروده :

                                                              حاصل عمرم سه سخن بیش نیست

                                                               خـــام بدم٬ پختـــه شدم ٬ ســوختـم


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در دوشنبه 1386/09/26 و ساعت  | 
از حضرت امير المومنين علي (ع ) مروي است
                                  هو

از  حضرت امير المومنين علي (ع ) مروي است  :

 

انتخاب كردم  از كتاب تورات 12 آيه ، روزي  سه مرتبه  نظر مي كنم:

 

1- بترس  از  سلطنت من هميشه

  

2 – نترس  از فوت رزق  هرگز

 

3 – انس  مگير با احدي مگر با من

 

 4– به حق خودم ترا دوست  مي دارم  ، تو هم  مرا دوست  بدار

 

5- ايمن از  غضب من مباش

 

6 – تمام اشياء را خلق كردم به جهت  تو  و ترا  براي خودم ، از من مگريز

 

7  – ترا  خلق كردم از نطفه ي گنديده  و عاجز نبودم ، چگونه از روزي تو عاجزم!!؟؟

 

8- دشمني مي كني با من به جهت نفس  خبيثت، چرا  با نفست  دشمني

 

 نمي كني به جهت من !!؟؟

 

9 – تو واجبات  مرا  بجاي آر ، من روزي ترا ميرسانم، چنانچه

 

 تخلف كني در اداي  واجبات من ، من  تخلف نمي كنم  در روزي تو

 

10-همه كس  ترا  براي خودش مي خواهد ، من  ترا  براي خودت مي خواهم

 

11- روزي  فردا  را  از من مخواه ، هم چنانكه من عمل فردا  را از تو  نمي خواهم

 

12- چنانچه  راضي  شدي  به قسمت  من  ، آسوده و راحتي ، چنانچه

 

 راضي نشدي به قسمت  من  مثل چهار پای بياباني ، مي روي و نمي رسد

 

 مگر آن چه قسمت توست  و بالنتيجه مذموم نزد مني

                                                                                                                بحار الانوار علامه  مجلسي

 

                                                                                       توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در دوشنبه 1386/08/07 و ساعت  | 
اصالت وجود و ماهیت و وحدت وجود
                                        هو

                                               اصالت وجود و ماهیت و وحدت وجود     

سید ابن طاووس در کتاب لهوف از شیخ مفید در کتاب مولد النبی و مولد الاوصیاء نقل می کند که : (امام حسین علیه السلام در جواب جنیان که از حضرت خواسته بودند بوسیله آنها بر لشکر یزید غلبه کند فرمود:) ... خداوند متعال این زمین را گستراند و آن جا را برای من برگزید و نیز پناهگاه شیعیان و دوستداران ما قرار داد...

(سپس جنیان گفتند که اگر طاعت شما بر ما فرض نبود هر آینه با تو مخالفت می کردیم و آن ها را از بین می بردیم. امام فرمود:) و نحن والله اقدر علیهم منکم ولکن لیهلک من هلک عن بینه و یحیی من حی عن بینه یعنی سوگند به خدا که ما بر ایشان از شما تواناتریم، ولیکن آنانکه هلاک شوند از روی دلیل روشن و بینه هلاک شوند و آنانکه زنده (حیات حقیقی) بمانند از روی دلیل روشن و بینه باشد.

آغاز بحث در روز عرفه بدین سخن شروع کردم بخاطر دو دلیل اینکه:

1) امام با اینکه اعتقاد جازم به شهادت خود و یاران خود در صحرای کربلا داشت و قدرت بر دفع آنها و هلاکت دشمن، بر قضا و حکم الهی سر فرود آورد. پس بهتر است درک خود را از جبر و اختیار به بالاتر سوق دهیم و صاحبان دلیل الهی را جبری نخوانیم آنچنان که از بایزید بسطامی پرسیدند: آیا عارف هم عصیان می کند: گفت: « و کان امر الله قدرا مقدورا »

2) علم در مقام اثبات نزد خود و دلایل الهی و مویدات ملکی و جانی برای دیگران حجت نمی باشد. امام علیه السلام یکی از دلایل خود را برای این قیام « بینه » می داند و اتمام حجت و دلیل آشکار و ما هم این بحث را شروع می کنیم بخاطر درک حقیقت هستی که عقل و شهود و سخن بزرگان، علم به وجود را بزرگترین دلیل و بینه برای شناخت حق تعالی و کنه هستی می دانند.

اما بحث از سه نوع هستی پژوهی یعنی، اصالت وجود و ماهیت و وحدت وجود.

پس لازم است که ابتدا از تعریف وجود بگوییم و ماهیت که هر دو نزد شنونده بداهتا مشخص است. پس جز تنبیه دیگر کار بیهده است.

اما وجود، خودش از هر تعریفی که از آن بشود روشن تر و ظاهر تر است بلکه خود عین ظهور، عین هستی و عین حقیقت است.

اما ماهیت، در جواب چیستی مطرح است و هر موجودی ماهیتی دارد و منیتی و فقط در واجب الوجود است که ماهیت و انیت او عین وجود اوست. البته ماهیت به اعتبار ذاتش یعنی ماهیت از آن جهت که ماهیت است نه موجود است و نه معدوم و نه واحد و نه کثیر و نه کلی و نه جزئی. مانند مفهوم انسان که صرفا انسان است و هیچ چیز دیگر از وحدت و کثرت و جزئی و کلی و وجود و عدم را نمی پذیرد. پس با اتصاف به وجود است که شخصیت خاصی را می پذیرد.

ابتدا بحث در وجود می کنیم تا معنای اصالت وجود و وحدت وجود مشخص شود و سپس به ماهیت می پردازیم.

اصالت وجود:

واضح و بدیهی بین صاحبان حکمت است که وجود مشترک معنوی است. یعنی بین تمام ممکنات و بین ممکنات و واجب الوجود به یک معنا بکار می رود. چونکه وجود ممکنات (ماهیت) را به وجود جوهر و وجود عرض تقسیم می کنیم ولی در هر حال چاره ای نداریم که ابتدا وجودی برای این ماهیت در نظر بگیریم و سپس تقسیم کنیم. چون تقسیم بندیهای جوهر و عرض چاره ای برای ما باقی نمی گذارد که ابتدا علم به وجودشان نزد ما ثابت است چون اگر معدوم بودند که تقسیم بندی نمی شد. و این وجود زاید بر ماهیت است و عارض بر آن و نه عین ماهیت است و نه جزو ماهیت می باشد.

پس وجود واجب و جواهر و اعراض همه در حمل وجود بر آنها متساوی النسبه هستند و همان وجودی که بر واجب گفته می شود بر ممکن نیز گفته می آید و این معنای مشترک معنوی بودن وجود است. البته به تشکیک وجود نیز قایلند یعنی واجب الوجود اصل وجود و اصل منبع وجود است و هر موجودی به فراخور نزدیکی به واجب بهره بیشتری از معدن وجود دارد. مثلا عقل اول بیشتر بهره و جمادات کمترین بهره را از وجود واجبی برده اند ولی بواقع وجود یکی است و تفاوت در شدت و ضعف است.

وحدت وجود:

قایلان به وحدت وجود اعتقاد دارند که درست است که بین ممکنات وجود مشترک معنوی است ولی در بین واجب و ممکن مشترک لفظی است. یعنی وجودی که به واجب الوجود اطلاق می شود وجود حقیقی و اصلی و وجود ممکنات وجودی عاریتی است و فقط در لفظ یکی هستند. واجب الوجود بوسیله نفس رحمانی یا وجود مفیض نزدیک به تمام اشیاء است و از آن جهت که وجود حق است با تمام اشیاء به یک اندازه نزدیک است و آن نزدیکی از نفس اشیاء هم بدانها نزدیکتر است ولی بین خود اشیاء همان تشکیک وجودی برقرار است.

اصالت ماهیت:

آنچه در خارج است چیستی و تکثرات اشیاء است و اختلاف بالذات بین اشیاء و وجود یک امر عام مفهومی است. مثلا اصل انسان می باشد و وجود از انسان انتزاع می شود و به سبب حقیقت و ذات انسان است که وجود هم بدان تعلق می گیرد.

دلایلی در اصالت وجود و اعتباریت ماهیت:

1) وجود است که ماهیت را از حالت متساوی بودن بین وجود و ماهیت خارج می کند. پس اگر وجود نبود ماهیت تحقق نمی یافت.

2) ماهیت ذاتا متکثر هستند و اگر وجود نمی بود هیچ اتحادی ما بین آنها نبود.

3) ماهیت با آثار در خارج است و در ذهن بدون آثار. پس اگر وجود اصیل نبود هیچ فرقی بین آنها نمی کرد.

4) ماهیت نمی تواند شدت و ضعف و تقدم و تاخر و ... را بپذیرد. پس اگر وجود نبود ماهیت نسبت به اینها متساوی النسبه بود با اینکه در خارج به خلاف آن است.

پس بنابر اصالت وجود اعتباریت ماهیت وجود موجود بذاته است و ماهیت موجود بالعرض یعنی به عرض وجود موجود می شود.

 

خلاصه بحث اصالت وجود:

 

1) وجود سزاوارترین چیز است به تحقق در خارج. زیرا ما سوای آن به سببوجود متحقق می شوند.

2) ممکن نیست حقیقت و کنه وجود را تصور کرد.

3) شمول وجود بر اشیا مثل شمول کلی بر جزئیات خود نیست. بلکه بلکه شمول او بر کلیه اشیاء و سریان و ظهور او در هیاکل ماهیات. سریانی مجهول التصور و غیر قابل درک.

4) حقیقیت وجود امری حقیقتی است واحد و در عین حال دارای مراتب مختلفی است.

5) وجود در هر چیزی به اندازه مرتبه وجودی آن است و بهمان درجه او را از علم وقدرت برخوردار می کند.

6) بین وجود و ماهیت ملازمت عقلی است ولی ماهیت است که به تبع وجود در خارج موجود می گردد نه وجود.

7) وجود فی حد نفسه نه جوهر است و نه عرض. بلکه آنها به تبع وجود موجود می شوند و در واجب الوجود فقط وجود صرف است بدون تبعیت جوهر یا عرضی.

 

اینک برای روشن شدن بحث جملاتی از بزرگان را به عنوان شاهد می آوریم.

 

ملاصدرا در جلد 1 سفر 1 ص 26-64 می گوید:

 

مفهوم وجود مشترک است و محمول بر همه اشیاء متقرر به حمل تشکیکی نه تواطو. مشترک بودن وجود بین ماهیات تقریبا از اولیات است و عقل بداهتا بین چند امر موجود مناسبت و مشابهت را درک می کند و فرق می گذارد بین ماهیات موجود و غیر موجود.... حقیقت هر چیزی عبارت از خصوصیت وجود اوست و چون حقیقت اشیاء به نحو وجود و مرتبه ای از آن می باشد بنا براین خود وجود و صرف وجود اولی است چنانچه سفیدی هر چیزی به بیاض است و بیاض به خود سفیدی است... مساله وجود و مراتب آن هماند نور است. وی می گوید: همانطوری که پیروان حکمت اشراقی نور را حقیقت عینی ذو مراتب به تشکیک می دانند ما نیز وجود را حقیقتی عینی ذو مراتب می دانیم. و همانطور که نور دو اطلاق دارد و یکی معنی مصدری و مفهوم عام عارض بر افراد و یکی حقیقت عینی که صرف فعلیت و ظهور است وجود هم دو اطلاق دارد: یکی مفهوم وجود که کلی است و عام و صرف اتزاع ذهنی است و دیگری امری حققی عینی است که عدم و لا شیئیت از ذات او ابا دارد.

 

ابن سینا در اشارات و تنبیهات می گوید:

 

«لان زیدا لا یباین عمروا بالانسانیة ولا بما تقتضیه الانسانیة نفسهاوانما یباینه بشخصها المادی ثم بما تستلزمه المادة من الاحوال‏المذکورة کالاین والکیف وغیرهما ثانیا».

(بخاطر اینکه زید با عمرو در انسانیت مباین نیستند و نه در آنچه انسانیت بذاته اقتضای آن را دارد بلکه به شخصیت مادی او متفاوتند. پس به آنچه ماده مستلزم آن است از احوالات این و کیف و ... با هم مباینند.) از این کلام ابن سینا بوی اصالت ماهیت می آید ولی در آثار او اصالت ماهیت و وجود هنوز تفکیک نشده است. چونکه مبنای او بر پایه یکی از این دو نیست ولی در کل، مشایین را اصالت وجودی می خوانند.

 

دکتر غلامحسین دینانی در بحثی با محوریت فلسفه اشراق می گوید:

اگر کسانی قایل به «اصالت» وجود هستند مثل ابن­سینا و ملاصدرا و بعد از ملاصدرا بیش­تر متفکران تا به امروز، مثل علامه طباطبایی، اینها قایل به اصالت وجوداند. یک گروهی هم قایل به «اصالت ماهیت» هستند. خود میرداماد، قاضی سعید قمی، شیخ رجبعلی تبریزی و امروز ملاصالح مازندرانی کتابی پنج جلدی با عنوان حکمت بوعلی نوشته و خواسته ثابت کند ابوعلی­سینا قایل به اصالت ماهیت است. البته تلاش ناموفقی است اما حالا او خواسته این حرف را مطرح کند.

سهروردی نه قایل به اصالت وجود است و نه قایل به اصالت ماهیت است. پس قایل به چیست؟ قایل به «اصالت نور» است. من این را می­توانم بگویم. چون غالباً می­گویند: سهروردی قایل به اصالت ماهیت بوده است، چرا؟ برای اینکه وجود را اعتباری گفته است. با صراحت گفته است که وجود اعتباری است. پس چون وجود را اعتباری می­داند، پس قایل به «اصالت ماهیت» است.

سهروردی این مطلب را مطرح نمی­کند. وی از «اصالت نور» سخن می­گوید. اساس فلسفه­اش نور است.

 

بحث از وحدت وجود خود میدانی جدا می طلبد. همین بس که بنده را اعتقاد است که کمتر کسی از فلاسفه کنونی و متاخر حتی وحدت وجود یا توحید خواص را تعقل کرده اند.

 

                                                                                                 توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در سه شنبه 1386/06/13 و ساعت  | 
وجوب وجود رهنما
                                     هو

علت الزام وجود راهنما و پیر در سلوک


درتمام علوم و فنون، آدمی برای رسيدن به کمال نيازمند آموزگار و رهنماست و به تنهائی نمی تواند در رشته ای پيشرفت کند.بلکه لااقل برای شروع و درابتدا حتماً به راهنما احتياج دارد تا اينکه پس از پيشرفت در آن رشته به مقام استادی برسد. از همين رو هست که تعليم و تربيت جزو ارکان جامعه به شمار می رود و از جمله واجبات است. در دين و مذهب و معرفت خداوند نيز به طريق اولی حتما به يک معلم دينی و آموزگار الهی نياز است. تعيين معلم از طرف شاگردان نمی تواند باشد بلکه دانش آموزان بايد معلمی را که برای آنان تعيين شده بپذيرند وگرنه پيشرفت نمی کنند و اين امر تضادی با دموکراسی هم ندارد چنانچه در جوامعی که نمونه آزادی اجتماعی و دموکراسی به شمار می روند، هيچ کجا مشاهده نشده که شاگردان مدارس در تعيين معلم خود و يا محتوای کتب درسی خود حق مداخله داشته باشند. در مورد دين و مذهب نيز دليل حقانيت راهنمای دين تائيد او از جانب پيروان نمی تواند باشد و اين مورد اختلاف شيعيان مولا علی (ع) و اهل سنت است که به اعتقاد شيعيان که در واقعه غدير خم بر طبق فرموده پيغمبر اسلام :" من کنت مولاه فهذا علی مولاه " به اين معنی که هرکس من مولا و آقای او هستم پس علی هم مولا و آقای اوست و به اين ترتيب حضرت علی را به جانشينی و خلافت خود برگزيد و البته اين گزينش از جانب الهی به او القا شده بودکه آيه سوم سوره مائده نظر بر همين است و به اتفاق مفسرين شيعه و سنی شان نزول آيه( سوره مائده آيه 3) « اَليَومَ اَکمَلتُ لَکُم دِينَکُم وَاَتمَمتُ عَلَيکُم نِعمَتی ..." ( به اين معنی که امروز دين شما را به حد کمال رساندم و بر شما نعمت را تمام کردم) تعيين حضرت علی به جانشينی حضرت محمد (ص) می باشد. متاسفانه اولين کسانی که با حضرت علی بيعت کردند به غصب مقام او همت گذاشتند گرچه مقام ولايت غصب نشدنی است که در مواقع اضطرار همان افراد به حضرتش متوسل می شدند، همانند واقعه ساريه هنگام خلافت عمر (رضی اله عنه). اگر چه حکومت ظا هری غصب شد.
در قرآن مجيد لزوم وجود راهنماو هادی مومنين مورد تاکييد قرارگرفته است و تمامی مردمان مورد لطف خداوند قرارگرفته اند بدين منظور که برای آن ها راهنمائی تعيين شده که با مراجعه و توسل به او راه راست هدايت شوند « ِلکُلِّ قَومٍ هاد »(سوره رعد، آیه 7) به اين معنی که " هر قومی را از طرف خدا راهمنائی است". ولی به دليل يکتائی خداوند متعال نماينده اصلی درهر دوره و هر برهه از زمان يکی و فقط يکی است و تا ابد هم خواهد بود.
پس به هر دوری ولئی قائم است
آزمايش تا قيامت دائم است ( مثنوی)
و او همان راهنمای اصل است و او همان جانشين خداوند در روی زمين است که در سوره بقره در آيه 30 می فرمايد :
« اِنیِّ جاعِلٌ فِی الاَرضِ خَليفَه » به اين معنی که « من در زمين خليفه خواهم گذاشت».
پير را بگزين که بی پير اين سفر
هست پر آفات و خوف وخطر
مگسل از پيغمبر ايام خويش
تکيه کن بر فن و بر کام خويش
هر که او بی مرشدی در راه شد
او ز غولان گمره و در چاه شد ( مثنوی)
پيروی از امر خداوند بر مومنين واجب است و پيروی از امر خداوند يعنی پيروی از پيغمبر و ولی امر. که منظور از ولی امر همان نماينده الهی درهر زمان است. « يا اَيُهَا الَذِينَ آمَنُو اَطِيعُو اللَّهَ وَ اَطِيعُو الرَّسُولَ وَاُولیِ الَامرِ مِنکُم » ( سوره نسا، آيه 59) حرف « و » در آيه بالا يک حرف ربط نيست زيرا در اين صورت امر رسول و اولی امر در کنار امر خدا قرارمی گيرد واين شرک است، بلکه اين« و يا واوِ » مشمول و تعريف است بدين منظور که اطاعت از خداوند همان امر صادره از پيغمبر و ولی امر است. بدين ترتيب آنکس که دنباله فرمان خداوند باشد بايد به ولی امر متوسل شود و دست به دامان او بشود زيرا هرچه او بگويد همان امر خداوند است که مولوی ( عليه الرحمه) در مثنوی می گويد :
دست را مسپار جز در دست پير
حق شدست آن دست او را دست گير
پير عقلت کودکی خو کرده است
از جوار نفس کاندر پرده است
عقل کامل را قرين کن با خرد
تا که باز آيد خرد زان کوی بد
چون که دست او به دست خود نهی
پس ز دست آکلان بيرون جهی
دست تو از اهل آن بيعت شود
که يدالله فوق ايديهم بود
چون بدادی دست خود در دست پير
پير حکمت که عليم است وخبير
کو نبی وقت خويشست ای مريد
که از او نور نبی آيد پديد
در حديبيه شدی حاضر بدين
وان صحابه بيعتی را هم قرين
در آفرينش آدمی موقعی که فرشتگان به خداوند اعتراض کردند که آيا کسی را می آفرينی که در زمين فساد و خونريزی کند، خداوند با برهان عقلی به آنان نشان نداد که اشتباه می کنند بلکه گفت من چيزی می دانم که شما نمی دانيد بدين معنا که فرشتگان فقط عقل را چراغ راه خود قرارداده بودند ولی فرمايش الهی معنايش اين است که دقيقاً عقل قادر به توضيح همه پديده ها نيست. يعنی آن ها حتی در داوری خود به جا بودند ولی به آن چه توجه نداشتند اين بود که برای معرفت جهان هستی و خداوند عقل لازم هست ولی کافی نيست. مواردی هستند که از حيطه عقل فراتر هستند و نمونه آن خلقت آدم.
راه فانی گشته، راهی ديگرست
زانکه هشياری گناه ديگرست ( مثنوی)
زيرا اگر چنين بود نعوذً بالله فرشتگان درست می گفتند و خداوندغلط، و شرح اين شبهات بين خداوندو فرشتگان از آيه 20 تا 33 سوره بقره هست.
به اعتبار ديگر علت غائی پديده اصلی عالم مقوله ايست فرای عقل و خرد که عوالم مابعدالطبيعه (متافيزيک) در ارتباط است که محتاج به داشتن علم لدنی است که در اختيار پير خرد و همان اولی امر منکم قراردارد. ولی آن مقوله که از آن عشق حقيقی تعبير می شود در تضاد با عقل نيست بلکه در طول آن است و شامل عقل است. « چون که صد آمد نود هم پيش ماست ».مسئله عقل مثل يک ماشين حساب بسيار ظريف است که محاسبات تا فوق ليسانس رياضيات را مثلاً بتوان با آن انجام داد ولی برای محاسبات باز هم ظريف تر بايد به ماشين حساب ظريف تری متوسل شد.
( با توجه به آيات 25 تا 33 سوره بقره) شايد منظور از اينکه حضرت آدم از طرف خداوند « اسم هائی » را يادگرفته بود که فرشتگان آن ها را نمی دانستند، همين مطلب باشد که او پديده ها را بامقوله فرای عقل می شناسد که فرشتگان که از طرف خداوند مظهر عقل و خرد هستند قادر به درک و شناخت آن ها نيستند.
علت غائی خلقت آدمی نائل شدن به معرفت خداوند قلمداد شده است. و اين همان امانت الهی است که همه آفريدگان خداوند، به جز آدمی، از انجام آن سر باززدند زيرا به دشواری بسيار آن پی برده بودند. که در آيه 72 سوره احزاب می فرمايد « اِنّا عَرَضنَا الاَماٌٍنَت عَلَی الَسَماواتِ وَ الاَرضِ وَ الِجبالِ فَابَينَ اَن يَحمِلنَها وَ اَشفَقنَ مِنها وَ حَمَلَهَا الانسانُ اِنَهُ کانَ ظَلُومًا جَهُولا » به اين معنی که « ما بر آسمان ها و زمين و کوه های عالم عرضه امانت کرديم همه از تحمل آن امتناع ورزيده و انديشه کردند تا انسان ناتوان پذيرفت و انسان هم بسيار ستم کار و نادان بود( درمقام آزمايش) » .
آسمان بار امانت نتوانست کشيد
قرعه فال به نام من ديوانه زدند
معرفت و عشق الهی لازم و ملزوم يکديگرند و به يکديگر توامان هستند. همچون طفل نوزادی که تنها پدرو مادر خود را که می شناسد دوست دارد و جز دامن آن ها راه ديگری نمی شناسد، عشق و معرفت الهی نيز با يکديگر عجين هستند و اين راه عشق الهی راهی است بسيار صعب و بی پايان که از ابتدا به قول مولوی (علیه الرحمه) قرين مشکلست:
عشق از اول سرکش و خونی بود
تا گريزد هرکه بيرونی بود
حديث است از حضرت علی که مَعرِفَتی بِالنُورانِيه مَعرِفَتُ الله یعنی معرفت حضرت علی، به وجهه دينی و ولايتی همان معرفت خداوند است و يعنی آن که دلش به نور ولی وقتش نورانی شد و به معرفت معنوی دست يافت همانا به معرفت الهی رسيده است.زيرا معرفت خداوند مستقيماً و بی پرده امکان پذير نيست. چنان که خداوند عالم امکان رويت خود را نفی نموده و در آيه 143 سوره اعراف وقتی موسی می گويد می خواهم تو را ببينم، خداوند خطاب به موسی می فرمايد لَن تَرانی يعنی تو هرگز مرا نخواهی ديد و تنها تجليات او دلالت بر وجود او دارند، البته:
برگ درختان سبز درنظر هوشيار
هر ورقش دفتری است معرفت کردگار
و همه چيز دلالت بر وجود واجب الوجود خداوند باری تعالی دارد که :
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
ولی آنچه و آنکس که بيش از همه خداوند در او متجلی هست همانا صورت ملکوتی ولی وقت است.
از تو به حق رسيده ام ای حق حق گذار من
شکر تورا ستاده ام شمس من وخدای من ( شمس تبريزی)
و اتمام حجت خداوند بر همه بندگانش همان وجود ولی وقت است که تنها عشق بدو راه نجات است.
به رغم مدعيان که معنی عشق کنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست
و هموست که در موردش فرموده است :« قَلبُ العارِف بَيتُ الله »( قلب عارف خانه خداست) وخوب عارف حقيقی که همان انسان کامل است يکی بيش نيست و حتی در اين دنيای ماده هم کامل يکی است و فی الواقع جايگاه خدا در قلب ولی است.
در قرآن مجيد ايمان معنای مشخصی دارد که بر خلاف آن، آنچه عوام ايمان می دانند برعکس به ظن تعبير شده است. مراد از ايمان در قرآن مجيد در اختيار قرار دادن جان ومال خود به خداوند است و چون تماس با خداوند به طورمستقيم امکان پذير نيست، اين امر فروش جان ومال خود به خداوند که از آن به بيعت تعبير شده است، توسط نماينده او در زمين انجام می گيرد و کما اينکه در آيه 10 سوره فتح می فرمايد « إِنَّ الَّذِينَ يُبايعُونَکَ إِنَّمَا يبايئعُونَ اللهَ يَدُاللهِ فَوقِ أَيدِيهِم فَمَن نَّکَثَ فَإِنَّمَايَنکُثُ عَلَی نَفسِهِ وَ مَن اَوفَی بِمَا عَاهَدَ عَليَهُ اللهَ فَسَيُوتيهِ أَجراً عَظِيما » به اين معنی که « ای رسول مومنانی که با توبيعت کردند به حقيقت با خدا بيعت کردند و دست خدا بالای دست آن هاست پس از آن هرکه نقص بيعت کند بر زيان و هلاک خويش به حقيقت اقدام کرده است و هرکه به عهدی که با خدا بسته است وفا کند به زودی خدا به او پاداش بزرگ عطا خواهد کرد. »و آنچه عوام ايمان نامند همان است که قرآن ظن می نامد زيرا ايمان اين نيست که کسی بگويد که من به وجود خداوند اعتراف می کنم و باور دارم، بلکه اين باور را بايد با دراختيار گذاشتن جان ومال خود در اختيار نماينده برحق خداوند اثبات نمايد و اين ممکن نيست مگر آن که مومن دلباخته و عاشق آن نماينده الهی گردد. همچون ياران حسين که عاشقانه به درجه رفيع شهادت رسيدند برای غشق به مولا و آقايشان. ظن درست برعکس ايمان نه تنها موجب هدايت که موجب گمراهی است و چون بر مبنای حدسيات و قضاوت های سطحی است. کما اينکه در آيه 36 سوره يونس می فرمايد « وَ مَا يَتَّبِعُ أَکثَرُهُم إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا يُغنِی مِنَ الحَقِّ شَيأً ِانَّ اللهَ عَلِيمٌ بِما يَفعَلُون »به اين معنی که اکثر اين مردم الا از گمان باطل خود از چيزی پيروی نمی کنند در صورتی که خيال موهوم کسی را بی نياز از حق نمی گرداند و به علم يقين نمی رساند و خدا به هر چه می کنند آگاه است. و اين علم يقين همان علمی است که شيخ بهائی می فرمايد :
علم رسمی سر به سر قيل است وقال
نه ازو کيفيتی حاصل نه حال
طبع را افسردگی بخشد مدام
مولوی باور ندارد اين کلام
وه چه خوش می گفت در راه حجاز
آن عرب شعری به آهنگ حجاز
« کل من لم يِشق وجهه الحسن
غربال جله اليه و رسن »
يعنی آنکس را که نبود عشق يار
بهر او پالان وافساری بيار
گر کسی گويد که از عمرت همين
هفت روزی مانده وان گردد يقين
تو در اين يک هفته مشغول کدام
علم خواهی گشت ای مرد تمام
فلسفه يا نحو يا طب يا نجوم
هندسه يا رمل يا اعداد شوم
علم نبود غير علم عاشقی
مابقی تلبيس ابليس شقی
علم فقه و علم تفسير و حديث
هست از تلبيس ابليس خبيث
تنها راه رستگاری اخلاص است که در نتيجه عشق پيدا می شود و نه آن که فرد به اختيار خود مخلص باشد بلکه آن که او را مخلص کرده باشند.
رشته ای برگردنم افکنده دوست
می کشد هرجا که خاطرخواه اوست
زيرا پس از گمراهی اول يعنی گمراهی حضرت آدم و حوا و هبوط آنان از بهشت عدن به زمين نوع بشر با خسران زائيده می شودمگر آن که شب و روز درنجات خود بکوشدکما اينکه در سوره عصر می فرمايد « وَالعَصر إِنَّ الإِنسانَ لَفی خُسر إِلَّاالَّذِينَ ءَامَنُو وَ عَمِلُو الصَّالِحاتِ وَ تَوَاصَو ِبالحَقِّ وتَوَاصَو بِالصَّبر » به اين معنی که « قسم به عصر(که عده ای تفسير به ولی عصر که همان ولی امر است می کنند)انسان همه در خسارت و زيان است مگر آنکه ايمان آورده، نيکوکار شدند و به درستی وراستی وپايداری در دين يکديگر را سفارش کردند ». زيرا هنگامی که شيطان به خداوند عرض کرد « من از چپ و راست و از پيش و پس جلوی بندگانت ظاهر می شوم تا آنان را از تو غافل کنم » و فقط از گمراه کردن مخلصين در عجز ماند کمااينکه در سوره حجر آيه 39-40 می فرمايد: « قالَ رَبِّ بِمااَغوَيتَنی لَازَنِيَنَّ لَهُم فِی الاَرضِ وَ لَاُغوِيَنَّهُم اَجمَعينَ اِلاّ عِبادَکَ مِنهُمُ المُخلَصين » به اين معنی که (آنگاه که شيطان مهلت يافت به معارضه با خا برخاست) گفت: « خدايا چنان که مرا گمراه کردی من نيز در زمين در نظر فرزندان آدم جلوه می دهم که از ياد تو غافل شوند و همه آن ها را گمراه خواهم کرد به جز بندگان پاک و خالصت را » .
خداوند بشر را مسئول آفريده و در روز رستاخيز او را مانند همگان مورد بازخواست وقضاوت نهائی قرارخواهد داد که اين اصل معاد از اصول دين مبين اسلام است. از آنجائی که خداوند عادل است، احدی از بندگان خدا را بدون اتمام حجت مجازات نخواهد کرد. چنين است که برای همه اقوام بشر در تمامی اعصار نماينده و راهنمايی از طرف خداوند معين شده که دست به دامان او شوند، کمااينکه در آيه 59 سوره القصص می فرمايد: « وَ ما کانَ رَبُّکَ مُهلِکَ القُری حَتّی يَبعَثَ فِی اُمِها رَسُولاً يَتلُو عَلَيهِم اياتِناوَ ماکُنّا مُهلِکَی القُری اِلّا وَ اَهلُهَا ظالِمُون » بدين معنی که « و پروردگار تو اهل هيچ شهرودياری را تا درمرکز آن رسولی نفرستد که آيات ما را بر آن ها تلاوت کند هرگزهلاک نکند و ما هيچ دياری را هلاک نکنيم مگر آن که اهلش ظالم و بيدادگر باشد ». و از ظلمات گمراهی راهی يابند و در عين حال نتوانند علت درگمراهی ماندن خود را عدم امکان دسترسی به نماينده الهی توجيح نمايند. به همين دليل است که در قرآن مجيد در آيت الکرسی خداوند عالم می فرمايد لا اِکراهَ فِی الّدين قَد تَبَينَّ الرُشدُ مِنَ الغَی ... يعنی در دين اکراه واجباری نيست و راه رشد و هدايت از ظلمات و گمراهی تفکيک شده و همين آيه دليل اتمام حجت خداوند بر بندگانش هست. مطلب را با شعری از مولانا مزين می کنم :
هرکه او بی مرشدی در راه شد
او زغولان گمره و در چاه شد

                                                                                        توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در سه شنبه 1386/03/01 و ساعت  | 
نسبت‌ عرفان‌ و زبان‌ (روايت‌ استيس‌)
                                   هو

نسبت‌ عرفان‌ و زبان‌ (روايت‌ استيس‌)

طرح‌ مسئله‌
يكي‌ از موضوعات‌ مشهوري‌ كه‌ عرفا عنوان‌ مي‌كنند اين‌ است‌ كه‌ زبان‌ را براي‌ بيان‌ و در ميان‌ نهادن‌ تجربه‌ها و ژرف‌نگريهاي‌شان‌ با ديگران‌، نارسا، يا حتي‌ به‌ كلي‌ بي‌فايده‌ مي‌يابند. و مي‌گويند آنچه‌ به‌ تجربه‌ مي‌يابند ناگفتني‌ يا بيان‌ناپذير است‌. از زبان‌ استفاده‌ مي‌كنند ولي‌ مي‌گويند كلماتي‌ كه‌ به‌ كار برده‌اند، از عهده‌ي‌ آنچه‌ مي‌خواهند بگويند برنمي‌آيند، و بدينسان‌ همه‌ي‌ كلمات‌ ذاتاً ناتوان‌ از ابلاغ‌ پيام‌ ايشان‌اند. به‌ گفته‌ي‌ «ماندوكيه‌ اوپانيشاد»، آگاهي‌ وحداني‌ «وراي‌ حد تقرير» است‌. به‌ گفته‌ي‌ فلوطين‌ «مشاهده‌ راه‌ را بر گفتار مي‌بندد.» اكهارت‌ در بندي‌ كه‌ بعدها به‌ تفصيل‌ نقل‌ خواهم‌ كرد مي‌گويد «پيامبران‌ در روشنايي‌ گام‌ برمي‌دارند... و گاه‌ بي‌تاب‌ مي‌شوند كه‌ بهره‌اي‌ از آنچه‌ مي‌دانند با ما بگويند و به‌ ما معرفت‌ خداوند را بياموزند. و از افشاي‌ اين‌ راز، مهر خاموشي‌ بر دهانشان‌ مي‌افتد و زبان‌ در كام‌ مي‌مانند... رازي‌ كه‌ بدان‌ پي‌ برده‌اند، نگفتني‌ است‌.» اروپاييان‌ و آمريكاييان‌ معاصر كه‌ تجربه‌هاي‌ عرفاني‌ داشته‌اند، اين‌ مشكل‌ را درست‌ به‌ همان‌ شدتي‌ كه‌ عرفاي‌ قديم‌ احساس‌ مي‌كردند، حس‌ مي‌كنند. ر.م‌.باك‌ مي‌گويد كه‌ تجربه‌اش‌ «محال‌ است‌ به‌ وصف‌ درآيد.» تنيسون‌ مي‌گويد اين‌ حال‌ «به‌ كلي‌ برتر از كلام‌» است‌. ج‌.ا.سيموندز مي‌گويد «اين‌ حال‌ را براي‌ خودش‌ هم‌ نمي‌توانست‌ وصف‌ كند.» و «نمي‌توانست‌ الفاظي‌ بيابد كه‌ تعبير مفهومي‌ از آنها به‌ دست‌ دهد». آرتور كوستلر از تجربه‌اش‌ مي‌گفت‌ كه‌ «معني‌ داشت‌ ولي‌ نه‌ در قالب‌ الفاظ‌» و راجع‌ به‌ جد و جهدي‌ كه‌ براي‌ توصيف‌ آن‌ كرده‌ بود مي‌گفت‌ «براي‌ ابلاغ‌ آنچه‌ ابلاغ‌ناپذير و ذاتاً در ميان‌ نگذاشتني‌ است‌ بايد دست‌ به‌ دامن‌ الفاظ‌ شد، و اين‌ يعني‌ گرفتار دور باطل‌ شدن‌». شايد صدها نمونه‌ي‌ ديگر از اين‌ دست‌ بتوان‌ از را عرفاي‌ سراسر جهان‌ نقل‌ كرد. جيمز و ديگران‌، با اتكا به‌ اين‌ مطالب‌، «بيان‌ناپذيري‌» (1) را يكي‌ از ويژگيهاي‌ مشترك‌ عرفان‌ در هر مكتب‌ و فرهنگي‌ شمرده‌اند. ولي‌ اين‌ صفت‌ يعني‌ «بيان‌ناپذيري‌» فقط‌ نام‌ مسئله‌ است‌ و چيزي‌ نيست‌ كه‌ ما هم‌ اكنون‌ معنايش‌ را بدانيم‌. مسئله‌ي‌ مورد بحث‌ را مي‌توانيم‌ به‌ چند سؤال‌ پيوستهت‌ به‌ هم‌ تبديل‌ كنيم‌. كاربرد زبان‌ چه‌ مشكلي‌ دارد كه‌ عرفا احساسش‌ مي‌كنند؟ چرا عارف‌ نمي‌تواند منظور خود را به‌ زبان‌ بياورد؟ و اگر نمي‌تواند تجربه‌اش‌ را توصيف‌ كند، پس‌ چگونه‌ با بلاغت‌ و طلاقت‌ هرچه‌ تمام‌تر درباره‌ آن‌ داد سخن‌ مي‌دهد؟ اگر كلامش‌ بيانگر احوال‌ و ژرف‌نگريهاي‌ او نيست‌، پس‌ واقعاً چه‌ چيزي‌ را بيان‌ مي‌كند؟ كاركرد كلام‌ او چگونه‌ است‌؟

ادعاي‌ انكشافات‌ علمي‌
عرفا قاعدتاً يا دم‌ از تجربه‌ي‌ انفسي‌ «يگانه‌» يا تجربه‌ي‌ آفاقي‌ يگانگي‌ اعيان‌ خارجي‌، يا هر دو مي‌زنند. و عموماً ادعاي‌شان‌ را منحصر به‌ اين‌ دو نوع‌ تجربه‌ مي‌كنند. ولي‌ گاه‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ عارفي‌ ادعا مي‌كند كه‌ كشفيات‌ عرفاني‌اي‌ از حقايق‌ علمي‌ و معارف‌ عمومي‌ داشته‌ است‌، كه‌ كاملاً خارج‌ از حوزه‌ي‌ عرفان‌ است‌. و معمولاً در اين‌ موارد اين‌ عرفا اذعان‌ مي‌كنند كه‌ از در ميان‌ نهادن‌ حقايقي‌ كه‌ با معرفت‌ عرفاني‌ بدان‌ دست‌ يافته‌اند، به‌ كلي‌ ناتوانند. و دلايل‌ گونه‌گوني‌ در توجيه‌ اين‌ ناتواني‌ ابراز مي‌دارند. و گاه‌ اصلاً دليلي‌ ارائه‌ نمي‌كنند. طرح‌ و حلاجي‌ اين‌ نمونه‌ها در اينجا خالي‌ از لطف‌ نيست‌. ولي‌ به‌ دلايل‌ بسيار، مايه‌ي‌ تأسف‌ است‌ كه‌ چنين‌ مسائلي‌ را پيش‌ كشيده‌اند، و ما در دنبال‌ كردن‌ بررسي‌اي‌ كه‌ از عرفان‌ داريم‌، اينها را به‌ حساب‌ نمي‌آوريم‌.
قديس‌ فرانثيسكو خاوير (2) چنين‌ نوشته‌ است‌:

چنين‌ به‌ نظرم‌ آمد كه‌ پرده‌ از برابر ديدگان‌ درونم‌ برافتاد، و حقيقت‌ علوم‌ بشري‌، حتي‌ علومي‌ كه‌ هرگز نخوانده‌ بودم‌ در شهودي‌ پر از فيض‌ بر من‌ آشكار شد. اين‌ شهود بيست‌ و چهار ساعت‌ دوام‌ يافت‌؛ سپس‌ گويي‌ آن‌ پرده‌ دوباره‌ حايل‌ شد، و من‌ خود را چون‌ پيش‌ نادان‌ يافتم‌. (3)

معلوم‌ است‌ كه‌ قديس‌ فرانثيسكو پس‌ از آنكه‌ «پرده‌ دوبار حايل‌ شد» خود را از توصيف‌ يا تبيين‌ علومي‌ كه‌ آموخته‌ و از ياد برده‌ بود، ناتوان‌ ديد. اين‌ گفته‌، از آن‌ گفته‌هاي‌ «من‌ عندي‌» و پا در هواست‌. در اين‌ كشف‌ چه‌ علومي‌ مكشوف‌ شده‌؟ كداميك‌ از قضايا و نفي‌ و اثباتهاي‌ علمي‌ را صادق‌ يافته‌ است‌؟ آيا منظورش‌ اين‌ است‌ كه‌ حقايق‌ همه‌ي‌ علوم‌ را به‌ تفصيل‌ شناخته‌ است‌؟ اگر كسي‌ با كشف‌ و شهود، رحمت‌ خداوند را دريابد يك‌ مسئله‌ است‌ و ادعاي‌ انكشاف‌ حقايق‌ اخترشناسي‌، زيست‌شناسي‌ يا شيمي‌، بر اثر تجربه‌ي‌ عرفاني‌ و سپس‌ فراموش‌ كردن‌ آن‌، مسئله‌اي‌ به‌ كلي‌ جداست‌. براي‌ اينكه‌ مسلم‌ شود كه‌ منظور قديس‌ خاوير همينهاست‌، گفتار او را با گفتار مشابه‌ ديگري‌ مقايسه‌ مي‌كنيم‌. از هرمان‌ يوزف‌ (4) نقل‌ مي‌كنند كه‌:
خدا... افلاك‌ و ستارگان‌ را به‌ او نشان‌ داد و او را به‌ شناخت‌ كم‌ و كيف‌ آنها نايل‌ كرد... وقتي‌ كه‌ به‌ خود آمد نمي‌توانست‌ ماوقع‌ را براي‌ ما شرح‌ دهد. فقط‌ گفت‌ علم‌ او به‌ كائنات‌ چندان‌ كامل‌ و مستي‌بخش‌ است‌ كه‌ هيچ‌ زباني‌ نمي‌تواند وصف‌ كرد. (5)

معناي‌ اين‌ گفتار در هر حال‌ واضح‌ است‌. هرمان‌ يوزف‌ ادعا كرده‌ است‌ كه‌ علم‌ هيئتي‌ مي‌داند كه‌ در بيان‌ نمي‌گنجد. تذكار اين‌ نكته‌ لازم‌ است‌ كه‌ علوم‌ فيزيكي‌ سراپا از قضاياي‌ گوناگون‌ تشكيل‌ يافته‌ است‌ و هر يك‌ از اين‌ قضايا، تركيب‌ منطقي‌ دارد و به‌ همين‌ جهت‌ در قالب‌ الفاظ‌ مي‌گنجد. قضيه‌ي‌ منطقي‌ نمي‌تواند بيان‌ناپذير باشد؛ و بالقوه‌ يا بالفعل‌، تركيبي‌ لفظي‌ است‌. ادعاي‌ صادقانه‌ي‌ بيان‌ناپذيري‌ عرفاني‌، به‌ كلي‌ چيز ديگري‌ است‌. آنچه‌ را عارف‌ بيان‌ناپذير مي‌داند، تجربه‌اي‌ ملموس‌ و متحقق‌ است‌ كه‌ هيچ‌ قضيه‌اي‌ نمي‌تواند توصيفش‌ كند. اين‌ داعيه‌ها را كه‌ حقايق‌ علمي‌ در خلسه‌هاي‌ عرفاني‌، منكشف‌ و سپس‌ فراموش‌ شده‌ است‌، بايد ناشي‌ از وهم‌ و مردود دانست‌. البته‌ لازم‌ نيست‌ در صداقت‌ و شرافت‌ چنين‌ كسان‌ شك‌ كنيم‌. و شايد ادعاهاي‌ نامقبولشان‌ را به‌ نحوي‌ بتوان‌ حمل‌ و توجيه‌ كرد كه‌ صداقتشان‌ را مخدوش‌ نكند. ج‌.پ‌.پرات‌ از قول‌ پرفسور لوبا چنين‌ نقل‌ مي‌كند كه‌ «گاهي‌ هست‌ كه‌ از خواب‌ (= رؤيا) بيدار مي‌شويم‌ و حس‌ مي‌كنيم‌ كه‌ مسئله‌ي‌ دشواري‌ را حل‌ كرده‌ايم‌ ولي‌ راه‌حلش‌ را نمي‌توانيم‌ به‌ ياد آوريم‌.» نگارنده‌ به‌ ياد دارد كه‌ در يكي‌ از فرصتهاي‌ خوش‌ گذشته‌ كه‌ در مصاحبت‌ يكي‌ از دوستان‌ بود و شام‌ و شراب‌ گوارايي‌ صرف‌ كرده‌ بود، گويي‌ در پرتو بارقه‌ي‌ كشف‌، حقيقت‌ «آنچه‌ را كه‌ واقعاً مراد افلاطون‌ بوده‌» دريافته‌ بود و با آن‌ دوست‌ در ميان‌ گذاشته‌ بود، ولي‌ فرداي‌ آن‌ شب‌ حتي‌ كوچك‌ترين‌ خاطره‌اي‌ از آن‌ كشف‌ و انكشاف‌ را نمي‌توانست‌ به‌ ياد آورد. پروفسور پرات‌ هم‌ از حالات‌ رواني‌اي‌ حكايت‌ مي‌كند كه‌ احساس‌ اعتقاد شديد به‌ يك‌ امر، با حداقل‌ تفكر دست‌ مي‌دهد. و ويليام‌ جيمز مي‌گويد امكان‌ دارد كسي‌ عميقاً در خود «احساس‌ اعتقاد» كند بي‌آنكه‌ هيچ‌ گونه‌ تصوري‌ از موضوع‌ اعتقاد خود داشته‌ باشد. محتمل‌ است‌ كه‌ ادعاي‌ انكشافات‌ عرفاني‌ مربوط‌ به‌ نجوم‌ يا ساير حقايق‌ علمي‌ كه‌ عرفا در توجيهش‌ درمانده‌اند، هر چند وهم‌آميز است‌ ولي‌ توجيه‌ روان‌شناختي‌ داشته‌ باشد. اين‌ نكته‌ را هم‌ بايد افزود كه‌ خوشبختانه‌ اين‌ گونه‌ داعيه‌ها واقعاً اندك‌ شمار است‌ و اكثريت‌ عرفا چنين‌ ادعايي‌ ندارند.

نظريه‌هاي‌ عرف‌پسند
بررسي‌ مدارك‌ معتبري‌ كه‌ در لابه‌لاي‌ متون‌ عرفاني‌ جهان‌ نهفته‌ است‌ براي‌ خوانندگان‌ حساس‌ و همدل‌ كوچك‌ترين‌ شكي‌ باقي‌ نمي‌گذارد كه‌ بيان‌ناپذيري‌ ادعايي‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌، با هيچ‌ يك‌ از اصول‌ روان‌شناسي‌ كه‌ بر آگاهي‌ عرفي‌ و روزمره‌ي‌ ما قابل‌ اطلاق‌ است‌، توجيه‌ نمي‌شود. عرفا معتقدند كه‌ فرق‌ اين‌ نوع‌ خاص‌ از آگاهي‌ با آگاهي‌ عرفي‌ و عادي‌، صرفاً نسبي‌ و بسته‌ به‌ شدت‌ و ضعف‌ نيست‌، بلكه‌ مطلق‌ و در تفاوت‌ نوع‌ آنهاست‌. و چون‌ فقط‌ عرفا دارنده‌ي‌ هر دو نوع‌ آگاهي‌اند، فقط‌ آنان‌ در وضعي‌ هستند كه‌ مي‌توانند اين‌ دو نوع‌ را بشناسد. البته‌ محال‌ نيست‌ كه‌ از احوال‌ خويش‌ در گمان‌ افتاده‌ باشند يعني‌ راجع‌ به‌ تجربه‌شان‌ گرفتار شبهه‌ شده‌ باشند؛ ولي‌ كساني‌ كه‌ در اصالت‌ اين‌ تجربه‌ها شك‌ دارند چون‌ نمي‌توانند وجود چيزي‌ را كه‌ خودشان‌ نتوانند ببينند يا دريابند، باور داشته‌ باشند، بيشتر در معرض‌ احتمال‌ اين‌ اشتباه‌اند. و اگر حق‌ با عرفا باشد، آن‌ نوع‌ آگاهي‌ كه‌ خاص‌ آنهاست‌ چيزي‌ است‌ كه‌ در قالب‌ مقولات‌ آگاهي‌ عرفي‌ عادي‌ نمي‌گنجد زيرا اين‌ دو نوع‌، وجه‌ اشتراكي‌ - جز همين‌ كه‌ هر دو آگاهي‌ هستند- ندارند. بنابراين‌، شايد مشكل‌ زبان‌، ناشي‌ از تفاوت‌ اين‌ دو نوع‌ آگاهي‌ باشد. و احتمالاً ربطي‌ به‌ عللي‌ كه‌ گهگاه‌ باعث‌ صعوبت‌ بيان‌ بعضي‌ از تجربه‌ها يا احساسات‌ روزمره‌ي‌ ما مي‌شود، ندارد. و لذا با روان‌شناسي‌ عادي‌ نمي‌توان‌ توجيهش‌ كرد.

ولي‌ در اينجا هم‌، آدم‌ عادي‌ متعارف‌ كه‌ فاقد نيروي‌ تخيل‌ است‌ و نمي‌تواند به‌ چيزي‌ كه‌ از دايره‌ي‌ تجربيات‌ خودش‌ بيرون‌ باشد باور داشته‌ باشد، به‌ جان‌ خواهد كوشيد كه‌ بينش‌ عرفاني‌ را تا سطح‌ ديد خويش‌ پايين‌ بياورد. و به‌ همان‌ شيوه‌ كه‌ مي‌كوشد با هر تعبيه‌ و ترفند منطقي‌، شطحيات‌ عرفاني‌ را تا حد پريشان‌گويي‌ تنزل‌ دهد، تلاش‌ خواهد كرد مشكلي‌ را كه‌ عرفا با زبان‌ دارند، تا حد دشواريهاي‌ عادي‌ و مبتذلي‌ كه‌ همه‌ مي‌دانند و مي‌توانند به‌ تجربه‌ دريابند، تقليل‌ دهد. حاصل‌ اين‌ تلاشها، ارائه‌ي‌ تعدادي‌ نظريه‌ي‌ عرف‌پسند (6) است‌ كه‌ دوتا از آنها را در اينجا مطرح‌ مي‌كنيم‌. چه‌ بسا اين‌ گونه‌ نظريه‌ها بسيار باشند.

الف‌) نظريه‌ي‌ عواطف‌
«عواطف‌» در مقايسه‌ با تركيب‌ عقلاني‌ «افكار» كه‌ حدود و ثغورش‌ روشن‌ و مشخص‌ است‌، تركيبي‌ نامشخص‌تر و فراتر و مبهم‌تر دارند. همين‌ است‌ كه‌ زبان‌ در بيان‌ عواطف‌ كند است‌. ولي‌ غير از اين‌ و مهم‌تر از اين‌، خصوصيت‌ ديگري‌ از عواطف‌ با بحث‌ ما ارتباط‌ دارد. هرچه‌ عاطفه‌ عميق‌تر باشد، بيانش‌ دشوارتر است‌. تنيسون‌ مي‌گويد «افكاري‌ هست‌ كه‌ عميق‌تر از آن‌ است‌ كه‌ با گريستن‌ بيان‌ شود» شايد منظورش‌ از «افكار» همان‌ «احساسات‌» باشد و نه‌ مفاهيم‌ عقلي‌. و به‌ هر حال‌ اينها اگر عميق‌تر از آن‌ باشند كه‌ با گريستن‌ بيان‌ شود، عميق‌تر از آن‌ هم‌ خواهند بود كه‌ با الفاظ‌ بيان‌ شوند. ما از احساسات‌ سطحي‌مان‌ به‌ آساني‌ سخن‌ مي‌گوييم‌. ولي‌ آنجا كه‌ شخصيتمان‌ از عمق‌ لرزيده‌ باشد، خاموش‌ مي‌مانيم‌. نظريه‌ي‌ عواطف‌ ] = عاطفي‌ [ بيان‌ناپذيري‌ عرفاني‌، فقط‌ گسترش‌ اين‌ تعميمهاي‌ روان‌شناسي‌ است‌ تا حدي‌ كه‌ شامل‌ آگاهي‌ عرفاني‌ هم‌ بشود. به‌ اين‌ ترتيب‌، «بيان‌ناپذيري‌» صرفاً وابسته‌ به‌ شدت‌ و ضعف‌ مي‌شود ] و نه‌ تفاوت‌ نوع‌ آگاهي‌ [ . گيرودار عشق‌ -به‌ هر حال‌ اولين‌ عشق‌- مي‌تواند عاشق‌ را بي‌نطق‌ و بي‌زبان‌ كند. عارف‌ احساس‌ تيمن‌ و نشاط‌ عميق‌، و گاه‌ وجد و بي‌خودي‌ مي‌كند. همچنين‌ احساس‌ خشوع‌ و حرمت‌ نسبت‌ به‌ چيزي‌ قدسي‌ و احترام‌انگيز در حالات‌ او هست‌. عمق‌ اين‌ عواطف‌ است‌ كه‌ مشكل‌ زبان‌ را پيش‌ مي‌آورد.

لازم‌ نيست‌ جدل‌ و انكار كنيم‌ كه‌ در اين‌ نظريه‌ هيچ‌ حقيقتي‌ نهفته‌ نيست‌. بي‌شك‌ عارف‌ شور و حالي‌ در خود مي‌يابد كه‌ «عميق‌تر از آن‌ است‌ كه‌ در عبارت‌ بگنجد» و اين‌ واقعيت‌ خود بر مشكلاتي‌ كه‌ با زبان‌ دارد مي‌افزايد. ولي‌ حرف‌ من‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ نظريه‌ به‌ تنهايي‌ نمي‌تواند از عهده‌ي‌ توجيه‌ بيان‌ناپذيري‌ عرفاني‌ برآيد.
چيزي‌ كه‌ در بادي‌ نظر مسلم‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌ صرفاً يا حتي‌ عمدتاً عاطفه‌ يا شور و حال‌ نيست‌. عنصر اساسي‌اش‌ بيشتر شبيه‌ به‌ ادراك‌ (7) است‌. گرچه‌ خود عرفا هم‌ كلمه‌ي‌ «ادراك‌» را مناسب‌ نمي‌يابند. مبناي‌ «ادراك‌ گونه‌»ي‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌، پي‌ بردن‌ به‌ وحدت‌ نامتمايز است‌. و شور و حالي‌ كه‌ همراه‌ اين‌ «پي‌ بردن‌» است‌، در عرفان‌ بزرگ‌، بيشتر آرام‌ و متعادل‌ است‌ تا افراطي‌. عرفا مزاجهاي‌ مختلفي‌ دارند از گريبان‌ چاك‌ خرقه‌سوزي‌ نظير قديسه‌ ترسا و زوزو تا آنان‌ كه‌ مانند اكهارت‌ و بودا آرام‌ و اهل‌ صحوند. به‌ ياد دارم‌ كه‌ اكهارت‌ مي‌گفت‌ «خشنودي‌ خردمندانه‌، سيري‌ است‌ روحاني‌ كه‌ نمي‌گذارد ذروه‌ي‌ روح‌ دستخوش‌ غلبه‌ي‌ وجد شود» و مي‌افزود «تندباد هيجان‌ كه‌ زاده‌ي‌ طبيعت‌ حيواني‌ است‌، ذروه‌ي‌ روح‌ را نمي‌لرزاند». با اين‌ حال‌ هم‌ اكهارت‌ و هم‌ بودا، آگاهي‌ عرفاني‌ را «بيان‌ناپذير» مي‌يافتند. در آيين‌ بودا آگاهي‌ عرفاني‌ همان‌ نيرواناست‌، كه‌ همواره‌ «فراتر از حد تقرير و توصيف‌» خوانده‌ شده‌ است‌. از اين‌ ملاحظات‌ برمي‌آيد كه‌ نظريه‌ي‌ عواطف‌، صرفاً متكي‌ بر اهميت‌ گزاف‌ قائل‌ شدن‌ براي‌ نقش‌ عاطفه‌ و هيجان‌ و آگاهي‌ عرفاني‌ و بي‌توجهي‌ يا كم‌ توجهي‌ به‌ ساير جنبه‌هاست‌.

ولي‌ ايراد اصلي‌ من‌ به‌ اين‌ نظريه‌، اين‌ نيست‌. نكته‌ي‌ مهم‌ و قابل‌ توجه‌ اين‌ است‌ كه‌ زبان‌ حال‌ سنت‌ عظيم‌ عرفاني‌، مخالف‌ با اين‌ نظريه‌ و مدافع‌ اين‌ نظر است‌ كه‌ مشكلي‌ منطقي‌، و نه‌ صرفاً عاطفي‌، هست‌ كه‌ نمي‌گذارد عارف‌، مشاهده‌ي‌ خود را به‌ آزادي‌ و آساني‌ بيان‌ كند. يعني‌ نفس‌ «مشاهده‌» - و نه‌ صرفاً شور و حالي‌ كه‌ همراه‌ با آن‌ است‌- توصيف‌ناپذير است‌. البته‌ دشوار است‌ كه‌ در يك‌ يا چند جمله‌ بتوان‌ «زبان‌ حال‌ سنت‌ عظيم‌ عرفاني‌» را توضيح‌ داد و براي‌ اثبات‌ حكمي‌ كه‌ كرديم‌، ادله‌ و شواهد آورد. ولي‌ به‌ يك‌ معني‌ همه‌ي‌ اين‌ كتاب‌ شاهد و دليل‌ اين‌ مدعا، يا لااقل‌ قياس‌ناپذيري‌ بنيادين‌ آگاهي‌ عرفاني‌ با آگاهي‌ عادي‌ عرفي‌ و همچنين‌ غيرممكن‌ بودن‌ تقليل‌ آن‌ آگاهي‌ به‌ اين‌ آگاهي‌ است‌ كه‌ ريشه‌ي‌ مشكل‌ عارف‌ با زبان‌ در همين‌ جاست‌. تنها حرفي‌ كه‌ باقي‌ مانده‌ اين‌ است‌ كه‌ بگوييم‌ -با قبول‌ اين‌ خطر كه‌ ممكن‌ است‌ متعصب‌ و جزم‌ انديش‌ به‌ نظر آييم‌- كساني‌ كه‌ به‌ نظريه‌ي‌ عواطف‌ دل‌خوشند و هيچ‌ گونه‌ ترديد و تشكيكي‌ در آن‌ ندارند، يا كمابيش‌ از آثار عرفا غافل‌ و بي‌اطلاع‌اند -يا اگر انس‌ و اطلاعي‌ هم‌ دارند- ژرف‌بيني‌ و حساسيت‌ و همدلي‌ ندارند.

ب‌) نظريه‌ي‌ نابينايي‌ معنوي‌ (= كوردلي‌)
بعضي‌ هم‌ بر اين‌ رفته‌اند كه‌ ناممكن‌ بودن‌ انتقال‌ يا ابلاغ‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌ به‌ كسي‌ كه‌ چنين‌ حالي‌ را نيازموده‌ است‌، مانند امتناع‌ شناساندن‌ رنگ‌ به‌ كور مادرزاد است‌. يعني‌ ناعارف‌، باطناً نابيناست‌. و به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ عارف‌ كه‌ بينا دل‌ است‌، نمي‌تواند چگونگي‌ احوال‌ خويش‌ را به‌ عارف‌ تفهيم‌ كند. و علت‌ بيان‌ناپذيري‌ احوال‌ عرفاني‌ اين‌ است‌.

دو ايراد محكم‌ و قاطع‌ به‌ اين‌ نظريه‌ وارد است‌. اولاً، اينكه‌ تصور رنگ‌ را نمي‌توان‌ به‌ كمك‌ الفاظ‌ به‌ كسي‌ كه‌ هرگز رنگ‌ نديده‌ است‌ منتقل‌ كرد، يك‌ مورد جزئي‌ از اصل‌ كلي‌ «اصالت‌ تجربه‌» ايست‌ كه‌ هيوم‌ پيش‌ كشيده‌ است‌. ممكن‌ نيست‌ كه‌ بتوان‌ از تأثر يا كيفيتي‌ بسيط‌، «صورتي‌ در ذهن‌ داشت‌» بي‌آنكه‌ مسبوق‌ به‌ تجربه‌ باشد. البته‌ اين‌ اصل‌ نه‌ فقط‌ بر احساس‌ رنگ‌ بلكه‌ بر هر نوع‌ تجربه‌ي‌ ديگر هم‌ اعم‌ از حسي‌ يا غيرحسي‌ اطلاق‌ دارد. ولي‌ همين‌ امر كه‌ علي‌السويه‌ بر هر تجربه‌اي‌ اطلاق‌ مي‌شود، مي‌رساند كه‌ تمسك‌ به‌ آن‌ براي‌ توجيه‌ بيان‌ناپذيري‌ عرفاني‌، بيهوده‌ است‌. زيرا اگر مراد از بيان‌ناپذيري‌ اين‌ باشد، در اين‌ صورت‌ تمامي‌ انواع‌ تجربه‌ -احساس‌ رنگ‌، بو، مزه‌ و صدا- هم‌ بيان‌ناپذير خواهند بود. ولي‌ بيان‌ناپذيري‌ احوال‌ عرفاني‌ آن‌ چنان‌ كه‌ براي‌ صاحبان‌ اين‌ احوال‌ مفهوم‌ است‌، خصيصه‌ي‌ منحصر به‌فردي‌ است‌ كه‌ فقط‌ در آن‌ نوع‌ تجربه‌ هست‌ و در ساير انواع‌ تجربه‌ معهود نيست‌. وگرنه‌ داعي‌ نداشت‌ كه‌ بگويند تجربه‌ي‌ عرفاني‌ بيان‌ناپذير است‌. هيچ‌ كس‌ نمي‌گويد كه‌ تجربه‌ي‌ احساس‌ رنگ‌، صرفاً از آن‌ روي‌ كه‌ به‌ كمك‌ الفاظ‌، قابل‌ انتقال‌ به‌ نابينايان‌ نيست‌، بيان‌ناپذير است‌.

ايراد ديگر به‌ اين‌ نظريه‌ اين‌ است‌ كه‌ محل‌ نزاع‌ را در مشكل‌ زبان‌، در جاي‌ غلطي‌ از رابطه‌ي‌ گوينده‌ - شنونده‌ قرار مي‌دهد. اگر آدم‌ بينايي‌ به‌ نابينايي‌ بگويد «اين‌ سرخ‌ است‌» در گفتن‌ اين‌ حرف‌ و دادن‌ اين‌ خبر مشكل‌ ندارد. خبر يا توصيفش‌ هم‌ عيب‌ و اشكالي‌ ندارد. و كاملاً دقيق‌ و درست‌ است‌. از طرفي‌، تجربه‌ي‌ احساس‌ رنگ‌ يا شي‌ء سرخ‌ هم‌ به‌ هيچ‌ معني‌ توصيف‌ناپذير و بغرنج‌ نيست‌. چيزي‌ كه‌ هست‌، مشكل‌ فهم‌ اين‌ توصيف‌، از جانب‌ شنونده‌ي‌ نابيناست‌. ولي‌ در مورد تجربه‌ي‌ عرفاني‌، عارف‌ ] يعني‌ گوينده‌ و نه‌ شنونده‌ [ است‌ كه‌ اين‌ مشكل‌ زباني‌ را دارد. اوست‌ كه‌ مي‌گويد اين‌ تجربه‌ ناگفتني‌ است‌ و به‌ وصف‌ درنمي‌آيد. شك‌ نيست‌ كه‌ شنونده‌ي‌ ناعارف‌ هم‌ اين‌ مشكل‌ را درمي‌يابد و مي‌آزمايد. و نمي‌تواند از آنچه‌ عارف‌ مي‌كوشد به‌ او منتقل‌ سازد، «صورتي‌ در ذهن‌ خود حاصل‌ كند». و نظريه‌اي‌ كه‌ هم‌ اكنون‌ مورد بحث‌ است‌، خود مشكل‌ اين‌ شنونده‌ را موجه‌ مي‌داند. ولي‌ اين‌ آن‌ مشكل‌ نيست‌ كه‌ اين‌ نظريه‌ مي‌خواهد تبيين‌ و توجيهش‌ كند، يعني‌ اين‌ مشكل‌ كه‌ در مخاطب‌ هست‌ با مشكل‌ بيان‌ناپذيري‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌ فرق‌ دارد. به‌ نوشته‌ي‌ ج‌.ا. سيموندز نظر ديگري‌ مي‌اندازيم‌. علت‌ اينكه‌ اين‌ تجربه‌ ] تجربه‌ي‌ عرفاني‌ [ را ناخوش‌ مي‌يابد تاحدودي‌ اين‌ است‌ كه‌ طبق‌ گفته‌ي‌ خودش‌: «نمي‌توانستم‌ اين‌ حال‌ را براي‌ خودم‌ هم‌ وصف‌ كنم‌ يا از آن‌ سردرآورم‌. حتي‌ حالا هم‌ نمي‌توانم‌ كلماتي‌ پيدا كنم‌ كه‌ تعبير مفهومي‌ از آنها به‌ دست‌ بدهم‌» (حروف‌ سياه‌ از من‌ است‌.) همانا نامفهوم‌ بودن‌ اين‌ حال‌ و امتناع‌ انتقال‌ آن‌ به‌ ديگران‌ است‌ كه‌ از آن‌ به‌ «بيان‌ناپذير» تعبير مي‌شود. به‌ اين‌ ترتيب‌، احساس‌ مي‌كنم‌ كه‌ داريم‌ به‌ راه‌ درست‌ اين‌ بحث‌ كشيده‌ مي‌شويم‌. بيان‌ناپذيري‌ معلول‌ عيب‌ يا عجزي‌ در فهم‌ يا عقل‌ انسان‌ است‌. اين‌ سررشته‌ فرق‌ اين‌ دو نظريه‌ را به‌ اين‌ صورت‌ هم‌ مي‌توان‌ بيان‌ كرد كه‌ در نظريه‌ي‌ ديونوسيوسي‌ ربط‌ بين‌ طرفين‌ مجاز علي‌ است‌ ] بين‌ آنها علاقه‌ي‌ سبب‌ و مسبب‌ برقرار است‌-م‌. [ حال‌ آنكه‌ در نظريه‌ي‌ استعاره‌، ربط‌ بين‌ طرفين‌ استعاره‌، در شباهت‌ است‌. شباهت‌ (= وجه‌ شبه‌) اساس‌ هر استعاره‌ يا تمثيل‌ است‌. در جمله‌ي‌ «با درياي‌ مشكلات‌ دست‌ و پنجه‌ نرم‌ كردن‌» دو استعاره‌ي‌ (ممزوج‌ به‌ يكديگر) به‌ كار رفته‌ است‌. بين‌ غلبه‌ بر مشكلات‌ و دست‌ و پنجه‌ نرم‌ كردن‌ و جنگيدن‌ با دشمن‌ شباهتي‌ هست‌. همچنين‌ بين‌ «درياي‌» متلاطم‌ و توفنده‌ و مشكلات‌ درهم‌ پيچيده‌ي‌ زور آور.

مدافعان‌ نظريه‌ي‌ استعاري‌ بودن‌ زبان‌ عرفاني‌ مي‌توانند از اين‌ واقعيت‌ كه‌ زبان‌ عرفا در توصيف‌ احوالشان‌ غالباً استعاري‌ است‌، تأييدي‌ بجويند. مثلاً «ظلمت‌» يا «سكوت‌» از استعاره‌هاي‌ رايج‌ در توصيف‌ احوال‌ عرفاني‌ انفسي‌ است‌، و مراد از آنها خلا و تهي‌وارگي‌ چنين‌ تجربه‌اي‌ است‌. ظلمت‌ به‌ خلا شباهت‌ دارد، و وجه‌ شبه‌شان‌ در فقدان‌ تمايز است‌. همه‌ي‌ تمايزات‌ در ظلمت‌ ناپديد مي‌شود، چنان‌ كه‌ همه‌ي‌ تمايزات‌ و تعينات‌ (به‌ قول‌ اكهارت‌) در خداوند ناپديد است‌. اكهارت‌ استعاره‌هاي‌ خاصي‌ هم‌ از خود براي‌ اين‌ خلأ ساخته‌ است‌. و آن‌ را «برهوت‌» و «باديه‌» و «بي‌بار» مي‌نامد. دليلش‌ اين‌ است‌ كه‌ برهوت‌ بي‌بار، فاقد هرگونه‌ آثار حيات‌ است‌ (يا در عالم‌ خيال‌ چنين‌ تصور مي‌شود). رويسبروك‌ در همين‌ معني‌ و مورد، استعاره‌ي‌ «درياي‌ متلاطم‌» را به‌ كار مي‌برد. در اينجا اين‌ سؤال‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ اگر «ظلمت‌»، «سكوت‌»، «برهوت‌» و نظاير آنها استعاره‌هايي‌ هستند كه‌ به‌ دليل‌ وجه‌ شبهي‌ كه‌ با «خلا خالي‌» (8) تجربه‌ي‌ عرفاني‌ دارند موجه‌اند، خود اين‌ عبارت‌ «خلاء خالي‌» را چگونه‌ مي‌توان‌ توجيه‌ كرد؟ آيا اين‌ هم‌ به‌ نوبه‌ي‌ خود استعاره‌ از چيز ديگري‌ است‌؟ در فرصت‌ مناسب‌، به‌ اين‌ مسئله‌ خواهيم‌ پرداخت‌.

رودولف‌ اوتو (9) در كتاب‌ مفهوم‌ قدس‌ (10) نظريه‌ي‌ استعاري‌ را به‌ نحو دلنشيني‌ مطرح‌ كرده‌ است‌. و بر آن‌ است‌ كه‌ تجربه‌ي‌ ديني‌ «مينوي‌» (11) به‌ قالب‌ مفاهيم‌ درنمي‌آيد. مع‌الوصف‌ شخص‌ ديندار شباهتي‌، شايد خيلي‌ ضعيف‌، بين‌ يك‌ ويژگي‌ تجربه‌ي‌ ديني‌، و بعضي‌ كيفيات‌ غيرديني‌ عالم‌ طبيعت‌ مي‌بيند. و سپس‌ نام‌ كيفيت‌ طبيعي‌ را به‌ صورت‌ استعاره‌بر ويژگي‌ آن‌ تجربه‌ مي‌نهد. مثلاً، يكي‌ از جنبه‌هاي‌ اين‌ تجربه‌، چنان‌ كه‌ مي‌گويند، ايجاد احساس‌ مذهبي‌ «هيبت‌» (12) است‌. لذا بدين‌ لحاظ‌ خدا را مهيب‌ و هايل‌ و قاهر و غضبان‌ و نظاير آن‌ مي‌انگارند. ولي‌ صفات‌ «مهيب‌» و «هايل‌» و جز آن‌ اسامي‌ كيفيات‌ طبيعي‌ غير ديني‌ موجودات‌ طبيعي‌ است‌، و هيچ‌ يك‌ از آنها به‌ نحو حقيقي‌ به‌ خدا اطلاق‌ نمي‌شود. ويژگي‌ تجربه‌ي‌ مينوي‌ -كه‌ اينان‌ در تلاش‌ تبيين‌ آنند- در واقع‌ بيان‌ناپذير است‌. ولي‌ اين‌ هول‌ و هيبت‌ و نظاير آن‌ يك‌ نوع‌ شباهت‌ با احساساتي‌ كه‌ برمي‌انگيزند دارند. يعني‌ شبيه‌ترين‌ قرينه‌هاي‌ طبيعي‌ غير روحاني‌ به‌ احساس‌ اصيل‌ روحاني‌ غيرطبيعي‌ هستند. همين‌ است‌ كه‌ آنها را به‌ عنوان‌ استعاره‌ مي‌گيرند تا تصور ضعيفي‌ از كيفيت‌ مينوي‌ را برسانند، يا شايد چنين‌ تصوري‌ را در دل‌ كساني‌ كه‌ آن‌ تجربه‌ را نداشته‌اند، برانگيزند.

مع‌التأسف‌ بنيان‌ چنين‌ نظريه‌اي‌ در معرض‌ حمله‌ي‌ ايرادهاي‌ شديد است‌، هر چند كه‌ نگارنده‌ يك‌ وقت‌ خود مدافع‌ آن‌ بود. اولاً اين‌ نظريه‌ با خود متناقض‌ ] = خلف‌ [ است‌. چرا كه‌ مي‌گويد الف‌ استعاره‌اي‌ است‌ از چيزي‌ كه‌ در ذات‌ مفهوم‌ناپذير (13) خدايا تجربه‌ي‌ عرفاني‌ است‌. استعاره‌ مستلزم‌ شباهت‌ ] = جامع‌ يا وجه‌ شبه‌ [ است‌. ولي‌ هرجا كه‌ شباهت‌ باشد مفهوم‌ نيز حاصل‌ است‌. الف‌ فقط‌ وقتي‌ مي‌تواند استعاره‌ از ب‌ باشد كه‌ از جهتي‌ با آن‌ شباهت‌ داشته‌ باشد. و دو چيز متشابه‌، به‌ علت‌ شباهتي‌ كه‌ دارند مي‌توانند در يك‌ صنف‌ يا رده‌ قرار بگيرند. بنابراين‌ اگر بگوييم‌ الف‌ استعاره‌ از چيزي‌ در ذات‌ خداست‌، برابر با اين‌ است‌ كه‌ گفته‌ باشيم‌ آن‌ چيز مي‌تواند در قالب‌ مفاهيم‌ بگنجد.

ثانياً، زبان‌ استعاري‌ فقط‌ وقتي‌ معني‌دار و موجه‌ است‌ كه‌ لااقل‌ نظراً قابل‌ برگرداندن‌ به‌ زبان‌ عادي‌ و حقيقي‌ ] در مقابل‌ مجازي‌ [ باشد؛ يا به‌ هر حال‌ چيز يا تجربه‌ي‌ مستعارله‌، معلوم‌ و مشخص‌ باشد، اعم‌ از اينكه‌ كلمه‌اي‌ براي‌ آن‌ وجود داشته‌ باشد يا نه‌. به‌ عبارت‌ ديگر، گوينده‌ يا شنونده‌ي‌ استعاره‌، بايد بداند كه‌ مراد از استعاره‌ و كنايه‌ چيست‌. استعاره‌ فقط‌ مي‌تواند چيزي‌ را كه‌ مخاطب‌، دانسته‌ يا آزموده‌ است‌، در ذهن‌ او حاضر و جايگزين‌ سازد، و نمي‌تواند شناخت‌ يا تجربه‌اي‌ را كه‌ مخاطب‌ قبلاً نداشته‌ است‌، به‌ او بدهد. اگر الف‌ استعاره‌ از ب‌ است‌، هم‌ الف‌ و هم‌ ب‌ و هم‌ وجه‌ شبه‌ آنها كه‌ مبناي‌ استعاره‌ است‌، بايد براي‌ ذهن‌ معلوم‌ باشد. در غير اين‌ صورت‌ با «استعاره‌ي‌ لاطائل‌» سروكار خواهيم‌ داشت‌. شرايط‌ استعاره‌ وقتي‌ درست‌ است‌ كه‌ مثلاً خلا يا تهي‌وارگي‌ عرفاني‌ را «ظلمت‌» يا «برهوت‌» بناميم‌. چه‌ نه‌ فقط‌ مفاهيم‌ يا صور ذهني‌ برهوت‌ و ظلمت‌، به‌ خوبي‌ معلوم‌اند، بلكه‌ مراد از خلا يا تهي‌وارگي‌ هم‌ معلوم‌ است‌. يعني‌ هر دو طرف‌ استعاره‌، مستعارمنه‌ و مستعارله‌، در ذهن‌ معهودند.

ولي‌ مسئله‌اي‌ كه‌ در اين‌ ميانه‌ پيش‌ مي‌آيد اين‌ است‌ كه‌ اگر «برهوت‌» استعاره‌ي‌ معقولي‌ براي‌ خلا يا وحدت‌ بي‌تمايز است‌، كلمه‌ي‌ «خلا» و عبارت‌ «وحدت‌ بي‌تمايز» چگونه‌ به‌ كار رفته‌اند؟ آيا به‌ معناي‌ حقيقي‌ به‌ كار رفته‌اند، و آيا به‌ معناي‌ حقيقي‌ بر تجربه‌ي‌ عرفاني‌ قابل‌ اطلاق‌اند؟ پاسخ‌ مثبت‌، نوعي‌ خلف‌ و معارض‌ با مفهوم‌ بيان‌ناپذير است‌. يعني‌ لاجرم‌ بايست‌ براي‌ آنچه‌ مفهوم‌ناپذير و ناگفتني‌ فرض‌ شده‌، هم‌ مفهوم‌ و هم‌ كلمه‌اي‌ يافته‌ باشيم‌.

يا «وحدت‌ بي‌تمايز»، «خلا»، «محو كثرت‌» و نظاير آن‌ توصيف‌ حقيقي‌ آگاهي‌ عرفاني‌اند، يا استعاره‌ از چيز ديگرند. اين‌ چيز ديگر را فرضاً الف‌ مي‌ناميم‌. حال‌ يا الف‌ خود توصيف‌ حقيقي‌ يا استعاره‌ از ب‌ است‌. يا جستجوي‌ بيهوده‌مان‌ را درطلب‌ معناي‌ حقيقي‌ تا بي‌نهايت‌ ادامه‌ مي‌دهيم‌، يا اين‌ سلسله‌ در جايي‌ به‌ پايان‌ مي‌رسد. فرض‌ كنيد در جيم‌ به‌ پايان‌ برسد. آن‌ وقت‌ اين‌ جيم‌ يا يك‌ توصيف‌ حقيقي‌ خواهد بود يا يك‌ استعاره‌ي‌ لاطائل‌ و بي‌معني‌. تنها نتيجه‌ي‌ معقولي‌ كه‌ از اين‌ استدلال‌ مي‌شود گرفت‌ اين‌ است‌ كه‌ نظريه‌ي‌ مجازي‌، ممكن‌ است‌ به‌ معناي‌ عادي‌ كلمه‌ درست‌ باشد كه‌ بعضي‌ كلمات‌، نظير «ظلمت‌» استعاره‌اند، ولي‌ آنجا كه‌ مي‌گويد هيچ‌ گونه‌ توصيف‌ امكان‌ ندارد، و همه‌ي‌ كلماتي‌ كه‌ عرفا در وصف‌ احوالشان‌ به‌ كار برده‌اند استعاري‌ يا مجازي‌ است‌، غلط‌ است‌.
سخن‌ آخر اينكه‌، نظريه‌ي‌ استعاره‌، مانند نظريه‌ي‌ ديونوسيوس‌، مستلزم‌ قول‌ به‌ بيان‌ناپذيري‌ مطلق‌ است‌. و قائل‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ همه‌ي‌ كلمات‌ توصيفي‌ يا خبري‌ استعاره‌اند. و بنابراين‌ تجربه‌ عرفاني‌، نمي‌تواند «تجربه‌» يا «عرفاني‌» يا «بيان‌ناپذير» يا «آن‌» يا حتي‌ «ناشناختني‌» ناميده‌ شود، مگر اينكه‌ اين‌ كلمات‌ استعاره‌ باشند. اگر چنين‌ باشد، اين‌ تجربه‌ فقط‌ به‌ آن‌ معنا «ناشناختني‌» است‌ كه‌ خدا براي‌ سگ‌ ناشناختني‌ است‌. چنين‌ تجربه‌اي‌ از ذهن‌ بشر همان‌ قدر دور است‌ كه‌ تصور خدا از آگاهي‌ سگ‌.

پيشنهاد يك‌ نظريه‌ي‌ جديد
چنان‌ كه‌ ديديم‌ همه‌ي‌ نظريه‌ها منتفي‌ شدند و راه‌حلي‌ براي‌ اين‌ مسئله‌ پيدا نكرديم‌. لذا من‌ خود يك‌ نظريه‌ي‌ تازه‌ پيش‌ مي‌كشم‌؛ و به‌ خوبي‌ از تهور چنين‌ تعهدي‌ آگاهم‌. به‌ نظر من‌ نظريه‌هايي‌ كه‌ عرف‌پسند ناميدمشان‌، درخور اعتنا نيستند. و چنين‌ مي‌نمايد كه‌ اين‌ نظريه‌ها را كساني‌ صادر كرده‌اند كه‌ يا دانش‌ اندكي‌ از موضوع‌ عرفان‌ دارند، يا اگر دانش‌ كتابي‌ دارند، فاقد حساسيت‌ و بصيرت‌ كافي‌اند. ولي‌ اين‌ نظريه‌ كه‌ زبان‌ عرفا كنايي‌ يا مجازي‌ است‌ -كه‌ دو تقرير از آن‌ را بررسي‌ كرديم‌- با نظريه‌هاي‌ ديگر فرق‌ دارد، و از سنت‌ و اعتبار عظيمي‌ برخوردار است‌، و محصول‌ تفكر كساني‌ است‌ كه‌ يا خود عارف‌ بوده‌اند، يا آشنايي‌ و اطلاع‌ عميقي‌ از متون‌ عرفاني‌ داشته‌اند و نسبت‌ به‌ آن‌ حساس‌ بوده‌اند. بسي‌ از نام‌آوران‌ انديشه‌ي‌ عرفاني‌ غرب‌، از مدافعان‌ اين‌ نظريه‌اند، كه‌ سابقه‌اش‌ به‌ فلوطين‌ مي‌رسد و پس‌ از او به‌ ديونوسيوس‌، تا برسيم‌ به‌ عصر جديد. و مع‌الوصف‌ ايراداتي‌ كه‌ به‌ آن‌ وارد است‌ و مطرح‌ كرديم‌، كاملاً بي‌جواب‌ به‌ نظر مي‌آيد. بنابراين‌ چاره‌اي‌ جز اين‌ نداريم‌ كه‌ دست‌ از آن‌ بشوييم‌ و درصدد چاره‌ي‌ ديگر برآييم‌.

قبلاً اذعان‌ كرده‌ بوديم‌ كه‌ نظريه‌ي‌ عواطف‌، هرچند توجيه‌ نهايي‌ و موجهي‌ ارائه‌ نمي‌كند، بهره‌اي‌ از حقيقت‌ در خود دارد. كاملاً پذيرفتني‌ است‌ كه‌ هر كس‌، لااقل‌ در اولين‌ مرتبه‌، كه‌ نشاط‌ و تيمن‌ -يعني‌ همان‌ آرامش‌ فراتر از حد ادراك‌- را كه‌ به‌ همراه‌ آگاهي‌ عرفاني‌ است‌، بيازمايد، چه‌ بسا بر اثر شور و هيجان‌ شديد، لحظه‌اي‌ چند بي‌نطق‌ و زبان‌ شود. و بي‌شك‌ وقتي‌ كه‌ بعدها مي‌گويد تجربه‌اش‌ در عبارت‌ نمي‌گنجد، چيزي‌ از خاطره‌ي‌ اين‌ حالت‌ را در مدنظر دارد. ولي‌ نبايد تصور كرد كه‌ ريشه‌ي‌ مشكل‌ همين‌ جاست‌ و يا بالاتر از اين‌ نمي‌توان‌ گفت‌. بديهي‌ است‌ كه‌ تبيين‌ دقيق‌تري‌ لازم‌ است‌ و در تحليل‌ آخر، كشاكش‌ عارف‌ با زبان‌، ناشي‌ از يك‌ مشكل‌ منطقي‌ است‌، نه‌ فقط‌ يك‌ مانع‌ رواني‌ و عاطفي‌. عرفايي‌ كه‌ در اين‌ زمينه‌ اظهارنظر كرده‌اند، در اين‌ هم‌داستانند كه‌ فهم‌ يا فكر يا عقل‌، نمي‌تواند مشكل‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌ را بگشايد، و مشكل‌ اصلي‌ همين‌ جاست‌. عقل‌ به‌ زبان‌، بسان‌ ابزاري‌ براي‌ ] بيان‌ [ مقاصد خويش‌، شكل‌ مي‌دهد. اين‌ گونه‌ احكام‌ ممكن‌ است‌ درست‌ باشند ولي‌ براي‌ به‌ دست‌ آوردن‌ توجيه‌ فلسفي‌ از مسئله‌ي‌ بيان‌ناپذيري‌، خيلي‌ مبهم‌ و غير دقيق‌اند. آنچه‌ بايد بفهميم‌ اين‌ است‌ كه‌ در ماهيت‌ «فهم‌» دقيقاً چه‌ چيزي‌ هست‌ كه‌ اين‌ مشكل‌ زباني‌ را به‌ بار مي‌آورد؟

مي‌بينيم‌ چگونه‌ اين‌ نظريه‌ كه‌ زبان‌ عرفاني‌ همواره‌ مجازي‌ است‌ و هرگز حقيقي‌ نيست‌ از بطن‌ تلاش‌ براي‌ پاسخ‌ دادن‌ به‌ اين‌ سؤال‌ زاده‌ شده‌ است‌. «فهم‌» (14) همان‌ است‌ كه‌ كانت‌ «ملكه‌ي‌ ] ادراك‌ [ مفاهيم‌» (15) ناميده‌ است‌. هر چند كلمه‌ي‌ «ملكه‌» قديمي‌ و مهجور است‌، ولي‌ گفته‌ي‌ كانت‌ اساساً صحيح‌ است‌. در حقيقت‌، تفكر، تعقل‌ و تفهم‌، جدا از ادراك‌ بي‌واسطه‌ (16) ] = حضوري‌ [ ، از كاربرد مفاهيم‌ حاصل‌ مي‌شود. لذا اين‌ قضيه‌ كه‌ فهم‌ ذاتاً ناتوان‌ از حل‌ و فصل‌ مشكل‌ احوال‌ عرفاني‌ است‌، برابر با اين‌ قضيه‌ است‌ كه‌ بگوييم‌ مفاهيم‌ از عهده‌ي‌ حل‌ و فصل‌ اين‌ احوال‌ برنمي‌آيند. و اين‌ قضيه‌ هم‌ به‌ نوبه‌ي‌ خود معادل‌ با اين‌ است‌ كه‌ احوال‌ عرفاني‌ «مفهوم‌ناپذير»اند. و چون‌ همه‌ي‌ كلمات‌، به‌ غير از اسامي‌ خاص‌، بيانگر مفاهيم‌اند، بالنتيجه‌ اطلاق‌ آنها ] = كلمات‌ [ بر احوال‌ عرفاني‌، ممكن‌ نيست‌. و به‌ همين‌ دليل‌ چون‌ كلماتي‌ كه‌ عرفا به‌ كار مي‌برند نمي‌تواند توصيف‌ حقيقي‌ باشد، لاجرم‌ بايد مجازي‌ انگاشته‌ شود. اين‌ حرفها مقبول‌ مي‌نمايند، اما اين‌ ايرادها، چنان‌ كه‌ مي‌بينيم‌، همه‌ به‌ بن‌بست‌ مي‌رسد.

ولي‌ هر چه‌ هست‌، نحوه‌ي‌ كاركرد «فهم‌» است‌ كه‌ علت‌ اين‌ مشكل‌ زباني‌ است‌. لذا مسئله‌ي‌ ما اين‌ است‌ كه‌ چه‌ اشكالي‌ در فهم‌ - جز آنكه‌ صرفاً ملكه‌ي‌ ] ادراك‌ [ مفاهيم‌ مي‌ناميمش‌ - هست‌ كه‌ در دل‌ عارف‌ اين‌ مشكل‌ دست‌وپاگير را با زبان‌ ايجاد مي‌كند، يعني‌ اين‌ احساس‌ را كه‌ كلماتي‌ كه‌ بالفعل‌ به‌ كار مي‌برد هرگز از عهده‌ي‌ بيان‌ ما في‌الضميرش‌ برنمي‌آيد؟

نظريه‌ي‌ جديد ما با اشاره‌ به‌ اين‌ نكته‌ آغاز مي‌شود كه‌ در واقع‌ بيان‌ناپذيري‌ مورد بحث‌، با دو مسئله‌ درگير است‌، نه‌ با يك‌ مسئله‌؛ و اسلاف‌ ما چون‌ نتوانسته‌اند آنها را از يكديگر بازشناسند، از حل‌ هر دو بازمانده‌اند. مسئله‌ اول‌ اين‌ است‌ كه‌ آيا «كلمه‌» در خلال‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌، كاربردي‌ دارد يا نه‌. مسئله‌ي‌ دوم‌ اين‌ است‌ كه‌ آيا بعد از تجربه‌، يعني‌ وقتي‌ كه‌ تجربه‌ به‌ ياد آورده‌ مي‌شود، مي‌توان‌ از كلمه‌ استفاده‌ كرد يا خير. فلوطين‌ بين‌ آنها درست‌ فرق‌ مي‌گذارد، و به‌ نظر من‌، راه‌حل‌ درست‌ مسئله‌ را به‌ نحوي‌ موجز به‌ دست‌ مي‌دهد. مي‌گويد: «نه‌ يارا و نه‌ مجالش‌ را داريم‌ كه‌ سخني‌ از آن‌ بتوانيم‌ گفت‌. اما چون‌ سپري‌ شد، مي‌توان‌ از آن‌ بحث‌ كرد و برهان‌ آورد.» (17) به‌ عبارت‌ ديگر وقتي‌ كه‌ در چنين‌ حالي‌ هستيم‌ نمي‌توانيم‌، ولي‌ بعداً مي‌توانيم‌. حال‌ بايد اين‌ نظريه‌ را شرح‌ و بسط‌ داد.

تجربه‌ي‌ عرفاني‌، در هنگامي‌ كه‌ دست‌ مي‌دهد، به‌ كلي‌ مفهوم‌ناپذير و بنابراين‌ به‌ كلي‌ بيان‌ناپذير است‌. بايد هم‌ همين‌طور باشد. در وحدت‌ بي‌تمايز نمي‌تواني‌ مفهومي‌ از هيچ‌ چيز بيابي‌، چرا كه‌ اجزا و ابعاضي‌ در آن‌ نيست‌ كه‌ به‌ هيئت‌ مفهوم‌ درآيد. مفهوم‌ فقط‌ هنگامي‌ حاصل‌ مي‌شود كه‌ كثرتي‌ يا لااقل‌ دوگانگي‌اي‌ در كار باشد. در بطن‌ كثرت‌، گروهي‌ از اجزا و ابعاض‌ مشابه‌ مي‌توانند به‌ صورت‌ صنف‌ ] = رده‌ [ درآيند و از ساير گروهها متمايز شوند. آن‌ گاه‌ مي‌توانيم‌ «مفاهيم‌» و به‌ تبع‌ آن‌، «الفاظ‌» داشته‌ باشيم‌. بنابراين‌ نمي‌توانيم‌ در همان‌ حال‌ آن‌ را در رده‌ي‌ خاصي‌ بگنجانيم‌ و عنوان‌ «نامتمايز» به‌ آن‌ بدهيم‌، زيرا لازمه‌اش‌ آن‌ است‌ كه‌ آن‌ را در رده‌اي‌ غير از رده‌ي‌ «متمايز» بگذاريم‌. همچنين‌ نمي‌توانيم‌ از آن‌ به‌ عنوان‌ «وحدت‌» يا «واحد» سخن‌ بگوييم‌، چه‌ لازمه‌اش‌ اين‌ است‌ كه‌ فاصله‌اي‌ بين‌ آن‌ و كثرت‌ قائل‌ شويم‌.

ولي‌ بعد از برطرف‌ شدن‌ آن‌ حال‌، چون‌ به‌ يادش‌ آوريم‌، موضوع‌ به‌ كلي‌ فرق‌ مي‌كند. چه‌ دوباره‌ مشاعر حسي‌ - عقلي‌ عادي‌مان‌ را بازيافته‌ايم‌. مي‌توانيم‌ اين‌ دو نوع‌ آگاهي‌ را در نقطه‌ي‌ مقابل‌ هم‌ بدانيم‌. و تجربه‌هاي‌مان‌ را مي‌توانيم‌ به‌ دو رده‌ (18) تقسيم‌ كنيم‌: نخست‌ تجربه‌هايي‌ كه‌ متمايز و متكثرند، و ديگر تجربه‌هايي‌ كه‌ نامتمايز و فرداني‌ (19) اند. حال‌ چون‌ به‌ مفاهيم‌ دست‌ يافته‌ايم‌، مي‌توانيم‌ از كلمات‌ استفاده‌ كنيم‌. و مي‌توانيم‌ از تجربه‌اي‌ به‌ عنوان‌ «بي‌تمايز» يا «وحدت‌» يا «عرفاني‌» يا «تهي‌واره‌» يا «خلا» و نظاير آنها سخن‌ بگوييم‌. خلط‌ اين‌ دو وضع‌ كاملاً متفاوت‌، گمراه‌ كننده‌ بوده‌ است‌. و به‌ اين‌ نظريه‌ انجاميده‌ است‌ كه‌ حتي‌ از خاطره‌ي‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌ نمي‌توان‌ جز به‌ زبان‌ مجازي‌ سخن‌ گفت‌. پردازندگان‌ اين‌ نظريه‌ تصور كرده‌اند امتناع‌ استفاده‌ از مفاهيم‌ در طي‌ تجربه‌، در خاطره‌ي‌ آن‌ هم‌ صادق‌ است‌. لذا پنداشته‌اند كه‌ حتي‌ خاطره‌ي‌ تجربه‌ هم‌ مفهوم‌ناپذير است‌. ولي‌ از آنجا كه‌ عرفا واقعاً از چنين‌ چيزي‌ سخن‌ مي‌گويند، به‌ غلط‌ مشهور شده‌ است‌ كه‌ فقط‌ مي‌توانند به‌ طريق‌ كنايه‌ و مجاز سخن‌ كنند. و اين‌ قول‌ چنان‌ كه‌ معلوم‌ كرديم‌، به‌ نوبه‌ي‌ خود به‌ بن‌بست‌ مي‌كشد.
ولي‌ اين‌ همه‌ي‌ ماجرا نيست‌. از فحواي‌ اين‌ حرف‌ چنين‌ برمي‌آيد كه‌ پس‌ از تجربه‌، ديگر هيچ‌ گونه‌ اشكالي‌ در وصف‌ آن‌ پيش‌ نمي‌آيد، و تجربه‌ي‌ عرفاني‌ به‌ هيچ‌ معنا «بيان‌ناپذير» نيست‌. ولي‌ تمامي‌ ادبيات‌ عرفاني‌ صريحاً حاكي‌ از اين‌ است‌ كه‌ عرفا حتي‌ در توصيف‌ خاطره‌ي‌ تجربه‌شان‌ واقعاً با مشكل‌ عظيمي‌ مواجه‌اند، و همچنان‌ قائل‌ به‌ بيان‌ناپذيري‌ آنند.

در اينجا ناگزير از توضيح‌ نكته‌اي‌ واضح‌ام‌، به‌ اين‌ شرح‌ كه‌ عارف‌ به‌ هر مشكلي‌ كه‌ در راه‌ توصيف‌ تجربه‌اش‌ برمي‌خورد، خيلي‌ طبيعي‌ بر آن‌ غلبه‌ مي‌كند. مي‌گويد كه‌ دهانش‌ را دوخته‌اند، اما كلمات‌ از ميان‌ لبانش‌ سرريز مي‌كند. و عملاً خاطره‌ي‌ احوال‌ يا احوال‌ به‌ ياد آورده‌اش‌ را توصيف‌ مي‌كند و توصيفاتش‌ غالباً بليغ‌ و رساست‌. غير از قبول‌ اين‌ حرف‌، تنها شقي‌ كه‌ مي‌ماند اين‌ قول‌ است‌ كه‌ بگويند گفته‌هاي‌ او يا بي‌معناست‌ يا دروغ‌. چه‌ از دو حال‌ خارج‌ نيست‌ يا در تفهيم‌ لااقل‌ بخشي‌ از حقيقت‌ حالش‌ موفق‌ است‌ و يا آنچه‌ مي‌گويد لقلقه‌ي‌ لسان‌ است‌. اگر در تفهيم‌ حقيقت‌ يك‌ بخش‌ از خاطره‌ي‌ تجربه‌اش‌، هر قدر هم‌ آن‌ بخش‌ اندك‌ باشد، موفق‌ شده‌ باشد، لاجرم‌ بايست‌ از آن‌ بخش‌ از تجربه‌اش‌ توصيف‌ حقيقي‌ به‌ دست‌ داده‌ باشد. و در اين‌ صورت‌ اگر تصور مي‌كند كه‌ هيچ‌ زباني‌ از عهده‌ي‌ بيان‌ خاطره‌ي‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌اش‌ برنمي‌آيد، اشتباه‌ كرده‌ است‌.
از اين‌ پس‌ تا پايان‌ فصل‌، هر وقت‌ كه‌ از «تجربه‌ي‌ عرفاني‌» سخن‌ مي‌گويم‌، منظوم‌ خاطره‌ي‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌ است‌.

حال‌ اين‌ فرضيه‌ را امتحان‌ كنيم‌ كه‌ عرفا هم‌ زبان‌ را مانند ديگران‌ به‌ كار مي‌برند. البته‌ هر وقت‌ كه‌ بخواهند مي‌توانند از استعاره‌ كمك‌ بگيرند. ولي‌ اين‌ كاري‌ است‌ كه‌ همه‌ي‌ اهل‌ زبان‌ مي‌كنند. اين‌ فرضيه‌ منكر اين‌ احتمال‌ نيست‌ كه‌ عارف‌ هم‌ در معرض‌ انواع‌ اشتباهات‌ كلامي‌ هست‌. همچنين‌ اين‌ هم‌ مفروض‌ است‌ كه‌ عارف‌ هم‌ مانند ديگران‌ مي‌تواند صادق‌القول‌ و صميمي‌ باشد. حال‌ با اين‌ مقدمات‌ بايد ديد مسئله‌ بيان‌ناپذيري‌ چه‌ مي‌شود؟ آيا به‌ اين‌ ترتيب‌ بالمره‌ منكرش‌ نشده‌ايم‌؟ مقصود ما توجيه‌ مشكل‌ عارف‌ با زبان‌ بود، و نه‌ انكار اين‌ مشكل‌. البته‌ چنين‌ ايرادهاي‌ قاطعي‌ به‌ اين‌ فرضيه‌ وارد است‌. عجالتاً چيزي‌ كه‌ مي‌توانم‌ بگويم‌ اين‌ است‌ كه‌ نه‌ وجود و نه‌ وخامت‌ مشكل‌ عارف‌ را با كلام‌ منكر نيستم‌، و فقط‌ توجيه‌ تازه‌اي‌ براي‌ آن‌ پيشنهاد مي‌كنم‌. ولي‌ اين‌ توجيه‌ را عجالتاً به‌ تعويق‌ مي‌اندازم‌. بهتر است‌ ابتدا از اين‌ منظر نگاه‌ تازه‌اي‌ به‌ زباني‌ كه‌ عرفا عملاً به‌ كار برده‌اند بيندازيم‌. چه‌ بسا از بازنگري‌ جملات‌ و عباراتي‌ كه‌ به‌ كار برده‌اند، چيز تازه‌اي‌ دستگيرمان‌ شود. با اين‌ ملاحظات‌ به‌ بعضي‌ اقوالي‌ كه‌ در توصيف‌ احوال‌ عرفاني‌ بوده‌ و در فصل‌ دوم‌ اين‌ كتاب‌ نقل‌ كرده‌ايم‌، بازمي‌گرديم‌.
ماندوكيه‌ اوپانيشاد مي‌گويد «آگاهي‌ وحداني‌» غيرحسي‌ («فراتر از حسيات‌») است‌ و «وحدتي‌ است‌ كه‌ همه‌ي‌ تكثرات‌ در آن‌ محو شده‌اند.» البته‌ اين‌ اقوال‌ شطح‌آميزند و چه‌ بسا خواننده‌ي‌ شكاك‌ در آنها با بي‌اعتقادي‌ بنگرد. ولي‌ مسئله‌ اين‌ نيست‌. مسئله‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ زبان‌ چگونه‌ زباني‌ است‌. به‌ نظر من‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ استعاري‌ يا مجازي‌ نيست‌. استعاره‌ و مجاز متشكل‌ از صور خيالي‌ حسي‌ است‌. ولي‌ اين‌ زبان‌ انتزاعي‌ است‌. «غيرحسي‌» خودش‌ يك‌ مفهوم‌ مجرد است‌. و مبتني‌ بر رده‌بندي‌ تجربيات‌ به‌ حسي‌ و غيرحسي‌ و قرار دادن‌ تجربه‌هاي‌ عرفاني‌ در رده‌ي‌ اخير است‌. «وحدت‌» هم‌ مفهومي‌ كاملاً مجرد و جدا از صور حسي‌ است‌. هيچ‌ كس‌ فكر نمي‌كند كلمه‌ي‌ «وحدت‌» به‌ عنوان‌ استعاره‌ از چيزي‌ به‌ كار رفته‌ باشد. در مورد اين‌ عبارت‌ كه‌ «همه‌ي‌ تكثرات‌ در آن‌ محو شده‌اند» هم‌ همين‌ حرف‌ صادق‌ است‌. اعم‌ از اينكه‌ اين‌ قول‌ راست‌ يا دروغ‌ باشد زباني‌ كه‌ براي‌ بيانش‌ به‌ كار رفته‌، توصيف‌ حقيقي‌ (و نه‌ مجازي‌) را مراد كرده‌ است‌. و كوچك‌ترين‌ شباهتي‌ به‌ زبان‌ استعاري‌ ندارد.

به‌ آساني‌ مي‌توانيم‌ اين‌ زبان‌ را از زبان‌ استعاري‌ كه‌ البته‌ عرفا هم‌ فراوان‌ به‌ كار مي‌گيرند، تشخيص‌ بدهيم‌. براي‌ اينكه‌ اين‌ تقابل‌ بهتر برقرار شود، بد نيست‌ كه‌ نمونه‌اي‌ هم‌ از اين‌ استعارات‌ بياوريم‌. وقتي‌ كه‌ زوزو تجربه‌اش‌ را «ظلمت‌ خيره‌ كننده‌ي‌ شكوهمند» وصف‌ مي‌كند معلوم‌ است‌ كه‌ استعاره‌ به‌ كار مي‌برد. همچنين‌ وقتي‌ كه‌ اكهارت‌ از نفس‌ همچون‌ «جرياني‌ كه‌ به‌ سوي‌ وحدت‌ لاهوت‌ سرريز مي‌كند» سخن‌ مي‌گويد. به‌ عبارت‌ دقيق‌تر مي‌توان‌ گفت‌ «جرياني‌ كه‌ سرريز مي‌كند» استعاره‌ است‌ ولي‌ «وحدت‌ لاهوت‌» نيست‌. ابولفيا هم‌ آنجا كه‌ درنورديدن‌ فاصله‌ي‌ نفس‌ و نامتناهي‌ را به‌ «بازگشودن‌ گره‌ها» تعبير مي‌كند، زبان‌ استعاري‌ به‌ كار مي‌برد. سوزوكي‌ در بحث‌ از انحلال‌ هويت‌ مي‌گويد «صدفي‌ كه‌ هويت‌ من‌ در آن‌ متمكن‌ است‌ در لحظه‌ي‌ ساتوري‌ شكسته‌ مي‌شود.» رويسبروك‌ تجربه‌ي‌ انفسي‌ را به‌ «ظلمتي‌ كه‌ عاشقان‌ در ساحت‌ آن‌ خود را مي‌بازند» تعبير مي‌كند. كلاً «ظلمت‌» و «سكوت‌» از رايج‌ترين‌ استعاره‌هاي‌ عرفاست‌.

تعبير رويسبروك‌: «ظلمت‌ كه‌ عاشقان‌ در ساحت‌ آن‌ خود را مي‌بازند» استعاره‌ از همان‌ چيزي‌ است‌ كه‌ خودش‌ در جاي‌ ديگر «وحدت‌ بي‌تمايز» مي‌نامد. ولي‌ «وحدت‌ بي‌تمايز» استعاره‌ از چيز ديگري‌ نيست‌؛ و همه‌ي‌ نشانه‌هاي‌ زبان‌ حقيقي‌ ] در مقابل‌ مجازي‌ [ در آن‌ جمع‌ است‌. حقيقي‌ بودنش‌ همانا با توجه‌ به‌ شيوه‌ي‌ نيل‌ به‌ آن‌ وحدت‌، هويداست‌. سالك‌ ضمير خود را از همه‌ي‌ حسيات‌ و صور خيالي‌ و افكار يعني‌ از همه‌ي‌ محتويات‌ تجربي‌ شخصي‌، مي‌پردازد. آنچه‌ مي‌ماند تهي‌وارگي‌ است‌. درست‌ است‌ كه‌ به‌ قول‌ خود عرفا اين‌ تهي‌واره‌ كه‌ ظلمت‌ است‌ خود آينه‌گردان‌ نوري‌ باهر است‌. تها خلا نيست‌؛ خلا- ملا است‌. ولي‌ وحدت‌ بي‌تمايز، وصف‌ جنبه‌ي‌ سلبي‌ يعني‌ خلا است‌. چون‌ كثرت‌ جزئيات‌ محو شده‌ است‌، وحدت‌ برجاي‌ مانده‌ است‌. و چون‌ تمايزي‌ بين‌ جزئيات‌ نمانده‌ است‌، لاجرم‌ بي‌تمايز است‌. پيداست‌ كه‌ اين‌ توصيف‌، توصيف‌ حقيقي‌ درستي‌ است‌؛ البته‌ اگر اعتقاد داشته‌ باشيم‌ كه‌ اصولاً چنين‌ حالتي‌ براي‌ ذهن‌ (= نفس‌) حاصل‌ شده‌ باشد، كه‌ فعلاً مورد بحث‌ ما نيست‌. وقتي‌ اكهارت‌ مي‌گويد «در خداوند همه‌ي‌ تمايزات‌ ناپديد است‌» همين‌ حالت‌ را با زباني‌ اندكي‌ متفاوت‌، ولي‌ همان‌ قدر حقيقي‌، توصيف‌ مي‌كند. وقتي‌ كه‌ از اين‌ تجربه‌ به‌ عنوان‌ «خلا» - چه‌ در متون‌ عرفاني‌ مسيحي‌ و چه‌ متون‌ بودايي‌- ياد مي‌كنند، باز هم‌ استعمال‌ اين‌ كلمه‌ «حقيقي‌» است‌ و مصداقش‌ يكي‌ است‌. همين‌ حكم‌ درمورد استعمال‌ مكرر كلمات‌ «لاشي‌ء» يا «لاوجود» يا «لاشيئيت‌» و غيره‌ كه‌ ناظر به‌ جنبه‌ سلبي‌ شطحيه‌ي‌ خلا- ملا است‌ نيز صادق‌ است‌.

البته‌ هركس‌ بخواهد مي‌تواند اصرار بورزد كه‌ كلماتي‌ نظير «وحدت‌»، «خلا» و «نامتمايز» بايست‌ مجازي‌ به‌ كار رفته‌ باشند. ولي‌ اين‌ صرفاً اصرار جزمي‌ ايست‌ كه‌ نه‌ دليلي‌ دارد و نه‌ مي‌تواند داشته‌ باشد. و اگر اينها را استعاره‌ بگيرند، محال‌ است‌ بتوانند براي‌ آنها معنايي‌ دست‌ و پا كنند. تنها دليل‌ ممكن‌ براي‌ استعاري‌ يا مجازي‌ ناميدن‌ آنها اين‌ مي‌تواند باشد كه‌ نظريه‌ي‌ استعمال‌ مجازي‌ زبان‌ عرفاني‌، با آن‌ جور است‌ و اينكه‌ ما مجبور باشيم‌ به‌ هر قيمت‌ كه‌ شده‌ و با بي‌اعتنايي‌ به‌ شواهد و ادله‌، از آن‌ پشتيباني‌ كنيم‌.

همچنين‌ ممكن‌ است‌ عده‌ي‌ ديگري‌ بگويند كه‌ نمونه‌هايي‌ كه‌ از تعبير حقيقي‌ ] = زبان‌ حقيقي‌ در مقابل‌ مجازي‌ [ نقل‌ شد، همه‌ خصلتاً منفي‌ و سلبي‌اند و جنبه‌ي‌ سلبي‌ شطحيه‌ را وصف‌ مي‌كنند، و عرفا هرگز حقيقي‌ بودن‌ توصيفات‌ سلبي‌شان‌ را انكار نكرده‌اند. و گفته‌اند كه‌ تجربه‌شان‌، بي‌صورت‌، بي‌شكل‌، بي‌آواست‌، و نيز گفته‌اند «نه‌ اين‌ است‌، نه‌ آن‌» اين‌ عبارات‌ و تعبيرات‌ همه‌ حقيقي‌اند. اگر مشكلي‌ هست‌ مربوط‌ به‌ توصيفات‌ ايجابي‌ يا ثبوتي‌ است‌. آيا مي‌توان‌ كلماتي‌ براي‌ توصيف‌ جنبه‌ي‌ ثبوتي‌ يا مثبت‌ شطحيه‌ي‌ خلا- ملا به‌ كار برد كه‌ استعمال‌ و اطلاق‌ «حقيقي‌» داشته‌ باشند؟ اينجاست‌ كه‌ ملاك‌ به‌ دست‌ مي‌آيد؛ و فقط‌ كلمات‌ و تعابير مثبت‌ است‌ كه‌ مي‌تواند در معناي‌ مجازي‌ به‌ كار رود. فقط‌ جنبه‌ي‌ ايجابي‌ يا مثبت‌ شطحيه‌ است‌ كه‌ بيان‌ناپذير است‌.
به‌ اين‌ حرفها دو پاسخ‌ مي‌توان‌ داد. اولاً، برخلاف‌ تصور اين‌ منتقدان‌، محال‌ است‌ بتوان‌ صفات‌ و خصوصيات‌ شطحيه‌ را دقيقاً به‌ دو گروه‌ سلبي‌ (منفي‌) و ثبوتي‌ (مثبت‌) تقسيم‌ كرد. شايد بتوان‌ قبول‌ كرد كه‌ تهي‌وارگي‌ و خلا و بي‌تمايز بودن‌ سلبي‌اند. ولي‌ درمورد توصيفاتي‌ كه‌ عرفا از تجربه‌ي‌ انحلال‌ فرديت‌ به‌ عمل‌ آورده‌اند چه‌ مي‌توان‌ گفت‌. تقريباً همه‌ي‌ آنها اصطلاحاتي‌ نظير «از خود به‌ در آمدن‌» «از خود دست‌ شستن‌» و «ذهاب‌ و ذهول‌ نفس‌» در وجود نامتناهي‌ يا الوهي‌ به‌ كار مي‌برند. البته‌ «از خود به‌ در آمدن‌» و «از خود دست‌ شستن‌» استعاري‌ است‌. ولي‌ تعبير انحلال‌ هويت‌ - چنان‌ كه‌ كوستلر گفته‌ است‌- اين‌ است‌ كه‌ «من‌» يا فرديت‌ و هويت‌ من‌، مي‌رود كه‌ ديگر نفس‌ جداگانه‌اي‌ نباشد. اگر بگويند روبه‌ انحلال‌ يا زوال‌ نهادن‌ وجود يك‌ چيز برابر با نا-بودي‌ آن‌ است‌ و لذا اين‌ توصيف‌ سلبي‌ است‌، حرف‌ بي‌منطقي‌ است‌. وانهادن‌ وجود، سيري‌ است‌ كه‌ به‌ اندازه‌ي‌ وجود يافتن‌، مثبت‌ است‌. مرگ‌ به‌ اندازه‌ي‌ زندگي‌، ايجابي‌ يا مثبت‌ است‌. همواره‌ سلب‌، متضمن‌ ايجاب‌ است‌. غالب‌ عرفاي‌ آفاقي‌ مي‌گويند هيچ‌ چيز مرده‌ يا بي‌جان‌ نيست‌. «مرگ‌» امري‌ است‌ ايجابي‌ يا سلبي‌؟ شك‌ نيست‌ كه‌ «مرده‌» به‌ معناي‌ «غيرزنده‌» است‌ ولي‌ «زنده‌» هم‌ به‌ معناي‌ «غيرمرده‌» است‌.

ثاني‌ جنبه‌ي‌ ايجابي‌ يا ثبوتي‌ شطحيه‌ي‌ خلا- ملا غالباً با صفات‌ مثبتي‌ چون‌ «خير»، «خيراعلي‌»، «خلاق‌»، «قدسي‌»، «الوهي‌» و نظاير آن‌ توصيف‌ مي‌شود. من‌ دليلي‌ براي‌ امتناع‌ استعمال‌ حقيقي‌ آنها نمي‌بينم‌. كلماتي‌ هم‌ كه‌ براي‌ توصيف‌ جنبه‌ي‌ عاطفي‌ احوال‌ عرفاني‌ به‌ كار مي‌رود نظير «تيمن‌»، «تبرك‌»، «نشاط‌ و انبساط‌» و «صفا» همين‌طور. و اگر گفته‌اند كه‌ شرح‌ و بيان‌ آنها «وراي‌ حد تقرير است‌» خواسته‌اند بهره‌اي‌ از حقيقت‌ را كه‌ در نظريه‌ي‌ عواطف‌ هست‌، و به‌ آن‌ اشاره‌ كرديم‌، بيشتر جلوه‌ دهند. درمورد صفت‌ «خلاقيت‌» جاي‌ شك‌ هست‌. اين‌ صفت‌ را جزو صفات‌ ثبوتي‌ يا ايجابي‌ شمرده‌اند ولي‌ شايد بعضي‌ شك‌ داشته‌ باشند كه‌ آيا اصولاً آن‌ را جزو تجربه‌ي‌ عرفاني‌ دانسته‌اند يا به‌ مدخليت‌ آن‌ در تجربه‌ عرفاني‌ تصريح‌ كرده‌اند. در جواب‌ شكاكان‌، توصيفي‌ را كه‌ از اوروبيندو نقل‌ كرده‌ بودم‌ بار ديگر يادآور مي‌شوم‌ «آنان‌ كه‌ به‌ آرامش‌ درون‌ دست‌ يافته‌اند، همواره‌ مي‌توانند دريابند كه‌ نيروهاي‌ مؤثر در كار جهان‌، از منبع‌ لايزال‌ آن‌ سكوت‌، مايه‌ مي‌گيرند.» به‌ هر حال‌ دليلي‌ ندارد كه‌ اين‌ تعبير را مجازي‌ بينگاريم‌.

نمونه‌هايي‌ كه‌ تاكنون‌ در اين‌ بخش‌ نقل‌ كرديم‌ همه‌ از توصيفات‌ نوع‌ انفسي‌ از احوال‌ عرفاني‌ بود. بررسي‌ زباني‌ كه‌ در توصيف‌ احوال‌ آفاقي‌ به‌ كار رفته‌ هم‌ به‌ نتيجه‌اي‌ مشابه‌ مي‌انجامد. اكهارت‌ مي‌گويد «همه‌ چيز يكي‌ است‌» و اين‌ فرد شاخص‌ و قاعده‌ي‌ كلي‌ احوال‌ آفاقي‌ است‌. و در تشريح‌ معناي‌ اين‌ حرف‌ مي‌گويد كه‌ سنگ‌ و سبزه‌ و چوب‌، تك‌ افتاده‌ و جدا جدا نيستند، و نه‌ بسيار بلكه‌ يگانه‌اند. منتقدان‌ علي‌الرسم‌ مي‌توانند به‌ اين‌ توصيف‌ انگشت‌ بگذارند و به‌ اين‌ جهت‌ كه‌ خلف‌ ] = متناقض‌ با خود [ است‌ تخطئه‌اش‌ كنند. ولي‌ از عبارات‌ آن‌ برنمي‌آيد كه‌ استعاري‌ يا مجازي‌ باشد. مي‌توان‌ اين‌ قول‌ را مثلاً با اين‌ قول‌ قياس‌ كرد كه‌ «فلان‌ مربع‌، مستدير است‌». نه‌ خلف‌ بودن‌ اين‌ حكم‌ و نه‌ هيچ‌ خصيصه‌ي‌ ديگرش‌ دلالت‌ ندارد كه‌ زباني‌ كه‌ به‌ كار رفته‌ مجازي‌ است‌. به‌ مثالهاي‌ ديگر مي‌پردازيم‌، از جمله‌ به‌ گفته‌ي‌ ياكوپ‌ بومه‌ كه‌ «خدا را در گياه‌ و سبزه‌ بازشناختم‌» و گفتار آن‌ عارف‌ موسوم‌ به‌ «ن‌.م‌.» كه‌ مي‌گفت‌ هر آنچه‌ از پنجره‌ ديده‌ بود، حتي‌ شيشه‌ها و بطريهاي‌ شكسته‌ «تشنه‌ي‌ زندگي‌ بودند» يا حياتي‌ كه‌ در وجود او و گربه‌ و بطريها بوده‌، يكسان‌ و يگانه‌ بوده‌؛ و همچنين‌ احساس‌ را ماكريشنا كه‌ چيزهاي‌ درون‌ اتاق‌ را «سرشار از آگاهي‌» و «غرق‌ در عنايت‌ الهي‌» مي‌يافته‌ است‌. زباني‌ كه‌ در تمامي‌ اين‌ توصيفات‌ به‌ كار رفته‌، هر قدر هم‌ كه‌ از نظر عرف‌ عجيب‌ و غريب‌ بنمايد، حقيقي‌ و غيرمجازي‌ است‌.
اكنون‌ بايد به‌ سؤال‌ قاطع‌ و اساسي‌اي‌ كه‌ قبلاً طرح‌ كرديم‌ و بي‌جواب‌ ماند بازگرديم‌: اگر تصديق‌ مي‌كنيم‌ كه‌ زبان‌ عرفا با همه‌ي‌ بهره‌ي‌ وافري‌ كه‌ از استعاره‌ و ابهام‌ و ايهام‌ و نظاير آن‌ دارد، اساساً حقيقي‌ است‌ و توصيف‌ درستي‌ از احوال‌ و عوالم‌ آنان‌ به‌ دست‌ مي‌دهد، پس‌ مسئله‌ بيان‌ناپذيري‌ چه‌ مي‌شود؟ آيا نظريه‌اي‌ كه‌ پيش‌ گرفته‌ايم‌ به‌ كلي‌ در جهت‌ انكار آن‌ نيست‌؟ بايد اين‌ ابهام‌ را برطرف‌ كنيم‌ كه‌ منظور ما انكار آن‌ نيست‌، و آن‌ مسئله‌ به‌ قوت‌ خود باقي‌ است‌، و با اين‌ پيشنهاد موقت‌ كوشيده‌ايم‌ راهي‌ براي‌ حل‌ آن‌ پيدا كنيم‌.

واضح‌ است‌ كه‌ عرفا حس‌ مي‌كنند يك‌ نوع‌ مخمصه‌ و مانع‌ و مشكل‌ منحصر به‌فردي‌ در كاربرد زبان‌ براي‌ درميان‌ گذاشتن‌ تجربه‌هاي‌شان‌ براي‌ ديگران‌ دارند. ساير مردم‌، از هر صنف‌ و رسته‌اي‌، يعني‌ آنهايي‌ هم‌ كه‌ عارف‌ نيستند در بيان‌ احساسات‌ و افكارشان‌ با مشكلاتي‌ مواجه‌اند. و چنان‌ كه‌ ديديم‌ اين‌ حكم‌ مخصوصاً درمورد عواطف‌ عميق‌ صادق‌ است‌. ولي‌ پيداست‌ كه‌ عارف‌ مشكل‌ ويژه‌اي‌ دارد كه‌ مي‌داند ناعارفان‌ چنين‌ مشكلي‌ ندارند. و معلوم‌ كرديم‌ نظريه‌ي‌ رايجي‌ كه‌ مي‌گويد اتكاي‌ فاهمه‌ به‌ مفهوم‌، منشأ اين‌ مشكل‌ است‌ - يا به‌ عبارت‌ ديگر اين‌ نظريه‌ كه‌ مفاهيم‌، قابل‌ حمل‌ و اطلاق‌ به‌ احوال‌ عرفاني‌ نيست‌- برخطاست‌.
پس‌ چه‌ اشكالي‌ در فاهمه‌ ] = فهم‌ [ بشر هست‌ كه‌ نمي‌گذارد، يا به‌ نظر مي‌آيد كه‌ نمي‌گذارد، از عهده‌ي‌ درك‌ احوال‌ عرفاني‌ برآيد؟ فقط‌ يك‌ جواب‌ مي‌توان‌ داد: قوانين‌ منطق‌، قواعد ويژه‌ي‌ اعمال‌ فهم‌اند. ولي‌ اين‌ قوانين‌ قابل‌ اطلاق‌ بر تجربه‌ي‌ عرفاني‌ نيست‌. آيا ريشه‌ي‌ مشكل‌ عارف‌ با زبان‌ اين‌ است‌؟ اگر همين‌ است‌ دقيقاً از چه‌ قرار است‌؟

طبيعت‌ اوليه‌ي‌ فاهمه‌ در عملياتي‌ است‌ كه‌ ذهن‌ (نفس‌) به‌ مدد آن‌ چيزي‌ را از چيزي‌ را تشخيص‌ مي‌دهد فرق‌ مي‌نهد، مثلاً الف‌ را از ب‌. صرف‌ اين‌ عمل‌، تشكيل‌ «مفهوم‌» نمي‌دهد. تشكيل‌ مفهوم‌، از اين‌ عمل‌ مشتق‌ مي‌شود. يعني‌ مفهوم‌ از اينجا پديد مي‌آيد كه‌ ذهن‌ با الف‌ها و ب‌هاي‌ بسياري‌ مواجه‌ است‌. و طبعاً چنين‌ عادتي‌ در ما پيدا مي‌شود كه‌ همه‌ي‌ الف‌ها را در يك‌ گروه‌ و تمام‌ ب‌ها را در گروه‌ ديگر بگذاريم‌. اين‌ يعني‌ تشكل‌ مفهوم‌. در اين‌ روند قواعد خاصي‌ مضمر و مندرج‌ است‌. بايست‌ مطمئن‌ باشيم‌ كه‌ همه‌ي‌ الف‌ها را در گروه‌ الف‌ و همه‌ي‌ ب‌ها را در گروه‌ ب‌ نگه‌ داشته‌ايم‌. قواعدي‌ كه‌ در اين‌ كار اعمال‌ مي‌كنيم‌، همانا قوانين‌ منطق‌اند.
در تشكل‌ مفاهيم‌ كه‌ خود مبتني‌ بر وجود كثرتي‌ از الف‌ها و كثرتي‌ از ب‌هاست‌، منكر اين‌ احتمال‌ منطقي‌ نيستيم‌ كه‌ ممكن‌ است‌ مفهومي‌، منحصر به‌فرد يا حتي‌ متعلق‌ به‌ يك‌ «مجموعه‌ي‌ خالي‌» (20) باشد. اگر مفاهيم‌ با تكيه‌ بر كثرت‌ اعضا تشكيل‌ نيافته‌ بود، احتمال‌ وجود چنين‌ مجموعه‌اي‌ از نظر رواني‌ و روان‌شناختي‌ خيلي‌ بعيد بود.

حاصل‌ آنكه‌ سه‌ چيز مستقل‌ و در عين‌ حال‌ مرتبط‌ به‌ هم‌ داريم‌ كه‌ هر يك‌ جنبه‌اي‌ از فهم‌ يا فاهمه‌ي‌ بشر را تشكيل‌ مي‌دهد يعني‌: 1. تميز نهادن‌ (توجه‌ به‌ تفاوتها) 2. صورت‌بندي‌ يا تشكل‌ مفاهيم‌ (توجه‌ به‌ شباهتها) و 3.قواعد اجراي‌ اين‌ اعمال‌، كه‌ همانا قوانين‌ منطق‌ است‌. بالنتيجه‌ ممكن‌ است‌ كه‌ مفاهيمي‌ را درست‌ به‌ كار برد و در عين‌ حال‌ از قوانين‌ منطق‌ اطاعت‌ نكرد. ] چون‌ اعمال‌ قوانين‌ منطق‌، مرحله‌اي‌ بعد از تشكل‌ مفاهيم‌ است‌- م‌. [ اين‌ همان‌ كاري‌ است‌ كه‌ عرفا مي‌كنند. اگر عارف‌ در وصف‌ تجربه‌اش‌ بگويد «آن‌ الف‌ است‌» بيان‌ درستي‌ است‌. يعني‌ مفهوم‌ الف‌ را درست‌ بر آن‌ اطلاق‌ كرده‌ است‌. و سپس‌ درمورد همان‌ تجربه‌ مي‌افزايد «آن‌ نا-الف‌ است‌» اين‌ هم‌ استعمال‌ درست‌ ديگر آن‌ مفهوم‌ است‌، چه‌ تجربه‌اش‌ كه‌ اصلاً و ذاتاً شطح‌آميز (= متناقض‌نما)ست‌ داراي‌ هر دو صفت‌ الف‌ و نا-الف‌ است‌.

حال‌ چگونه‌ مي‌توان‌ ادعاي‌ عارف‌ را كه‌ مي‌گويد تجربه‌اش‌ بيان‌ناپذير است‌ توجيه‌ كرد؟ پاسخ‌ من‌ به‌ اين‌ شرح‌ است‌: زباني‌ كه‌ عارف‌ خود را ناچار از به‌ كار گرفتن‌ آن‌ مي‌بيند، در بهترين‌ حالتش‌، تعبير حقيقي‌ (و نه‌ مجازي‌) از تجربه‌ او به‌ دست‌ مي‌دهد، ولي‌ در عين‌ حال‌ متناقض‌ است‌. ريشه‌ي‌ احساس‌ گرفتاري‌ زباني‌ او همين‌ است‌. «گرفتار» است‌ چون‌ مانند ساير مردم‌ در احوال‌ و آنات‌ غيرعرفاني‌اش‌، «منطقي‌ انديش‌» است‌. و موجودي‌ نيست‌ كه‌ فقط‌ در عالم‌ شطح‌آميز وحدت‌ سركند. بيشتر زندگي‌اش‌ را در جهان‌ زماني‌ - مكاني‌، كه‌ قلمرو قوانين‌ منطق‌ است‌، مي‌گذارند. او نيز مانند ديگران‌ نفوذ و نفاذ منطق‌ را حس‌ مي‌كند. آن‌ گاه‌ كه‌ از عالم‌ وحدت‌ بازمي‌گردد مي‌خواهد آنچه‌ را كه‌ از حال‌ خويش‌ به‌ ياد دارد به‌ مدد كلمات‌ با ديگران‌ درميان‌ گذارد. كلمات‌ به‌ زبانش‌ مي‌آيد، ولي‌ از اينكه‌ مي‌بيند دارد تناقض‌ مي‌گويد حيران‌ و سرگشته‌ مي‌شود. و براي‌ خودش‌ اين‌ امر را چنين‌ توجيه‌ مي‌كند كه‌ لابد اشكالي‌ در خود زبان‌ هست‌. لاجرم‌ معتقد مي‌شود كه‌ تجربه‌اش‌ بيان‌ناپذير است‌.

ولي‌ در واقع‌ اشتباه‌ مي‌كند. شطحياتي‌ كه‌ مي‌گويد، به‌ درستي‌ تجربه‌اش‌ را شرح‌ مي‌دهد. زبانش‌ فقط‌ به‌ اين‌ جهت‌ متناقض‌نماست‌ كه‌ تجربه‌اش‌ متناقض‌نماست‌. يعني‌ زبان‌ تجربه‌ را درست‌ منعكس‌ مي‌كند. ابتدا درمورد تجربه‌اش‌ مي‌گويد «الف‌ است‌» ولي‌ لحظه‌ي‌ ديگر ناچار مي‌شود بگويد «نا-الف‌» است‌. لذا خيال‌ مي‌كند عبارت‌ اولش‌ كه‌ گفته‌ بود «الف‌ است‌» غلط‌ بوده‌ است‌.

همين‌ طور اگر اول‌ گفته‌ بود «ناالف‌ است‌» و سپس‌ گفته‌ بود «الف‌ است‌» هنگام‌ گفتن‌ جمله‌ي‌ دوم‌ خيال‌ مي‌كرد در گفتن‌ «ناالف‌ است‌» اشتباه‌ كرده‌ است‌. بدينسان‌ هرچه‌ مي‌گويد به‌ نظرش‌ نادرست‌ مي‌آيد، چرا كه‌ ناگزير است‌ نقيض‌ آن‌ را هم‌ بگويد. همين‌ است‌ كه‌ قصور را از زبان‌ مي‌داند.

كاري‌ كه‌ ما مي‌كنيم‌ به‌ يك‌ معنا توجيه‌ رواني‌ اين‌ موضوع‌ است‌. عارف‌ در اينكه‌ مي‌گويد هيچ‌ زباني‌ از عهده‌ي‌ بيان‌ احوال‌ او برنمي‌آيد، اشتباه‌ مي‌كند. چرا كه‌ عملاً با همين‌ زبان‌، احوالش‌ را -غالباً هم‌ با فصاحت‌ و بلاغت‌- بيان‌ مي‌كند. لذا كاري‌ كه‌ بايد كرد توجيه‌ و تبيين‌ اين‌ اشتباه‌ است‌. و چنين‌ توجيهي‌ فقط‌ مي‌تواند رواني‌ باشد. و اين‌ توجيه‌ فقط‌ همين‌ است‌ كه‌ متناقض‌نمايي‌ احوال‌ عرفاني‌ را با بيان‌ناپذيري‌ آن‌ اشتباه‌ مي‌كند. ولي‌ مبناي‌ اين‌ توجيه‌ رواني‌ هم‌ در مشكل‌ منطقي‌ شطحيات‌ است‌.

همين‌ واقعيت‌ كه‌ عارف‌ احساس‌ سردرگمي‌ مي‌كند و نمي‌داند چگونه‌ بايد مافي‌الضميرش‌ را بيان‌ كند، حاكي‌ از اين‌ است‌ كه‌ به‌ اشتباه‌ خودش‌ آگاهي‌ ندارد و به‌ همين‌ جهت‌ هم‌ خودش‌ نمي‌تواند اين‌ امر را به‌ اين‌ صورت‌ كه‌ ما توجيه‌ كرديم‌، تبيين‌ كند. چه‌ عارف‌ غالباً از نظر منطقي‌ و فلسفي‌ و تحليل‌گري‌ ضعيف‌ است‌. و ريشه‌ي‌ مشكلي‌ را كه‌ با زبان‌ دارد نمي‌يابد. فقط‌ مبهماً احساس‌ مي‌كند در آنچه‌ مي‌گويد عيب‌ و اشكالي‌ هست‌ از همين‌ سردرگم‌ و سرگشته‌ مي‌شود. آنچه‌ من‌ در اينجا درصددش‌ بوده‌ام‌ تحليل‌ ناخرسندي‌ نهاني‌ و ناگفته‌اي‌ است‌ كه‌ عارف‌ از گفته‌ و ناگفته‌هايش‌ دارد.

به‌ ايرادي‌ كه‌ محتمل‌ است‌ بر اين‌ نظريه‌ وارد شود، اشاره‌ مي‌كنم‌ و به‌ اختصار پاسخ‌ مي‌گويم‌. آيا قبلاً اذعان‌ نكرده‌ بوديم‌ كه‌ هرجا كه‌ كثرت‌ نباشد، مفهوم‌ و به‌ تبع‌ آن‌ كلمه‌ نيز در ميان‌ نخواهد بود؟ ولي‌ نظريه‌ي‌ فعلي‌ بر آن‌ است‌ كه‌ بعضي‌ كلمات‌ از تجربه‌ي‌ عرفاني‌ توصيف‌ حقيقي‌ به‌ دست‌ مي‌دهند و لذا بايست‌ مفاهيم‌ را نيز بيان‌ كنند. جوابش‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ مفاهيم‌ فقط‌ وقتي‌ پديد مي‌آيند كه‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌ به‌ ياد آورده‌ مي‌شود، و نه‌ وقتي‌ كه‌ در حال‌ وقوع‌ است‌. خاطره‌ي‌ اين‌ تجربه‌ها كه‌ براي‌ عده‌ي‌ كثيري‌ رخ‌ داده‌، با يكديگر شبيه‌ است‌ و مجموعه‌ يا صنف‌ خاصي‌ در ذهن‌ تشكيل‌ مي‌دهد، كه‌ با انواع‌ گوناگون‌ تجربه‌هاي‌ غيرعرفاني‌ فرق‌ دارد. اين‌ توضيح‌ روشن‌ مي‌كند كه‌ چگونه‌ كلماتي‌ نظير «حال‌ يا تجربه‌»، «بيان‌ناپذير»، «عرفاني‌»، «ناشناختني‌» را كه‌ هر يك‌ مشكلي‌ برانگيخته‌ بودند، مي‌توان‌ به‌ كار برد. فقط‌ وقتي‌ اين‌ كلمات‌ را مي‌توان‌ اطلاق‌ كرد كه‌ خاطره‌ شده‌ باشند. (21)

پانوشتها
1. ineffability
2. قديس‌ فرانثيسكو خاوير (1506-1552) Saint Francisco Xavier (= Javier) از مشاهير مبلغان‌ و مؤسسان‌ آيين‌ يسوعي‌ و از مريدان‌ و همكاران‌ ايگناتيوس‌ لويولايي‌، كه‌ اهل‌ اسپانيا بود.-م‌.
3. J.B.Pratt, The Religious Consciousness, New York, The Macmillan Co. pp. 407-408.
4. Herman Joseph
5. Ibid ., p. 408.
6. common-sense
7. perception
8. empty void
9. Rudolf Otto
10. The Idea of Holy
11. numinous
12. awe
13. unconceptualizable
14. understanding
15. faculty of concepts
16. immediate pereception
17. نقل‌ از بند سوم‌ گزينه‌اي‌ از آثار فلوطين‌ در كتاب‌ تعاليم‌ عرفا تأليف‌ نگارنده‌ با اين‌ مشخصات‌:
The Teaching of the Mystics, New York, Mentor Book, New American Library of World Literature, Inc.
18. class
19. onefold
20. (برابر نهاده‌ي‌ غلامحسين‌ مصاحب‌ null class ).
21. و.استيس‌، عرفان‌ و فلسفه‌ ، تهران‌، خوارزمي‌، 1363، ص‌ص‌ 319-263.

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در سه شنبه 1386/02/11 و ساعت  | 
شيخ محمود شبستري (قسمت آخر )
                                      هو

شبستري در بيان ماهيت ولايت و نبوت از شيوهي عمومي نويسندگان صوفي پيروي ميكند. ولايت مقولهيي است كه بيشتر از نبوت عموميت دارد. در اصطلاح و در نظر اول، اوليا و انبيا همه اوليا هستند. در يك صوفي ولايت پوشيده است، در حالي كه در نبي اين حالت پيداست. از لحاظ شريعت، وليّ تابع نبيّ است، و با اين حال او برترين مقامات را كسب ميكند، و در تحقق اتحاد با پروردگار با او يكي ميشود. با رحلت نبياكرم دور نخستين ولايت، دوري كه در آن نبوت و ولايت هر دو در عالم آشكار بوده است، به پايان ميآيد. پس از پيامبر خاتم، ولايت ادامه يافت و دور جديدي آغاز به تكوين كرد. روزي خاتم اوليا ظهور خواهد كرد، و او ذروه و كمال ولايت خواهد بود و با ظهور او دور هر دو عالم به پايان خواهد رسيد. او كل خواهد بود، كلي كه اولياي سابق همه اجزاي او بودهاند. مانند «خاتم انبيا»، وي نيز مايهي بركت همهي جهانيان خواهد بود. او در آوردن صلح و امنيت براي مردم كامياب خواهد بود؛ و عدل و مساوات حكومت خواهد كرد. واژهي «خاتم» به نظر ابنعربي دلالت بر صوفيي كه با وجود او ولايت به پايان خواهد آمد، نميكند، ولي از لحاظ شبستري، خاتم اوليا، مانند «خاتم انبيا» ولايت را براي ابد به پايان خواهد برد. آخرين اوليا «خاتمي» است كه با (ظهور) او جهان به پايان خواهد رسيد:
] نبي چون آفتاب آمد ولي ماه مقابل گردد اندر «لي مع الله
نبوت در كمال خويش صافي است ولايت اندر و پيدا نه، مخفي است
ولايت در ولي پوشيده بايد ولي اندر نبي پيدا نمايد
ولي از پيروي چون همدم آمد نبي را در ولايت محرم آمد...
ولي آنگه رسد كارش به اتمام كه تا آغاز گردد باز انجام [
با اين همه، اين جهان مادي كه كانون تجلي حق است هرگز به پايان نتواند آمد، اگر بتوانيم گفت كه حق تعالي از تجلي باز ايستاد، آنگاه هرگز زماني در ميان نخواهد بود. اين جهان و جهان بعدي به همديگر خواهند رسيد و هيچ خط فاصلي ميان آن دو نخواهد بود. جهان ديگر چيزي است كه همواره در كار ساختهشدن است. آنچه را كه ما معمولاً اين جهان و آن جهان ميگوييم اسماء صرفي هستند براي آنچه شبستري به پيروي از ابنعربي جريان دائم التجدُّد خلق مينامد، كه دروي بيپايان از فنا و خلق جديد است.

در حيات آينده، انسان جسم نخواهد داشت، و جسم او چيزي رقيق و شفاف خواهد گشت. اعمال ما و تمايلات ذهني حيات كنوني ما شكل عيني خواهد گرفت، و به صورت محسوسي تجسم خواهد يافت. تمايلات خوب شكل نور (= بهشت) خواهد گرفت و تمايلات بد شكل آتش (= دوزخ):
] بود ايجاد و اعدام دو عالم چو خلق و بعث نفس ابنآدم
هميشه خلق در خلق جديد است وگر چه مدت عمرش مديد است...
هر آنچه هست بالقوه در اين دار به فعل آيد در آن عالم به يكبار
ز تو هر فعل كاول گشت صادر بر آن گردي به باري چند قادر
همه احوال و اقوال مُدَخَّر هويدا گردد اندر روز محشر...
دگر باره به وِفقِ عالم خاص شود اخلاق تو اجسام و اشخاص [
پس از مرگ، فرديت ] يا جسم [ آدمي ناپديد شده سرانجام كثرت در وحدت فاني خواهد شد. انسان تشريف رؤيت جلال خواهد يافت، و اين تشريف چيزي صوري و عيني نخواهد بود؛ بلكه تجلي در خود خواهد بود.
] تعيُّن مرتفع گردد زهستي نماند در نظر بالا و پستي
نماند مرگ تن در دار حيوان به يك رنگي برآيد قالب و جان
بود پا و سر و چشم تو چون دل شود صافي ز ظلمت صورت گل
كند ار نور حق بر تو تجلي' ببيني بيجهت حق را تعالي' [ (7)

پانوشتها
1. حكيم فلسفي چون بود احول ز وحدت ديدن حق شد معطل
2. حكيم فلسفي چون هست حيران نميبيند ز اشياء غير امكان
ز امكان ميكند اثبات واجب وزين حيران شده در ذات واجب
3. زهي نادان كه او خورشيد تابان به نور شمع جويد در بيابان
4. نه علم است آنكه دارد ميل دنيا كه صورت دارد اما نيست معنا
نگردد علم هرگز جمع باآز ملك خواهي سگ از خود دور انداز
علوم دين زاخلاق فرشته است نيايد در دلي كو سگ سرشت است
5. كتاب حق بخوان از نفس و آفاق مزين شو به اصل جمله اخلاق
اصول خلق نيك آمد عدالت پس از وي حكمت و عفت شجاعت...
6. اشاره است به حديث معروف القدريّة مجوس هذهِ الاَّمة. - م.
7. م. م. شريعت، تاريخ فلسفه در اسلام ، نشر دانشگاهي، 1376، جلد دوم، صص 357-351.

                                                                    اوفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در یکشنبه 1385/11/22 و ساعت  | 
شيخ محمود شبستري (قسمت دوم )
                                     هو


بياني‌ كه‌ شبستري‌ از صفات‌ اخلاقي‌ به‌ دست‌ مي‌دهد بازگويي‌ صِرف‌ نظريات‌ افلاطوني‌ و ارسطويي‌ است‌. حكمت‌، عفت‌، شجاعت‌ و عدالت‌، فضايل‌ اخلاقي‌ عمده‌ هستند. (5) او به‌ اجمال‌ اصل‌ ارسطويي‌ وسط‌ را مورد بحث‌ قرار مي‌دهد. بهشت‌، حاصل‌ پيروي‌ از همين‌ راه‌ ميانه‌ است‌، و حال‌ آنكه‌ اختيار هر يك‌ از (طريق‌) افراط‌ و تفريط‌ به‌ دوزخ‌ مي‌انجامد. 

] همه‌ اخلاق‌ نيكو در ميانه‌ است‌ كه‌ از افراط‌ و تفريطش‌ كرانه‌ است‌
ميانه‌ چون‌ صراط‌ المستقيم‌ است‌ زهر دو جانبش‌ قعر جحيم‌ است‌ [
وقتي‌ تهذيب‌ اخلاق‌ دست‌ دهد، انسان‌ نور الهي‌ (يا تجلي‌) را دريافت‌ مي‌كند كه‌ روح‌ او را منور ساخته‌ به‌ والاترين‌ مدارجش‌ مي‌رساند. انبيا و اوليا در زمره‌ي‌ كساني‌ هستند كه‌ ارواحشان‌ صافي‌ گشته‌ است‌.
] چو آب‌ و گل‌ شود يكباره‌ صافي‌ رسد از حق‌ بدو روح‌ اضافي‌
چو بايد تسويه‌ اجزاي‌ اركان‌ در او گيرد فروغ‌ عالم‌ جان‌ [
تجلي‌ الهي‌ تنها در اشياءِ نيك‌ نيست‌ بلكه‌ در اشيائي‌ هم‌ كه‌ ما در اصطلاح‌ مرسوم‌ بد مي‌ناميم‌ تجلي‌ هست‌. چون‌ خدا تنها وجود موجود است‌ و تنها علت‌ همه‌ي‌ اشياء، لذا همه‌ي‌ اشياء بدون‌ استثناء نور او را ظاهر مي‌سازند. وضع‌ منطقي‌ وحدت‌ وجود چنان‌ است‌ كه‌ خوب‌ و بد همه‌ يكسانند و همه‌ مظاهر خدا هستند و همه‌ پايگاهي‌ مساوي‌ دارند. اما وقتي‌ به‌ عقايد متداول‌ مرسوم‌ نظر مي‌افكنيم‌، ميان‌ آنها فرق‌ مي‌نهيم‌، و خير را به‌ خدا و شر را به‌ شيطان‌ نسبت‌ مي‌دهيم‌. 

] مؤثر حق‌شناس‌ اندر همه‌ جاي‌ ز حد خويشتن‌ بيرون‌ منه‌ پاي‌
حق‌ اندر كسوت‌ حق‌ دين‌ حق‌دان‌ حق‌اندر باطل‌ آمد كار شيطان‌ [
شبستري‌ مانند همه‌ي‌ وحدت‌ وجوديان‌ يكسره‌ جبري‌ مذهب‌ است‌. او معتقد است‌ كه‌ حسِّ - به‌ اصطلاح‌ - آزادي‌ كه‌ انسان‌ مالك‌ آن‌ است‌، به‌ سبب‌ شعور او به‌ نفس‌ خويش‌ به‌ منزله‌ي‌ چيزي‌ جدا از خداست‌. انسان‌ طبيعةً امري‌ عدمي‌ يا نابود است‌، و از اين‌ روي‌، معنايي‌ ندارد كه‌ اختياري‌ به‌ او نسبت‌ دهند. معتقدان‌ به‌ آزادي‌ اراده‌ گبركان‌اند (6) كه‌ ميان‌ خداي‌ نيكي‌ و خداي‌ بدي‌ فرق‌ مي‌نهند. نسبت‌ دادن‌ قدرت‌، اراده‌ و فعل‌ به‌ انسان‌ خطاست‌ و به‌ نظر او در اين‌ باب‌ هم‌ معتزله‌ و هم‌ اشعريه‌ گمراه‌ شده‌اند - چه‌ گروه‌ اول‌ مي‌گويند انسان‌ در انتخاب‌ خويش‌ اختيار دارد، و گروه‌ دوم‌ با نسبت‌ دادن‌ قوه‌ي‌ كسب‌ به‌ او او را مسئول‌ افعال‌ خويش‌ مي‌سازند.
] هر آن‌ كس‌ را كه‌ مذهب‌ غير جبر است‌ نبي‌ فرمود كاو مانند گبر است‌ [ 

به‌ نظر شبستري‌ انسان‌ را براي‌ انجام‌ دادن‌ مسئوليتهاي‌ اخلاقي‌ نيافريده‌اند، بلكه‌ از آفرينش‌ او هدف‌ ديگري‌ در كار بوده‌ است‌، اما بيان‌ نمي‌دارد كه‌ آن‌ هدف‌ ديگر كدام‌ است‌. با اين‌ همه‌ لاهيجي‌ ] شيخ‌ محمد از عرفاي‌ سده‌ي‌ نهم‌ [ شارح‌ او مي‌افزايد كه‌ مقصود اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ وي‌ مانند آينه‌يي‌ بي‌زنگار مظهر ذات‌، صفات‌ و اسماء الهي‌ باشد. آيا مي‌توانيم‌ آينه‌ را به‌ سبب‌ منعكس‌ كردن‌ اشياء مختار و آزاد بناميم‌؟ براي‌ هر يك‌ از ما افعال‌مان‌ از پيش‌ مقدر شده‌ است‌. افعال‌ الهي‌ تفحص‌ناپذير و ناپرسيدني‌ است‌. او مي‌پرسد «آيا مي‌تواني‌ تعليل‌ كني‌ كه‌ چرا يك‌ انسان‌ محمد و ديگري‌ ابوجهل‌ زاييده‌ مي‌شود؟» كرامتِ آدمي‌ در اين‌ است‌ كه‌ مجبور باشد نه‌ اينكه‌ از اختيار نصيبي‌ داشته‌ باشد. 

ولي‌ ] اگر چنين‌ است‌ [ چرا انسان‌ مسئول‌ اعمال‌ خويش‌ است‌؟ آيا اين‌ بي‌عدالتي‌ نيست‌؟ شيخ‌ فكر مي‌كند كه‌ اين‌ كار بي‌عدالتي‌ نيست‌ بلكه‌ برهاني‌ در تأييد قدرت‌ كامله‌ و اختيار خداست‌. وانگهي‌ هدف‌ از مكلف‌ ساختن‌ آدمي‌ براي‌ انجام‌ اعمالي‌ كه‌ درباره‌ي‌ آنها از خود اختياري‌ ندارد اين‌ است‌ كه‌ او را مجبور سازد تا اين‌ عالم‌ را براي‌ هميشه‌ پسِ پشت‌ بيندازد، چه‌ او به‌ جوهر خويش‌ يا به‌ قوّه‌ي‌ طبيعي‌ خويش‌ قادر نيست‌ از صراط‌ المستقيم‌ پيروي‌ كند و به‌ قانون‌ الهي‌ يا شريعت‌ اطاعت‌ ورزد:
] به‌ شرعت‌ زان‌ سبب‌ تكليف‌ كردند كه‌ از ذات‌ خودت‌ تعريف‌ كردند
چو از تكليف‌ حق‌ عاجز شوي‌ تو به‌ يكبار از ميان‌ بيرون‌ روي‌ تو [
مراتبي‌ كه‌ فرد توسط‌ آنها به‌ مرحله‌ي‌ كمال‌ مي‌رسد كدامند؟ به‌ نظر او، انسان‌ به‌ عنوان‌ اصل‌ و كمال‌ آفرينش‌ زاده‌ مي‌شود، و پاك‌ترين‌ پاكان‌ و مهتر مهتران‌ است‌. ولي‌ به‌ سبب‌ افتادنش‌ به‌ خاكدان‌ اين‌ جهانِ پديداري‌، به‌ پست‌ترين‌ سطحها تنزل‌ مي‌كند. مقام‌ او در اين‌ مرحله‌ يكسره‌ مخالف‌ است‌ با مقام‌ وحدت‌. ولي‌ آدمي‌ بنا بر نوري‌ كه‌ از طريق‌ قواي‌ ذوقي‌ يا استعداد عقلي‌ خود كسب‌ مي‌كند، ضعف‌ خود را در مي‌يابد و به‌ سلوكي‌ عكس‌ سير اول‌ مي‌پردازد، اين‌ سلوك‌ از امكان‌ به‌ واجب‌، از كثرت‌ به‌ وحدت‌ و از شر به‌ خير است‌. 

] مسافر آن‌ بود كو بگذرد زود زخود صافي‌ شود چون‌ آتش‌ از دود
سلوكش‌ سير كشفي‌ دان‌ ز امكان‌ سوي‌ واجب‌ به‌ ترك‌ شَين‌ و نقصان‌
به‌ عكس‌ سير اول‌ در منازل‌ رود تا گردد او انسان‌ كامل‌ [
در اين‌ سلوك‌ سه‌ مرحله‌ وجود دارد. نخستين‌ مرحله‌ را جذب‌ گويند. در اينجا نور الهي‌ از طريق‌ اعمال‌ و افعال‌ بنده‌ پرتو افشاني‌ مي‌كند، و چنان‌ مي‌شود كه‌ صوفي‌ افعال‌ همه‌ي‌ اشياء ديگر را خيالي‌ و واهي‌ مي‌پندارد، هيچ‌ چيز جز خدا، مالك‌ قوه‌ي‌ فاعلي‌ نيست‌. در مرتبه‌ي‌ دوم‌ نور الهي‌ از طريق‌ صفات‌ الهي‌ تابان‌ مي‌گردد، و بنابراين‌ صوفي‌ صفات‌ هر چيزي‌ را مندرج‌ در خدا فرض‌ مي‌كند. مرحله‌ي‌ واپسين‌ زماني‌ مي‌آيد كه‌ صوفي‌ نور و كشف‌ را از عين‌ ذات‌ دريافت‌ و حقيقت‌ امور را رؤيت‌ مي‌كند. براي‌ وي‌ هيچ‌ چيز جز او موجود نيست‌، و هستي‌ همه‌ي‌ اشياء برآمده‌ از هستي‌ اوست‌. وقتي‌ صوفي‌ به‌ اين‌ مرحله‌ مي‌رسد، كامل‌ مي‌گردد، و به‌ حال‌ وحدت‌ با پروردگار خويش‌ دست‌ مي‌يابد «بدان‌ حد كه‌ نه‌ فرشتگان‌ و نه‌ پيامبران‌ مي‌توانند با او پهلو برنند و برابري‌ كنند. همه‌ي‌ دورگيتي‌ در نور ديده‌ مي‌شود و انسان‌ به‌ مرحله‌يي‌ مي‌رسد كه‌ سلوك‌ خود را از آنجا آغاز كرده‌ بود».
] رسد چون‌ نقطه‌ي‌ آخر به‌ اول‌ در آنجا ني‌ ملك‌ گنجد نه‌ مرسل‌ [ 

قانون‌ دين‌، يعني‌ شريعت‌ و راه‌ و رسم‌ عارفان‌، يعني‌ طريقت‌، و حقيقت‌ - همه‌ براي‌ ساختن‌ انسان‌ كامل‌ دست‌ به‌ دست‌ همديگر داده‌اند. به‌ نظر شبستري‌ شريعت‌ به‌ منزله‌ي‌ پوست‌ در بادام‌ است‌. و آن‌ تا حدودي‌ سودمند است‌، وقتي‌ مرحله‌ كمال‌ رسيد، پوست‌ بي‌فايده‌ مي‌شود و بهتر است‌ كه‌ دورش‌ بيندازند. با اين‌ همه‌ يك‌ صوفي‌ كامل‌ به‌ شريعت‌ نياز دارد - نه‌ براي‌ خودش‌ بلكه‌ براي‌ ديگران‌. 


                                                                             توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در جمعه 1385/11/13 و ساعت  | 
شيخ محمود شبستري (قسمت اول )

                                      هو

 

شيخ‌ محمود شبستري‌

زاد و زندگي‌


محمود شبستري‌، منسوب‌ به‌ شبستر، ديهي‌ نزديك‌ تبريز در آذربايجان‌، حدود اواسط‌ سده‌ي‌ هفتم‌/ سيزدهم‌ از مادرزاد و حدود سال‌ 720/1320 درگذشت‌. از زندگاني‌ او اطلاع‌ اندكي‌ در دست‌ است‌. گلشن‌ راز او بيان‌ شاعرانه‌يي‌ است‌ از مذهب‌ وحدت‌ وجود. اين‌ كتاب‌ به‌ سال‌ 710/1311 در پاسخ‌ به‌ سؤالاتي‌ كه‌ اميرحسيني‌ درباب‌ حكمت‌ صوفيانه‌ از خراسان‌ براي‌ او فرستاده‌ بود نوشته‌ شده‌ است‌.
بيان‌ مذهب‌ وحدت‌ وجود اين‌ كتاب‌ به‌ آنچه‌ ابن‌عربي‌ (638 ه‌.ق‌.) قبلاً گفته‌ بود چيزي‌ نمي‌افزايد. با اين‌ همه‌، محمود اين‌ مطلب‌ را از استاد روحاني‌ خويش‌ بسيار روشن‌تر و دقيق‌تر بيان‌ كرده‌ است‌. او مي‌گويد: وجود به‌ تعريف‌ اوّليه‌ عبارت‌ است‌ از موجود، و عدم‌ عبارت‌ از معدوم‌. دردار وجود چيزي‌ جز واحد نيست‌. ممكن‌ و واجب‌ هرگز جدا نبوده‌اند؛ آنها از ازل‌ يكي‌ بوده‌اند. اگر به‌ يك‌ رويِ واحد بنگري‌، واحد است‌ و اگر به‌ روي‌ ديگر آن‌ بنگري‌، وجود متكثر مي‌شود - تنها فرق‌ در اين‌ است‌ كه‌ جنبه‌يي‌ وحدت‌ واقعي‌ است‌، و حال‌ آنكه‌ جنبه‌يي‌ كثرت‌ خيالي‌ است‌. حقيقت‌ يكي‌ است‌ ولي‌ اسامي‌ آن‌ گوناگون‌ است‌، و همين‌ كثرت‌ است‌ كه‌ مايه‌يي‌ تعدد مي‌شود.
اين‌ چنين‌ ذاتي‌ در فراسوي‌ معرفت‌ و فهم‌ ماست‌. ولي‌، به‌ نظر شبستري‌، اين‌ ناتوانيِ ما در معرفت‌ ذاتِ خدا از قربِ او به‌ ما سرچشمه‌ مي‌گيرد. ذات‌، به‌ عنوان‌ نور مطلق‌ به‌ چشم‌ ما همچنان‌ ناديدني‌ است‌ كه‌ عدم‌ كه‌ ظلمت‌ مطلق‌ است‌. هيچ‌كس‌ مستقيماً نمي‌تواند به‌ آفتاب‌ بنگرد. ولي‌ آن‌ را به‌ نحوي‌ كه‌ در آب‌ منعكس‌ شده‌ باشد مي‌توان‌ ديد. عدم‌ نسبي‌ همچون‌ آب‌ است‌. و به‌ منزله‌يي‌ مِرآتي‌ است‌ از نور مطلق‌ كه‌ پرتو حق‌ در آن‌ تابيده‌ باشد. اين‌ عدم‌ نسبي‌ همان‌ عين‌ ثابته‌ در نظام‌ ابن‌عربي‌ است‌، كه‌ نور الهي‌ را بنا بر استعدادات‌ طبيعي‌ خود منعكس‌ مي‌سازد. نور الهي‌ به‌ عنوانِ نوري‌ صرف‌ كنزي‌ مخفي‌ بود، ولي‌ آن‌گاه‌ كه‌ در مرآت‌ منعكس‌ شد، خِزانه‌ ظاهر شد. ولي‌ در اين‌ جريان‌، ذات‌ هم‌ كه‌ واحد بود متكثر شد.

شبستري‌، پس‌ از آن‌، صدورِ واحد را به‌ شيوه‌ي‌ ابن‌عربي‌ بيان‌ مي‌كند. نخستين‌ صادر از ذاتْ عقل‌ كلي‌ است‌ كه‌ مرحله‌ي‌ / حديت‌ است‌؛ دومين‌ صادر نفس‌ كلي‌ است‌. پس‌ از آن‌ عرش‌، كرسي‌، افلاك‌ سبعه‌ي‌ آسماني‌، عناصر اربعه‌، مواليد ثلاثه‌، يعني‌ معادن‌ و نباتات‌، و حيوانات‌، مي‌آيد. آخرين‌ صادر در اين‌ رشته‌ انسان‌ است‌ كه‌ او غايتِ آفرينش‌ است‌. اگر چه‌ انسان‌ موقّتاً در اين‌ رشته‌ آخرين‌ است‌ ولي‌ منطقاً نخستين‌ است‌، همان‌ طور كه‌ درخت‌ بالقوه‌ مقدم‌ بر تخم‌ است‌. همه‌ي‌ موجودات‌ براي‌ او آفريده‌ شده‌ در حالي‌ كه‌ او به‌ عنوان‌ والاترين‌ صادر يا مظهر الهي‌ براي‌ خودش‌ آفريده‌ شده‌ است‌. وي‌ خداوند چند عنصرِ پست‌ و حقير است‌، ولي‌ با اين‌ همه‌ وجود اين‌ عَناصِر براي‌ تكامل‌ اخلاقي‌ او اساسي‌ است‌. آينه‌ براي‌ اينكه‌ قادر به‌ منعكس‌ كردن‌ اشياء باشد، بايد يك‌ روي‌ آن‌ يكسره‌ سياه‌ باشد. اگر اين‌ آينه‌ همه‌ شفاف‌ و بلورين‌ بود ديگر به‌ عنوان‌ آينه‌ به‌ كار نمي‌رفت‌.
] چو پشت‌ آينه‌ باشد مكدّر نمايد روي‌ شخص‌ از روي‌ ديگر [

چون‌ انسان‌ هدف‌ غايي‌ خلقت‌ است‌، همه‌ي‌ اشياء چنان‌ ساخته‌ شده‌اند كه‌ از او فرمان‌ ببرند. همه‌ي‌ اسماء گوناگون‌ الهي‌ هستند، ولي‌ آدمي‌ چون‌ انعكاس‌ مُسمّي‌ است‌، همه‌ي‌ اسماء را در باطن‌ خويش‌ گرد مي‌آورد؛ از اين‌ روي‌، همه‌ي‌ آفرينش‌ در باطن‌ اوست‌. او شگفت‌ترين‌ آفريده‌ي‌ پروردگار است‌ و همه‌ چيز خود را مرهون‌ اوست‌؛ همه‌ي‌ قدرت‌، معرفت‌، و اراده‌ي‌ او از آنِ پروردگار است‌.

از نظر شبستري‌، عقل‌ بالَمرّه‌ معطَّل‌ است‌. راه‌ عقل‌ راهي‌ دراز، پر پيچ‌ و خم‌، و دشوار است‌. حكيم‌ فلسفي‌ مانند احولي‌ است‌ كه‌ همه‌ جا را دو مي‌بيند. (1) او كار خود را با ادراك‌ اعيان‌ مادي‌ به‌ عنوان‌ حقايق‌ مي‌آغازد. بر اين‌ اساس‌ بر وجود واجب‌ استدلال‌ مي‌كند و آن‌ را از وجود ممكن‌ جدا و بيگانه‌ مي‌پندارد. (2) شبستري‌ بر پايه‌ي‌ يك‌ رشته‌ استدلالهايِ پيوسته‌ي‌ علت‌ و معلولي‌ اظهار مي‌كند كه‌ وجود واجب‌ علّة‌ العلل‌ جريان‌ آفرينش‌ است‌. فرآيندِ استدلال‌ به‌ كلي‌ پيش‌ او باطل‌ است‌. امكان‌ معرفت‌ خدا از راه‌ مقوله‌ي‌ امكان‌ مقدور نيست‌ زيرا امكان‌ نسبتي‌ با واجب‌ ندارد «و آن‌ مانند اين‌ است‌ كه‌ شخص‌ بخواهد خورشيد تابان‌ را به‌ كمك‌ نورِ شمعي‌ لرزان‌ كشف‌ كند.» (3) لذا بهترين‌ شيوه‌ اين‌ است‌ كه‌ استدلال‌ عقلي‌ را رها كنند و به‌ وادي‌ عرفان‌ در آيند.
] در آ در واديِ اَيْمن‌ كه‌ ناگاه‌ درختي‌ گويدت‌ «اِنّي‌ اَنَا اللّه‌» [
دانشي‌ كه‌ از طريق‌ دليل‌ بحثي‌ به‌ دست‌ آيد شخص‌ را به‌ خواب‌ مي‌كشد، حال‌ آنكه‌ عرفان‌ او را از خواب‌ بيدار مي‌كند. شخص‌ بايد چون‌ ابراهيم‌ به‌ فراسويِ الوهيتِ ستارگان‌، خوشيد، و ماه‌ برود كه‌ به‌ نظر وي‌ به‌ ترتيب‌ مظاهر ادراك‌ حسي‌، تخيل‌، و عقل‌ نوراني‌ هستند.

] خليل‌ آسا برو حق‌ را طلب‌ كن‌ شبي‌ را روز و روزي‌ را به‌ شب‌ كن‌
ستاره‌ با مه‌ و خورشيد اكبر بود حس‌ و خيال‌ و عقل‌ انور [
در سؤال‌ ششم‌ گلشن‌ راز شيخ‌ صريحاً سودمندي‌ عقل‌ را در طلب‌ عارفانه‌ي‌ حق‌ رد مي‌كند. او معتقد است‌ كه‌ «راهي‌ است‌ وَراءِ طورِ عقل‌» كه‌ به‌ واسطه‌ي‌ آن‌ شخصي‌ مي‌تواند راز حقيقت‌ را بداند. اين‌ نيروي‌ ذوقي‌ آدمي‌ در باطن‌ او همچون‌ آتش‌ در دل‌ سنگ‌ نهان‌ است‌، و چون‌ اين‌ آتش‌ درگيرد، همه‌ عالم‌ تابناك‌ و روشن‌ گردد.

] وراي‌ عقل‌ طوري‌ دارد انسان‌ كه‌ بشناسد بدان‌ اسرار پنهان‌
بسان‌ آتش‌ اندر سنگ‌ و آهن‌ نهاده‌ست‌ ايزد اندر جان‌ و در تن‌...
چو برهم‌ اوفتد آن‌ سنگ‌ و آهن‌ زنورش‌ هر دو عالم‌ گشت‌ روشن‌ [
در سؤال‌ دهم‌ وقتي‌ از اعتبار علم‌ بحث‌ مي‌كند مي‌گويد كه‌ منظورش‌ از معرفت‌ وسيله‌يي‌ نيست‌ كه‌ مردمان‌ با آن‌ نيرو و حرمت‌ دنيوي‌ به‌ دست‌ مي‌آورند؛ زيرا اين‌ با روح‌ عارف‌ راستين‌ منافات‌ دارد. دانش‌ تنها زماني‌ سودمند است‌ كه‌ آدمي‌ را به‌ كار درست‌ رهبري‌ كند، كاري‌ كه‌ از دل‌ سرچشمه‌ بگيرد. (4) همين‌طور شبستري‌ مطالعه‌ي‌ هر دو ريشه‌ي‌ معرفت‌ كه‌ در قرآن‌ به‌ آنها اشارت‌ رفته‌ - جهان‌ بيرون‌ (آفاق‌) و جهان‌ درون‌ يا خودآگاهي‌ (= انفس‌) را سفارش‌ مي‌كند. ولي‌ عملاً تحقيق‌ عارفان‌ در جهان‌ درون‌ همواره‌ آنان‌ را بدان‌ جا كشانيده‌ است‌ كه‌ تأكيد ورزند جهان‌ بيرون‌ و همي‌ و خيالي‌ بيش‌ نيست‌.

                                                                      توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در سه شنبه 1385/11/03 و ساعت  | 
ابراهیم گیلانی ( قسمت آخر )
                                    هو


نفس


به نظر گيلاني، به نحوي كه عنوان فصل پنجاه و نهم (كتابش) نمايان ميسازد، نفس خاستگاه ابليس و قواي شيطاني ديگر است. ولي اين دليل بر آن نيست كه نفس ذاتاً خود شر است، زيرا او ميگويد منشأ نفس همانا نفس محمد(ص) است «نفس محمد(ص) از نفس خدا آفريده شد و نفس آدم براساس نفس محمد(ص).» وي پس از آن ميگويد «الله نفس محمد(ص) را از ذات خويش آفريد و چون ذات او مايهي وحدت ضدين است، اين دو ضد از او افاضه شده است.»

شيطان به سبب عمل عصيان ملعون افتاد ولي اين لعن، به نظر عبدالكريم شامل دوري او از حضرت الوهيت بود. دورهي اين دوري محدود به روز قيامت است و پس از آن وي بار ديگر به حضرت الوهيت خواهد پيوست. از اين روي، به نظر گيلاني، نفس به ذات خويش روحاني است و هيچگونه نيروي شري را عرضه نميكند كه با قواي خير در تناقض باشد. «نفس درونيترين سر پرودگار است و (پارهاي از) ذات او كه براساس همين فَرْحان و مُبْتَهج است. نفس از نور صفات ربوبي آفريده شده، و لذا كيفيات ربوبي دارد. بنابراين او نفس را مماثل روح ميشمارد كه در آدم دميده شد و پنج مرتبه از ارتقاء روح را در طريق ترقي روحاني به شرح زير برميشمارد:


1. روح حيواني جنبهاي از روح است كه بر جسم حكومت ميكند.
2. روح برانگيزنده به بدي (نفس الاماره) آن جنبه (از روح) است كه روح در انجام اوامر شهوات مقهور آن است و، لذا، نسبت به اوامر و نواهي الهي بيتفاوت ميشود.
3. روح مُلْهَمه آن جنبهاي است كه توسط آن روح انساني به وسيلهي خدا جهت انجام كار نيك ارشاد و هدايت ميگردد.
4. روح خود نكوهنده (نفس لوامه) آن جنبه از روح است كه انسان به وسيله آن به قلع و قمع تمايلات و شهوات خويش ميپردازد و توجه خود را به خدا معطوف ميسازد.
5. روح آرام (نفس مطمئنه) آن جنبه از روح است كه به سبب آن، همهي تمايلات شر يكسره از بيخ و بن كنده شده است و انسان خود را با خدا خشنود احساس ميكند.


ولي در فراسوي اين پنج مرتبه، يك مرتبهي نهايي وجود دارد كه در آنجا جسم كاملاً زير نفوذ روح قرار دارد و در شناخت غيب مشاركت ميجويد و قادر است كه بر روي زمين پرواز كند، و كارهاي ديگري از اين دست انجام بدهد. در اين مرتبه انسان با صفات الهي متشخص ميگردد و با ذات او مماثل ميشود.
دين - نظري دربارهي حيات كه مبتني بر وحدت وجود است با مفهومي از دين به پايان ميرسد كه جهاني (عمومي) است. همانطور كه وحدت الوهيت در اسماء و صفات متكثرهي الهي متجلي شده است، همچنين سائق اساسي انسان براي پرستش خدا اشكال مختلفي به خود ميگيرد كه همهي آنها متساوياً معتبر و صحيح است. وي اين اعتقاد خود را بر پايهي آياتي از قرآن و احاديثي از (رسول(ص)) مورد بحث قرار ميدهد. او معتقد است كه همهي مخلوقات به قصد عبادت خدا آفريده شدهاند.

هر چيزي با وضع و فعل خويش، نه با طبيعت و صفات خود عملاً خدا را ميپرستد و، لذا همهي موجودات بندگان و پرستندگان خدا هستند. با اين همهي اشكال عبادت، بنا بر اختلافات در طبيعت اسماء و صفات، مختلف است. اگرچه انسانيت در اساس و ماهيت يكي بوده، با اين همه بنا بر اختلافات ناشي از تجليات اسماء گوناگون، مردمان راههاي گوناگوني به سوي خدا برگزيدهاند، راههايي كه به نظر مردم درست مينموده و خدا براي آنان مقرر فرموده است؛ زيرا هيچ يك از آنها راهي را نميسپارند مگر اينكه او از آنها ميخواهد كه آن راه را بسپرند، و بيشك همهي راهها راههايي است كه به سوي او ميرسند، چنان كه آيت زير از قرآن بر آن دليل است «هيچ جنبندهاي نيست كه در زير فرمان او نباشد» (14) (سورهي هود، 11/56).

مرگ خاموش كنندهي حرارت حياتي است، در حالي كه زندگي ارتكاز روح بر روي جسم است. حياتِ جسم تنها تا زماني باقي است كه روح نظارت خود را بر روي آن ادامه بدهد. پس از مرگ روح يك شكل جسماني مناسب با خود و فراخور با مقامي كه اشغال ميكند به خود ميگيرد. برخي از عارفان به غلط حشر ابدان را انكار كردهاند. الجيلي بر پايهي تجربهي شخصي و مشاهدهي خود معتقد است كه ابدان به موازات ارواح محشور خواهند شد.

مرتبهي وسط ميان مرگ و حشر (يعني برزخ) مرتبهيي ناكامل و ناپايدار از حيات پس از مرگ و جهاني خيالي («بنطاسي») است. در آنجا مردم اشكالي را كه مناسب اعمال خود آنهاست خواهند ديد. اگر انساني كارهاي خوب ميكرده است، صور و اشكال مختلف آن اعمال را كه امكاناً او را به اوضاع بهتري از تعالي خواهد كشانيد تجربه خواهد كرد. به همين منوال يك فرد بد كار شكنجههايي را تجربه خواهد كرد كه تدريجاً به شدت آنها افزوده خواهد شد.

گيلاني مراتب هشتگانهي گوناگون بهشت را برميشمارد كه آخرين آنها مقام محمود است كه ويژهي هيچكس جز محمد(ص) نيست. (15) اين (بهشت) بهشت ذات است. وي به همين شيوه منازل يا سطوح هفتگانهي گوناگون دوزخ را نام ميبرد.

اما پس از به دست دادن توصيف واضحي از دوزخ و بهشت، وجود آن دو را به عنوان دو مقام جدا از هم انكار ميكند. به عنوان تجلياتي از ذات پرودگار آن دو در يك سطح مساوي هستند، ساكنان دوزخ بشارتهايي از شكنجه و ساكنان بهشت بشارتهايي از پاداش نيك دريافت خواهند كرد. دوزخ چيزي جز ظلمت طبيعي، كه آتش باشد، نيست. در فصل پنجاه و نهم وي از ماهيت ابليس و مظاهر او به شرح بحث ميكند و ضمناً اظهار ميكند كه ابليس يك فرد نيست، بلكه تجسم يا تشخص جنبهي شر طبيعت انسان است.
وي ميكوشد تا معني متداول و ماهيت آتش را در دوزخ بيان كند. خدا در كساني كه به دوزخ افگنده شدهاند نيروي تحمل شكنجه را خواهد آفريد و از اين روي اين شكنجه به لذت و شادماني مبدل خواهد شد. ولي حتي پس از آن نيز اين (عمل) كه اصطلاحاً شكنجه خوانده ميشود براي هميشه دوام نخواهد داشت.
عبدالكريم معتقد است كه رؤيت سعيده (= لقاءالله) ظهور تجلي خداست و قرب وي تنها خاص بهشتيان يا به اصطلاح جهان ديگر نيست. هر فردي در همينجا و همين حيات و در حيات پس از مرگ، خواه در دوزخ جاي گيرد خواه در بهشت، پيوسته تجلي خدا را در خواهد يافت. در حقيقت وجود او در گرو همين تجلي است.
به نظر وي ارادهي الهي مطلقاً از قيود خارجي آزاد است، افعال او به علل و شرايط محدود نميشود. از سوي ديگر به نظر وي، انسان در افعال خويش يكسره محدود و مجبور است. ميگويد كه كتابهاي آسماني به اطاعت فرمان ميدهند و حال آنكه مردمان در حقيقت چنان كه هستند، يعني بنا بر طبيعت مجبور و محدود خويش عمل ميكنند. آزادي تنها مجازاً به آنان نسبت داده شده براي آنكه ارتباط خدا با انسان تحقق يابد.
حكم الهي، به نظر گيلاني، بر دو نوع است. يكي تغييرناپذير و موافق طَلَبات صفات الهي است و چين احكامي موضوع هيچگونه تغييري نيست؛ نوعِ ديگرِ احكام آنهايي است كه به مقتضاي قانون طبيعت و چنان كه لازمهي استعداد فطري موجودات است واقع ميشود. برخي اوقات اين احكام نوع دوم به سبب وضع احتمالي اشياء و امور عالم تحقق نمييابند. وي اين مذهب را ميپذيرد كه وجود به عنوان وجود خير است و شر تنها نسبي و صوري است. با توجه به حقيقت، ميان نيك و بد فرقي نيست، زيرا هر چيزي، بدون هيچ فرقي، مظهر جمال الهي است و بنابراين خوب است. شر يا نقص در جهان پديداري تنها مربوط به برخي نسبتهاست. آتش براي كسي كه سوخته است شر است ولي براي حشرهيي كه در آن ميزيد خوب است و از آن قوت و توان ميگيرد. حاصل آنكه،
در اين عالم چيزي نيست كه مطلقاً شر باشد.

گيلاني معتقد است كه آنچه گناه يا عصيان ناميده ميشود از جهتي خود طاعت است زيرا موافق ارادهي خداست. او فرق ميان ارادهي خدا و امر خدا را چنان كه ابنعربي بدان تصريح كرده ميپذيرد. گاهي فعلي يكسره موافق با ارادهي خدا صورت ميگيرد، هر چند ممكن است امر او بر ضد وقوع آن باشد. در چنين وضعي انسان با توجه به امر او نافرمان است ولي با توجه به ارادهي او فرمانبردار. اين نظرگاه بحث گيلاني را دربارهي نقش شيطان متأثر ميسازد. خدا او را به سبب عصيان (از پيشگاه خويش) راند ولي وي نه توبه كرد نه ندبه و نه بخشايش خواست، زيرا تنها آن چيزي جامهي عمل ميپوشد كه مطابق با ارادهي الهي است.
گيلاني در پيشرفت روحاني (سلوك) هفت مرتبه را برميشمارد. نخستين مرتبه چيزي است كه او اسلام ميخواند و آن پنج اصل را دربرميگيرد: اقرار به وحدت خدا و نبوت محمد مصطفي، نماز، روزه، زكوة، و حج.
مرتبهي دوم ايمان است. و آن نخستين تجلي عالم غيب است و متضمن پذيرش باطني (قلبي) حقيقت است چنان كه الهام شده است. و آن چيزي است كه با عقل متفاوت است. ايمان اعتقاد به واقعيتي نيست كه از طريق استدلال برهاني بدان رسيده باشند بلكه قبول (حقيقت) بدون استدلال عقلي است. نور ايمان از نور برهان برتر است. علم كلام براي دفاع از دين در برابر ناباوران و اهل بدعت به وجود آمد. و هرگز نميتواند در كسي توليد ايمان بكند.

مرتبهي سوم صلاح است كه از اعمال خير حاصل ميگردد. ولي محرك آن آرزوي پاداش الهي و دور ماندن از شكنجه است. شخص در اين مرتبه براي خاطر خود حيات اطاعتآميزي را در پيروي از قوانين شرعي دنبال ميكند.
مرتبهي چهارم احسان خوانده ميشود كه در آن شخص آثار اسماء و صفات الهي را مشاهده ميكند. چنين شخصي اعمال نيك را نه براي خاطر خودش و نه براي پاداش بلكه براي عشق به خدا انجام ميدهد.
مرتبهي پنجم شهادت است كه خود بر دو نوع است. درجهي پايين آن مرگ شخص را در بيماري واگيردار (وبا) يا در سفر يا در ميدان جنگ يا در يك قضيهي حق عرضه ميكند. درجهي والا عبارت از شهود حق در همهي موجودات است.

مرتبهي ششم صِدّيقيّت است و با اين قول عارف معني مييابد كه هر كس خود را بشناسد خدا را ميشناسد. اين مرتبه خود سه مقام دارد. نخست ايمان از طريق علم يا عقل (علماليقين). دوم ايمان از طريق تجربهي شخصي (مواجيد) و كشف عرفاني (عيناليقين). سوم ايمان صحيح و كامل (حقاليقين). عارفي كه بدين مرتبه از صديقيت دست يافته از همهي اين مراحل سه گانهي ايمان ميگذرد. در مقام نخست، غيب را ميبيند و قادر است كه با نور ايمان، آن حقايقِ مكنون را كه راه آنها براي عامهي مردم باز نيست ببيند. اينجا وي به (حال) فنا ميرسد و پس از آن به مقام بقاء ميرسد كه در آنجا تجلي همهي اسماء الهيه را يكي پس از ديگري دريافت ميكند. او ذات را از طريق اسماء ميفهمد. اين آخرين مرحلهي علماليقين است. در مقام ديگر يعني عيناليقين، عارف اشراق را از صفات الهي يكي پس از ديگري درمييابد تا آنكه خود را در جنبهي صفات با حق يكي ميبيند؛ و همچنان پيش ميرود تا آنكه به تدريج اسماء و صفات نيز در پيش او معاني خود را از دست ميدهند. او به معرفت ذات نايل ميگردد و از طريق آن ميتواند فعل اسماء و صفات را دريابد. اكنون وي ذات را از طريق ذات ميشناسد. بنابراين به سومين و برترين مرحله يعني حقاليقين كه نخستين قدم در مرتبهي هفتم يعني قرب است، ميرسد.

انسان در اينجا قادر است كه در شخص خويش صفات گوناگون حق را متجلّي سازد، هر چند كه تجلي نميتواند تام و مطلق باشد. براي نمونه شخصي كه ميتواند مردهيي را زنده سازد، صفت خاصي از (صفات) خدا را هر چند در شكل محدودي متجلي ميسازد. او در مقام قرب خدا ميايستد. نخستين گام در اين مرتبه حال دوستي (خُلَّت) است كه وي در آنجا ميتواند از راه لفظ «كُنْ» (باش) همچون خدا بيافريند. به تعبير حديث معروف «خدا گوشي ميشود كه او توسط آن ميشنود، و چشماني كه به وسيلهي آنها ميبيند و زباني كه با آن سخن ميگويد، و دستاني كه با آنها ميگيرد، و گامهايي كه با آنها راه ميرود».
دومين گام در اين مرتبه، حال حب است كه در آنجا عاشق و معشوق (محب و محبوب) يكي ميشوند و هر يك ديگري را عرضه ميكنند. واپسين گام در اين مرتبه حال ختام است كه در آنجا فرد با حقيقت حق تشخُّص مييابد. اين مقام از دسترس بشر عادي بيرون است.


پانوشتها


1. العَماءُ: السحاب (لسان العرب). نويسنده (العماء) را (العمي) خوانده و به كوري (blindness) ترجمه كرده، و آن اشتباه است، چه گيلاني اين تعبير را از ابنعربي گرفته (هر چند ابنعربي نيز از حديث نبوي اقتباس كرده) و او در فصّ دهم فصوص الحكم (فَصُّ حكمةٍ اَحَدّيه في كلمة هوديّةٍ)، ص 111-110، چاپ ابوالعلاء عفيفي، بيروت، 1365 ه.ق. گويد: «اوّله العَماء الذي مافوقه هواءٌ. و ما تحته هواءٌ. و كان الحقُّ فيه قَبْلَ اَنْ يَخْلُقَ الخَلْقَ....».
2. مؤلف آوا نويسي اين واژه را (أنيّت) آورده كه درست نيست، در متون فلسفي و عرفاني اَنّيّت و اَن'انيّت آمده است. رش به: فصوص الحكم ابنعربي (ص 17 و 69، چاپ عفيفي).
3. به قول مولوي (مثنوي، دفتر 5، ص 483، علاءالدوله):
داند آن عقلي كه او دل روشني است در ميان ليلي و من فرق نيست
من كيم ليلي و ليلي كيست من ما يكي روحيم اندر دو بدن
] -م [
4. نويسنده آيه را به صورت زير ترجمه كرده «ما آسمانها، زمين و آنچه را كه در ميان آنهاست به حق آفريديم». در متن اصلاح شد. - م.
5. به قول شاعر:
ظهور تو به من است و وجود من از تو وَلَسْتَ تَظْهَرُ لولايَ لم اَكُن لَوْلاك
] -م [
6. به قول محمود شبستري:
زاحمد تا احد يك ميم فرق است جهاني اندر آن يك ميم غرق است
احد در ميم احمد گشته ظاهر در اين دور اول آمد عين آخر
] - م [
7. Metempsychosis (يا حُلول).
8. خلق ما بر صورت خود كرد حق وصف ما از وصف او گيرد سَبَق
آدم اسطرلاب گردون عُلُوست وصف آدم مظهر آيات اوست
(مثنوي، دفتر چهارم)
واصل حديت اين است: «ان الله خلق آدم علي صورته» (سيوطي، جامع الصغير، ج 1، ص 111، قاهره 1325 ه.ق). ] -م [
9. در متن در برابر "hte gude" (المهدي) آورده، و آن در اينجا اشتباه است و درست (الهادي) است. اين واژه اگر چه در قرآن نيامده (و حال آنكه الهادي 10 بار آمده است)، امّا عارفان انسانِ كامل را المَهديّ نيز ناميدهاند. عزيز الدّين نَسَفي گويد (الانسان الكامل، ص 5-4، چاپ ماريژان موله، 1362/1983): «اي درويش! انسانِ كامل را شيخ و پيشوا و هادي و مهدي گويند، و دانا و بالغ و كامل و مكّمل گويند، و امام و خليفه و قطب و صاحبِ زمان گويند و جامِ جهان نما و آينهي گيتي نماي و ترياقِ بزرگ و اكسير اعظم گويند، و عيسي گويند كه مرده زنده ميكند، و خضر گويند كه آبِ حيات خورده است، و سليمان گويند كه زبانِ مرغان داند...»
10. prophet - saints
11. «فَاِذا سَوَّيْتُهُ و نَفَخْتُ فيه من روُحي فَقَعُوا لهُ ساجدين.»
12. «الله نور السموات و الارض، مَثَل نوره كمشكوة....»
13. «لاَيَسعنَي ارضي و الاسَمائي بل يَسَعُني قلبُ عَبْديَ المؤمن» (سيوطي، الجامع الصغير، ج 2، ص 151).
مولوي در اين معني گويد (مثنوي، دفتر 3، ص 218، چاپ علاءالدوله):
گفت پيغمبر كه حق فرموده است من نگنجم هيچ در بالا و پست
در دل مؤمن بگنجم اي عجب گرمرا خواهي در آن دلها طلب
] - م [
14. «....ما مِن دابة الاهُوَ آخذُ بناصيُتها...»
15. اين معني اقتباس است از آيهي كريمه «... و من الليل فَتَهَجَّدْ بهِ نافِلةً لك عَسَي اَنْ يَبْعثَكَ ربَك مقاماً محموداً» (سورة الاسراء، 17/ آيه 79).

                                                                                            توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در جمعه 1385/10/29 و ساعت  | 
ابراهیم گیلانی ( قسمت چهارم )
                                     هو


ولايت‌ و نبوت‌


عبدالكريم‌ به‌ استناد به‌ ابن‌عربي‌ از شيخ‌ عبدالقادر نقل‌ مي‌كند «اي‌ پيامبران‌! شما را انبيا ناميده‌اند ولي‌ ما چيزي‌ به‌ دست‌ آورده‌ايم‌ كه‌ شما نياورده‌ايد». صوفي‌ ديگري‌ مي‌گويد «ما در بحر ولايت‌ فرو رفته‌ايم‌ در حالي‌ كه‌ انبيا بر ساحل‌ آن‌ ايستاده‌اند». عبدالكريم‌ خاطرنشان‌ مي‌كند كه‌ اين‌ سخنان‌ از حقيقت‌ بهره‌يي‌ دارند، ولي‌ يك‌ نبي‌ به‌ عنوان‌ نبي‌ از ولي‌ به‌ عنوان‌ ولي‌ برتر است‌. 

او نبوت‌ را به‌ عنوان‌ مرتبه‌ي‌ پيشرفته‌ و كاملي‌ از ولايت‌ مي‌شمارد. هفتمين‌ مرتبه‌ از سلوك‌ روحاني‌ قرب‌ است‌ كه‌ او آن‌ را «ولاية‌الكبري‌» مي‌نامد. اين‌ مرتبه‌ چهار جنبه‌ دارد: نخستين‌ جنبه‌ دوستي‌ (خُلَّت‌) است‌، مقامي‌ است‌ كه‌ ابراهيم‌ بدان‌ رسيد. جنبه‌ي‌ دومين‌ حبّ است‌، كه‌ در آن‌ محمد(ص‌) مقام‌ عاشق‌ خدا (حبيب‌الله‌) داده‌ شد. سومين‌ جنبه‌ خاتميت‌ است كه‌ پايگاه‌ محمد است‌ (مقام‌ محمدي‌)، كه‌ در آنجا رايت‌ احمدي‌ براي‌ او برافراشته‌ شد. واپسين‌ و چهارمين‌ مرتبه‌ بندگي‌ (عبديّت‌) است‌ جايي‌ كه‌ خدا او را با نام‌ «عبد» خواند. در اين‌ مرحله‌ وي‌ يك‌ پيامبر شد و با پيامي‌ به‌ سوي‌ مردم‌ فرستاده‌ شد. مردمان‌ ديگري‌ كه‌ در كسب‌ يا رسيدن‌ به‌ اين‌ مرتبه‌ توفيق‌ مي‌يابند تنها مجازند كه‌ عباد خوانده‌ شوند و آنان‌ در همه‌ي‌ حضرات‌ (يا مقامات‌) وجود خلفا يا نُوّاب‌ محمد هستند. برخي‌ از اوليا هستند كه‌ متحمل‌ رياضت‌ روحاني‌ شده‌اند و به‌ درجه‌ي‌ كمال‌ رسيده‌اند، ولي‌ هدف‌ آنان‌ اصلاح‌ مردم‌ نيست‌. چنين‌ اوليايي‌ انبيا هستند، ولي‌ نبوت‌ آنها از نبوت‌ محمد سرچشمه‌ مي‌گيرد. آنها برادران‌ او هستند كه‌ در حديث‌ زير به‌ آنها اشاره‌ شده‌ است‌: «من‌ علاقه‌ي‌ زيادي‌ به‌ برادراني‌ دارم‌ كه‌ پس‌ از مرگ‌ من‌ مي‌آيند». اين‌ مردم‌ اولياي‌ نبي‌ (10) هستند. نبوت‌ اين‌ اوليا به‌ نظر گيلاني‌ تشريعي‌ نيست‌، بلكه‌ (نبوت‌) تقريبي‌، تبليغ‌ (رسالت‌ نبي‌اكرم‌)، و تشييد شريعت‌ الهي‌ است‌. اين‌ اولياي‌ نبي‌ علم‌ نبوت‌ خود را مستقيماً دريافت‌ مي‌كنند، يعني‌ از همان‌ سرچشمه‌اي‌ كه‌ انبيا معرفت‌ خودشان‌ را از آنجا اقتباس‌ مي‌كنند.
او ميان‌ ولايت‌، نبوة‌الولاية‌، و نبوت‌ تشريعي‌ فرقي‌ قائل‌ است‌. ولايت‌ مرتبه‌اي‌ است‌ كه‌ در آن‌ خدا به‌ يك‌ عارف‌ اسماء و صفات‌ خود را از طريق‌ علم‌، ولايت‌، حال‌، و قدرت‌ الهام‌ مي‌كند و بنابراين‌ محافظ‌ و رفيق‌ (متولي‌) او مي‌شود. در نبوة‌الولاية‌ بنده‌ي‌ وارسته‌ (العبد الكامل‌) از سوي‌ خدا مأمور مي‌شود كه‌ توجه‌ خود را معطوف‌ به‌ مردم‌ سازد، بدين‌ ترتيب‌ وي‌ ممكن‌ است‌ آنان‌ را در پرتو شريعت‌ الهي‌ به‌ سوي‌ حيات‌ اخلاقي‌ و روحاني‌ بهتري‌ هدايت‌ كند. آن‌ كسي‌ كه‌ اين‌ وظيفه‌ را پيش‌ از محمد انجام‌ مي‌داد رسول‌ بود، و آن‌ كس‌ كه‌ وظيفه‌ي‌ مذكور را پس‌ از وي‌ بر عهده‌ گرفت‌ خليفه‌ي‌ او بود، ولي‌ وي‌ در كار رسالت‌ خود پايگاه‌ مستقلي‌ ندارد؛ او پيرو محمد(ص‌) است‌، مانند اوليايي‌ نظير بايزيد، جنيد، عبدالقادر گيلاني‌، ابن‌عربي‌ و جز آنها. آن‌ كس‌ كه‌ پايگاهي‌ مستقل‌ دارد و از پيامبر ديگري‌ پيروي‌ نمي‌كند متعلق‌ به‌ مرتبه‌ي‌ نبوت‌ تشريعي‌ است‌، ولي‌ اين‌ (مرتبه‌) پس‌ از مرگ‌ محمد(ص‌) به‌ پايان‌ آمده‌ است‌. 

بنابراين‌ ولايت‌ رابطه‌ي‌ خاصي‌ را ميان‌ رب‌ و عبد عرضه‌ مي‌كند، نبوت‌ ولايت‌ جنبه‌يي‌ از (وجود) ولي‌ است‌ كه‌ ميان‌ خالق‌ و مخلوق‌ مشترك‌ است‌، نبوت‌ تشريعي‌ يك‌ تخصيص‌ مستقل‌ و پايدار است‌، و رسالت‌ جنبه‌يي‌ است‌ كه‌ دال‌ بر رابطه‌ي‌ ميان‌ بنده‌ي‌ خدا و آفريدگان‌ است‌. 

يك‌ نبي‌ در عين‌ حال‌ هم‌ ولي‌ و هم‌ نبي‌ است‌، ولي‌ جنبه‌ي‌ ولايت‌ او بر جنبه‌ي‌ نبوت‌ او رجحان‌ دارد، هر چند كه‌ هر نبيِّ ولي‌ بر ولي‌ (تنها) راجحِ است‌. به‌ نظر گيلاني‌ محمد(ص‌) خاتم‌ پيامبران‌ است‌ زيرا او هيچ‌ حكمت‌، هدايت‌ و سِرّي‌ را نامُبيَّن‌ رها نكرد. هر چيزي‌ كه‌ براي‌ مردم‌ دانستن‌ و فراگرفتن‌ آن‌ ضروري‌ بود توسط‌ او تبليغ‌ و اعلام‌ شده‌ است‌. هيچ‌ صوفي‌ نمي‌تواند چيزي‌ را بداند يا تجربه‌ كند كه‌ توسط‌ آن‌ حضرت‌ تجربه‌ نشده‌ است‌ و، بنابراين‌، جز پيروي‌ وي‌ چاره‌يي‌ ندارد. «پس‌ از محمد(ص‌) نبوت‌ تشريعي‌ به‌ پايان‌ رسيده‌ است‌». 

علم‌النفس‌ - قلب‌


واژه‌ي‌ قلب‌ اغلب‌ توسط‌ صوفيان‌ به‌ عنوان‌ خِزانه‌ دروني‌ترين‌ اسرار علم‌ الهي‌ به‌ كار مي‌رود: قلب‌ در اينجا قطعاً به‌ معني‌ اندامِ جسمانيِ تن‌ آدمي‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ لفظ‌ نمادي‌ است‌ از براي‌ جنبه‌ي‌ عقلاني‌ يا روحاني‌ انسان‌. گيلاني‌ به‌ پيروي‌ از ابن‌عربي‌ آن‌ را با روح‌ الهي‌ مماثل‌ مي‌شمارد كه‌ بنا به‌ قرآن‌ در كالبد آدم‌ دميده‌ شده‌ است‌ (سوره‌ي‌ الحجر، 15/29). (11) 

قلب‌ آن‌ نور جاودانه‌اي‌ است‌ كه‌ در ذاتِ (عين‌) موجودات‌ ] يعني‌ محمد(ص‌) يا انسان‌ كامل‌ [ مي‌تابد، و بدين‌ ترتيب‌ خدا مي‌تواند انسان‌ را از طريق‌ آن‌ ببيند. اين‌ قلب‌ مركز وجدان‌ خدا و محيط‌ دواير همه‌ي‌ موجودات‌ است‌. اين‌ قلب‌ آنچه‌ را كه‌ در قرآن‌ نور خوانده‌ شده‌ (سوره‌ي‌ النور، 24/35) (12) نمودار مي‌سازد. اين‌ قلب‌ همه‌ي‌ اسماء و صفات‌ الهي‌ را منعكس‌ مي‌سازد و با اين‌ همه‌ گه‌گاه‌ توجه‌ خود را به‌ اسم‌ خاصي‌ معطوف‌ مي‌كند و پس‌ از آن‌ صورت‌ كاملي‌ از آن‌ (اسم‌) مي‌گردد. 

ماهيت‌ حقيقي‌ قلب‌، الهي‌ و خالص‌ است‌. ولي‌ به‌ سبب‌ اميال‌ حيواني‌ گاهي‌ خلوص‌ و صفاي‌ خود را از دست‌ مي‌دهد، ولي‌ پس‌ از دوره‌يي‌ رياضت‌ جسماني‌ و روحاني‌ مي‌تواند آن‌ حال‌ را باز يابد، و دوام‌ اين‌ (رياضت‌)، بنابر اندازه‌ي‌ تأثير اميال‌ حيواني‌، در نوسان‌ است‌. عبدالكريم‌ معتقد است‌ كه‌ برخي‌ از مردان‌ بزرگ‌ خود را معروض‌ يك‌ نوع‌ رياضت‌ شديد صوفيانه‌ قرار مي‌دهند و در نتيجه‌ آن‌ اشراق‌ الهي‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ حق‌ نه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ لطف‌ دريافت‌ مي‌كنند. وي‌ براي‌ تأييد اين‌ مطلب‌ شعري‌ از شيخ‌ عبدالقادر گيلاني‌ نقل‌ مي‌كند كه‌ گفت‌:
«من‌ به‌ چريدن‌ در مراتع‌ رضا (تسليم‌ به‌ اراده‌ي‌ خداوند) ادامه‌ دادم‌ و به‌ مرتبه‌يي‌ رسيدم‌ كه‌ (نتيجه‌ي‌) لطف‌ الهي‌ نبود (بلكه‌ محصول‌ كوششهاي‌ خود من‌ بود)». 

قلب‌ مرآت‌ حقايق‌ وجود است‌ يا ممكن‌ است‌ آن‌ را صورت‌ عالم‌ خواند. خدا مي‌گويد «آسمان‌ من‌ و زمين‌ من‌ مرا در بر نتواند گرفت‌، تنها دل‌ بنده‌ي‌ مؤمن‌ من‌ است‌ كه‌ گنجايش‌ مرا دارد» (13) به‌ نظر الجيلي‌ اين‌ بيان‌ ثابت‌ مي‌كند قلب‌ مقام‌ اَوّلي‌ دارد و عالم‌ تنها مرتبه‌ي‌ ثانوي‌. 

ادراك‌ خدا توسط‌ قلب‌ داراي‌ سه‌ نوع‌ است‌: الف‌) به‌ وسيله‌ي‌ علم‌ يا معرفت‌ تنها قلب‌ قادر است‌ خدا را چنان‌ كه‌ او هست‌ بفهمد و بشناسد. اشياء ديگر خدا را از اين‌ يا آن‌ جنبه‌ مي‌تواند و بايد بشناسد، ولي‌ تنها قلب‌ است‌ كه‌ مي‌تواند او را به‌ تمامي‌ ادراك‌ كند. ب‌) به‌ وسيله‌ي‌ مشاهده‌. از طريق‌ اين‌ ديدار (كشف‌) قلب‌ زيباييهاي‌ چهره‌ي‌ اللّه‌ را مشاهده‌ مي‌كند و ذوق‌ اسماء و صفات‌ او را درمي‌يابد. ج‌) از طريق‌ خلافت‌. در اين‌ مرحله‌، انسان‌ چنان‌ تجسم‌ كامل‌ اسماء و صفات‌ الهي‌ مي‌شود كه‌ احساس‌ مي‌كند ذات‌ او با ذات‌ الهي‌ مماثل‌ شده‌ است‌. پس‌ از اين‌، وي‌ خليفة‌الله‌ مي‌گردد. 

عقل‌


سه‌ نوع‌ عقل‌ وجود دارد: عقل‌ اول‌، عقل‌ كلي‌، و عقل‌ معاش‌. عقل‌ اول‌ كانون‌ صورت‌ علم‌ الهي‌ در عالم‌ وجود است‌، و در اين‌ صورت‌ با قلم‌ اعلي‌ مماثل‌ است‌. اين‌ عقل‌ به‌ صورت‌ جلي‌ و تحليلي‌ شامل‌ آن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ در ذهن‌ الهي‌ به‌ صورت‌ خفي‌ و تركيبي‌ موجود است‌. اين‌ عقل‌ نور علم‌ الهي‌ است‌ كه‌ نخستين‌ تجلي‌ (يا مظهر) ذات‌ الهي‌ در جهان‌ پديداري‌ است‌.
عقل‌ كلي‌ مُدْرِكِ روشنگري‌ است‌ كه‌ در آن‌ صور علمي‌يي‌ متجلي‌ مي‌گردد كه‌ در عقل‌ اول‌ مخزون‌ است‌. الجيلي‌ عقيده‌ي‌ آن‌ كساني‌ را كه‌ عقل‌ كلي‌ را به‌ منزله‌ي‌ خلاصه‌ي‌ عقول‌ همه‌ي‌ موجوداتِ عاقل‌ به‌ شمار مي‌آورند رد مي‌كند، زيرا عقل‌ يك‌ واحد و يك‌ جوهر است‌. 

عقل‌ معاش‌ نوري‌ است‌ كه‌ با قوانين‌ فكر معين‌ و محدود مي‌گردد. حوزه‌ي‌ فعاليت‌ آن‌ تنها محدود به‌ يك‌ جنبه‌ از جنبه‌هاي‌ گوناگون‌ عقل‌ كلي‌ است‌، اين‌ عقل‌ هيچ‌گونه‌ دسترسي‌ به‌ عقل‌ اول‌، كه‌ در فراسوي‌ استنباطات‌ منطقي‌ است‌ و حوزه‌يي‌ است‌ كه‌ الهام‌مقدس‌ (وحي‌ الهي‌) در آنجا تحقق‌ مي‌يابد، ندارد. عقل‌ معاش‌ تنها يك‌ حوزه‌ دارد و آن‌ طبيعت‌ است‌، در حالي‌ كه‌ عقل‌ كل‌ دو حوزه‌ دارد يعني‌ حكمت‌ و قدرت‌، و نتيجه‌ي‌ آن‌ اين‌ است‌ كه‌ معرفتي‌ كه‌ از طريق‌ اين‌ عقل‌ دوم‌ به‌ دست‌ مي‌آيد مصون‌ از خطاست‌ و تقريباً همه‌ چيز را دربرمي‌گيرد، در حالي‌ كه‌ معرفتي‌ كه‌ از راه‌ عقل‌ معاش‌ كسب‌ مي‌شود حوزه‌ آن‌ محدود و خطاپذير، و غالباً از قُماشِ ظن‌ است‌. او عقول‌ سه‌ گانه‌ را چنين‌ بيان‌ مي‌كند: عقل‌ اول‌ مانند آفتاب‌ است‌، عقل‌ كلي‌ مانند آب‌ است‌ كه‌ اشعه‌ي‌ خورشيد را منعكس‌ مي‌سازد، و حال‌ آنكه‌ عقل‌ معاش‌ مانند انعكاس‌ آب‌ است‌ كه‌ بر روي‌ ديواري‌ مي‌افتد.
وهم‌- وهم‌ محمد(ص‌) توسط‌ خداوند از نور كامل‌ خويش‌ آفريده‌ شد و، بنابراين‌، وهم‌ مذكور در جهان‌ پديداري‌ به‌ صورت‌ كاملي‌ متجلي‌ شده‌ است‌. وهم‌ قوي‌ترين‌ قوه‌يي‌ است‌ كه‌ انسان‌ مالك‌ آن‌ است‌، زيرا وهم‌ بر عقل‌، فكر و تخيل‌ غالب‌ مي‌آيد. بنابراين‌، اين‌ قوه‌ بزرگ‌ترين‌ استعداد براي‌ فهم‌ (عقلاني‌) و حفظ‌ و بقاء است‌. و قدرت‌ و نفوذش‌ بر روي‌ هستي‌ از همه‌ چيز بيشتر است‌. از طريق‌ همين‌ قوه‌ است‌ كه‌ يك‌ شخص‌ عاقل‌ مي‌تواند به‌ وجود خدا اعتراف‌ كرده‌ او را بپرستد. اين‌ قوه‌ نور يقين‌ است‌ و هركس‌ بتواند بر آن‌ تسلط‌ يابد سَرْوَرِ هر دو جهان‌ مادي‌ و معنوي‌ مي‌گردد. ولي‌ هر آنكه‌ مقهور آن‌ بشود اسير تاريكي‌ و حيرت‌ مي‌شود. 

همت‌ عبارت‌ از تمركز ذهن‌ بر روي‌ يك‌ موضوع‌ است‌ و آن‌ معادل‌ چيزي‌ است‌ كه‌ معمولاً اراده‌ يا نيروي‌ اراده‌ خوانده‌ مي‌شود. و آن‌ قوه‌ي‌ بسيار نيرومندي‌ است‌ كه‌ بنا بر اعتقاد الجيلي‌، همواره‌ مشتغل‌ به‌ تأمل‌ در (ذات‌) خداست‌. اگر كسي‌ تصميم‌ بگيرد كه‌ به‌ چيز خاصي‌ دست‌ يابد و اراده‌ي‌ خويش‌ را متمركز به‌ نيل‌ به‌ آن‌ كند، مطمئن‌ است‌ كه‌ در رسيدن‌ به‌ مقصود خويش‌ كامياب‌ خواهد بود. براي‌ كاميابي‌ دو شرط‌ ضرورري‌ وجود دارد، الف‌)تعيين‌ احتمالات‌ توفيق‌ يا به‌ عبارت‌ ديگر تعيين‌ هدف‌ در انديشه‌ و پس‌ از آن‌ عقيده‌ي‌ جازم‌ درباره‌ي‌ نتيجه‌، و ب‌) تمركز همه‌ي‌ كوششها درباره‌ي‌ موفقيت‌ و رسيدن‌ به‌ آن‌. اگر كسي‌ نتواند چنين‌ نمونه‌اي‌ از فعاليت‌ آشكار سازد، هرگز امكان‌ كاميابي‌ نخواهد داشت‌. در آغاز كار شخص‌ با مشكلات‌ و موانع‌ بزرگي‌ مواجه‌ مي‌گردد ولي‌ به‌ محض‌ اينكه‌ بر آنها غلبه‌ حاصل‌ شد، انسان‌ در آستانه‌ي‌ غلبه‌ بر نفس‌ و نيز غلبه‌ بر عالم‌ مادي‌ قرار مي‌گيرد.
گيلاني‌ ميان‌ اراده‌ (همت‌) و توجه‌ (هَمّ) فرقي‌ قائل‌ مي‌شود. موضوع‌ (واژه‌ي‌) نخستين‌ خدا و عالم‌ روحاني‌ است‌، در حالي‌ كه‌ موضوع‌ دومي‌ جهان‌ مادي‌ و امور مربوط‌ به‌ آن‌ است‌. ولي‌ براي‌ عارف‌ سزاوار نيست‌ كه‌ در مرتبه‌ي‌ هَمّ براي‌ زمان‌ درازي‌ توقف‌ كند، زيرا گاهي‌ اوقات‌ اين‌ كار مانعي‌ براي‌ پيشرفت‌ بعدي‌ مي‌شود. 

فكر


فكر كليدِ (در) غيب‌ است‌. به‌ نظر گيلاني‌ دو شيوه‌ براي‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ غيب‌ وجود دارد: الف‌) اختصاص‌ به‌ خدا، كه‌ از طريق‌ اسماء و صفات‌ الهي‌ كسب‌ مي‌شود، ب‌) اختصاص‌ به‌ دنيا كه‌ مبتني‌ بر شناخت‌ ماهيت‌ راستين‌ انسان‌ است‌، و همه‌ي‌ جنبه‌هاي‌ آن‌ بر ضد جنبه‌هاي‌ گوناگون‌ (خداي‌) رحمن‌ بسيج‌ شده‌ است‌. يكي‌ از اين‌ جنبه‌ها فكر است‌ كه‌ توسط‌ آن‌ ما مي‌توانيم‌ دزدانه‌ نظري‌ به‌ اسرار عالم‌ غيب‌ بيندازيم‌. وقتي‌ كسي‌ قادر باشد در رياضت‌ فكر به‌ كمال‌ برسد، موضوعات‌ يا اعيان‌ روحاني‌ را در مظهر مادي‌ آنها مي‌بيند. اين‌ عروج‌ بر دو نوع‌ است‌: الف‌) نوعي‌ از آن‌ با عبور از طريقي‌ كه‌ خداي‌ رحمن‌ مقرر كرده‌ به‌ دست‌ مي‌آيد. مردي‌ كه‌ اين‌ راه‌ را برمي‌گزيند به‌ راه‌ راست‌ افتاده‌ و به‌ نيروهاي‌ خلاق‌ دست‌ مي‌يابد. ب‌) نوع‌ دوم‌ «جادوي‌ احمر» است‌ كه‌ مستلزم‌ تفكر و تخيل‌ است‌ و چنان‌ است‌ كه‌ در آن‌ صواب‌ و خطا در هم‌ آميخته‌ باشد. اين‌ شيوه‌ي‌ تفكر نظري‌ است‌ كه‌ انسان‌ را در وادي‌ حيرت‌ و شك‌ فرود مي‌آورد.
اما اين‌ سخن‌ بدان‌ معني‌ نيست‌ كه‌ ورزش‌ فكر را بايد يكسره‌ محكوم‌ بكنيم‌. عبدالكريم‌ قبول‌ دارد كه‌ فكر احتمال‌ آن‌ را دارد كه‌ انسان‌ را از صراط‌ مستقيم‌ منحرف‌ سازد، ولي‌ اصولي‌ را نيز اظهار مي‌كند كه‌ با نيروي‌ آنها براي‌ آدميان‌ ممكن‌ است‌ كه‌ از نور انديشه‌ بهره‌مند شوند و خودشان‌ را از افتادن‌ در ورطه‌ها و تاريكي‌ حفظ‌ كنند. اصل‌ اول‌، به‌ نظر الجيلي‌، عقل‌ است‌ كه‌ همواره‌ مورد نياز است‌، همين‌طور تجربه‌ي‌ مكتسب‌ كه‌ اعتبار آن‌ توسط‌ مردان‌ در حيات‌ صوفيانه‌ي‌ آنان‌ مسجل‌ شده‌ است‌. اصل‌ دوم‌ نقل‌ يعني‌ معرفتي‌ است‌ كه‌ از راه‌ مطالعه‌ي‌ قرآن‌ و حديث‌ كسب‌ شده‌ است‌ و به‌ وسيله‌ي‌ آن‌ انسان‌ به‌ صحت‌ و واقعيت‌ عالم‌ غيب‌ معتقد مي‌گردد. ولي‌ اگر انسان‌ از پيروي‌ اين‌ اصول‌ سرباز زند و خود را تسليم‌ عقلِ بحثي‌ كند، مسلماً به‌ راه‌ حيرت‌ خواهد افتاد. 

                                                                        توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در سه شنبه 1385/10/26 و ساعت  | 
ابراهیم گیلانی ( قسمت سوم )
                                      هو


معراج روح


مراتب گوناگون شهود يا مكاشفهي نفس در واحد تنها توصيف منطقي اين نكته است كه، بنابر نظر الجيلي، چگونه «حقيقت» يا «خدا» خود را در طبيعت و انسان متجلي ميسازد. اين انسان است كه در وجود او، حقيقت، به خود شاعر ميشود، و اين هموست كه حقيقت غايي را درمييابد بدين معني كه ميفهمد هيچگونه تكثر يا انقسام وجود ندارد، زيرا حقيقت واحد است. ولي همانطور كه عبدالكريم ميگويد اين آگاهي در وي ناگهان ظاهر نميشود. براي آدميزاده مقدور نيست كه همهي حقايق الهيّه را در زمان ولادت دريابد و فهم كند. او تنها در مراتب تدريجي به سوي حقيقت عروج ميكند. الجيلي چهار مرتبهي مختلف ياد ميكند كه انسان پيش از اينكه بتواند با معدن حيات و منبع آن يعني خدا اتحاد يابد بايد از آنها بگذرد.


1. شهود فعل - در اين مرتبه انسان احساس ميكند كه خدا در همهي اعيان عالم طريان دارد؛ اين اوست كه آنها را حركت ميدهد و در نهايت نيز عهدهدارِ ثَبات و قرار آنهاست. قدرت انجام فعل توسط گيلاني تنها به خدا نسبت داده شده است، و چنان به نظر ميرسد كه انسان از هرگونه قدرت يا ارداهيي عاري است. او مراحل و درجات گوناگون اين مرتبه را برميشمارد. كساني هستند كه آنها نخست ارادهي الهي را ميبينند و پس از آن به فعل مينگرند، و لذا، اين گروه چنان ساخته شدهاند كه تعارض ميان ارادةالله و اوامر دين را درمييابند. كسان ديگري هستند كه از ارادهي او پيروي ميكنند، هر چند كه با اين كار امرِ او را نقض ميكنند. با توجه به مرتبهي اول، گروه اول مطيعاند، در حالي كه با توجه به مرتبهي دوم، آنها در زمرهي عاصيان قرار ميگيرند. عبدالكريم اين مسئله را با پرسيدن سؤال زير بيسرانجام و نامعين رها ميكند: «آيا صواب اين است كه انسان جهت كسب رضاي خدا لباس عصيان بپوشد و ارادةاللّه را جامعهي عمل بپوشاند، يا اينكه لباس طاعت بپوشد و بدينگونه ارادهي او را ناديده بگيرد، هر چند كه در واقع آن چيزي رخ ميدهد كه موافق ارادهي الله است؟»


2. شهود اسماء- وقتي عارف از هر يكي از اسماء الهي ذوقي درمييابد، هستي او يكسره تحت سيطرهي نور اسم قرار ميگيرد. و هر دو چنان متماثل ميشوند كه هرگاه كسي خدا را به اسم ميخواند پاسخ را از سوي عارف ميشنود. نتيجه اين است كه او به اتحاد خويش با حق پي ميبرد. «هر كس محبوب من ليلي را به نام او ميخواند جواب خود را از من ميگيرد؛ هر گاه كسي مرا بخواند، ليلي از سوي من او را جواب ميدهد. ما يكي روحيم اندر دو بدن، يا ما دو تن، در ذات خود، مانند يك نفريم كه دو نام داشته باشد. در حقيقت ما دو تن نيستيم كه يك تن شده باشيم بلكه تنيم؛ زيرا عاشق همان معشوق است.» (3)

عبدالكريم مراحل و درجات اين اشراق يا ذوق را برميشمارد، كه همهي آنها بر پايهي تجارب (اذواق) عارفانهي اوست. ديگران ممكن است براساس اذواق صوفيانهي خود به مراحل يا درجات ديگري وارد شوند. اولين (مرحله) شهود يا اشراق نام قديم است. اينجا خدا به انسان مقام خود را چنان كه پيش از آفرينش عالم در علم الهي (به عنوان عين ثابته) ميزيست، الهام ميكند. وجودي مادي او ناپديد ميشود.
چون علم خدا قديم است، موضوعات علم او نيز چنيناند. اگر چنين باشد، انسان كه شهود يا اشراق را از اسم قديم دريافت ميكند درست به همين دليل زمانمندي يا حدوث خويش را از دست ميدهد، و همچنان كه واقعيت نهاني (= عين ثابتهي) او قديم است قديم ميشود. آن كس كه تجلي اسم حق را دريافت ميكند، آن حقيقت مكنون در اين آيت را درمييابد كه «و ما آسمانها، و زمين و آنچه را كه در ميان آنهاست جز به حق نيافريديم...» (4) (سورهي الحجر، 15/85). براي او جهان پديداري ديگر وجود ندارد و تنها ذات، عاري از همهي صفات و نسبتها (روابط)، باقي ميماند. ديگراني وجود دارند كه تجلي اسم الاحد را دريافت ميكنند. خدا ماهيت حقيقي جهان پديداري را براي آنها الهام ميكند و آنها در مكاشفهي صوفيانهي خويش درمييابند كه اين جهانْ «بروز» ذات اوست و مانند امواج دريا به دريا پيوستهاند. در اين حالت صوفي واحد را در كثير ميبيند؛ و روي هم رفته چنان ميشود كه كثير (كثرت) ناپديد ميشود، و تنها احد (يا واحد) به عنوان حقيقت باقي ميماند.

گيلاني نظرگاه خود را در كلمات زير خلاصه ميكند: «من وجود منفصل خود را باختم. او به جاي من مرا عرضه كرد؛ چنان كه او من بود و من او. وجودْ واحد بود و تناقض و اختلافي در ميانه نبود. من فاني گشته بودم و با او و در او به حيات باقي رسيده بودم، و همهي پردههاي اختلاف و إثنينيّت از ميان رفته بود. من نفس خود را ارتقاء دادم، پرده برافتاده بود و من بيدار گشتم بدانسان كه گويي هرگز نخوابيده بودم. با چشمان حقيقت من خود را مانند حق يافتم. پس از آن صفات او صفات من و ذات من ذات او گشت. در حقيقت نام من نام اوست و نام ذات او نام من است».

كساني هستند كه تجلي را از نام الرحمن (= بخشنده) ميگيرند. در اين مرتبه، عارف اشراق را به تدريج و قدم به قدم از همهي اسماء الهيّه دريافت ميكند و بنابر ظرفّيتِ نوري كه در ذات او مخمَّر و مجبول است. پس از آن نام رب (= پرودگار) و همهي اسماء ديگري كه به آن مربوط است مانند عليم (دانا) و قدير (توانا) و جز آنها بر او نازل ميگردد. اين جريان ادامه مييابد تا صوفي توسط همهي اين اسماء منور شود. پس از همهي اينها تجلي اسم قيوم ميآيد. اين واپسين مرتبه است كه پس از آن صوفي به مرتبهي والاتر ديگري عبور ميكند تا شهوداتِ ديگر اسماء الهي را دريابد.

3. شهود صفات - در اين مرحله نفس و وجود عارف فاني ميگردد. وقتي كه نور بندگي (عبديت) و روح مخلوقيت در او از ميان رفت، خدا در جسم او به جاي چيزي كه بيرون انداخته است، جايگزين ميشود، جوهري روحاني از آنِ خود او بدونِ حلول. اين جوهر روحاني كه روحالقدس خوانده ميشود بخش جدايي ناپذيري از نفس او است. تجلي خدا به انسان در اين حال به معني تجلي او به نفس خود او است؛ ما انسان را بنده خطاب ميكنيم، در حالي كه در حقيقت ميان رب و عبد هيچگونه فرقي نيست. وقتي كه بنده ناپديد ميشود، متلازم منطقي او رب نيز بايد ناپديد گردد. حقيقت راستين خداست كه احد است. به بيان خود الجيلي «در اين درياي وحدت، مخلوقات ماند امواجي هستند كه هر چند كثيرند، همه اجزاء دريايند. اگر دريا در حركت باشد، همهي دريا چون امواج است؛ ولي وقتي آرام است نه امواجي در ميان است و نه اعدادي (يعني كثرتي)».

وي مراتبي چند از اين شهود يا اشراق را برميشمارد كه مردمان گوناگوني فراخور استعدادات ذاتي و نيز عظمت معرفتشان يا قدرت ارادهشان كسب ميكنند. وقتي شخصي به صفت حيات الهي منور ميشود، احساس ميكند كه خود او به تنهايي سرچشمهي حيات، آنگونه كه در كل مخلوقات و به نسبتهاي گوناگون متجلي گشته است، ميباشد. گيلاني ميگويد كه وقتي صوفي در اين مرحله است احساس ميكند كه او عين حيات است، و واحد و بلاانقسام است.
وقتي يك صوفي به صفت علم يا رؤيت منور شود، حقيقت هر چيزي را كه بوده و هست و خواهد بود، و حتي غيب الغيب را ميداند. وقتي به صفت سمع منور شود، كلام همهي مخلوقات را اعم از معادن، نباتات، جانوران و فرشتگان ميشنود.

برخي نور صفت كلام را در مييابند. در اين حال، دريابنده (قابل) بر همهي موجودات به عنوانِ كلام خدا مينگرد. گاهي وي سخنان خدا را بدون هيچگونه پردهي اسماء، بدون هيچگونه جهتي، و بدون ياري هيچگونه اندام جسماني ميشنود. استماعِ اين كلمات خدا را نميتوان در لفافهي اصطلاحات مادي معمولي توصيف كرد، زيرا گوش در اين راه هيچ نقشي بازي نميكند. در اين مرحله انسان مقامي بس والا به دست ميآورد. او توسط خدا چون عاشق و معشوق هر دو مورد خطاب قرار ميگيرد. «تو دهان من در ميان مردم هستي. تو درونيترين راز من و بهترين تجلي حيات مني. تو نام من و ذات من و صفت مني. تو خلاصه و مقصود (غايي) وجود و حدوث هستي. اگر ربي نبود، عبدي در ميان نبود. من تورا متجلي ساختم همچنان كه تو مرا. تو مرا بدارِ وجودي آوردي، همچنان كه من تورا آفريدم. اگر تو وجود نداشتي، من نيز وجود نميداشتم. اي عاشق من، من معني پنهاني توام و تو تجلي آشكار مني».

انساني كه بدين مرتبه ميرسد، كلام خدا را فراخور استعداد خويش دريافت ميكند. زماني كه به والاترين درخت (سِدرة المنتهي) برده شده از بارگاه عزت مورد خطاب قرار ميگيرد. پس از آن اشراق نور را در باطن خويش ميبيند و با تلالؤ آن يقين ميكند كه سرچشمهي آن خداست. او را گويند: «حبيب من، إنيّت تو هويت من است. تو با مني مماثلي. بساطت تو مركب بودن من است و مركب بودن تو بساطت من. تو آن نقطهي (باطني) هستي كه دايرهي وجود به دورِ آن ميچرخد؛ تو نوري، تو مظهري، تو جمالي». (5)
برخي به صفتِ الهيِ اراده منور ميشوند. در اين مرحله شخص منوَّر همهي اشياء را در عالم مقهور ارادهي خويش ميبيند. برخي به صفت قدرت منور ميشوند. در اين مرحله، كه الجيلي مدعي است خود بدان رسيده، صوفي بانگ جرسها را ميشنود؛ همهي جسم مادي او متلاشي گشته به عدم مبدل ميگردد. در اينجا وي ظلمتِ در ظلمت را تجربه ميكند تا اينكه به توفيق الهي از همهي اين (تاريكيها) خلاص گشته به عالم نور ميآيد. در اين مرحله شخص اشراق يافته و منور، قواي روحانيِ خارقِ عادت مييابد؛ و به فرمان او چيزي (جديد) پاي به عالم وجود ميگذارد.

واپسين مرحله، عبارت از شهود يا اشراق صفت الهيت است، كه در آن به نظر ميرسد كه دو حالِ متضاد به سازگاري و «وفاق» رسيدهاند و در تركيب والاتري متحد گشتهاند. شخصي كه با چنين نوري منور گشته همهي اديان عالم را حق و صحيح ميشمارد و در همان حال همهي آنها (از جمله اسلام) را نادرست ميداند؛ زيرا به نظر او، مسلمانان، مؤمنان، عارفان و حقگويان همه در جادهي غلط افتادهاند و او (صوفي) اعتقاد هيچ يك از آنها را نميپذيرد و تنها اعتقاد به صوفي كامل (= محقق) را صحيح ميشمارد.
] محقق را كه وحدت در شهود است نخستين نظره بر نورِ وجود است [

4. شهود ذات- زماني كه خدا خود را از طريق اين تجلي بر انسان آشكار ميسازد، انسان از خود ميميرد، و به جاي آن از خدا جوهر الهي (لطيفهي الهيه) را دريافت ميكند كه نه صفاتي و نه ذاتي است. زماني كه اين جوهر اساسي شود، يعني انسان توسط ذات الهي منور گردد، در اين صورت به حقيقتْ انسانِ كامل ميگردد.
مذهب «لوگوس» و انسان كامل - به اعتقاد گيلاني، سه مقولهي مابعدالطبيعي وجود دارد: 1. وجود مطلق كه يكسره ناشناختني است. اين وجود ذاتي است فراتر از همهي انواع تعينات، علايق و صور. 2. واقعيت كه به عنوان حق به نظر ميرسد، كه جنبهي هويت يا الهيت است. 3. واقعيت كه به عنوان خلق به نظر ميرسد كه جنبهي انانيت يا انسانيت است. حقيقتِ غايي واحد است، ولي اين حقيقت در دو جنبهي مختلف يعني خدا و انسان (حق و خلق) آشكار ميگردد.

گاهي وي اين مذهب را به صورتي بيان ميكند كه بيشتر نويسندگان غربي (مانند نيكلسن) آن را چنان تفسير ميكنند كه گويي الجيلي مفهوم تثليث مسيحي را ميپذيرد. گيلاني ميگويد «ذات دو جنبهي دارد: تو و من. تو دال بر هويت تو است؛ من اشاره به واقعيت من است... من به عنوان مني خداست و تو در جنبهي مخلوقيتِ آن انسان است. ممكن است تو در نفس خويش به عنوان من يا به عنوان تو بنگري؛ در واقع اينجا جز حقيقت كلي چيزي وجود ندارد».

پس از آن ميگويد «ذات در نفس خويش واحد است. اگر بگويي آن واحد است، اين درست است. و اگر بگويي كه آن دوتاست، در حقيقت دوتاست. اگر بگويي نه آن سه تاست، حقيقت را بيان كردهاي». و در بيان بيشتر آن ميگويد: «به احديت او درنگر كه ذات اوست و اينجا او واحد و فرد است. اگر در او با توجه به دو جنبهي آفريدگار و آفريده، رب و عبد بنگري، او دوتاست. و اگر در ماهيت واقعي او و نيز به آن جنبه كه در آن دو متناقض با همديگر گرد آمدهاند درنگري متحير خواهي شد. نخواهي توانست عُلُوّ او را دُنُوّ او را عُلُوّ بخواني. بايد نام سومي بيابي تا ماهيت او را كه با دو صفت مشخص شده است، ترسيم كني. اين شيء سوم همان است كه نامش احمد است در اشاره به سپهر برين، و محمد(ص) با اشاره به كرهي خاكي». و اين مذهب لوگوس يا انسان كامل است كه وي آن را در فصل 60 كتاب خويش به تفصيل بيان ميكند.

انسان كامل به نظر او قطب است كه سپهر وجود از آغاز تا انجام بر روي او ميچرخد. اين قطب از زماني كه هستي وجود يافت واحد ولايتغيّر بوده است. او به شيوههاي گوناگون جامه به تن كرده است و هر جامهي نام جداگانهيي داشته است. نام واقعي او محمد(ص) است. در هر عصري وي نامي داشته است كه به آن زمان بسيار سزاوار و لايق بوده است. (6) الجيلي با اشاره به تجربهي شخصي خويش ميگويد كه وي اين اقبال را داشته است كه او (يعني محمد(ص) را به عنوان انسان كامل) در صورت شيخ خويش شرفالدين الجَبْرَتي در زَبيد به سال 796/1393 ببيند. هر چند كه در آن زمان نميدانسته است كه آن شخص محمد(ص) بوده است. پيامبر اكرم، در حقيقت، با استعدادي كه به عنوان يك انسان كاملداراست، قدرت اين را دارد كه اشكال گوناگوني به خود بگيرد. وقتي عارف او را به شكلي كه در اين حيات مادي دارد مشاهده ميكند، آن را شكل محمد(ص) مينامد. اما زماني كه او را در اشكال ديگري ميبيند، اگر چه ميداند در حقيقت او محمد(ص) است، او را با نام صورتي كه در آن ظاهر ميشود ميخواند. نام محمد(ص) جز به حقيقت محمديه به چيز ديگري دلالت نميكند. با اين همه، گيلاني سخت مراقب است و خاطر نشان ميكند كه اين مذهب، مذهب تناسخ (7) نيست. به اعتقاد او، محمد توانايي اين دارد كه خود را در اشكال گوناگون متجلي سازد و او در هر عصري به شكل انسان كامل (آن عصر) ظاهر گشته است. چنين انسانهاي كاملي در عالم ظاهر خلفاي او ] يعني محمد(ص) [ هستند، و حال آنكه باطناً او به تنهايي ذات آنها را تشكيل ميدهد». گيلاني جاي ديگري محمد(ص) را «آسمان و زمين و لاهوت و ناسوت» ميخواند.

اين حقيقت ازليهي محمديه، در همهي مردمان، فراخور استعدادات باطني آنان حاضر است. اوليا و انبيا همه به درجات گوناگون از اين حقيقت حصهيي دارند، در حالي كه محمد(ص) به تنهايي مالك تمام و كمال آن است، و بنابراين، به نظر گيلاني هيچكسي را جز او به معني دقيق كلمه انسان كامل نميتوان خواند. اسماء و صفات گوناگون به صورت منفرد و مجزي در اوليا و انبياي گوناگون متجلي شده است؛ ولي اين صفات و اسماء در انسان كامل به صورت كامل آنها متجلي شده است.

انسان كامل همهي حقيقت اما به صورت كوچك آن است (عالم صغير)؛ او عالم صغير است و در ذات خود جنبهي ظاهري و باطني حقيقت را تركيب ميكند. انسان صورت خداست چنان كه در حديث رسول (ص) آمده است: «خدا آدم را به صورت رحمن آفريد» و چنان كه حديث ديگري بيان ميكند «خدا آدم را به صورت خويش آفريد». (8) خدا حيّ، عالم، قادر، مريد، سميع، بصير، و متكلم است و انسان كامل نيز چنين است. بنابراين هويت انسان كامل در برابر هويت خدا، انيت او در برابر انيت، ذات در برابر ذات، كل در برابر كل، كلي در برابر كلي، و جزئي در برابر جزئي قرار ميگيرد، جنبهي عالم صغير بودن انسان كامل در عبارات زير توسط گيلاني بيشتر بيان شده است: «انسان كامل در ذات خود همهي حقايق وجود را عرضه ميكند. اين انسان در روحانيت خويش مطابق همهي حقايق روحاني و در جسمانيت خويش مطابق واقعيات جسماني است. قلب او مطابق عرش الهي است، انانيت او مطابق كرسي، ذهن او مطابق قلم اعلي، روح او مطابق لوح محفوظ، طبيعت او مطابق عناصر مادي، قواي او مطابق هيولاي وي و غيره است. حاصل آنكه، هر يك از قواي انسان كامل مطابق با يكي از تجليات گوناگون جهان مادي است».

به اعتقاد عبدالكريم، سه مرتبه (برزخ) از تكامل براي انسان كامل وجود دارد. در مرتبهي نخستين (بدايت) اسماء و صفات الهيه به انسان كامل اعطا ميگردد. در مرتبهي ثاني (توسُّط) او ميتواند حقايق الهيه و انسانيه هر دو را دريابد. زماني كه توانست هر آنچه را كه در اين مرتبه ممكن است انجام دهد كسب كند، معرفت همهي اشياء خفيه را به دست ميآورد و از اسرار عالم غيب آگاه ميگردد. در مرتبهي سوم و واپسين مرحله (ختام) اين انسان كامل قدرت خلّاقه به دست ميآورد و اقتدار كامل مييابد تا اين قدرت را در جهان طبيعت متجلي سازد». در اين مرتبه، تنها دو چيز وجود دارد: «او، كه خود انسان كامل است، و خداي بزرگ». او را «راهنما» (الهادي) (9) و مُهر (الخاتم) نيز ناميده است. او خليفهيي است كه خدا در قصهي آدم بدان اشاره كرده است. همهي اشياء به سوي او جذب ميشوند و فرمان او را گردن ميگذارند همچنان كه آهن توسط آهنربا جذب ميشود. همهي عالم مطيع قدرت و عظمت اوست، و او آنچه را كه آرزو ميكند انجام ميدهد. هيچ چيزي از او پنهان و براي او ناشناخته نميماند. ولي (يعني انسان كامل) جوهر الهي را به عنوان ذات بسيط (مانند خود ذات الهي) مالك است و محدود به هيچيك از مراتب خالق و مخلوقي نيست، و چون چنين است قادر است براي اشياء آنچه را كه طبيعت آنها طالب آن است بدون هيچ رادع و مانعي بدهد.

                                                                                                   توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در شنبه 1385/10/23 و ساعت  | 
ابراهیم گیلانی ( قسمت دوم )
                                       هو


جوهر يك شيء عبارت از حيات اوست يعني حيات خدا، كه هر چيزي زيست مايهي خود را از او ميگيرد (و يا در او ميزيد). حيات اشياء در ارتباط با خودشان حادث است، ولي در ارتباط با خدا قديم است، زيرا در حقيقت حيات يك شيء حيات او است. «بايد دانست كه اشكال، مقادير، اعمال، كلمات، معدنيات و نباتات كه ما وجود را بدانها نسبت ميدهيم فينفسه و لنفسه، مانند انسان مالك حيات كاملاند. ولي براي آنكه بيشتر مردمان اين واقعيت را در نمييابند، ما آنها را در مقولهيي پايينتر از آنجا قرار ميدهيم كه بايد قرار بگيرند. در حقيقت، هر چيزي براي خود مالك حيات است، و آن هم حيات كاملي كه به وسيلهي آن، آن شيء سخن ميگويد، ميشنود، ميبيند، در مييابد، و از خود قدرت و اراده دارد، و هر چه را آرزو ميكند جامعهي عمل ميپوشاند. من خود اين واقعيت را از الهام مستقيم و به تجربهي عرفاني دريافتهام». به عبارت ديگر، به نظر الجيلي، هر چيزي اعم از مادي و غيرمادي، خود مختار است و مالك تَفرُّد خاصي از آن خويش است.


2. علم - از همهي صفات، علم به حيات نزديكتر است همان طور كه حيات به ذات نزديكتر است. هر چيز زنده (يا همهي اشياء زيرا به نظر او همه چيز حيات دارد) به نحوي از انحاء خداوند علم است. نخستين شكل علم غريزي است يا چيزي كه او «علم الهامي» مينامد، كه حتي جانواران نيز مالك آن هستند. شكل ديگر، صريح، ضروري، يا علم استدلالي (استنباطي) است كه آدمي زادگان، فرشتگان و جنّ مالك آن هستند. حيات و علم وابسته به هم يا متضايفاند و وجود يكي مستلزم وجود ديگري است.

گيلاني معتقد است كه علمي كه خدا به وسيلهي آن خود را ميشناسد و علمي كه با آن اعيان اين عالم را ميشناسد يكي است. هيچگونه انقسام يا اختلاف ميان آن دو علم ممكن نتواند بود. به عقيدهي ابنعربي علم خدا از اعيان بر پايهي آن چيزي است كه آنها (اعيان) از خود به خدا ميدهند. در تفسير آيهي قرآني (... البته خدا نسبت به بندگان بيداد نميكند) (سورهي آلعمران، 3/182) ابنعربي مينويسد «نه، من با آنان براساس آنچه از آنان ميشناختم رفتار كردم، و من آنها را تنها از روي آنچه هستند و از خودشان به من دادند، شناختم» به همين منوال، ابنعربي در زمان بحث از مسئلهي خلقت ميگويد كه چون خدا خطاب به چيزي ميگويد «باش» اين ارادهي خدا نيست كه اشياء را به وجود ميآورد، زيرا خدا هيچ چيز را نميخواهد يا فرمان نميدهد مگر اينكه وجود آن چيزها در ذات خودشان و بنا بر طبيعت و قوانين آن اشياء ضرورت يافته باشد. لذا، به نظر او، اراده و علم خدا هر دو مبتني بر ماهيت اعيان است. گيلاني اين نظر را مردود ميشمارد. علم خدا به اعيان، به نظر او، يكسره مستقل از خود اعيان است. وي ميگويد: اين درست است كه حكم خدا در مورد يك چيز با آنچه كه ذات آن چيز ميخواهد باشد، مقدّر و محدَّد ميشود، وي اين غلط است كه از اين نكته اين قول را استنباط كنند كه علم خدا به اعيان به وسيلهي ماهيت خود آن اشياء مقدر ميشود. در حقيقت، اعياني كه از او برميآيند درست همان چيزهايي هستند كه از پيش در علمِ كليِ جوهري و اساسي او به دار وجود قدم گذاشتهاند. علم خدا به اعيان با ضرورت و يا نياز آن اعيان مقدر نميشود، بلكه با نياز باطني خود آن اعيان به هم ميرسد.

3. اراده- علم خدا خود را بنا بر ضرورت ذات خويش متجلي ميسازد و اين ارادهي اوست كه به موضوعات علم او - چنان كه علم او طلب ميكند - هستي ميبخشد. ارادهي مخلوقِ ما با ارادهي خدا يكسان است، اما زماني كه به ما نسبت داده ميشود حادث و متغير است در حالي كه وقتي به خدا نسبت داده ميشود ازلي و قديم است. درست مانند خود وجود كه وقتي به ما نسبت داده ميشود مخلوق است و هرگاه كه به خدا نسبت داده ميشود قديم است.

اينجا نيز گيلاني با ابنعربي از در مخالفت در ميآيد كه بنا بر نظر او خدا چيزي نيست جز اسم نواميس لايتغيري كه در عالم عمل ميكنند. «ابنعربي نه تنها اختيار فردي انسان را انكار ميكند، بلكه ارادهي خدا را نيز چنين انكار ميكند. خدا بدين معني اراده نميكند كه چيزي را اختيار كند، بلكه ارادهي او به معني تشريع آن چيزي است كه ميداند صورت خواهد گرفت. اينكه آن شيء يا فعلي هم كه خدا تشريع كرده، تحقق خواهد يافت، يكسره مبتني بر نواميس ضروري خود آن شيء يا فعل است». ولي به نظر عبدالكريم، همانطور كه خدا در علم خويش مختار و نامحدَّد است، همينطور ارادهي او نيز نامحدّد و نامعلَّل است. ارادهي خدا به هر شكلي و هرگونهيي كه تصور آن برود بدون هيچگونه علت يا شرطي عمل ميكند؛ و اين فعلِ كاملاً آزاد خداست. او ميگويد، بنا بر نظر ابنعربي، اين اشتباه است كه خدا را مختار بخوانيم زيرا وي در عالم بنا بر ارادهي آزاد خويش عمل نميكند؛ افعال و اعمال وي به وسيلهي ضرورت و ماهيت اعيان مُحدَّد و مقرر ميگردد. ولي به نظر خود گيلاني، خدا در عالم از طريق ارادهي آزاد خود عمل ميكند و توسط هيچگونه ضرورتي بيرون از ذات خويش محدود نميشود.

4. قدرت - قدرت صفتي از ذات است كه اعيان معرفت را در جهان خارج عينيت ميدهد. قدرت عبارت از خلق يا آوردن اعيان از حال عدم به وجود است.
اينجا نيز وي با موضع ابنعربي مخالف است زيرا كه به عقيدهي وي اصلاً خلقتي يا آفرينشي در ميان نيست. اعيان جهان مادي از آغاز به عنوان اعيان علم خدا وجود داشتهاند. آنچه ما معمولاً آفرينش ميخوانيم چيزي نيست مگر ظهور يا تجلي اين اعيانِ سابقاً موجود علم در سطوحِ گوناگون. در اينجا اصلاً صحبت از تقدم و تأخر زماني و يا خلق از عدم نيست. الجيلي روي هم رفته اين نظر را رد ميكند.
وي ميگويد اين درست است كه خلقت به معني فعليت يافتن اشيائي است كه قبلاً اعيان ذهنِ الهي بودهاند، ولي به نظر او، ابنعربي اين حقيقت را فراموش كرده است كه: وجود خدا مقدم بر وجود حقايقِ خفيّه است، يعني اشيائي كه به منزلهي اعيان ذهن او (اعيان ثابته)اند، (و از ياد برده است) كه در اين مرحله اشياء معدوم بودهاند و در دارِ وجود هيچ چيز جز اللّه كه تنها به وي ميتوانيم صفتِ قِدَم را نسبت دهيم وجود نداشته است. از اينجا برميآيد كه وي اعيان ذهن خويش را از نابود (عدم) آفريده است.

الله در ذات خويش غني و بينياز است، و وجود او تنها به رتبهْ اول است؛ آفريدگان همه نيازمند وياند، و بنابراين، وجود آنها در همين معني متأخر است. آفريدگان در ارتباط با وجود نخستين همه عدم و نابودند. در فاصلهي ميان عدم اشياء و قرارگرفتن آنها به عنوان اعيان ذهن خدا هيچ مرور زماني (يا طَفرهيي) نبوده است. مسئلهي تقدم تنها (تقدم) منطقي است نه زماني.

همين شيوهي استدلال در بحث از ماهيت ازل و ابد نيز ارائه شده است. ازل بر دو نوع است. يكي ازليت اشياء مخلوق است. و آن اشاره به زمان است آنگاه كه وجود نداشت. ازليت يك آفريده با ازليت آفريدگان ديگر فرق ميكند. براي مثال، ازليت ماده غيرآلي با ازليت جوهر آلي فرق ميكند، زيرا اولي مقدم بر دومي است. بنابراين، ما ميتوانيم از ازليت با استناد به جواهر آلي صحبت كنيم در حالي كه جواهر غيرآلي در دار وجود بوده باشند و هنوز گسترش يافته و به شكل آلي ظاهر نگشته باشند؛ با اين همه، اين مطلب دال بر هيچگونه تقدم زماني نيست. ديگري ازليت مطلق است و از آنِ خداست كه برتر از وجود و عدم است. ازليت خدا به هيچ روي با ازليت آفريدگان ديگر ارتباطي ندارد، زيرا او (عقلاً) بر آنها مقدم است. ما نميتوانيم، چنان كه مثلاً ابنعربي معتقد است، بگوييم كه جهان در حالت ازليت مطلق، هر چند نه به صورت عيني، اما به عنوان موضوع علم الهي وجود داشته است، زيرا اگر اين عقيده را بپذيريم مجبور خواهيم بود كه جهان مخلوق را با خدا همزمان و مساوق بينگاريم. او آيهيي از قرآن مجيد (سورهي الدهر، 76/1) را در تأييد انديشهي خويش نقل ميكند «آيا مدتي از دهر بر انسان گذشت كه چيزي يادكردني نباشد؟» عبدالكريم معتقد است دهر (زمان) در اين مورد به معني الله است، و بخشي از زمان (حين) يكي از تجليات خداست در آن زمان كه انسان وجود نداشته است، نه به صورت علمي (= معقول يعني موضوعي از آگاهي خدا به شكل حقيقت خفيه) و نه صورت عيني (واقعيت خارجي). اين بخش آيه «چيزي يادكردني نبود» مدلل ميدارد كه انسان محتواي ذهن خدا را تشكيل نميداده است.

به همين منوال، وقتي ابديت را به خدا حوالت ميدهيم، اين حوالت يا نسبت، منطقي (= عقلي) است نه زماني. «ازليت و ابديت تنها حدود منطقي هستند و در انتساب به خدا وقايع زماني نيستند.» «اين دو، يعني ازليت و ابديت با تضمنات زماني، تنها براي اين به كار رفته تا وجود واقعي خدا را (در ارتباط با عالم) روشنتر نمايد، و در غير اين صورت (در حقيقت) نه ازليت زماني و نه ابديت وجود دارد. زمان در ارتباط با خدا نه ربطي و نه معنييي دارد.»

اختلاف ميان ازليت و ابديت اين است كه ازليت دلالت بر تقدم منطقي خدا ميكند، در حالي كه ابديت بدين معني است كه وي هرگز نه معدوم بوده است و نه براي وجود يافتن خويش نيازمند علت فاعلي بوده است. ما اصطلاح ابديت را براي اين دربارهي او به كار ميبريم تا ازليت او را دريابيم، وگرنه نسبت تقدم و تأخر زماني به او، چنان كه در مورد عالم به كار ميبريم، محملي ندارد. حدوث بدين معني است كه اشياء، اگر چند از ازل در علم خدا وجود داشتهاند، از نظرگاه وجودشان همه اشياء مخلوق هستند.

5. كلام- كلام يا سخن مظهري از وجود خداست؛ و به منزلهي جوشش يا فيضي از ذات اوست. كلام يك تجلي معقول است. و خود را در دو بعد عرضه ميدارد. بعد نخستين خود بر دو نوع است. الف) نوع اول از موضع قدرت خداوند (عزت) صادر ميگردد كه بايد از سوي همگان متبع واقع شود. آيت قرآني (سورهي فُصّلت، 41/11) نيز به اين واقعيت دلالت دارد. ب) نوع دوم كلام از موضع ربوبيت در زبان آدميان و همچون كتب آسماني و وحي صادر ميگردد. در اين معني است كه مسئلهي اطاعت و عصيان مطرح ميگردد. برخي از مردمان به احكام و منهياتي كه در ذات آنها مخمر است گردن مينهند و برخي گردن ميكشند.
معني دوم (يا بعد دوم) از كلام مابعدالطبيعي است و اساس مذهب لوگوس (= كلام) است. كلام خدا عبارت از حقيقت موجودات است، و هر موجودي به منزلهي كلمهيي از خداست عبدالكريم گيلاني اشاره به آيه قرآني (سورهي الكهف، 18/109) ميكند كه «بگو اگر درياها مركب شوند براي نوشتن كلمات پروردگارم، دريا را بن برآيد پيش از آنكه كلمات پروردگارم به پايان برسد...» لذا، طبيعت صورت تحقق و تعين كلمات خداست و به صورت جسماني آن وجود دارد. يعني صورت عيني و مادي محتويات آگاهي خداست، شكل طبيعييي كه عيان علمي او، كه اعيان ثابت خوانده ميشود، به خود ميگيرد.

6. سمعتجلي الهيِ است - سمع يكي از صفات ذات اوست كه كمال او مستلزم آن است. او كلمات شاعرهي خويش و همينطور كلمات مظاهر (شئون) خود را ميشنود. سمع دوم (شئون) ضرورت اسماء و صفات اوست كه بايد در عالم مادي و جسماني متجلي گردد. يا عبارت از الهام از خود به خود در حالتِ خودآگاهي است.

7. بصر- صفت ابصار با استناد به ديدار عين معرفت چيزي نيست مگر خدا بدانگونه كه در ذات خويش است، و همين سخن در باب صفت علم او نيز درست است. با توجه به تجلي علم كه آفريدگار يا هستيبخش عالم است، در واقع شهود، صفت علم اوست از او به او، در حالي كه تجلي عين، كه جهان عيني مادي است، مظهر صفت بصر (ابصار) است و آن هر دو يعني صفت علم و صفت ابصار، با ذات او يكسان و به اصطلاح عين آن است. ديدن و دانستن (رؤيت و علم) دو صفت مختلفاند ولي با اين همه آن دو با استناد به ذات او يكي هستند: ابصار او همان علم اوست. زماني كه اشياء در ساحت غيب بودند، همه موضوعات علم او بودند؛ وقتي اشياء در دار وجود ظاهر گشتند، آن همه موضوعهاي سمع او شدند.

8. جمال - جمال بر دو نوع است. يكي حقيقي است و در اسماء الحسني منعكس است كه خدا خود را در آن ميبيند. دوم حسي است و در جهان مادي مخلوق منعكس شده است. او جمالِ مطلق است و خود را در مظاهر گوناگون متجلي ميسازد.

9. جلال عبارت است از جمال در شكل شديد آن - زيبايي يا جمال دال است به صفات متعال، در حالي كه جلال عبارت از ذات اوست چنان كه در اسماء و صفات او متجلي شده است.

10. كمال عبارت از اسم ذات الهي است كه مطلقاً ناشناختي است - همهي صفات خدا با ذات او يكسان است و اضافه بر آن نيست و بنابراين كمال هموست آن هم با نظر به اصل ماهيت.
شهود ذات واحد - حقيقت غايي به نظر الجيلي واحد است و خود را به صورتهاي گوناگون و بيآنكه تكثُّر يابد متجلي ميسازد. حال واحد پيش از آنكه خود را افاضه كند، به تبع ابنعربي العماء ناميده شده است. اين واژه از يك حديث نبوي اقتباس شده است. روزي از رسول اكرم در باب مكان خدا پيش از آفرينش پرسيدند. او جواب فرمود كه خدا در عماء (1) (يعني سحاب) بود. ابنعربي و گيلاني بنيان نظامهاي وحدت وجودي خود را بر پايهي اين پاسخ ساده نهادهاند.

ذات، وجود مطلق است كه در او همهي نِسَب، جهات و ابهاد ناپديد ميشوند. چنين ذاتي را نه ميتوان وجود واجب و نه ميتوان وجود قديم خواند، زيرا اين هر دو به نحوي از انحاء دال بر تحديد اوست. اين ذات حتي برتر از آن است كه او را به مطلقيّت معين سازند.

عبدالكريم اين ذات را «عماء» مينامد و آن را در درون سويش به عنوان ذات توصيف ميكند. اين ذات همچون آتشزنهيي است كه آتش را در اندرون خويش پنهان ميسازد. هر چند گاهي آتش بيرون ميجهد، ولي باز هم در درون او پنهان است. اين ذات حقيقةالحقايق است كه برتر از تقسيم خدا به (حق) و عالَم (خلق) است، و والاتر از تعينات اسماء و صفات قرار ميگيرد.
اين ذات تجلييي است كه با «غير» هيچگونه نسبتي ندارد. عليرغم اين حقيقت، ذات مذكور همه تجليات و مكاشفاتِ (بَعدي) را در درون خود شامل است و اين تجليات و مكاشفات تنها بالقوه مانند ستارگان در پرتو آفتاب حاضرند. در اين تجلي ذات خدا جز خودش هيچ چيز را نميداند، در حالي كه در تجليات ديگر او خود را ميداند همچنان كه ديگران را.

اين حال عماء به احديت مطلق وابسته است كه در هر دوي آنها اسماء و صفات معدوم ميشوند، و هيچ چيز متجلي نميگردد، با اين فرق كه در مورد سابق (= عماء) جنبهي دروني مورد تأكيد قرار ميگيرد، در حالي كه در مورد لاحق (احديت مطلق) جنبهي بيروني صورت خود را مييابد. عماء با توجه به درون سويي و خفاء يا اختفاء، ذات است، در حالي كه واحديت مطلق با توجه به ظهور خدا به خود او نفس اوست كه در آن همهي نسبتها منعدم ميگردد.

واحديت مطلق دلالت ميكند بر اينكه وجود بَحْت بر سر آن است كه به جريان هبوط يا نزول خود آغاز كند، و به سوي ظهور يا تجلي برود. اين نخستين مرحلهي هبوط يا شهودِ نفسِ ذات از ظلمت عماء به ساحتِ نورِ تجليات است. در اين مرحله وحدت كامل است و همهي كثرات منتفي ميگردد، هر چند اين كثرات در داخل آن (وحدت) اقامت ميگزيند؛ اين وحدت از همهي صفات، اسماء، نسب، و كيفيات عاري ميگردد، و با اين همه در سِرِّ سُوَيدايِ وجود او خانه ميكند. وحدت ظاهر او با كثرت باطن او يكي ميگردد. و به ديواري ميماند كه از دور به نظر ميرسد. هر چند اين ديوار از اجزاء گوناگوني چون خشت، گل و جز آنها تشكيل يافته، و بنابراين كثير است، با اين همه خود را به ناظران به صورت وحدتي نمايان ميسازد كه وجودي خاص خود دارد و صرفاً مجموعهيي از اجزاء مختلف نيست. اين وحدت، نخستين شهود يا مكاشفهي نفس واحد است و برتر از تقسيمات خدا و عالم است. هيچكس در اين مرحله نميتواند دعوي كسب نور و اشراق از واحد بكند، زيرا او برتر از همهي كثرات است؛ آنچه ما تجربه ميكنيم در واقع وحدت يا اتحاد در مرتبهي دوم اوست، كه «رب» يا «الله» خوانده ميشود.

احديت خدا در مرحلهي خاصي از تجلي به زوجي از اضداد تسري مييابد كه پس از آن در مرتبهي واحديت بار ديگر وحدت مييابند. مرتبهي وسط ميان احديت و واحديت به وسيلهي هويت و إنيّت (2) عرضه ميشود.
ابنعربي اصطلاح هويت را مرادف با ذات الوهيت به كار ميبرد. ولي براي گيلاني هويت مرتبهيي است كه از ذات الوهيت برآمده است. اين كلمه از ضمير «هو»، يعني او، مشتق شده است كه اشاره به «غيب» ميكند. و بنابراين دال بر ذات الهي است كه اسماء و صفات از او غايباند - يعني نسبت به وحدت او كه كثرت را نفي ميكند. اين «هو» جنبهي ظاهر وحدت است كه ما را از «باطن» آن و «غيبوبيت» آگاه ميسازد. و اين همان آگاهي دروني الله است.

انيت (مني) جنبهي بيروني وحدت است كه در آن واحد در كثرت شكوفه ميكند. ظاهر و باطن دو جنبهي مختلف از واحد نيست بلكه تنها دو نظرگاه مختلف است؛ در حقيقت، ظاهر و باطن يكي هستند. هويت و انيت، يا ظهور و بطون اشاره به حقيقتي دارد كه با نام الله معني مييابد زيرا الهيت مجموعهيي از متضادات است.
مرتبهي مكاشفه يا شهودِ نفس كه آن را واحديت ناميدهاند عبارت ار تجلي ذات است كه در آن همهي صفات گوناگون با هم گرد آمده است. اينجا همه چيز واحد و كثير است، كثير واحد است و واحد كثير.
در اين مرتبه، ذات همچون صفت و صفت همچون ذات متجلي ميگردد. هر صفتي با ديگري مماثل است چنان كه رحمانيت با قهاريت يكسان است زيرا هر دو با الله يا عين خدا مماثل است. در احديت هيچگونه تجلي اسماء و صفات وجود ندارد و حقيقت ذات بحت است. در واحديت، اسماء و صفات و همينطور آثار و نتايج آنها يكسره و تمام و كمال متجلي شده است، ولي آنها از ذات جدا نيستند، در اينجا هر صفتي با عين ديگري مماثل است. در الهيت اسماء و صفات متجلي گشته اند ولي يكي از ديگري جدا شده است و حتي نسبت به همديگر متضادند.

                                                                                           توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در پنجشنبه 1385/10/21 و ساعت  | 
ابراهيم گيلاني )قسمت اول(
                                       هو

 

ابراهيم گيلاني

زاد و زندگي


عبدالكريم بن ابراهيم گيلاني (كه معمولاً با تلفظ عربي آن «الجيلي» معروف است) در سال 767/1365 از مادر زاد و حدود سال 832/1428 رخت به جهان ديگر كشيد. جز چند اشاره كه در كتاب او توان يافت تقريباً چيزي در باب حيات او شناخته نيست. او مريد شيخ شرفالدين الجَبَرتي بود و در زَبيدِ يمن ميزيست. وي در اثناء سفرهاي خويش به هند نيز رفته است. مدعي است كه اشراق صوفيانه دريافت ميكرد و همين او را برانگيخت كه كتاب مشهور خود يعني كتاب الانسان الكامل في معرفة الاواخر و الاوايل را بنويسد. هدف از نگارش اين كتاب نيز شرح و بسط و بيان حقيقت است.

آراي گيلاني


او معتقد است كه وجود مطلق يكي بيش نيست و همهي تكثُّرات وهمي است. وجود مطلق، ذات (عين) آن چيزي است كه ما جهان پديداري (خلق) و خدا (حق) ميناميم. وجود مطلق خود را در دو آينه (مظهر) پديدار ميسازد، خلق و حق.

ذات، صفا و اسماء- ذات مطلق همان چيزي است كه اسماء و صفات بدو منسوب است. اين ذاتِ مطلق نفسي است كه به خود موجود است و شايسته هر نامي است كه كمالش طالب آن است. هيچ توصيف لفظي قادر به اداي كامل و دقيق ذات او نيست. يك شيء توسط چيز ديگري كه نفياً يا اثباتاً به او مربوط است فهميده ميشود، ولي در همهي عالم چيزي وجود ندارد كه اين چنين با مطلق ارتباط داشته باشد. او وجود صرف است كه مُساوق عدم است - مخلوطي از اضداد. «او دو ضد است كه در يك وحدت گرد هم آمده است و اين مقدار از اضداد ناممكن نيست.» اين وجود مطلق دو صفت دارد: ابديت و ازليت؛ دو خصوصيت دارد: خدايي (حق) و جهان (خلق)؛ دو صفت دارد: جاودانگي (قدم) و آفريدگي (حدوث)؛ دو نام دارد: رب و عبد (پرودگار و بنده). همينطور دو صورت دارد: بيروني (محسوس) يعني جهان حاضر، و دروني (معقول)، يعني جهاني كه خواهد آمد. اين وجود صرف همچنين دو محمول دارد: ضرورت و احتمال (يا امكان)؛ دو نظرگاه دارد: بنا بر نظرگاه نخستين، براي خودش معدوم است و براي ديگران موجود، در حالي كه بنا بر نظرگاه دوم، براي خودش موجود است و براي ديگران معدوم؛ دو وضع (معرفت) دارد: بنابر يكي از آنها، در يك سطح واجب است و در سطح ديگر ممكن و منفي؛ در حالي كه بنا بر وضع دوم قضيه عكس اين است. با توجه به هستي (نفسِ) خودش بسيط است؛ و با توجه به صورت خود مركب است؛ با توجه به ذات خويش منحصر به فرد (متفرّد) و يگانه است و با توجه به اشراق و شهودش نور است؛ و نيز با توجه به نامرئي بودنش، تاريكي است؛ و با اين همه وراي همهي آن چيزهاست كه ما دربارهي او گفتيم.

روشن است كه حقيقت به نظر گيلاني واحد است و متعلق است به جوهر الهي كه دو جنبه دارد: خدا و عالم. كثرت تنها ذهني و نسبي است. «تو هر چه خواهي تواني گفت. تو مختاري بگويي كه مدار (حقيقت) خداست و درون آن عالم است و يا اينكه مدار (حقيقت) جهان است و اندرون آن خداست. اين حقيقت هم خداست و هم عالم» «بايد بداني كه معرفت آن ذاتِ متعال به اين طريق است كه از طريق تجربهي صوفيانه دريابي كه تو اويي و او تو است. و اين نه اتحاد است و نه حلول، زيرا كه عبد عبد است و رب رب». يك صوفي صادق يا يك انسان كامل در تجرِبهي فوق حسي خود درمييابد كه كثرت تنها راه ذهني و انفعالي نظر در اشياء است، و گرنه حقيقتي كه در زير آنهاست وحدت است. آنچه ما عالم ميناميم چيزي جز تجلي خدا نيست. وي در جاي ديگر ميگويد همچنان كه خدا در ازل در عَماء وجود داشته و آن را حقيقة الحقايق، كنز مخفي، زير جد سفيد (= ناب) نيز ناميدهاند، همينطور اكنون نيز در اعيانِ جهانِ مظاهر بدون حلول و امتزاج حاضر است. وي در اجزاء و ذرات جهان مظاهر بيآنكه كثرتي بيابد تجلي كرده است.»
وي مانند ابنعربي از تنزيه و تشبيه به عنوان صفات گوناگون ذات كه نمايانگر خصوصيات دوگانهي خدا و جهان است سخن ميراند. تشبيه، شكل جمال الهي است كه در همهي اشياء جهان پديداري بدون هيچ فرقي متجلي شده است. ترسايان وقتي ميگويند كه مسيح، مريم و روحالقدس همه مظاهر ذات الهي است راست ميگويند، اما اشتباه آنها در اينجاست كه اين تجلي را تنها به سه تن محدود ميكنند. در حقيقت، خدا در همهي عالم متجلّي است. هر گونه اعتقادي دربارهي حقيقت كه هر يك از اين دو خصوصيت، يعني تنزيه و تشبيه را ناديده گيرد، ناقص و اشتباه است، چنان كه في المثل در مورد مسيحيت چنين است. وقتي تنزيه را در باب خدا به كار ميبريم دليل است بر اينكه او عليرغم ظهور يا تجلي در همهي اشياء در وارءِ همهي آنهاست. ولي اينگونه تنزيه، بنا بر عقيدهي الجيلي، به تشبيه پيوسته است و بنابراين، ذات حقيقيي را كه او تنزيه ذاتي يا ازلي مينامد، و آن را تنها او به تنهايي ميتواند دانست و هيچكس ادعاي فهم آن را نتواند كرد، به تمامي عرضه نميكند. و لذا خداوند حتي برتر از آن تنزيهي است كه ارتباط با تشبيه او دربارهي او جلوهگر ميسازد.

اسم، همان چيزي است كه مسمي را در فاهمه مشخص ميكند، و او را در ذهن مصور ميسازد، او را به مُخيَّله ميآورد، و در انديشه آرايش ميدهد و در حافظه نگه ميدارد و به عاقله ميسپارد. انساني كه مسمي را نميشناسد معرفت خود را از طريق اسم كسب ميكند. اسم و مسمي همچنان كه ظاهر به باطن پيوند دارند، به هم مربوطند، ولي در حقيقت هر دو يك چيزند. برخي اسماء هستند كه مسماي آنها در اعيان وجود ندارد، چنان كه مثلاً در مورد عَنقاء چنين است چه تنها به اسم وجود دارد. عنقاء و الله در دو قطب مخالف قرار ميگيرند؛ زيرا در حالي كه عين عنقاء معدوم است، عين الهي وجود مطلق است. ما به معرفتِ الله از طريق اسماء و صفات الهي يا تنها از طريق نام خدا كه فيذاته جامع همهي اسماء و صفات است ميتوانيم رسيد. اسماء بر دو گونهاند: 1. اسماء ذات، يعني احد، واحد، فرد، و جز آنها؛ 2. اسماء صفات، يعني علم، قدرت، رحمت و جز آنها.

صفت يك چيز همان است كه شخص را به شناخت حالت و وضع او هدايت ميكند. فرق ميان ذات و صفات تنها در ساحَتِ جهان پديداري مُجري است. «هر چيز در جهان پديداري كه با صفتي معين ميگردد مستلزم اين است كه آن صفت غير از خودِ شيء باشد، زيرا در معرض تقسيم و تكثُّر است. در عين حال مستلزم اين نيز هست كه صفت عين آن نيز باشد. ميگوييم انسان حيواني ناطق است. معني اين سخن آن است كه حيوانيت امر جداگانهيي است، و همين طور است ناطقيت كه چيزي است مباين با انسان. ولي در عين حال به اين معني هم هست كه ناطقيت و حيوانيت با انسان يكي است، ولي وي مركب از آن هر دو است و بي آن دو و فراتر از آن دو چيزي نيست. اگر نظر به تقسيم شود صفات يك مخلوق با ذات او متفاوت است، در حالي كه اگر نظر به تركيب كنيم، صفات با ذات يكي است. ولي در ذات الهي اين غيريت از انقسام و تكثر ناپديد ميگردد و به او نسبت نميتوان داد. صفات او عين ذات اوست و هر دو يكي است.»
بنابراين از لحاظ گيلاني، جهان مادي امري اعتباري (ماهيت) نيست، بلكه واقعيتي است كه صورت خارجي (عيني) حقيقت را متجلي ميسازد. كثرت و انقسام در جهان خارج تجليات ذات الهي هستند همانند صفات، كه در تحليل نهايي، آنها نيز با ذات يكي هستند. به نظري وي، اگر ما اين نظر اتحاد و اين هماني را نپذيريم، از وجود جهان پي به ذات نميتوانيم ببريم.

در فصل پنجاه و هفتم الانسان الكامل صريحاً ميگويد كه تفكر يا تصور هيولايِ اين عالم است. «تفكْر حيات يا روح عالم است... وجود چيزي نيست مگر يك انديشه: انديشه ريشه و منشأ هستي (وجود) است، و ذاتي است كه خدا يكسره در آن متجلي شده است. آيا به اعتقاد خود درباب خدا نمينگري كه حاوي اسماء و صفاتي است كه به او منسوب است؟ مقر ايمان (يعني جهان) كه خدا خود را در آن بر تو متجلي ساخته است كجاست؟ اين مقر چيزي نيست مگر انديشه.» پس از آن اظهار ميدارد كه هستي (وجود) چيزي نيست مگر «انديشهيي در انديشهيي در انديشهيي» از اين روي، وي با اتحاد بخشيدن به صفات و ذات، قادر ميشود به ماهيت جسماني (مادي) عالم واقعيت ببخشد كه آن نيز براي عارف منبع معرفت مستقيم از خدا ميشود.
او از ميان صفات مهم خدا، الهيّت، رحمانيّت و ربوبيّت را ياد ميكند. الهيت، خلاصهي همهي واقعيتها (يعني همهي افراد) وجود و بقاي آنها و مراتب لايفهي به آنها در داخلِ كُل است. اين مرتبه، مرتبهي خدا به عنوان واجبالوجود است «بايد دانست كه وجود و عدم ضدين هستند و ساحت الوهيت آن هر دو را دربرميگيرد. اين ساحت خلاصهي زوجي از ضدين است: قديم و حادث، خدا و عالم، وجود و عدم. در اين مرحله خدا به صورت عالم و عالم به صورت خدا ظاهر ميگردد». الوهيت عاليترين تجلي ذات است و نامرئي است در حالي كه آثار آن به صورت طبيعت و همه جا مرئي است. ذات را به چشم ميتوان ديد، ولي مقر آن ثابت و مرئي نيست؛ ما تجلي ذات را ميبينيم ولي كيفيت آن را وصف كردن نميتوانيم. انسان را درنظر بگيرد. وي با برخي صفات مشخص شده است، ولي همهي آن صفات در چنبرهي ادراك و فهم درنميآيند، هر چند كه ما انسان را به تمامي ميبينيم. و اين بدان معني است كه ذات مرئي است در حالي كه صفات او چنين نيستند. ما از اين اخير (يعني صفات) جز آثار آنها چيزي را نميبينيم. براي نمونه در مورد يك مرد دلير پيشروي او را ميبينيم، و همين طور ميبينيم كه مِرد بشخندهيي به مستمندان خيرات ميدهد. «پيشروي كردن» و «خيرات دادن» به ترتيب شجاعت و احسان نيستند، بلكه آثار اين صفاتند.

رحمانيت عبارت از تجلي ذات در اعيان اسماء و صفات است. اين صفت تنها اشاره به صفات خالقي است نه مخلوقي، در حالي كه الهيت به هر دو صفت دلالت دارد. از اين نظر، چنان ديده ميشود كه رحمانيت در مرتبه والاتر از الهيت باشد، چنان كه شيريني شكر با نيشكر چنين است. اگر شيريني را بر نيشكر رجحان نهي، رحمانيت از الهيت بهتر است، ولي اگر در صفت كليت و جامعيت نيشكر نظر داشته باشي، آن را بر شيريني ترجيح مينهي، و در اينجاست كه الهيت در مرتبه والاتر خواهد بود. نامي كه در اين مرتبه خود را ظاهر ميسازد از آنِ رحمن (= بخشنده) است كه حاوي صفات ذات همچون احديت، و احديت، صمديت و جز آن؛ و صفات ذاتِ او، هر دو ميشود و اين اخير خود داراي هفت صفت است: حيات، علم، قدرت، اراده، كلام، سمع، و بصر. نخستين رحمت الهي آفرينش عالم از ذات خويش بود. تجلي او در همهي موجودات ساري است و كمال او در هر ذَرّه و جزئي ظاهر شده است. ولي عليرغم ظهورش در متكثرات، متكثر نميشود و همچنان كه ماهيت او ايجاب ميكند همچنان واحد ميماند. سريان او (در هستي) چنين است كه او عالم را از نفسِ خويش خلق كرده است كه مرئي نيست.

خدا هيولاي عالم است. الجيلي براي روشن كردن مقصود خويش آب و يخ را مثال ميآورد. خدا مانند آب است كه حقيقت يخ است و جهان مانند يخ است كه چيزي نيست مگر آب (يعني خدا) به صورت منجمد. استعمال كلمهي يخ تنها مجازي و ثانوي است نه حقيقي. زيرا جهان و خدا يك چيزند و متحدند. «جهان چيزي نيست مگر يخ، و يخ بنا بر نظر ما چيزي نيست مگر آب. لذا اعتقاد ما اين است كه يخ و آب هر دو يك چيزند.»
خدا در كل وجود از طريق نام رحمانِ خود طريان مييابد، و اين طريان نه حلول است و نه اتحاد زيرا هر دوي اين مفاهيم دال بر إثنينيّت (= دو گانگي) است؛ در واقع، او با موجودات گوهر و متماثل است (يا عين موجودات است).

ربو بيت نام مرتبهيي است كه اسمائي را ايجاب ميكند كه مستلزم هستي موجودات است و حاوي اسمائي است همچون عالم، سميع، بصير، قيوم، و مريد. هر اسمي در زير اين مقوله قرينهي منطقي خود را طالب است. عالِم دال بر چيزي است كه معلوم است و مريد دال بر اعياني است كه اراده به سوي آنها متوجه است.
صفات بر چهار قسم است: زيبايي (جمال)، رسيدگي (كمال)، جلال، و ذات.
هر اسم و صفت الهي تأثير خود را دارد و يكي از سه صفت: جمالي، جلالي، و كمالي را منعكس ميسازد. همهي موجودات به طور مطلق اسماء و صفات و جمال و برخي از اسماء و صفات جلال و همينطور كمال را منعكس ميسازند. بهشت مظهر جمال مطلق است، در حالي كه دوزخ مظهر جلال مطلق است و انسان كامل به تنهايي مظهر كامل همهي اين اسماء و صفات الهي است.

سپس از صفات دهگانهي مهم سخن ميگويد كه عبارتند از: حيات، علم، اراده، قدرت، كلام، سمع، بصر، جمال و كمال، هر چند كه (صفات) چندان بيشمار است كه هيچكس نميتواند همهي آنها را دريابد.


1. حيات- حيات كامل عبارت از وجود چيزي براي خود آن چيز است، در حالي كه حيات ناقص يا نسبي عبارت از وجود يافتن او براي چيز ديگري است. خدا براي خود (لِذاتِهِ) موجود است و زنده (= حَيّ) است و بنابراين حيات او كامل است و معروض زوال نميشود. همهي موجودات براي خدا ميزيند و بنابراين، حيات آنان نسبي و از اين روي در معرض فساد و مرگ است. حيات الهي همچنان كه در آفريدگان (= خلق) متجلي شده واحد و كامل است و با وجود اين آفريدگان آن (حيات) را در مراتب گوناگون دريافت ميكنند. در برخي از آفريدگان، اين حيات به صورت كامل آن ظاهر ميشود همچنان كه مثلاً در انسان كامل و ملائكهي مقرب و آن چيزهايي كه مركب از عناصر مادي نيستند، مانند قلم، لوح محفوظ و جز آنها چنين است. در ديگران، اين حيات به صورت واقعي آنها ظاهر ميگردد ولي ناقص است، همچنان كه فيالمثل در حيوان، انسان، فرشتگان پايينتر و جن چنين است، زيرا هر چند هر يك از آنها براي خاطر خود ميزيد و ميداند كه زنده است و خداوندِ صفاتِ گوناگون است، با اين همه وجود او واقعي نيست، زيرا از منبع حيات بسيار دور افتاده است. در برخي ديگر، همچون حيوانات، حيات به صورت واقعي آن ظاهر نميگردد. برخي ديگر نيز هستند كه حيات براي آنها معني حقيقي خود را از دست داده است و، بنابراين آنها براي ديگران ميزيند نه براي خودشان. چنان كه مثلاً در نباتات و معدنيات و غيره وضع بدين منوال است.

هر چيزي كه موجود است داراي حيات است، زيرا وجود فينفسه دال بر حيات است، هر چند كه اشياء متفاوت در مراتب مختلف وجود متجلي ميشوند؛ برخي از آنها از حيات كامل و بعضي از حيات ناقص برخوردارند. ولي اگر ما به ماده از نظرگاه استعلائي بنگريم، حيات هر چيزي كامل است، هر چند به نظر چنين ميرسد كه يك اخلاق كمي به سبب استعداد ذاتي خود آن شيء وجود داشته باشد. چنين حياتي يك معدن است، وحدت است، جوهر است، و با كمال خود در همهي اشياء موجود است و معروض هيچگونه نقصان و تقسيم نميشود.

                                                                                              توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در دوشنبه 1385/10/18 و ساعت  | 
منشاءِ تصوف از كجاست؟ (روايت دكتر حلبي)
                                      هو

 

منشاءِ تصوف از كجاست؟ (روايت دكتر حلبي)   

                                                                               

بدون مقدمه و به سادگي ميتوان گفت كه: تصوف و عرفان در همهي اديان و مذاهب و حتي مكاتب فلسفي كم و بيش وجود دارد. و پس از اين همه تحقيقات كه دربارهي پيداشدن صوفيگري و درويشي و عرفان انجام شده، هنوز هيچكس نتوانسته بگويد كه منشأ اصلي تصوف اسلامي و ايراني چيست و يا كجاست؟ اين امر، به چند دليل به وجود آمده است كه در ادامه به آن ميپردازيم.

عرفان اديان

اول اينكه - در هر يك از مذاهب و اديان نشانههايي از زهد و پرهيزگاري و بياعتنايي به امور مادي و انصراف و بيتوجهي به دنيا آمده است، و شايد بتوان گفت كه: يكي از خصوصيات عمومي اديان و مذاهب همين توجه به امور معنوي و تحقير دنيا و مظاهر مادي است؛ نهايت آنكه در برخي اديان مانند دين موسوي نشانه هاي اين مطلب اندك است، ولي در بعضي آيينها مانند مسيحيت و آيين بودايي و تائوگرايي و ديگران اين مطلب قويتر است. در تورات و انجيل و كلمات مأثور از بودا (1) و لائوتسه (2) و ماني و مزدك مطالب زيادي توان يافت كه مؤيد اين نكته است. البته زهد و پارسايي تنها نشانهي صوفيگري نيست و امور بسياري در اين باره به جز زهد دخالت دارد، اما پيداشدن آن يعني زهد بيشك يكي از بزرگترين انگيزههاي توجه به عرفان و تصوف و مايهي دلكندن از زندگاني پرشور و شر دنيا و دلبستن به خدا و امور معنوي شد.
قراين و شواهد بسيار هست كه معلوم ميكند، در ميان يهود از خيلي پيش آشنايي با عرفان وجود داشته است، و اين ميراث قديم، اساس فكر فرقههايي شد كه بعدها عرفان قوم يهود را پختگي و كمال بخشيدند؛ و از آن جمله فلسطينيان يا فرقهي ربانيم (3) است كه تعاليم آنها در تلمود (4) جلوهگر است و نيز فرقهي يهود اسكندريه كه عرفان يهود را با روش حكيمان يونان در آميختند. و از همه بالاتر حكمت اسكندراني افلوطين (5) كه مظهر كاملي از عرفان، و تركيبي از حكمت افلاطون و علم كلام يهود و ديگر عوامل است. حكمت گنوسي (6) نيز نوعي عرفان به شمار ميرود. و آن نيز در حقيقت عرفان شرقي پيش از روزگار عيسي است كه در اوايل تاريخ ميلادي با آيين مسيحي در آميخت و رنگ مسيحيت به خود گرفت، كه منشأ و مأخذ آن نيز - مانند مأخذ و منشأ صوفيگري اسلامي و ايراني مورد اختلاف پژوهشگران است - و برخي از اهل تحقيق آن را از عقايد يهود پيش از روزگار عيسي، و برخي برگرفته از افكار معنوي مصريان يا ايرانيان قديم ميدانند. (7)
عرفان ترسايي نيز دنباله عرفان يهود است. و گفتهاند: ريشه و اساس اين تعليم عرفاني را در زندگاني خود مسيح و حواريان او، در روحالقدس، در انجيل يوحنا، و در اعمال رسولان ميتوان يافت. گذشته از اين غسل تعميد و عشاء رباني و قيام مردگان نيز خود از عناصر عرفاني خالي نيست. (8)

                  عرفان 2

دربارهي مذهب ماني (215-276م) نيز چند كلمه بايد سخن گفت. مذهب ماني آميزهاي از آيينهاي زرتشتي - مسيحي - بودايي و فلسفهي يوناني و اساطير قديم است. به عقيدهي ماني جهان از دو عنصر روشنايي و تاريكي پيدا شده، و پايهي آن بر نيكي و بدي است؛ ولي اصل چنان است كه سرانجام روشنايي از تاريكي جدا خواهد شد و بر آن پيروز خواهد گشت. وظيفهي يك مانوي اين است كه اين دو عنصر يعني نور و ظلمت را از هم جدا سازد و آميزش آنها را به هم زند. اما اين كار از يك راه ممكن است و آن اينكه: وجود خويش از بدي و فسادي كه منسوب به تاريكي است، پاك كند. و از لذات اين جهاني چون زن خواستن و گوشت خوردن و شراب خوردن و مال گردآوردن و نفس پرستيدن خودداري كند چنان كه ملاحظه ميكنيد: كم و بيش شباهتي در اصول اين دين با صوفيگري وجود دارد، و چون صوفيان اهل گزينش و التفاط بودهاند، بعيد نمينمايد كه برخي از اصول ديانت مذكور را گرفته باشند. (9) ولي بايد جانب احتياط را فرو نگذاشت و گفت كه: شباهت ميان برخي از آيينها و كيشها دليل تأثير متقابل يا اخذ يكي از ديگري نيست.

دوم اينكه - "اسني"هاي يهود Essenciens و پارسايان مسيحي كه آنان را "گوشهگيران" (10) ناميدهاند، و نيز جوكيان هند پيش از ايندو، اصولي مشابه به هم دارند و راه وصول به عرفان را همين خشنپوشي و رياضت دانسته و قناعت و خرسندي را نردبان معرفت خدا شناختهاند. در اسلام نيز كم و بيش همين حال بوده است. آيات گوناگون در قرآن توان يافت كه زهد و پارسايي و بياعتنايي به امور دنياوي را مايه خشنودي خدا از بند و سبب وصول بنده به مراتب و مقامات برتر و نزديكي به پروردگار شمرده است. "بگو: برخورداري دنيا اندك است. آنچه نزد خداست پايدار است" يا ".. زندگاني دنيا جز بازيچهي كودكان و بازي نوجوانان چيزي نيست؛ و اگر ايمان آوريد و پرهيزگاري كنيد پاداش شما را بدهد... الخ" (11) و بسياري از آيات ديگر.
و آنگهي آياتي كه دربارهي عذاب و شكنجهي رستاخيز و روز واپسين در همه كتابهاي آسماني و در قرآن جابهجا آمده، و بسياري از حديثها و انبوهي از اخبار درست نيز آنها را تأييد ميكند، مردمان خداشناس و معتقد را از عشقها و لذتها و برخورداريهاي اين جهاني دور ميساخت، و پيوسته ميخواستند در نهايت امساك و بياعتنايي به خوراك و پوشاك و گستراك به سر برند تا مگر از خشم و عقاب و قهر و عذاب خدا برهند. "خلفاي راشدين" در آغاز اسلام خود در نهايت سادگي به سر ميبردند. (12) سادگي زندگاني ابوبكر و علي و عمر و تا حدودي عثمان نشانههايي از اين دل كندن از دنيا و دلبستن به آخرت است. خود پيامبر، به ويژه در روزگاري كه در مكه مردم را به اسلام دعوت ميكرد روش زاهدان و پارسايان داشت و در برخي اوقات از ترس خدا به خود ميپيچيد و مردم را نيز بدين راه ميخواند. در اثر همين تعاليم و نمونهي رفتار بود كه اشخاصي مانند "عبدالله بن عمرو بن عاص" ميخواست كه همهي روزهاي سال را روزه دارد، (13) و عثمان مظعون ميخواست كه خود را عقيم كند (14) و زن و فرزندان را ترك گويد و به سير و سفر بپردازد. البته پيامبر برخي اوقات اين گروه را از انجام اين قبيل كارها باز ميداشت و چنان كه معروف است و ميدانيد، هميشه ميگفته است كه: "در اسلام گوشهگيري و سختي برخود نهادن نيست. (15) مثلاً عرفان هندي كه اصولاً از آن به " يوگا Yoga " تعبير ميكنند مانند اديان هندي بر اين پايه استوار است كه انسان چگونه وجود جزئي و محدود خود را در وجود كل فاني سازد؟ در عرفان اسلامي هم دين اسلام و اديان اقوام مغلوب حتماً تأثير گذاشته و از اينرو بايد گفت: اگر چه عرفان اسلامي و ايراني شباهتهايي يا اديان و افكار فلسفي و ديني اقوام ديگر دارد و يا اصولي از آنها برگرفته، ولي ساخته و پرداختهي اذهاني است كه نخست مسلمان بودهاند ولي از تنگ نظري و سختگيري و بيگذشتي و تعصب گريزان بودند، و بنابراين اصولي را كه از ديگران فراگرفته و گزيده و پسنديده بودند، در لباس آيهها و حديثها و خبرهاي ديني پيچيدند و از سخنان پيامبر و امامان و تابعان و ياران آنها نيز چاشني زدند تا رنگ اسلامي گرفت و در محيط اسلاميان مورد قبول يافت.

اينها، اندكي از تاريخ سير تصوف بوده اما اينجا بايد پرسيد: تصوف چگونه در اسلام پيدا شد و چرا پيدا شد؟ گفتيم كه از آغاز اسلام عدهاي به علت فقر و نيازمندي به درويشي زيستند- و يا به خودي خود درويش بودند. (16)
همچنين گفتهاند كه: "اويس قرني" پيش قصهگويان زاهد حاضر ميشد و از سخنان آنها به گريه ميافتاده، و آنگاه كه ياد دوزخ ميكردند، اويس فرياد بر ميآورد و گريه كنان به راه ميافتاد و مردم در پي وي افتادند و ميگفتند: ديوانه، ديوانه! (غزالي: احياء علوم الدين، ج 4، ص 4-182، چاپ طبانه، مصر).
زيرا "هيچ رنجي بالاتر از آن نيست كه انسان بخواهد در ميان گروهي دروغكو و سياهكار هميشه راست بگويد و راست باشد." (17) در همهي ادوار تاريخ چه در ايران و چه در خارج ايران وقتي فساد و تباهي بزرگان و كارگردانان از حد گذشه، و مردمان صاحبنظر درستكار از راهنمايي و ارشاد مستقيم مردم سودي نبردهاند و اميدي نداشتهاند و ديدهاند كه نميتوانند با كارهاي زشت و نامردمي دنيامداران وزرشناسان بسازند ناچار كنار كشيدهاند و هر يك از گوشهاي فرا رفتهاند.

از اينرو به قول يكي از دانشمندان "منع زراعت ترياك اگر باعث راندن اهل درد به جانب بنگ و افيون ميشود از ميان برد و فساد را به صلاح بدل كرد. كسي كه همان ميكند، عقب ماندگي، نتيجهي افكار درويشانه است اشتباه ميكند، افكار درويشانه بر اثر سختي زندگي و بيچارگي و اضطرار قوت ميگيرد. (18)
مانند اينكه يكي از ارادتكيشان ائمه، از امام صادق دعوت به قبول امامت كرد، و او گفت: "نه روزگار، روزگار من است و نه تو از ياران مني"؛ (19)

                                                                                                عرفان 3

در اين ضمن، كتابهاي زهد و پند و اندرز و حكمت و فلسفه هم از پهلوي و هندي و سرياني به عربي ترجمه شد، و افكار فلسفي سقراط و افلاطون و ارسطو به نوعي كه در اسكندريهي مصر نشو و نما (20) يافته، و تغيير حالت داده و جنبهي عرفاني پيدا كرده بود. در ميان مسلمانان رايج شد. در اثر شيوع همين افكار و دگرگوني روزگار و غلبهي ظالمان و فتنهي جاهلان، گروهي از مردم بنا را بر رياضت و ورزش نفس گذاشته و كساني مانند حسن بصري (وفات 110 ه) و رابعهي عدويه (وفات 185-135ه) و ابوهاشم صوفي (وفات 179) و سفيان ثوري ، و ابراهيم ادهم بلخي (وفات 161ه) و مالك دينار و ديگران پيدا شدند كه توبه و ورع و زهد و فقر و صبر و توكل و رضا و جهاد نفس را بر همه كاري مقدم شمردند، كمكم صوفيگري كه پايههاي آن را مردان مذكور در بالا بنا نهاده بودند، و در واقع بايد "تصوف زاهدانه"اش ناميد، تحول يافت و با ظهور بايزيد بسطامي (وفات 283ه) و حسين منصور حلاج (وفات 309 ه) و سهل شوشتري (تستري) (وفات 283 ه) و در قرن بعدي با ظهور ابوسعيد ابي الخير و ديگران صورتي ديگر يافت و به "تصوف عاشقانه" بدل شد. مايهي پرخاش و جوش خروش دينداران و مسلمانان عادي شد، و مايهي تكفير عارفان و صوفيان فراهم گشت. حلاج گفت: "أنا الحق"، گفتند: لااقل بگو: "أناعلي الحق" من برحقم، باز گفت: أنا الحق يعني: خود من حقم، زبانش را در نيافتند، و به دراش كردند. (21)
بيشتر صوفيان گروه دوم اگر هم خود به حج رفته بودند، اعتقاد استواري بر اين نكته داشتند كه كعبه و زيارت آن. سالك و راهرو را از صاحب كعبه دور ميسازد و مشغول ميگرداند:
حاجي. عبث بطوف حرم سعي ميكني     بايد شدن بصاحب اين خانه آشنا!
به نظر آنها رسيدگي به احوال دروني خود و نواختن نيازمندان و دردمندان از هر كعبه پرمزدتر و پسنديدهتر است:
دل بدست آور كه حج اكبر است    از هزاران كعبه يك دل بهتر است!
در احوال "با يزيد" آوردهاند كه گفت: "... مردي پيشم آمد، و پرسيد: كجا ميروي؟ گفتم: به حج. گفت: چه داري؟ گفتم، دويست درم، گفت: به من ده و هفت بار كَرد من بگرد كه حج تو اين است. چنان كردم و بازگشتم! (22) به نظر همهي صوفيان اين حج، حج معنوي و كامل و خداپسندانهتر از اين است كه مردم روزها بخسبند، و شبها نماز بگزارند ولي در پوستين مردم بيفتند و ناروا و ناسزا گويند.
در احوال ابوسعيد، آوردهاند كه وي در نيشابور برخي روزها هزار ركعت نماز ميگزارده، و يك روز يا دو روز اصلاً نماز نميخوانده است. برخي اوقات لباس حرير و بعضي اوقات پشمينه پوشيده است." (23)و(24)

پانوشتها
1. بودا Buddha (به معني آگاه و بيدار) مشهور به ساكياموني Sakyamuni (حكيم گروه ساكيا) در تولد و وفات و روزگار او اختلاف است وظن قوي بر اين است كه ميانه سدهي هفت تا پنجم پيش از ميلاد ميزيسته؛ برخي از پژوهشگران جديد تولد او را در سال 560 ق.م و عمر او را هشتاد سال ياد كردهاند. آيين وي بر اين پايه است كه: زندگاني رنج است، و رنج از هوس ميزايد و مهار نفس تنها راه رهاشدن از شر هوي و هوس است. كمال مطلوب رهايي از شر نفس هم عبارت از رسيدن به فناي مطلق است؛ و منظور از فناي مطلق در اصطلاح اين نيست كه جسم يا روح انساني هلاك و تباه گردد، بلكه عبارت از اين است كه انسان از صفات بد و نكوهيده و خواهشهاي حيواني كه آزارندهي جان كه اوست فارغ و عاري گردد. فرق "فناء بودايي" با "فناء صوفيانه" اين است كه در "فنابودايي" جنبهي متافيزيكي هيچ نيست و وقتي آدمي از شهر اميال و خواستهاي ناپسند و نفساني رها شد انساني با فضيلت و كامل ميشود؛ ولي در "فناء صوفيانه" وقتي انسان از اين صفات ناپسند و نفساني عاري و خالي شد و به اصطلاح نفس او مرد در خدا زنده ميشود. يعني: جز خدا به هيچ كس و هيچ چيز توجهي ندارد و برخلاف مرتاض بودايي، به همهي عالم عاشق ميشود، زيرا همهي عالم اوست؛ بنابراين آن جنبهي بدبيني كه در تعاليم بودايي وجود دارد، در تصوف از ميان ميرود. (بنگريد به: " فرهنگ فلسفي "، چاپ روسيه، به كوشش ام، روزنتال و پ. يودين، چاپ 1967م؛ و دكتر قاسم غني: " تاريخ تصوُّف " ص 75- 169، ج ا؛ و نيكلسن: " صوفيان اسلامي "، ص 7-3).
2. لائوسته (يالائودرو) Lao Tse فيلسوف چيني (حدود 600 ق.م) صاحب كتاب " طريق پارسايي " در تعاليم وي كم و بيش اصولي در منع از نفسپرستي و تربيت اخلاقي مرتاضانه آمده است.
3. عقايد اصلي اين فرقه يعني رَبّانيم (= ربّانيان) را در تلمود ميتوان يافت.
4. تلمود Talmud كه در عبري به معني تعليم است. مجموعهي سنتهاي رباني است كه اصول ديني موسي را شرح ميكند. و از دو قسمت ميشنه يعني: آموزشهاي شفاهي، و گمارا Gemara تشكيل شده است. اين قسمت دوم در واقع شرح قسمت اول و تفسير آن است.
5. فلوطين يا افلوتين يا پلوتينوس Plotinus (270-205ق.م) فيلسوف آرمانگراي يوناني، كه در اسكندريه زاد و در رم زيست. وي پايهگذار مكتب نوافلاطوني جديد است، و افكار او بر تعليمات عارفانه افلاطون تكيه دارد. به نظر افلوطين بزرگترين موضوع حيات انسان صعود و نيل به واحد است. و اين كار به وسيلهي جلوگيري از خواهشهاي مادي و نفساني مقدور است تا نيروهاي روحاني قوت يابد و اندك اندك با اصل خود كه همان واحد باشد، اتحاد يابند، تعليمات فلوطين ديالكتيك صوفيانه Mystical Dialectics را پيشرفت داد. اسل تضادها و وحدت آنها، هماهنگي و زيبايي و شر و زشتي را در جهان تحت نفوذ و سيطرهي خود ميآورد. نگاه كنيد به:
F. Capleston: A History Of Philosophy, Greece and Rome, P.463-75 London, I 966.
6. Gnosticism.
7. زرينكوب، عبدالحسين: " ارزش ميراث صوفيه " ص 25.
8. غني، دكتر قاسم: " تاريخ تصوف "، ص 6-203، چاپزوار، نيكسون: "عرفان اسلامي"، ص 27-10، وي منشأ عمدهي تصوف اسلامي را مسيحيت، و مذهب نوافلاطوني و حكمت گنوسي و مذهب بودا و قرآن ميداند. بيش از اين در اين مورد سخن نميگوييم زيرا آن خود مبحثي جداگانه است و " عرفان تطبيقي " عهدهدار بحث آن است.
9. سيدحسين تقيزاده: "ماني و دين او"، ص 76-82-93، چاپ آقاي افشار؛ شهرستاني: "الملل و النحل"، ص 9-196، چاپ مصر، كيلاني.
10. Anachoretes.
11. "قل متاع الدنيا قليل و ماعندالله باق" و "انما الحيوة الدنيا لعب و - لهو و أن يومنوا و تتقوا يوتكم اجروكم...) (سوره محمد، 47، آيهي 36.)
12. راغب اصفهاني (وفات 502 ه) در " محاضرات الادباء " چاپ بيروت، ج 4، ص 366 ميگويد: "... و عمر - رضيالله عنه - رؤي عليه قميص فيه اثناعشر رقعة و هو يخطب!" و همين راغب از قول "رجاء بن حيوة" نقل كرده است كه "همه لباسهاي عمربن عبدالعزيز از اموي را در روزگار خلافت؛ از پيراهن و كفش و شلوار و قلنسوه به دوازده در هم قيمت نهادم! و قال رجاء بن حيوة: قومت ثياب عمر بن عبدالعزيز و هو خليفة بائني عشر درهما؛ قميصه و خفه و عمامته و سراويله و قلنسوته." (ايضاً "محاضرات" ج 4، ص 366).
13. مستملي: " شرح تعرف "، ص 73، ج 1، چاپ لكهنو.
14. اريد أن اختصي...!
15. لارهبانية في الاسلام. ابن جوزي: " تلبيس " ص 20-219 ؛ ابنعربي: "فصوص الحكم"، ص 100، چاپ بيروت.
16. وزهدراستين نيز همين است. به قول غزالي: "ليس الزهد فقد المال، و انما الزهد و فراغ القلب عنه" يعني: زهد و پارسايي در آن نيست كه انسان چيزي نداشته باشد، بلكه اين است كه داشته باشد ولي دلش در بند آن نباشد. ("احياء علوم الدين"، ج 1، ص 28).
17. اسكاروايلد: "سالومه"، ص 130، ترجمهي فارسي.
18. مينوي: مجتبي: " نقد حال " ص 44، چاپ خوارزمي.
19. شهرستاني: "الملل و انحل"، ج 1، ص 154، چاپ مصر، به كوشش گيلاني: "كتنب جعفربن محمد الي ابي مسلم الفارسي: ما أنت من رجالي، و لاالزمان زماني!"
20. نشو در زبان عربي نيامده و نشأ به همزه آمده است و صحيح آن نشوء است، و بيشتر نمو و نشو يا نشوء و ارتقاء به كار ميبرند.
21. هجويري: " كشف المحجوب "، ص 91-289، چاپ روسيه؛ مستملي بخاري: "شرج تعرف"، ج 2، ص 312، چاپ هند.
حاجي لغتي است كه فارسي زبانان براي نسبت كسي كه به حج خانهي خدا رفته به كار برند. "و اما الحاجي: فلغة العجم في النسبة الي من حج، تقول للحاج الي بيت الله الحرام الحاجي." (سبكي: طبقات الشافعية، ج 3، ص 131.)
22. عطار: " تذكرة الاولياء "، ص 119، چاپ جيبي (فرانكلين) به كوشش دكتر استعلامي.
23. اين نكته مأخوذ است از ابن حزم ظاهري (وفات 456ه) از معاصران ابوسعيد ابي الخير (وفات 440 ه) در كتاب "الفصل في الملل و الاهواء والنحل"، و عين عبارت اين است "... بلغنا أن بنيسابور اليوم رجلا يكني ابا سعيد بن ابي الخير... من اصوفية مرة يلبس الصوف و مرة يلبس الحرير المحرم عليالرجال و مرة يصلي في اليوم الف ركعة، و مرة لايصلي لافريضة و لا نافلة ؛ و هذا كفر - محض نفوذ بالله من الفضلال!"
24. دكتر علياصغر حلبي، شناخت عرفان و عارفان ايراني . تهران، زواّر، 1381، صص 31-20.

                                                                                                    توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در جمعه 1385/10/08 و ساعت  | 
درویش کیست ؟

                                      هو

در تذکرة اولیاء عطار نیشابوری آمده است که از ابوسعید ابوالخیر سوال شد ,درویشان چه کسانی هستند؟ ابوسعید چنین پاسخ داد که : خداوند متعال برای اینکه خود را آشکار سازد این جهان پهناور را بیافرید و هر ذرّه آنرا تجلی گاه نور خویش قرار داد و هستی خود در هر ذرُه هویدا ساخت .
دل هر ذرّه که بشکافی                   آفتابش در میان بینی
      اما درویش گام در راه نیستی و بی نشانی می زند, بنابراین شناخت درویش بسیار مشکل است.چه هستی را می توان شناخت اما نیستی را نمی توان.عرفان و عارفان کشور ما خود را وام دار درویشان می دانند , چنانکه روزی مولوی که در آنزمان از بزرگان دین و مراجع تقلید بود , با مریدان خود و هم چنین با کتابهای بسیار بر چهار پایی سوار و از بازار می گذشت ناگهان به درویشی بی نام و نشان که بعدها به او لقب شمس تبریزی دادند برخورد کرد, شمس به او گفت می بینم کتابهای نایاب بسیاری در علوم گوناگون با خود حمل میکنی , ممکن است یکی از آنها را ببینم ؟ مولوی یک کتاب را به او داد و شمس آنرا در جوی آب انداخت و آنرا خشک بدون آنکه آب بر ان تاثیری داشته باسد بیرون کشید, و به مولوی گفت آیا تو این علم را هم داری ؟ ناگهان مولوی دگرگون شد و علوم ظاهری را رها کرد و بدنبال علوم باطنی در پی شمس روان شد.
       و یا برخورد یک درویش با عطار , که درویشی به نزد عطار در مغازه دارو فروشی او در آمد و از عطار کمک خواست , عطار کمک نکرد , درویش به او گفت : تو چگونه می میری ؟عطار پاسخ داد :همانطور که تو می میری , و درویش در لحظه کشکول خود را به زیر سر نهاد وجان بداد , اما آتشی بر جان عطار افکنده شد که مس وجود او طلا گشت و هم چون مولوی بر تارک عرفان ایران و جهان نشست.نقل است روزی جوانی مغرور به نزد درویشی رفت , و از حقایق و اسرار نهان طلب کرد , درویش مرواریدی از جیب درآورد و به او داد و گفت نزد نانوا برو و با آن نانی برای من تهیه کن , اما نانوا به تصور اینکه مروارید بدل است , نان به او نداد , درویش دوباره به جوان گفت :این بار نزد گوهری برو , چون مروارید را به گوهر شناس  عرضه کرد , به ارزش آن پی برد و پول فراوان به جوان داد , در اینجا درویش به جوان گفت: رازها و اسرار عرفان را باید به کسی گفت که ارزش آنرا بداند و گوهر شناس باشد.جوان از غرور و تکبر خود برگشت و دگرگون شد و برق معرفت در دل او هویدا گشت .پیامبران بزرگ هم در لباس درویشی آشکار می شدند, آنان بدنبال ذات خداوند بودند و پیغام خدا را به همگان می رساندند و برای خود جاه و مقامی نمی خواستند .
      مسیح در انجیل می فرماید: خوشا به حال کسانی که از فقر روحی خود آگاهند زیرا که پادشاهی آسمانی از آنان خواهد بود. درویشان در تجلی گاه ذات الهی گم می گشتند و شخصیت آنان در پرتو نور خداوندی ذوب می شد و از بین می رفت , برای همین بود که آنان تکانهای معنوی شدیدی به دنیا می دادند, و پایه معرفت را بر بلندای و فراسوی علوم ظاهری قرار می دادند , آنان صاحب علمی می شدند که ماوراء همه دانش ها بود , چنانکه همه دانشمندان خود را به پیامبر یا عارف یا درویشی منتسب می کنند و داد سخن از آنها می دهند.
یکی از مهمترین سوالاتی که بشر از خود در طول تاریخ پرسیده است این است : من کیستم ؟
 
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود                              به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
 
 در واقع به زبان قرن ما همه به دنبال کسب هویت هستیم و بیشترین تلاش خود را برای به دست آوردن بالاترین هویتها انجام میدهیم .مثلا دوست داریم جزءثروتمندترین افراد کشور یا جهان شویم و یا مقامات عالی مادی و معنوی را به دست آوریم .
 
اما یک درویش که سر آمد روزگار خویش است خود را فریب نمی دهد زیرا که می داند:
 
آنانکه که محیط فضل و آداب شدند                    در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون                          گفتند فسانه ای و در خواب شدند
یا
 
آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو                      بر درگه آن شهان نهادندی رو
   دیدم که بر کنگره اش فاخته ای                        بنشسته همی گفت که کوکوکوکو
 
مقام درویش بالاتر از این هاست او ریشه در فرهنگ و عرفان غنی ایران زمین دارد او ندای انا الحق را سر میدهد درویش می داند غیر از خدا چیزی وجود ندارد بنابراین به دنبال حق است زیرا هویت اصلی ما از خداست بنابراین باید برای رسیدن به کوی دوست بی سر و بی پا شد .
 
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه                      وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست                    کان دم که فرو برم بر آرم یا نه
 
گویند پادشاهی پیروزمند از جنگ برگشته بود و با سواران بسیار و با شکوه و عظمت به پایتخت کشور خود وارد می گشت تمام مردم شهر را آذین بسته و به احترام پادشاه فاتح دست افشانی می کردند در این میان پادشاه درویشی را دید که به احترام او بر پای نایستاده و غرق در افکار خویش است بنابراین دستور داد درویش را نزد او آوردند و از درویش پرسید : چرا در برابر من تعظیم نمی کنی و به خاک نمی افتی .درویش پاسخ داد  :بالاتر از تو ای پادشاه قوی شوکت کیست ؟
شاه گفت :هیچ کس .درویش جواب داد من آن هیچ کس هستم بنابراین بالاتر از تو هستم.
درویش به تمام مقامات و ثروت های مجازی و از بین رفتنی دنیا بی اعتناست چون که میداند :
 
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود                  نی نام زماو نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل                      زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
 
اما درویش چشم به مقام و جایگاه اصلی خود دارد :
 
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک                     چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
 
او زندانی جاه و مقام دنیوی نمی شود او چشم بر آسمان و خورشید دارد و راه حق می جوید.
 
قومی متفکرند در مذهب و دین                    جمعی متحیر در شک و یقین
ناگاه بر آورد منادی ز کمین                           کای بیخبران ره نه آنست و نه این
 
درویش برای رسیدن به خدا هفت شهر عشق را می گردد و از هفت آسمان می گذرد تا به آستان درگاه خداوندی برسد و در آنجاست که همه چیز را خدا می بیند و ندای اناا لحق سر میدهد.

                                                                                         توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در دوشنبه 1385/09/27 و ساعت  | 
خواجه شیراز
                                          هو

hafaz

خواجه شمس‌الدّین محمّد حافظ شیرازی زاده سال ۷۲۰ هجری قمری، برابر با ۱۳۲۰ میلادی (صفحهٔ ۶ Arthur Arberry)، در شهر شیراز، درگذشته به سال ۷۸۹ هجری قمری، یکی از نامدارترین شاعران ایرانی است. حافظ به زبان عربی یعنی نگه دارنده و به کسی گفته می‌شود که بتواند قرآن را از حفظ بخواند. بسیاری حافظ شیرازی را بزرگترین شاعر ایرانی تمام دورانها می‌دانند. احمد شاملو شاعر معاصر ایرانی معتقد بود که حافظ بزرگترین شاعر جهان است. اشعار حافظ را غزل می‌گویند و بن مایه غالب غزلیات او عشق است.

درباره زندگی حافظ اطلاعات دقیقی در دست نیست. اما تا آنجا که در تذکره‌های مختلف آمده‌است، محققان بر سر برخی مسایل اتفاق نظر دارند. گفته می‌شود که پدر وی بهاءالدین نام داشته و تاجر بوده‌است. حافظ کودکی بیش نبود که پدرش را از دست می‌دهد. نزدیک به یک قرن پیش از تولّد او (یعنی در سال ۶۳۸ ه‌ق - ۱۲۴۰ م) محی‌الدّین عربی دیده از جهان فروپوشیده بود، و ۵۰ سال قبل ازآن (یعنی در سال ۶۷۲ ه‌ق - ۱۲۷۳ م) مولانا جلال‌الدّین محمد بلخی (رومی) درگذشته بود.

شعر حافظ چند پهلوست، بدین دلیل برخی او را نمونه عارفی بزرگ می‌دانند و در مقابل گروهی او را ملحد خوانده‌اند. مشهور است که هر کسی می‌تواند بنا بر تجربیات، آگاهی و حتی علایق شخصی شعر حافظ را تفسیر کند. یکی از دیگر دلایل وجود چنین دیدگاه‌های متضادی، وجود نسخه‌های متعدد و گاه متناقض از اشعار حافظ است. از جمله کسانی که حافظ را کافر می‌دانست، احمد شاملو شاعر نامدار معاصر ایرانی است. او دست به تصحیح دیوان حافظ زد و کتاب جنجالی خود را با عنوان حافظ شیراز منتشر کرد. امروز این کتاب در نزد خوانندگان به حافظ شاملو مشهور است. در مقدمه مفصل این کتاب، شاملو به صراحت می‌نویسد که حافظ رندی یک لاقبا و ملحد بوده‌است. مرتضی مطهری در کتابی با عنوان تماشاگه راز کوشیده‌است ادعای شاملو را با ذکر جملاتی از آن و بدون نام بردن از شاملو پاسخ دهد.

بلبل از فیض گل آموخت سخن، ورنه نبود / این‌همه قول و غزل تعبیه در منقارش

حافظ را در زمرهٔ چیره‌دست‌ترین استادان غزل‌سرایی در زبان فارسی دانسته‌اند (صفحهٔ ۲۲۴ Arthur Arberry) موضوع غزل وصف معشوق، می، و مغازله‌است و غزل‌سرایی را باید هنری دانست ادبی، که درخور سرود و غنا و ترانه پردازی‌ست.

حافظ خلوت نشین دوش به می‌خانه شد/ از سر پیمان گذشت بر سر پیمانه شد

آرامگاه حافظ در شهر شیراز زادگاه وی واقع شده‌است، در منطقه‌ای که حافظیه خوانده می‌شود. این مکان یکی از جاذبه‌های مهم توریستی شهر شیراز به شمار می‌رود. در اصطلاح عامیانه اهالی شیراز، رفتن به حافظیه یعنی زیارت آرامگاه حافظ. اصطلاح زیارت که تنها برای اماکن مقدس نظیر کعبه و بارگاه حسین بن علی امام سوم شیعه به کار می‌رود، به خوبی نشان می‌دهد که حافظ در نزد ایرانیان چهره‌ای مقدس دارد. معتقدان به حافظ رفتن به آرامگاه او را با آداب و رسومی آیینی همراه می‌کنند، از جمله با وضو به آنجا می‌روند و در کنار آرامگاه حافظ کفش خود را بیرون می‌آورند که در فرهنگ مذهبی ایران نشانه احترام و قدسی بودن مکان است. آرامگاه حافظ همچنین مکانی فرهنگی است، به عنوان مثال برنامه‌های مختلف شعرخوانی شاعران مشهور یا کنسرت خوانندگان بخصوص سبک موسیقی ایرانی و عرفانی در کنار آن برگزار می‌شود. حافظ شیرازی در شعری پیش بینی کرده‌است که گور او پس از مرگش زیارتگاه خواهد شد:

بر سر تربت ما چون گذری، همت خواه / که زیارتگه رندان جهان خواهد شد

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب/ تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

هر چند از نظر ظاهر، حافظ قالب‌های شعری استادان پیش از خودش و شاعران معاصرش همچون خاقانی، نظامی، سنایی، عطار، مولوی، عراقی، سعدی، امیر خسرو، خواجوی کرمانی، و سلمان ساوجی را پیش چشم داشته، زبان شعری، سبک و شیوهٔ هنری، و نیز اوج و والایی پیام‌ها و اندیشه‌های بیان‌گردیده با آن‌ها چنان بالا و ارفع است که او را نمی‌توان پیرو هیچ‌کس به‌حساب‌آورد (صفحهٔ ز، پش‌گفتار در دیوان حافظ با ترجمه و شرح اردو توسط عبادالله اختر).

بنا به ماهیّت و طبیعتش، شعر حافظ شرح‌طلب است. این امر، به هیچ وجه ناشی از دشواری یا دیریابی آن نیست، بلکه، در چندپهلویی، پرمعنایی، و فرهنگ‌مندی شعر حافظ نشان‌دارد (صفحهٔ یک، شرح عرفانی غزل‌های حافظ.)

مطرب عشق عجب ساز و نوايی دارد/زیر هر نغمه که زد، راه به جایی دارد

همین ویژگی کم‌همانند، و نیز عالَم‌گیری و رواج بی‌مانند شعر اوست، که از دیرباز شرح‌نویسان زیادی را برآن داشته‌است که بر دیوان غزل‌های حافظ شرح بنویسند. بیشتر شارحان حافظ از دو قلمرو بزرگ زبان و ادبیّات فارسی، یعنی شبه قارّهٔ هند و امپراطوری عثمانی، به صورت زیر برخاسته‌اند. از جملهٔ مشهورترین آنها عبارتند از:

·          سودی بسنوی (وفات: ۱۰۰۰ ه.ق.)، نویسندهٔ شرح چهار جلدی بر دیوان حافظ

·          سروری (وفات: ۹۶۹ ه.ق.)

·          شمعی (وفات: ۱۰۰۰ ه.ق.)

·          سید محمد قونیوی متخلص به وهبی (وفات: ۱۲۴۴ ه.ق.) (صفحهٔ ۲، شرح عرفانی غزل‌های حافظ)

مشهور است که امروز در خانه هر ایرانی یک دیوان حافظ یافت می‌شود. ایرانیان طبق رسوم قدیمی خود در روزهای عید ملی یا مذهبی نظیر نوروز بر سر سفره هفت سین، شب یلدا و... با کتاب حافظ فال می‌گیرند. برای این کار یک نفر از بزرگان خانواده یا کسی که بتواند شعر را به خوبی بخواند یا کسی که دیگران معتقدند به اصطلاح خوب فال می‌گیرد ابتدا نیت می‌کند، یعنی در دل آرزویی می‌کند. سپس به طور تصادفی صفحه‌ای را از کتاب حافظ می‌گشاید و با صدای بلند شروع به خواندن می‌کند. سپس می‌کوشد بنا به آرزوی خود بیتی را در شعر بیابد که مناسب باشد. اصطلاح خوب فال گرفتن در حالتی گفته می‌شود که شخصی چندین بار برای افراد مختلف فال بگیرد و هر بار برای نیت‌ها و آرزوهای متفاوت پاسخی داشته باشد. کسانی که ایمان مذهبی داشته باشند هنگام فال گرفتن فاتحه ای می‌خوانند و سپس کتاب حافظ را می‌بوسند، آنگاه با ذکر اورادی آن را می‌گشایند و فال خود را می‌خوانند. به دلیل ابهام و چند معنایی بودن غزلیات حافظ، شعر او خصلتی پیامبرانه دارد. به همین دلیل در هنگام فال گرفتن پاسخگوی نیت‌های متفاوت است.

منابع:

·          اشعار برگزیدهٔ پنجاه‌گانهٔ حافظ (یا حافظ به ۲ زبان)، گردآوری آرتور جی. آربری (Arthur J. Arberry)، انتشارات پدیده، ۱۳۶۷

·     شرح عرفانی غزل‌های حافظ، نوشتهٔ ابوالحسن عبدالرّحمن ختمی لاهوری، با تصحیح و تعلیقات بهاءالدّین خرّمشاهی، کورش منصوری، و حسین مطیعی امین، در ۴ مجلّد، تهران: نشر قطره، ۱۳۷۴

·     دیوان حافظ با ترجمه و شرح اردو توسط عبادالله اختر، پیشگفتار از دکتر محمّد ریاض خان، ناشران: مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان - اسلام آباد، و مؤسسهٔ الکتاب گنج بخش رود - لاهور، ۱۳۹۹ هجری ۱۹۷۹م

·          حافظ نامه، شرح الفاظ، اعلام، مفاهیم کلیدی و ابیات دشوار حافظ، نوشتهٔ بهاءالدّین خرّمشاهی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۳

·          Wilberforce Clarke, The Divan-I- Hafiz, The Octagon Press Ltd., London, ۱۸۹۱ A.D.

·          Shehzad Ahmad Khan, Studies in persian Poetry, Royal Book Company, Karachi

 توفیق از اوست                                                                              

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در سه شنبه 1385/09/07 و ساعت  | 
مطلبی کوتاه در مورد اسفار اربعه
                                      هو

اسفار اربعه سلوك:

عرفای عظام برای كسانی كه قدم از مرتبه اسلام به مرتبه ایمان می نهند و وارد در سلوك إلی الله میگردند تا به مرحله كمال برسند چهار سفر روحانی  و معنوی را ذكر كرده اند كه این چهار سفر كه به «اسفار اربعه»مشهور است اصول مراتب كمال نفس انسانی می باشدكه به ترتیب عبارتند از: سفر اول: سفر من الخلق إلی حق در این سفر سالك مراتب سلوك یا هفت شهر عشق را طی می كند و در انتهای آن به مقام فنای فی الله می رسد او در این مرتبه دیگر توجهی به خود ندارد و مصداق واقعی بنده خدا و عنوان فقیر می گرددكه هیچ چیز از خود ندارد و محو اوست. او مطابق با این مراحل فنا ، به توحید ذاتی و صفاتی و افعالی می رسد و در این حال موحد حقیقی است، زیرا تا انانیت هست یگانه پرستی نیست و در طریق الهی بیشتر رهروان در حد بدایات این سفر هستند و از آن تجاوز نمی كنند. در سفر دوم كه سفر بالحقّ فی الحق است سیر در اسماء و صفات الهی و اتصاف به صفات الهی حاصل می شود.

سفر سوم سلوك مشهور به سفر من الحقّ إلی خلق بالحق است. این سفر بر خلاف سفر اول كه قوس صعودی داشت  در قوس نزولی می باشد و آن را كسی طی می كند  كه پس از آگاه شدن به حقایق ، حامل خبر و پیام الهی می شود و به اصطلاح به مرتبه نبوّت می رسد.

اگر سالك سفر سوم را هم به پایان رسانیده و موفق به سفر چهارم  كه سفر با لحقّ فی الخلق است نیز گردد، او به مقام رسالت رسیده است كه مقام مأموریت از جانب خداوند در روی زمین برای ارشاد و هدایت خلق است و دعوت به طریق حق و حتی قیام با لسّیف می باشد.

 

                                                                                                    تو فیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در دوشنبه 1385/09/06 و ساعت  | 
نسبت عرفان و منطق (روايت استيس)
                                 هو

نسبت‌ عرفان‌ و منطق‌ (روايت‌ استيس‌)

شطحيات‌ عرفاني‌
تمامي‌ متون‌ عرفاني‌ جهان‌ هشدارمان‌ مي‌دهد كه‌ بين‌ عرفان‌ و عقل‌، رابطه‌ي‌ يكه‌ و يگانه‌اي‌ هست‌ كه‌ به‌ آن‌ معنا، هيچ‌ مجموعه‌ و منظومه‌ي‌ فكري‌ چنين‌ رابطه‌اي‌ با عقل‌ نمي‌تواند داشته‌ باشد. قولي‌ كه‌ جملگي‌ عرفا برآنند اين‌ است‌ كه‌ عرفان‌ فراتر از عقل‌ است‌. در اين‌ جمله‌ كلمه‌ي‌ «فراتر» ظاهراً كلمه‌اي‌ ارزش‌گذار است‌، و شايد از آن‌ جهت‌ به‌ كار رفته‌ كه‌ جهان‌ عرفا را آسمان‌ مي‌دانند، نه‌ خاكي‌.
در اين‌ فصل‌ توجه‌ خود را معطوف‌ به‌ آن‌ موضوع‌ نمي‌كنيم‌. بنابراين‌ در حال‌ حاضر با «فراتر بودن‌» ارزشي‌ عرفان‌ كاري‌ نداريم‌. چيزي‌ كه‌ از «فلان‌ چيز» فراتر است‌، به‌ هر حال‌ و بدون‌ شك‌ به‌ يك‌ معنا بيرون‌ از آن‌ و غير از آن‌ است‌. بنابراين‌ مقدمه‌، تجربه‌ي‌ عرفاني‌ به‌ نحوي‌ بيرون‌ از حوزه‌ي‌ عقل‌ انگاشته‌ مي‌شود. چنين‌ نكته‌اي‌ بي‌ترديد از ادبيات‌ و متون‌ عرفاني‌ سراسر جهان‌ برمي‌آيد. ولي‌ تا اينجا چندان‌ چيزي‌ روشن‌ نشد. و تا آنجا كه‌ من‌ مي‌دانم‌ هيچ‌ نظريه‌ي‌ واضحي‌ در باب‌ رابطه‌ي‌ واقعي‌ عرفان‌ و عقل‌ ارائه‌ نشده‌ است‌. متون‌ موجود سرشار از اظهار نظرهاي‌ متعارض‌اند، كه‌ هيچ‌ كدام‌ از حد حدس‌ و ظن‌ فراتر نرفته‌ است‌. هيچ‌ نظريه‌ي‌ جامع‌ و مانعي‌ در دست‌ نيست‌. هدف‌ از اين‌ فصل‌ بررسي‌ حدس‌ و نظرهاي‌ معارض‌ و جستجوي‌ نظريه‌اي‌ مقبول‌ است‌.
پيش‌ از هر چيز، بايد ببينيم‌ مراد از كلمه‌ي‌ «عقل‌» يا تعقل‌ چه‌ مي‌تواند باشد. آنچه‌ من‌ از آن‌ مي‌فهمم‌ سه‌ قاعده‌ي‌ مشهور منطق‌ (1) است‌ بي‌شك‌ مي‌توانيد بگوييد اين‌ قول‌، ناظر به‌ معناي‌ اخص‌ عقل‌ است‌. آيا نبايد استدلال‌ استقرايي‌ (2) و مفهوم‌ انديشي‌ ] = تفكر مفهومي‌ (3) [ را مشمول‌ آن‌ دانست‌؟ كلمه‌ي‌ «عقل‌» حتي‌ مي‌تواند توسع‌ يابد و شامل‌ هر آنچه‌ «معقول‌» است‌، بشود. ولي‌ معقول‌ به‌ اين‌ معنا چندان‌ ربطي‌ به‌ منطق‌ ندارد و كلاً اصطلاحي‌ ارزش‌گذارانه‌ است‌. ميانه‌روي‌ و «تعديل‌» در هر چيز، همواره‌ معقول‌تر از هر افراط‌ و تفريطي‌ دانسته‌ شده‌ است‌. ولي‌ ميانه‌ روي‌، از افراط‌ يا تفريط‌ منطقي‌تر نيست‌. فقط‌ به‌ معناي‌ ارزش‌گذارانه‌اش‌ بهتر است‌، همواره‌ راه‌ ميانه‌ را به‌ عنوان‌ راه‌ خوب‌ توصيه‌ كرده‌اند. 

بايد معناي‌ اخصي‌ را كه‌ براي‌ «عقل‌» قائليم‌ توضيح‌ و توجيه‌ كنم‌. به‌ طور كلي‌ لازمه‌ي‌ توجيه‌، تجزيه‌ يك‌ موضوع‌ و بررسي‌ جزء به‌ جزء آن‌ است‌. در جاي‌ مناسب‌ به‌ توصيف‌ عقل‌، به‌ معناي‌ اعمش‌، باز خواهيم‌ گشت‌. وقتي‌ كه‌ عارف‌ مي‌گويد مكاشفه‌اش‌، بيرون‌ از دايره‌ي‌ عقل‌ است‌، معلوم‌ است‌ كه‌ منظورش‌ اين‌ نيست‌ كه‌ بيرون‌ از حوزه‌ي‌ معقول‌ است‌. چرا كه‌ بي‌شك‌ حرف‌ آخرش‌ اين‌ است‌ كه‌ زندگي‌ عارفانه‌ تنها زندگي‌ معقول‌ براي‌ انسان‌ است‌. و فصل‌ عرفان‌ و اخلاق‌، براي‌ شرح‌ و بسط‌ اين‌ موضوع‌ مناسب‌تر است‌. 

سپس‌ به‌ توجيه‌ موضوع‌ اخص‌ اين‌ مبحث‌ كه‌ استدلال‌ استقرايي‌ و تفكر مفهومي‌ خارج‌ از آن‌ قرار مي‌گيرد، مي‌پردازيم‌. عرفا مي‌گويند تجربه‌ي‌ عرفاني‌ كمابيش‌ در قالب‌ مفاهيم‌ درنمي‌آيد، و به‌ همين‌ جهت‌ آن‌ را «وصف‌ناپذير» ناميده‌اند. خواهيم‌ ديد كه‌ اين‌ بحث‌، رابطه‌ي‌ عقل‌ و عرفان‌ را روشن‌تر مي‌كند. بي‌شك‌ وقتي‌ عرفا مي‌گويند كه‌ اين‌ تجربه‌ «فراتر» از عقل‌ است‌، منظورشان‌ هم‌ اين‌ است‌ كه‌ بيرون‌ از حوزه‌ي‌ منطق‌ است‌ و هم‌ اين‌ است‌ كه‌ خارج‌ از دايره‌ي‌ ادراك‌ است‌؛ و شك‌ نيست‌ كه‌ اين‌ دو حكم‌، پيوند نزديكي‌ با يكديگر دارند، و شايد هر دو يك‌ چيز مي‌گويند. ولي‌، اين‌ دو يك‌ به‌ يك‌ بررسي‌ خواهيم‌ كرد. 

تا اينجا چند نظريه‌ را مطرح‌ كرديم‌ كه‌ وجه‌ مشتركشان‌ اين‌ بود كه‌ مي‌خواستند ثابت‌ كنند كه‌ شطحيات‌ واقعي‌، به‌ معناي‌ تناقضات‌ منطقي‌، در عرفان‌ نيست‌. و همه‌ با شكست‌ مواجه‌ شدند. و چون‌ از وجود نظريه‌ي‌ ديگري‌ كه‌ ممكن‌ است‌ منتقدان‌ با توسل‌ به‌ آن‌ ثابت‌ كنند كه‌ براي‌ شطحيات‌ مي‌توان‌ راه‌حل‌ عقلاني‌ و منطقي‌ پيدا كرد، بي‌خبرم‌، لذا نتيجه‌ مي‌گيرم‌ كه‌ شطحيات‌ في‌الواقع‌ تبيين‌ عقل‌ پسند ندارند، و تناقضاتي‌ كه‌ در آنها مي‌بينيم‌ از نظر منطقي‌ لاينحل‌ است‌. 

ديگر چه‌ بايد گفت‌؟ همه‌ي‌ عرفاي‌ همه‌ي‌ اعصار و اقطار گيتي‌ همه‌ هم‌داستانند كه‌ احوالشان‌ «فراتر از حد عقل‌» و «بيرون‌ از دايره‌ي‌ عقل‌» است‌. بايد اين‌ سخنان‌ را به‌ چه‌ حمل‌ كنيم‌؟ آيا بايد تصور كنيم‌ كه‌ واقعاً منظوري‌ از اين‌ حرفها ندارند، و براي‌ آنكه‌ آب‌ و تاب‌ يا تأثير سخنانشان‌ بيشتر شود، مبالغه‌ مي‌كنند و اينها همه‌ لقلقه‌ي‌ لسان‌ است‌ و جدي‌ نيست‌؟ 

هدف‌ از اين‌ فصل‌ جز اين‌ نبود كه‌ ثابت‌ كنيم‌ عرفا از آنچه‌ مي‌گويند صادق‌ و در اين‌ عقيده‌ راسخ‌اند. اينكه‌ مي‌گويند حال‌ يا تجربه‌شان‌ وراي‌ طور عقل‌ است‌، صريحاً به‌ اين‌ معناست‌ كه‌ فراتر از منطق‌ و برهان‌ است‌. و در صدق‌ گفتارشان‌ نمي‌توانيم‌ شك‌ كنيم‌، مگر اينكه‌ از اصل‌ همه‌ي‌ عرفان‌ را تخطئه‌ كنيم‌ و شيادي‌ بشماريم‌. كساني‌ كه‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌ دارند بداهتاً احساس‌ مي‌كنند كه‌ آن‌ تجربه‌ به‌ معناي‌ خاصي‌ كاملاً منحصر به‌فرد است‌، و به‌ كلي‌ با هر حس‌ و ادراك‌ عادي‌ فرق‌ دارد و به‌ هيچ‌ وجه‌ با تجربه‌هاي‌ حسي‌ جهان‌ زماني‌ - مكاني‌ قابل‌ قياس‌ نيست‌. هر كس‌ كه‌ به‌ آگاهي‌ عرفاني‌ نايل‌ مي‌گردد به‌ ساحتي‌ وارد مي‌شود كه‌ به‌ كلي‌ بيرون‌ و برتر از ساحت‌ آگاهي‌ روزمره‌ است‌، و با مقياستها و معيارهاي‌ اين‌ ساحت‌ ادراك‌ يا ارزيابي‌ نمي‌شود. پر واضح‌ است‌ كه‌ عرفا اين‌ را احساس‌ مي‌كنند. ولي‌ هر آن‌ كوششي‌ كه‌ در پي‌ رفع‌ و رجوع‌ شطحيات‌ عرفاني‌ به‌ وسيله‌ي‌ تعبيه‌هاي‌ منطقي‌ يا زبان‌ شناختي‌ باشد، در جهت‌ تنزل‌ دادن‌ عرفان‌ تا حد عقل‌ عام‌ و عرفي‌، و انكار خصيصه‌ي‌ منحصربه‌فرد آن‌ و پايين‌ آوردن‌ آن‌ تا سطح‌ تجربه‌هاي‌ روزمره‌ي‌ خودمان‌ است‌.
البته‌ عقل‌ عام‌ و عرفي‌، عيب‌ و اشكال‌ ندارد. ولي‌ نمي‌توان‌ هم‌ خدا را خواست‌ و هم‌ خرما را. نمي‌توان‌ هم‌ باور داشت‌ كه‌ آگاهي‌ عرفاني‌ نادر و يگانه‌ است‌ و از جنس‌ آگاهي‌ روزمره‌ نيست‌، و در عين‌ حال‌ چيزي‌ در آن‌ نديد كه‌ تا حد آگاهي‌ روزمره‌ قابل‌ تنزل‌ نباشد. 

يك‌ ايراد
در اينجا ممكن‌ است‌ ايراد شديدي‌ به‌ روش‌ ما بگيرند و بگويند اگر عرفان‌ خود سرشار از تناقض‌ است‌، چگونه‌ مي‌توان‌ - چنان‌ كه‌ ما درصددش‌ هستيم‌- بحث‌ معقول‌ و منطقي‌اي‌ از آن‌ كرد؟ قرار است‌ اين‌ كتاب‌ تحليل‌ و بررسي‌ منطقي‌ اقوال‌ عرفا باشد. در اين‌ صورت‌، تأليف‌ چنين‌ كتابي‌ چه‌ محمل‌ و معنايي‌ دارد؟ آيا اقرار و اذعان‌ به‌ اينكه‌ اين‌ اقوال‌، از نظر منطقي‌ متناقض‌ (نما) هستند، اين‌ كوشش‌ را بي‌فايده‌ نمي‌گذارد؟
اولاً در جواب‌ اين‌ اعتراض‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ هرگز چنين‌ ايرادي‌ به‌ بحثهاي‌ عقلاني‌ و برهاني‌اي‌ كه‌ در اطراف‌ شبهات‌ و شطحيات‌ زنون‌ درگرفته‌ و بيش‌ از دو هزار سال‌ توجه‌ فلاسفه‌ را به‌ خود جلب‌ كرده‌ است‌، نمي‌گيرند. آيا همه‌ي‌ اين‌ بحثها بي‌معنا بوده‌ است‌؟ منتقد نكته‌گير در پاسخ‌ خواهد گفت‌ كه‌ منظور از آن‌ بحثهاي‌ فلسفي‌ همواره‌ اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ مبرهن‌ كنند شبهات‌ زنون‌ در واقع‌ تناقض‌ منطقي‌ نيست‌ و راه‌حل‌ منطقي‌ دارد. ولي‌ منظوري‌ كه‌ فلاسفه‌ اميدوار بودند با بررسي‌ منطقي‌ آن‌ شبهات‌ به‌ آن‌ برسند -يعني‌ مسئله‌ي‌ انگيزه‌ي‌ آنها- مطرح‌ نيست‌ و ربطي‌ به‌ موضوع‌ بحث‌ ندارد. اگر فلاسفه‌ با بررسي‌ منطقي‌ دقيق‌، قهراً به‌ اين‌ نتيجه‌ مي‌رسيدند كه‌ زنون‌ در اين‌ عقيده‌ بر حق‌ بوده‌ است‌ كه‌ حركت‌ في‌نفسه‌ امري‌ متناقض‌ و غيرمتحقق‌ است‌، آيا اين‌ استنتاج‌ باعث‌ مي‌شد كه‌ بررسي‌ منطقي‌شان‌، كمتر منطقي‌ باشد؟ در هر حال‌ اين‌ استنتاج‌ حاصل‌ بحث‌ و بررسي‌ منطقي‌ بود، و اين‌ بحث‌ و بررسي‌ نمي‌توانست‌ عبث‌ و بي‌معنا باشد. 

ولي‌ اين‌ جواب‌ -كه‌ شايد تاحدودي‌ هم‌ اقناعي‌ (4) باشد- چندان‌ مشكل‌گشا نيست‌. همچنان‌ اين‌ سؤال‌ مطرح‌ است‌ كه‌ چگونه‌ مي‌توان‌ از موضوعي‌ غيرمنطقي‌ و متناقض‌، اعم‌ از شطحيات‌ عرفاني‌ يا شبهات‌ زنون‌، بحث‌ منطقي‌ كرد؟ به‌ نظر نگارنده‌ پاسخ‌ اين‌ است‌ كه‌ هر يك‌ از طرفين‌ يا جوانب‌ هر شطحيه‌اي‌، اگر مستقلاً ملحوظ‌ شود، خود قضيه‌اي‌ منطقي‌ و معقول‌ است‌. و تن‌ به‌ تحليل‌ و تدقيق‌ منطقي‌ مي‌دهد. همچنين‌ مي‌توان‌ دلالات‌ و ملازمه‌هاي‌ محتملي‌ را كه‌ در آن‌ مستتر است‌، بيرون‌ كشيد. با هر يك‌ از دو طرف‌ شطحيه‌ مي‌توان‌ اين‌ كار را كرد. البته‌ با اين‌ روش‌ هم‌، متناقض‌نمايي‌ آن‌ را نمي‌توان‌ چاره‌ كرد. قضايايي‌ كه‌ در ] = شي‌ء في‌نفسه‌ [ (5) وجود ندارد. در مقايسه‌ با نظر ايدئاليستي‌ كانت‌ به‌ تجربه‌، نظريه‌ي‌ ما بي‌طرف‌ (6) است‌. البته‌ تركيب‌ رئاليستي‌ هم‌ به‌ آن‌ مي‌توان‌ داد. ولي‌ نظريه‌ي‌ ما و كانت‌ از يك‌ جنبه‌ي‌ بسيار مهم‌ با هم‌ شباهت‌ دارند. هر دو قائل‌ به‌ اين‌اند كه‌ كاربرد منطق‌ محدود است‌، و حوزه‌اي‌ از هستي‌ ] حقيقت‌/واقعيت‌ [ هست‌ كه‌ منطق‌ را نمي‌توان‌ به‌ كار برد. زيرا نظريه‌ي‌ كانت‌ كه‌ مي‌گويد مقولات‌ بر نفس‌الامر ] = شي‌ء في‌نفسه‌ [ اطلاق‌ نمي‌شود قطعاً متضمن‌ اين‌ است‌ كه‌ قوانين‌ منطق‌ بر آنها اعمال‌ نمي‌شود. چه‌ اصول‌ منطقي‌ با بعضي‌ از مقولات‌ كانت‌ اتفاق‌ و انطباق‌ دارد. زيرا مقوله‌هاي‌ كم‌، يعني‌ وحدت‌ و كثرت‌ و جامعيت‌، بالصراحه‌ ماهيت‌ هر كثرتي‌ را بيان‌ مي‌كند و لذا به‌ نظر ما هم‌ ارز (7) با قوانين‌ منطق‌ است‌. ممكن‌ است‌ درمورد دو مقوله‌ي‌ ديگر، يعني‌ نفي‌ (8) ] سلب‌ [ و حصر (9) نيز همين‌ حكم‌ را كرد. هفت‌ مقوله‌ي‌ ديگر اهميت‌ خاصي‌ در نظريه‌ي‌ ما ندارد. 

اين‌ نكته‌ شايان‌ توجه‌ و تذكار است‌ كه‌ بحث‌ ما در باب‌ ماهيت‌ منطق‌ به‌ كلي‌ جدا از مسئله‌ي‌ عينيت‌، ذهنيت‌، يا فرا -ذهني‌ بودن‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌ است‌. به‌ اين‌ شرح‌ كه‌ استنباطها يا استنتاجهايي‌ كه‌ از ماهيت‌ منطق‌ مي‌كنيم‌، حتي‌ اگر مسلم‌ شود كه‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌، توهم‌آميز است‌، اعتبار خود را خواهد داشت‌. زيرا قوانين‌ منطق‌ به‌ هر تجربه‌اي‌ از كثرت‌ قابل‌ اطلاق‌ است‌، اعم‌ از اينكه‌ آن‌ تجربه‌ عيني‌ باشد يا نباشد. اين‌ قوانين‌ را، بر رؤيا و توهم‌ نيز مي‌توان‌ انطباق‌ داد. هر رؤيايي‌ از تعدادي‌ «عناصر رؤياساز» تشكيل‌ شده‌ است‌. و بر اين‌ مبنا عنصر رؤياساز الف‌، همانا عنصر رؤياساز الف‌ است‌ ] يعني‌ هوهويت‌ دارد [ و از عنصر رؤياساز «ب‌» متفاوت‌ است‌. به‌ همين‌ ترتيب‌ اگر تجربه‌ي‌ عرفاني‌، به‌ صورت‌ يك‌ توهم‌ به‌ روي‌ كاغذ مي‌آمد، همچنان‌ تجربه‌اي‌ نامتمايز مي‌بود كه‌ منطق‌ در آن‌ كاربردي‌ نمي‌يافت‌. بدينسان‌ حوزه‌اي‌ از تجربه‌ي‌ بشر هست‌ كه‌ آن‌ اعتقاد جزمي‌ را كه‌ مي‌گويد هيچ‌ تجربه‌اي‌ نمي‌تواند از قوانين‌ منطق‌ تخطي‌ كند، رد مي‌كند. ساير استنباطهاي‌ ما از منطق‌ بر همين‌ قياس‌ است‌. 

اين‌ ملاحظات‌، به‌ مدد چند بند مهم‌ از رساله‌ي‌ هيوم‌، در ذهن‌ من‌ شكل‌ گرفت‌. هيوم‌ مي‌گويد اجتماع‌ نقيضين‌ يا تصور اموري‌ «متناقض‌ با خود» ] = خلف‌ [ در ذهن‌ نيز محال‌ است‌. نمي‌توان‌ سري‌ را تصور كرد كه‌ هم‌ بي‌ مو باشد و هم‌ پرمو. منظورش‌ اين‌ است‌ كه‌ قوانين‌ منطق‌ در عالم‌ خيال‌ نيز محمل‌ دارد. و البته‌ دليلش‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ عالم‌ هم‌ كثرتي‌ از صور خيالي‌ است‌. آنچه‌ هيوم‌ راجع‌ به‌ صور خيالي‌ مي‌گويد، دقيقاً درمورد رؤيا و توهم‌ هم‌ صادق‌ است‌. محال‌ است‌ كه‌ در خواب‌ بتوان‌ مربعي‌ ديد كه‌ مستدير باشد، هر چند ممكن‌ است‌ بعضيها به‌ غلط‌ فكر كنند چنين‌ چيزي‌ در خواب‌ ديده‌اند. 

و چه‌ بسا فلاسفه‌اي‌ كه‌ با شك‌ به‌ عرفان‌ مي‌نگرند، وسوسه‌ شوند كه‌ خصلت‌ متناقض‌ آن‌ را بر ذهني‌ بودن‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌ حمل‌ كنند. اين‌ همان‌ كاري‌ است‌ كه‌ زنون‌ درمورد «حركت‌» كرد. احتجاج‌ او اين‌ بود كه‌ چون‌ تصديق‌ حركت‌، تناقضاتي‌ به‌ بار مي‌آورد، تجربه‌اي‌ كه‌ ما از حركت‌ داريم‌، وهم‌ است‌. بايد گفت‌ چنين‌ احتجاجي‌، چه‌ از جانب‌ زنون‌ و چه‌ از جانب‌ منتقدان‌ عرفان‌، سفسطه‌ي‌ محض‌ است‌. چه‌، همچنان‌ كه‌ هيوم‌ ثابت‌ كرده‌، وهم‌ يا توهم‌ متناقض‌، چيزي‌ است‌ كه‌ هرگز به‌ تصور درنمي‌آيد. از اين‌ شبهه‌ كه‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌، متناقض‌ است‌ آنچه‌ برمي‌آيد اين‌ است‌ كه‌ يا حوزه‌اي‌ از تجربه‌ هست‌ كه‌ منطق‌ در آن‌ راه‌ ندارد يا اصولاً چنين‌ تجربه‌ي‌ متناقضي‌ وجود ندارد. شق‌ ثالث‌ كه‌ بگوييم‌ چنين‌ تجربه‌اي‌ وجود دارد ولي‌ ذهني‌ است‌، با كمك‌ اصل‌ هيوم‌ مخدوش‌ و مردود شده‌ است‌. و اگر زنون‌ واقعاً ثابت‌ كرده‌ است‌ كه‌ حركت‌ مستلزم‌ تناقض‌ است‌، معنايش‌ اين‌ است‌ كه‌ يا منطق‌ در آن‌ راهي‌ ندارد يا ما حتي‌ تجربه‌اي‌ از ادراك‌ حركت‌ نداريم‌. شق‌ ثالث‌ كه‌ بگوييم‌ ما تجربه‌اش‌ كرده‌ايم‌ ولي‌ ذهني‌ است‌، مهمل‌ است‌. ] چون‌ باز طبق‌ گفته‌ي‌ هيوم‌ امر متناقض‌، در ذهن‌ هم‌ تصور نمي‌شود [ از لحاظ‌ بحث‌ ما اهميت‌ اين‌ نتيجه‌ در اين‌ است‌ كه‌ اگر يكبار به‌ شطح‌آميز بودن‌ يا متناقض‌ نمودن‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌ اذعان‌ كرديم‌ ناگزيريم‌ به‌ نظري‌ كه‌ در اينجا راجع‌ به‌ منطق‌ اظهار شد گردن‌ بگذاريم‌ يعني‌ قبول‌ كنيم‌ كه‌ منطق‌ بر همه‌ي‌ تجربه‌ها اطلاق‌ ندارد. تنها راهي‌ كه‌ باقي‌ مي‌ماند اين‌ است‌ كه‌ اصلاً منكر شويم‌ كه‌ چنين‌ تجربه‌اي‌ شطح‌آميز يا متناقض‌نماست‌. 

به‌ سطح‌ عقل‌ و تعقل‌ تنزل‌ مي‌يابند و ديگر نبايد انتظار داشته‌ باشند كه‌ از انتقاد و تجزيه‌ و تحليل‌ عقلاني‌، معاف‌ باشند. يعني‌ نمي‌توانند هم‌ پا در كفش‌ فلاسفه‌ كنند و هم‌ به‌ فلاسفه‌ اجازه‌ي‌ چند و چون‌ در كارشان‌ ندهند. اگر عرفا فقط‌ به‌ توصيف‌ حالات‌ و عوالم‌ خاص‌ خويش‌ اكتفا مي‌كردند، فلاسفه‌ كه‌ چنين‌ تجربه‌اي‌ نداشتند نمي‌توانستند بر قول‌ ايشان‌ انگشت‌ بگذارند، مگر اينكه‌ في‌المثل‌ خواسته‌ باشند بپرسند كه‌ اين‌ اقوال‌ با گفته‌هاي‌ ديگر عرفا چگونه‌ قابل‌ جمع‌ است‌؟ يعني‌ اينكه‌ حال‌ ايشان‌ به‌ زبان‌ قال‌ نمي‌گنجد و به‌ بيان‌ درنمي‌آيد. ولي‌ عرفا عادتاً از توصيف‌ ساده‌ فراتر مي‌روند. در باب‌ جهان‌ و ماهيت‌ حقيقت‌ (10) و منشأ و منزلت‌ حكم‌ ارزشي‌ (11) كه‌ همه‌ در حوزه‌ي‌ قانوني‌ فلسفه‌اند، احكام‌ فلسفي‌ صادر مي‌كنند. في‌المثل‌ مي‌گويند «زمان‌ حقيقت‌ ندارد» يا «نمود محض‌» است‌ يا «توهم‌» است‌. لازم‌ به‌ بحث‌ نيست‌ كه‌ فيلسوف‌ چندان‌ رغبتي‌ به‌ بررسي‌ و تجزيه‌ و تحليل‌، و اگر دست‌ دهد، رد و ابطال‌ چنين‌ قضايايي‌ ندارد. ولي‌ عرفا از صدور و تأييد چنين‌ احكام‌ كلي‌ و مجملي‌ تن‌ نمي‌زنند. لااقل‌ در شرق‌ پا را از اين‌ هم‌ فراتر گذاشته‌، از تجارب‌ عرفاني‌ خويش‌، نظامهاي‌ كامل‌ فلسفي‌ بنياد كرده‌اند. روشن‌ است‌ كه‌ با اين‌ كار به‌ ساير فلاسفه‌ حق‌ مي‌دهند كه‌ نظامهاي‌شان‌ را بررسي‌ و ارزيابي‌ كنند. 

بار ديگر تكرار مي‌كنم‌ كه‌ فيلسوفي‌ كه‌ ذوق‌ عرفاني‌ ندارد، مشكل‌ و مانعي‌ رواني‌ دارد كه‌ ناگزيرش‌ مي‌كند شرح‌ و بيان‌ احوال‌ عرفاني‌ را از دست‌ دوم‌ دريافت‌ كند. با آنكه‌ اين‌ همه‌ از بيان‌ناپذيري‌ اين‌ احوال‌ دم‌ زده‌اند مع‌الوصف‌ در شرح‌ آنها چه‌ بسيار داد سخن‌ داده‌اند. فيلسوف‌ بايد تا آنجا كه‌ مي‌تواند با روشن‌بيني‌ حاصل‌ از تخيل‌ همدلانه‌ بر اين‌ مشكل‌ فايق‌ آيد. (12)

پانوشتها
1. كه‌ عبارتند از: 1. هوهويت‌ (= حمل‌ هوهو) 2. ] امتناع‌ [ اجتماع‌ نقيضين‌ 3. ] امتناع‌ [ ارتفاع‌ نقيضين‌- م‌.
2. inductive reasoning
3. conceptual thinking
4. ad hominem
5. thing-in-itself
6. neutral
7. equivalent
8. negation
9. limitation
10. reality
11. value iudgment
12. استيس‌، عرفان‌ و فلسفه‌ ، تهران‌، خوارزمي‌، 1363، ص‌ص‌ 7-1.

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در دوشنبه 1385/08/15 و ساعت  | 
نور النور E=MC
                                هو

E=mc2 فرمول معروف آلبرت اينشتن، از اساس نظريه نسبيت است. اين فرمول را مهم‌ترين و در عين حال افسانه‌ای‌ترين بيان رياضياتی از كائنات نيز دانسته‌اند.

از اين فرمول جدال‌برانگيز عصر جديد چنان بر می‌آيد كه هر چيز دارای جرم در جهان هستی اگر به سرعت نور برسد تبديل به نور می‌شود كه بی‌وزن‌ترين پديده در عالم ماده است. اين بدان معناست كه كل كائنات وعالم ماده وطبيعت حاصل انقياد و كاهش سرعت نور و ياحاصل انقباض نور است. يعنی هر چيزی در عالم ماده از جنس نور و دارای ذرات نوری است و نور همان ماده اوليه ساختار جهان است. در اينجا به حكمت اشراق از شهاب الدين سهروردی می‌رسيم كه حدود هزار سال پيش جهان هستی را از نور دانسته‌است.

ولی فرمول مذكور كه بيش از آنكه يك فرمول فيزيكی باشد فرمول فلسفی تلقی می‌شود و دارای ماهيتی متافيزيكی است. بيان ديگری هم دارد و آن اين كه اگر هر جرمی در عالم ماده به سرعت مجذور نور 2 (300000 كيلومتر در ثانيه) برسد تبديل به انرژی مطلق می‌شود كه اين حدود سيصد هزار مرتبه از نور رقيق‌تر و سبكتر ومنورتر است. و اين همان معنای فيزيكی «نور النور» در عرفان اسلامی می باشد كه به مثابه ذات نور است كه نور آفتاب در قبال آن به ظلمت می‌ماند.

نور النور در بيان عرفانی و اسلامی آن همان نور ذات پروردگار جهان است همان‌طور كه در قرآن كريم «نور» از اسماء خداوند است و تنها اسم مادی او تلقی می شود كه در كائنات حضوری محسوس دارد. علی (ع) نيز در دعای جوشن كبير خداوند را نور النور می‌نامد .

آلبرت اينشتن يكی از عجيب‌ترين دانشمندان تاريخ است هم به لحاظ نبوغ هم به طرز فكر و روش زندگانی. وی يك يهودی آلمانی و آواره بود كه همواره از مدرسه فراری و بيزار بود و در جوانی با محفل مادام بلاواتسكی عارفه شهير روس آشنا شد و دچار انقلاب روحانی گرديد و در اواخر عمرش نيز دوباره روی به‌ سوی معرفت نفس كرد و كل علوم و فنون را به مسخره گرفت و برای همين به جنون متهم شد.

اين دانشمند حكيم يكی از بانيان و باعثان ساخت بمب اتم بود و از اين عمل خود تا آخر عمرش دچار ندامت و افسردگی شديد شد و انزوا گزيد و در تنهايی از دنيا رفت. و نيز اينكه ايشان از جانب گردانندگان دولت نوبنياد اسرائيل نخستين كانديد رياست جمهوری اين دولت شد ولی سرباز زد و حتی از تأئيد اين دولت اكراه نمود . ولی تحت فشار افكار عمومی آمريكا و صهيونيزم مجبور شد كه بالاخره بواسطه پيامی دولت اسرائيل را تأئيد كند ولی خداوند او را از اين خطای بزرگ بازداشت زيرا در حالی‌كه مشغول نوشتن چنين نامه‌ای بود جان سپرد .

                                                                      توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در یکشنبه 1385/08/14 و ساعت  | 
اعمال شب قدر

                                  هو

 

اكنون كه بيش از نيمي از ماه پرفيض رمضان سپري شده، دل‌ها و قلب‌ها در درياي بيكران اين ماه شسته و مطهر شده، تا در شب‌هاي ريزش باران رحمت الهي، به درگاه حضرتش انسي دوباره گيرد و براي كسب عافيت به دور از هر آلودگي دعا كند. در حقيقت حلقه اتصال بندگان با خالق هستي كه از اول رمضان آغاز گشته است در شب‌هاي قدر به اوج خود مي‌رسد.

درهاي رحمت الهي گشوده شده، فرشتگان نظاره ‌گر اعمال و شب زنده‌داري‌هاي بندگان عاشقي هستند كه سر بر سجده شكر ساييده و او را مي‌خوانند تا اندكي از خوان بيكران رحمتش براي ادامه زندگي و ره توشه سفر آخرت به روي آنان گشوده شود.

"انا انزلناه في ليله القدر" آيه‌اي از كلام وحي الهي كه بارها شنيده و زمزمه كرده‌ايم، كلامي كه انسان مانده در قفس دنيا و در بند ماديّات را به سوي شبي فرا مي‌خواند كه گويند از هزار شب برتر است.

"قدر" به معناي اندازه‌گيري است و از اسرار شب قدر نزول قرآن است و در اين شب حوادث يك سال تا شب قدر سال آينده اعم از زندگي، مرگ، رزق، سعادت و شقاوت بندگان تقدير مي‌شود.

در قرآن كريم آيه‌اي كه بيان كند شب قدر چه شبي است، ديده نمي‌شود، تنها در آيه ‪ ۱۸۵‬سوره بقره اينگونه آمده است كه "شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن" قرآن يكپارچه در ماه رمضان نازل شده است.

با استناد به اين آيه معلوم مي‌شود شب قدر يكي از شب‌هاي ماه رمضان است، اما اين كه كدام يك از شب‌هاي آن است، در قرآن كريم بيان نشده و تنها از روايات استفاده مي‌شود.

اهميت شب قدر به حدي است كه بسياري از امامان دين بر احياي اين شب حتي در حال بيماري نيز سفارش كرده‌اند.

امام صادق(ع) به ابو بصير مي ‌فرمايد: در هر يك از دو شب بيست و يكم و بيست و سوم صد ركعت نماز بخوان، تا مي‌تواني آن دو شب را تا سپيده صبح شب زنده داري كن، در آن دو شب غسل كن. ابوبصير عرض كرد: اگر نتوانستم ايستاده نماز بخوانم؟ فرمودند: نشسته بخوان. اگر باز هم نتوانستم؟ خوابيده بخوان.

اگر باز هم نتوانستم؟ ايرادي ندارد كه سر شب كمي بخوابي و باقي مانده شب را به هر نحوي كه مي‌تواني به عبادت بپردازي، چون در ماه رمضان، درهاي آسمان گشوده است، شيطان ها در زنجيرند و اعمال مؤمنان پذيرفته مي‌شود.

از اين حديث بر مي ‌آيد كه انسان در اين شب بايد به هر شكل ممكن عبادت و راز و نياز با خالق را از دست ندهد زيرا در اين شب كه شياطين در بند هستند، هيچ واسطه‌اي بين بنده و خالق نيست.

از پيامبر گرامي اسلام (ص) نيز نقل است: از خداوند به دور باد و نفرين بر كسي كه به شب قدر برسد و زنده باشد، اما آمرزيده نشود.

"انس بن مالك" از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمودند: ماه مبارك به شما رو آورده است و در اين ماه شبي است كه برتر از هزار ماه است و هر كس از فيض شب قدر محروم گردد، از تمام خيرات بي‌نصيب مانده است و محروم نمي‌ماند از بركات شب قدر، مگر كسي كه خويشتن را محروم كرده است.

از امام باقر (ع) نيز درباره به وجود آمدن شب قدر نقل است كه اگر خداوند كارهاي مؤمنان را چند برابر نكند به سر حد كمال نمي‌رسند، اما از راه لطف كارهاي نيكوي آن‌ها را چند برابر مي‌فرمايد تا كاستي هايشان جبران شود.

بر اين اساس، راز سعادتمند شدن انسان‌ها در شب قدر، عمل اختياري صالحي است كه با عنايت خداوند، بركت يافته و چند برابر مي‌شود.

از حضرت رسول (ص) نيز پيرامون شب زنده داري شب قدر نقل است كه فرمودند: كسي كه شب قدر را شب زنده‌داري كند، تا شب قدر آينده، عذاب دوزخ از او دور گردد.

امام موسي بن جعفر (ع) نيز در اين ‌باره فرمودند: كسي كه در شب قدر غسل كرده و تا سپيده صبح شب زنده‌داري كند، گناهانش آمرزيده مي‌شود.

تمامي اين روايات بر اين مطلب دلالت دارند كه برخي مقدرات و پاداش‌ها، مانند دور شدن از عذاب دوزخ، نتيجه كار خود بندگان است و سرنوشت هر انساني در شب قدر به دست خودش رقم مي‌خورد.

در اين شب به خواندن دعاهايي از جمله "جوش كبير"، "دعاي افتتاح" و "ابوحمزه ثمالي" سفارش شده زيرا انسان با يادآوري لطف، گذشت، كرم، رحمت و بخشش بي‌پايان خداي مهربان او را در كنار و دستگير خويش مي‌بيند و نور اميد در دلش مي درخشد.

در شب‌هاي قدر انسان وارد مسير سرنوشت خود گشته و آن را تغيير مي‌دهد، گاهي براي پيمودن مسير مقدرات، بر بال دعا و گاه بر بال عمل مي‌نشيند و با درك اين شب، از شرّ نفس و شياطين به آن خالق يكتا دست ياري دراز مي ‌كند تا همواره نگاهبان او باشد تا بتواند ره توشه‌اي از اعمال نيك و شايسته براي سفر آخرت خود ذخيره كند.

از اعمال شب قدر آن است كه انسان به نگهبانان اين شب "معصومين (ع)" توسل جسته و توفيق در اعمال و احوال را كه به آن احتياج دارد ذكر كرده و تلاش كند تا با استغفار از گناهان خود، باران رحمت و جود و بخشش خداوند را شامل حال خود كند.

از ديگر اعمال شب قدر، نمازي است كه در آن يك بار حمد و هفت بار "قل هو الله احد" خوانده مي‌شود و بعد از پايان نماز هفتاد بار ذكر "استغفرالله ربي و اتوب اليه" گفته مي‌شود و سپس حوايج از خدا خواسته مي‌شود.

به جا آوردن صد ركعت نماز و خواندن دعاهايي كه در بين آن وارد شده از ديگر اعمال اين شب است، زيرا مضامين آن برآمده از سينه امامان دين بوده و در اين ادعيه علوم گران بهايي است كه جز پيامبران و جانشينان آنان كسي از آن آگاه نيست.

خواندن دعاي گشودن قرآن و قرآن را روي سر گذاشتن از ديگر اعمال شب قدر است به اين نيت كه عقل و انديشه او با اين عمل تقويت شده و با دانش‌هاي قرآن كامل شود و نور عقل با نور قرآن ضميمه گردد.

قرآن را بگشايد و بگذارد در مقابل خود و بگويد:

اللّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِكِتابِكَ الْمُنْزَلِ وَمَا فِيهِ، وَ فِيهِ اسْمُكَ الاَْكْبَرُ، وَ أَسْماؤُكَ الْحُسْنى، وَ مَا يُخافُ وَ يُرْجى، أَنْ تَجْعَلَنِي مِنْ عُتَقائِكَ مِنَ النّارِ. پس هر حاجت كه دارد بخواهد. قرآن شريف را بر سر بگذارد و بگويد:

اللّهُمَّ بِحَقِّ هذَا الْقُرْآنِ وَ بِحَقِّ مَنْ أَرْسَلْتَهُ بِهِ وَ بِحَقِّ كُلِّ مُؤْمِن مَدَحْتَهُ فِيهِ وَ بِحَقِّكَ عَلَيْهِمْ فَلاَ أَحَدَ أَعْرَفُ بِحَقِّكَ مِنْكَ، پس ده مرتبه بگويد بِكَ يَا اللّهُ، ده مرتبه بِمُحَمَّد، ده مرتبه بِعَلِيٍّ، ده مرتبه بِفاطِمَةَ ده مرتبه بِالْحَسَنِ ده مرتبه بِالْحُسَيْنِ ده مرتبه بِعَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ده مرتبه بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ ده مرتبه بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّد ده مرتبه بِمُوسَى بْنِ جَعْفَر ده مرتبه بِعَلِيِّ بْنِ مُوسى ده مرتبه بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ ده مرتبه بِعَلِيِّ بْنِ مُحَمَّد ده مرتبه بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ ده مرتبه بِالْحُجَّةِ پس هر حاجت كه دارى طلب كن.

 

به جا آوردن نمازهاي مستحبي و قضا، قرائت سوره‌هاي روم، عنكبوت و دخان (در شب بيست و سوم)، از ديگر اعمال سفارش شده در شب هاي قدر براي بهره‌ گيري از كرم و بخشش خداوند و آمرزش گناهان است.

 

                                                                                                       التماس دعا

                                                                                                     توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در دوشنبه 1385/07/24 و ساعت  | 
علت ضرورت وجود راهنما در سلوک الی الله

                                 هو

 

علت ضرورت وجود راهنما در سلوک الی الله


درتمام علوم و فنون، آدمی برای رسيدن به کمال نيازمند آموزگار و رهنماست و به تنهائی نمی تواند در رشته ای پيشرفت کند.بلکه لااقل برای شروع و درابتدا حتماً به راهنما احتياج دارد تا اينکه پس از پيشرفت در آن رشته به مقام استادی برسد. از همين رو هست که تعليم و تربيت جزو ارکان جامعه به شمار می رود و از جمله واجبات است. در دين و مذهب و معرفت خداوند نيز به طريق اولی حتما به يک معلم دينی و آموزگار الهی نياز است. تعيين معلم از طرف شاگردان نمی تواند باشد بلکه دانش آموزان بايد معلمی را که برای آنان تعيين شده بپذيرند وگرنه پيشرفت نمی کنند و اين امر تضادی با دموکراسی هم ندارد چنانچه در جوامعی که نمونه آزادی اجتماعی و دموکراسی به شمار می روند، هيچ کجا مشاهده نشده که شاگردان مدارس در تعيين معلم خود و يا محتوای کتب درسی خود حق مداخله داشته باشند. در مورد دين و مذهب نيز دليل حقانيت راهنمای دين تائيد او از جانب پيروان نمی تواند باشد و اين مورد اختلاف شيعيان مولا علی (ع) و اهل سنت است که به اعتقاد شيعيان که در واقعه غدير خم بر طبق فرموده پيغمبر اسلام :" من کنت مولاه فهذا علی مولاه " به اين معنی که هرکس من مولا و آقای او هستم پس علی هم مولا و آقای اوست و به اين ترتيب حضرت علی را به جانشينی و خلافت خود برگزيد و البته اين گزينش از جانب الهی به او القا شده بودکه آيه سوم سوره مائده نظر بر همين است و به اتفاق مفسرين شيعه و سنی شان نزول آيه( سوره مائده آيه 3) « اَليَومَ اَکمَلتُ لَکُم دِينَکُم وَاَتمَمتُ عَلَيکُم نِعمَتی ..." ( به اين معنی که امروز دين شما را به حد کمال رساندم و بر شما نعمت را تمام کردم) تعيين حضرت علی به جانشينی حضرت محمد (ص) می باشد. متاسفانه اولين کسانی که با حضرت علی بيعت کردند به غصب مقام او همت گذاشتند گرچه مقام ولايت غصب نشدنی است که در مواقع اضطرار همان افراد به حضرتش متوسل می شدند، همانند واقعه ساريه هنگام خلافت عمر (رضی اله عنه). اگر چه حکومت ظا هری غصب شد.
در قرآن مجيد لزوم وجود راهنماو هادی مومنين مورد تاکييد قرارگرفته است و تمامی مردمان مورد لطف خداوند قرارگرفته اند بدين منظور که برای آن ها راهنمائی تعيين شده که با مراجعه و توسل به او راه راست هدايت شوند « ِلکُلِّ قَومٍ هاد »(سوره رعد، آیه 7) به اين معنی که " هر قومی را از طرف خدا راهمنائی است". ولی به دليل يکتائی خداوند متعال نماينده اصلی درهر دوره و هر برهه از زمان يکی و فقط يکی است و تا ابد هم خواهد بود.
پس به هر دوری ولئی قائم است
آزمايش تا قيامت دائم است ( مثنوی)
و او همان راهنمای اصل است و او همان جانشين خداوند در روی زمين است که در سوره بقره در آيه 30 می فرمايد :
« اِنیِّ جاعِلٌ فِی الاَرضِ خَليفَه » به اين معنی که « من در زمين خليفه خواهم گذاشت».
پير را بگزين که بی پير اين سفر
هست پر آفات و خوف وخطر
مگسل از پيغمبر ايام خويش
تکيه کن بر فن و بر کام خويش
هر که او بی مرشدی در راه شد
او ز غولان گمره و در چاه شد ( مثنوی)
پيروی از امر خداوند بر مومنين واجب است و پيروی از امر خداوند يعنی پيروی از پيغمبر و ولی امر. که منظور از ولی امر همان نماينده الهی درهر زمان است. « يا اَيُهَا الَذِينَ آمَنُو اَطِيعُو اللَّهَ وَ اَطِيعُو الرَّسُولَ وَاُولیِ الَامرِ مِنکُم » ( سوره نسا، آيه 59) حرف « و » در آيه بالا يک حرف ربط نيست زيرا در اين صورت امر رسول و اولی امر در کنار امر خدا قرارمی گيرد واين شرک است، بلکه اين« و يا واوِ » مشمول و تعريف است بدين منظور که اطاعت از خداوند همان امر صادره از پيغمبر و ولی امر است. بدين ترتيب آنکس که دنباله فرمان خداوند باشد بايد به ولی امر متوسل شود و دست به دامان او بشود زيرا هرچه او بگويد همان امر خداوند است که مولوی ( عليه الرحمه) در مثنوی می گويد :
دست را مسپار جز در دست پير
حق شدست آن دست او را دست گير
پير عقلت کودکی خو کرده است
از جوار نفس کاندر پرده است
عقل کامل را قرين کن با خرد
تا که باز آيد خرد زان کوی بد
چون که دست او به دست خود نهی
پس ز دست آکلان بيرون جهی
دست تو از اهل آن بيعت شود
که يدالله فوق ايديهم بود
چون بدادی دست خود در دست پير
پير حکمت که عليم است وخبير
کو نبی وقت خويشست ای مريد
که از او نور نبی آيد پديد
در حديبيه شدی حاضر بدين
وان صحابه بيعتی را هم قرين
در آفرينش آدمی موقعی که فرشتگان به خداوند اعتراض کردند که آيا کسی را می آفرينی که در زمين فساد و خونريزی کند، خداوند با برهان عقلی به آنان نشان نداد که اشتباه می کنند بلکه گفت من چيزی می دانم که شما نمی دانيد بدين معنا که فرشتگان فقط عقل را چراغ راه خود قرارداده بودند ولی فرمايش الهی معنايش اين است که دقيقاً عقل قادر به توضيح همه پديده ها نيست. يعنی آن ها حتی در داوری خود به جا بودند ولی به آن چه توجه نداشتند اين بود که برای معرفت جهان هستی و خداوند عقل لازم هست ولی کافی نيست. مواردی هستند که از حيطه عقل فراتر هستند و نمونه آن خلقت آدم.
راه فانی گشته، راهی ديگرست
زانکه هشياری گناه ديگرست ( مثنوی)
زيرا اگر چنين بود نعوذً بالله فرشتگان درست می گفتند و خداوندغلط، و شرح اين شبهات بين خداوندو فرشتگان از آيه 20 تا 33 سوره بقره هست.
به اعتبار ديگر علت غائی پديده اصلی عالم مقوله ايست فرای عقل و خرد که عوالم مابعدالطبيعه (متافيزيک) در ارتباط است که محتاج به داشتن علم لدنی است که در اختيار پير خرد و همان اولی امر منکم قراردارد. ولی آن مقوله که از آن عشق حقيقی تعبير می شود در تضاد با عقل نيست بلکه در طول آن است و شامل عقل است. « چون که صد آمد نود هم پيش ماست ».مسئله عقل مثل يک ماشين حساب بسيار ظريف است که محاسبات تا فوق ليسانس رياضيات را مثلاً بتوان با آن انجام داد ولی برای محاسبات باز هم ظريف تر بايد به ماشين حساب ظريف تری متوسل شد.
( با توجه به آيات 25 تا 33 سوره بقره) شايد منظور از اينکه حضرت آدم از طرف خداوند « اسم هائی » را يادگرفته بود که فرشتگان آن ها را نمی دانستند، همين مطلب باشد که او پديده ها را بامقوله فرای عقل می شناسد که فرشتگان که از طرف خداوند مظهر عقل و خرد هستند قادر به درک و شناخت آن ها نيستند.
علت غائی خلقت آدمی نائل شدن به معرفت خداوند قلمداد شده است. و اين همان امانت الهی است که همه آفريدگان خداوند، به جز آدمی، از انجام آن سر باززدند زيرا به دشواری بسيار آن پی برده بودند. که در آيه 72 سوره احزاب می فرمايد « اِنّا عَرَضنَا الاَماٌٍنَت عَلَی الَسَماواتِ وَ الاَرضِ وَ الِجبالِ فَابَينَ اَن يَحمِلنَها وَ اَشفَقنَ مِنها وَ حَمَلَهَا الانسانُ اِنَهُ کانَ ظَلُومًا جَهُولا » به اين معنی که « ما بر آسمان ها و زمين و کوه های عالم عرضه امانت کرديم همه از تحمل آن امتناع ورزيده و انديشه کردند تا انسان ناتوان پذيرفت و انسان هم بسيار ستم کار و نادان بود( درمقام آزمايش) » .
آسمان بار امانت نتوانست کشيد
قرعه فال به نام من ديوانه زدند
معرفت و عشق الهی لازم و ملزوم يکديگرند و به يکديگر توامان هستند. همچون طفل نوزادی که تنها پدرو مادر خود را که می شناسد دوست دارد و جز دامن آن ها راه ديگری نمی شناسد، عشق و معرفت الهی نيز با يکديگر عجين هستند و اين راه عشق الهی راهی است بسيار صعب و بی پايان که از ابتدا به قول مولوی (علیه الرحمه) قرين مشکلست:
عشق از اول سرکش و خونی بود
تا گريزد هرکه بيرونی بود
حديث است از حضرت علی که مَعرِفَتی بِالنُورانِيه مَعرِفَتُ الله یعنی معرفت حضرت علی، به وجهه دينی و ولايتی همان معرفت خداوند است و يعنی آن که دلش به نور ولی وقتش نورانی شد و به معرفت معنوی دست يافت همانا به معرفت الهی رسيده است.زيرا معرفت خداوند مستقيماً و بی پرده امکان پذير نيست. چنان که خداوند عالم امکان رويت خود را نفی نموده و در آيه 143 سوره اعراف وقتی موسی می گويد می خواهم تو را ببينم، خداوند خطاب به موسی می فرمايد لَن تَرانی يعنی تو هرگز مرا نخواهی ديد و تنها تجليات او دلالت بر وجود او دارند، البته:
برگ درختان سبز درنظر هوشيار
هر ورقش دفتری است معرفت کردگار
و همه چيز دلالت بر وجود واجب الوجود خداوند باری تعالی دارد که :
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
ولی آنچه و آنکس که بيش از همه خداوند در او متجلی هست همانا صورت ملکوتی ولی وقت است.
از تو به حق رسيده ام ای حق حق گذار من
شکر تورا ستاده ام شمس من وخدای من ( شمس تبريزی)
و اتمام حجت خداوند بر همه بندگانش همان وجود ولی وقت است که تنها عشق بدو راه نجات است.
به رغم مدعيان که معنی عشق کنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست
و هموست که در موردش فرموده است :« قَلبُ العارِف بَيتُ الله »( قلب عارف خانه خداست) وخوب عارف حقيقی که همان انسان کامل است يکی بيش نيست و حتی در اين دنيای ماده هم کامل يکی است و فی الواقع جايگاه خدا در قلب ولی است.
در قرآن مجيد ايمان معنای مشخصی دارد که بر خلاف آن، آنچه عوام ايمان می دانند برعکس به ظن تعبير شده است. مراد از ايمان در قرآن مجيد در اختيار قرار دادن جان ومال خود به خداوند است و چون تماس با خداوند به طورمستقيم امکان پذير نيست، اين امر فروش جان ومال خود به خداوند که از آن به بيعت تعبير شده است، توسط نماينده او در زمين انجام می گيرد و کما اينکه در آيه 10 سوره فتح می فرمايد « إِنَّ الَّذِينَ يُبايعُونَکَ إِنَّمَا يبايئعُونَ اللهَ يَدُاللهِ فَوقِ أَيدِيهِم فَمَن نَّکَثَ فَإِنَّمَايَنکُثُ عَلَی نَفسِهِ وَ مَن اَوفَی بِمَا عَاهَدَ عَليَهُ اللهَ فَسَيُوتيهِ أَجراً عَظِيما » به اين معنی که « ای رسول مومنانی که با توبيعت کردند به حقيقت با خدا بيعت کردند و دست خدا بالای دست آن هاست پس از آن هرکه نقص بيعت کند بر زيان و هلاک خويش به حقيقت اقدام کرده است و هرکه به عهدی که با خدا بسته است وفا کند به زودی خدا به او پاداش بزرگ عطا خواهد کرد. »و آنچه عوام ايمان نامند همان است که قرآن ظن می نامد زيرا ايمان اين نيست که کسی بگويد که من به وجود خداوند اعتراف می کنم و باور دارم، بلکه اين باور را بايد با دراختيار گذاشتن جان ومال خود در اختيار نماينده برحق خداوند اثبات نمايد و اين ممکن نيست مگر آن که مومن دلباخته و عاشق آن نماينده الهی گردد. همچون ياران حسين که عاشقانه به درجه رفيع شهادت رسيدند برای غشق به مولا و آقايشان. ظن درست برعکس ايمان نه تنها موجب هدايت که موجب گمراهی است و چون بر مبنای حدسيات و قضاوت های سطحی است. کما اينکه در آيه 36 سوره يونس می فرمايد « وَ مَا يَتَّبِعُ أَکثَرُهُم إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا يُغنِی مِنَ الحَقِّ شَيأً ِانَّ اللهَ عَلِيمٌ بِما يَفعَلُون »به اين معنی که اکثر اين مردم الا از گمان باطل خود از چيزی پيروی نمی کنند در صورتی که خيال موهوم کسی را بی نياز از حق نمی گرداند و به علم يقين نمی رساند و خدا به هر چه می کنند آگاه است. و اين علم يقين همان علمی است که شيخ بهائی می فرمايد :
علم رسمی سر به سر قيل است وقال
نه ازو کيفيتی حاصل نه حال
طبع را افسردگی بخشد مدام
مولوی باور ندارد اين کلام
وه چه خوش می گفت در راه حجاز
آن عرب شعری به آهنگ حجاز
« کل من لم يِشق وجهه الحسن
غربال جله اليه و رسن »
يعنی آنکس را که نبود عشق يار
بهر او پالان وافساری بيار
گر کسی گويد که از عمرت همين
هفت روزی مانده وان گردد يقين
تو در اين يک هفته مشغول کدام
علم خواهی گشت ای مرد تمام
فلسفه يا نحو يا طب يا نجوم
هندسه يا رمل يا اعداد شوم
علم نبود غير علم عاشقی
مابقی تلبيس ابليس شقی
علم فقه و علم تفسير و حديث
هست از تلبيس ابليس خبيث
تنها راه رستگاری اخلاص است که در نتيجه عشق پيدا می شود و نه آن که فرد به اختيار خود مخلص باشد بلکه آن که او را مخلص کرده باشند.
رشته ای برگردنم افکنده دوست
می کشد هرجا که خاطرخواه اوست
زيرا پس از گمراهی اول يعنی گمراهی حضرت آدم و حوا و هبوط آنان از بهشت عدن به زمين نوع بشر با خسران زائيده می شودمگر آن که شب و روز درنجات خود بکوشدکما اينکه در سوره عصر می فرمايد « وَالعَصر إِنَّ الإِنسانَ لَفی خُسر إِلَّاالَّذِينَ ءَامَنُو وَ عَمِلُو الصَّالِحاتِ وَ تَوَاصَو ِبالحَقِّ وتَوَاصَو بِالصَّبر » به اين معنی که « قسم به عصر(که عده ای تفسير به ولی عصر که همان ولی امر است می کنند)انسان همه در خسارت و زيان است مگر آنکه ايمان آورده، نيکوکار شدند و به درستی وراستی وپايداری در دين يکديگر را سفارش کردند ». زيرا هنگامی که شيطان به خداوند عرض کرد « من از چپ و راست و از پيش و پس جلوی بندگانت ظاهر می شوم تا آنان را از تو غافل کنم » و فقط از گمراه کردن مخلصين در عجز ماند کمااينکه در سوره حجر آيه 39-40 می فرمايد: « قالَ رَبِّ بِمااَغوَيتَنی لَازَنِيَنَّ لَهُم فِی الاَرضِ وَ لَاُغوِيَنَّهُم اَجمَعينَ اِلاّ عِبادَکَ مِنهُمُ المُخلَصين » به اين معنی که (آنگاه که شيطان مهلت يافت به معارضه با خا برخاست) گفت: « خدايا چنان که مرا گمراه کردی من نيز در زمين در نظر فرزندان آدم جلوه می دهم که از ياد تو غافل شوند و همه آن ها را گمراه خواهم کرد به جز بندگان پاک و خالصت را » .
خداوند بشر را مسئول آفريده و در روز رستاخيز او را مانند همگان مورد بازخواست وقضاوت نهائی قرارخواهد داد که اين اصل معاد از اصول دين مبين اسلام است. از آنجائی که خداوند عادل است، احدی از بندگان خدا را بدون اتمام حجت مجازات نخواهد کرد. چنين است که برای همه اقوام بشر در تمامی اعصار نماينده و راهنمايی از طرف خداوند معين شده که دست به دامان او شوند، کمااينکه در آيه 59 سوره القصص می فرمايد: « وَ ما کانَ رَبُّکَ مُهلِکَ القُری حَتّی يَبعَثَ فِی اُمِها رَسُولاً يَتلُو عَلَيهِم اياتِناوَ ماکُنّا مُهلِکَی القُری اِلّا وَ اَهلُهَا ظالِمُون » بدين معنی که « و پروردگار تو اهل هيچ شهرودياری را تا درمرکز آن رسولی نفرستد که آيات ما را بر آن ها تلاوت کند هرگزهلاک نکند و ما هيچ دياری را هلاک نکنيم مگر آن که اهلش ظالم و بيدادگر باشد ». و از ظلمات گمراهی راهی يابند و در عين حال نتوانند علت درگمراهی ماندن خود را عدم امکان دسترسی به نماينده الهی توجيح نمايند. به همين دليل است که در قرآن مجيد در آيت الکرسی خداوند عالم می فرمايد لا اِکراهَ فِی الّدين قَد تَبَينَّ الرُشدُ مِنَ الغَی ... يعنی در دين اکراه واجباری نيست و راه رشد و هدايت از ظلمات و گمراهی تفکيک شده و همين آيه دليل اتمام حجت خداوند بر بندگانش هست. خاتمه مقاله را با شعری از مولانا مزين می کنم :
هرکه او بی مرشدی در راه شد
او زغولان گمره و در چاه شد

 

                                                                             توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در سه شنبه 1385/07/04 و ساعت  | 
« ذکر شاه شجاع کرمانی قدس الله روحه»

هو

« ذکر شاه شجاع کرمانی قدس الله روحه»
نقلست که شاه را دختری بود پادشاهان کرمان می خواستند . سه روز مهلت خواست و در آن سه روز در مساجد می گشت تا اینکه درویشی را دید که نماز نیکو می کرد . شاه صبر کرد تا از نماز فارغ شد گفت ای درویش اهل داری ؟ گفت نه ، گفت زنی قرآن خوان می خواهی ؟ گفت مرا چنین زن که دهد؟ که سه درم بیش ندارم ! گفت من دهم دختر خود به تو، این سه درم که داری یکی به نان ده و یکی را به عطر و عقد نکاح بند . پس چنان کردند و همان شب دختر به خانه فرستاد دختر چون در خانه درویش آمد نانی خشک دید بر سر کوزه آب نهاده ، گفت این نان چیست ؟ گفت دوش بازمانده بود به جهت امشب گذاشتم . دختر قصد کرد که بیرون آید. درویش گفت دانستم که دختر شاه با من نتواند بود و تن در بی برگی من ندهد . دختر گفت ای جوان ، من نه از بی نوایی تو می روم که از ضعف ایمان و یقین تو می روم که از دوش باز نانی نهاده ای فردا را اعتماد بر رزق نداری و لکن عجب از پدر خود دارم که بیست سال مرا در خانه داشت و گفت ترا به پرهیزگاری خواهم داد . آنگه به کسی داد که آنکس به روزی خود اعتماد بر خدای ندارد . درویش گفت این گناه را عذری هست گفت ، عذر آنست که در این خانه یا من باشم یا نان خشک .
نقلست ؛که وقتی ابوحفض ، به شاه نامه ای نوشت ، گفت نظر کردم در نفس خود و عمل خود و تقصیر خود پس نا امید شدم و السلام . شاه جواب نوشت که نامه ترا آینه دل خویش گردانیدم . اگر خالص بود مرا نا امیدی از نفس خویش آنگاه امیدم به خدای صافی شود و اگر صافی شود امید من به خدای صافی شود . خوف من از خدای آنکه نا امید شوم از خویش و اگر نا امید شوم از نفس خویش آنگاه خدای را یاد توانم کرد و اگر خدای را یاد کنم خدا مرا یاد کند و اگر خدا مرا یاد کند نجات یابم از مخلوقات و پیوسته شوم به جمله محبوبات والسلام .
گفت ؛اهل فضل را فضل باشد بر همه تا آنگاه که فضل خود نبینند . چون فضل خود دیدند دیگر شأن فضل نباشد و اهل ولایت نباشد .
گفت ؛ فقر سرّ است نزدیک بنده چون فقر نهان دارد امین بود و چون ظاهر گرداند اسم فقر از او برخاست .
گفت ؛ علامت صبر سه چیز است : ترک شکایت ، صدق رضا و قبول قضا به دلخوشی .
گفت ؛ هرکه چشم نگاه دارد از حرام و تن از شهوات و باطن آبادان دارد به مراقبت دایم و ظاهر آراسته دارد به متابعت سنّت و عادت کند به حلال خوردن ، فراست او خطا نشود .
نقلست ؛ خواجه علی سیرگانی بر سر تربت شاه نان می داد. روزی طعام در پیش نهاد و گفت خداوندا مهمان فرست ، ناگاه سگی در آمد خواجه بانگ بر وی زد و سگ برفت . هاتفی آواز داد از سر تربت شاه که مهمان خواهی چون فرستیم ، بازگردانی ؟ در حال برخاست و بیرون دوید بسیار گشت تا سگ را در گوشه ای خفته دید غذا پیش او نهاد . سگ هیچ التفات نکرد خواجه خجل شد و در مقام استغفار بایستاد و گفت توبه کردم . سگ گفت احسنت ای خواجه ، مهمان خوانی ، چون بیاید برانی ؟ ترا به چشم باید اگر نه ،سبب شاه بودی ، دیدی آنچه دیدی .
« تذکرة اولیاء – صفحه 326 – 330 »

                                                                                    توفیق از اوست

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در سه شنبه 1385/06/14 و ساعت  | 
تفاعل به حافظ

هو

تفائلی به خواجه زدم چون شعر زیبائیست برایتان می نویسم:

عیدست و آخر گل ویاران در انتظار

ساقی بروی شاه ببین ماه و می بیار

دل برگرفته بودم از ایام گل ولی

کاری بکرد همت پاکان روزه دار

گرفوت شد سحور چه نقصان صبوح است

از می کنند روزه گشا طالبان یار

دل به جهان مبند و به مستی سئوال کن

از فیض جام و قصه جمشید کامکار

جز نقد جان ندارم بدست شراب کو

کان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار

خوش دولتیست خرم و خوش خسروی کریم

یارب زچشم زخم زمانش نگاهدار

می خور به شعر بنده که زیبی دگر دهد

جام مرصع تو بدین در شاهوار

زآنجا که پرده پوشی خلق کریم تست

بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار

ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود

تسبیح شیخ و خرقه رند شراب خوار

حافظ چورفت روزه و گل نیز میرود

ناجار باده بنوش که از دست رفت کار

                                                                                                توفیق از اوست

 

 

|+| نوشته شده توسط غلامرضا دهقانپور در جمعه 1385/03/05 و ساعت  | 
معراج قسمت سوم

هو

" پاک ومنزه است خدایی که در مبارک شبی ، بنده خود (محمد(ص)) را از مسجد الحرام به مسجد القصی که پیرامونش را به قدوم خاصان خود مبارک ساخته ایم ، سیر داد تا آیات خود را به او بنماید.به درستی که خداوند شنوا و بیناست " سوره اسرا/1

ازحضرت امام جعفر صادق و امام علی بن موسی الرضا روایت شده است : " کسی که سه چیز را انکار کند شیعه ما نیست : معراج ، سئوال قبر و شفاعت "

 

محل شروع معراج :

 

          از ظاهر آیه شریفه محل شروع معراج پیامبر مسجد الحرام می باشد(